یادنامه سرداران شهید
|
|
|
زندگينامه شهيد
سردار شهيد جواد خدا كرم در سال 1334 در يكي از محلههاي جنوب تهران در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود از همان كودكي به اهل بيت عصمت و طهارت عشق ميورزيد او يكي از بنيانگذاران هيئت محبان الهادي بود ضمن درس خواندن به ورزش سنتي باستاني علاقه داشت ، يكي از پيشكسوتان اين ورزش بود در دوران جواني تحت تأثير برادر بزرگ خود سردار عزيز پاسدار شهيد ابراهيم حاج خداكرم قرارگرفت و مبارزات سياسي خود را شروع كرد اعلاميهها ورساله امام خميني را ميگرفت و پخش ميكردند خدمت به نظام منفور پهلوي را حرام ميدانستند و هيچكدام از اين برادران حاضر به خدمت سربازي نشدند سالهاي 56و 57 به همراه برادرش يكي از برپا كنندگان تظاهرات و راهپيمايي در شهر تهران بودند زماني كه شركت نفت در اعتصاب بود آنها به شهر قزوين رفتند وذغال آوردند وبين مردم پخش كردند تا مردم سختي زمستان را احساس نكنند.
با ورود حضرت امام (قدس سره) به كشور اسلامي تحت رهبري آن بزرگوار لباس مقدس كميته انقلاب را به تن كرد ابتدا در كميته استقبال از حضرت امام وبعد در كميته انقلاب اسلامي به انجام وظيفه پرداخت . كميتههاي مساجد عليابن – ابيطالب (ع) و مسجد ابوالفضل (ع) در 17 شهريور را تشكيل داد شروع توطئه كردستان از سوي استكبار در سال 57 بفرمان حضرت امام به كردستان رفتند و در كنار دكتر چمران و شهيد قرني حماسهها خلق كردند .
و با شروع جنگ تحميلي در حالي كه سردار شهيد در بيمارستان قلب بستري بود متوجه شد كه برادرش از برادران كميته و محله گرداني را به نام ميثم تشكيل داده و ميخواهند به جبهه بروند شبانه از بيمارستان بيرون آمد و همراه آنها به جبهه ميرود و در يك عمليات بزرگ همراه با شهيد چمران در جنگهاي نامنظم به دشمن حمله كرده و عراقيهاي داخل شهر خرمشهر را ، تامرز شلمچه به عقب ميرانند كه درهمين عمليات ابراهيم شهيد ميشود و ايشان جنازه او را به دوش ميكشد و به تهران ميآورند و بعد از به خاكسپاري به جبهه برگشتند و فرماندهي گردان فوق را بعهده ميگيرد و چون شهيد ابراهيم حاج خداكرم اولين شهيد جنگ در محله 17 شهريور بود تعداد زيادي از جوانهاي محل بهمراه حاج جواد به جبهه رفتند .
نام : جواد حاج خداكرم
محل تولد : تهران
درجه : سرلشكر نيروي انتظامي
تاريخ و محل شهادت: آبانماه 1376 شهرستان زابل
مسئوليتهاي سردار شهيد
-
فرمانده كميته انقلاب اسلامي مسجد عليابن ابيطالب (ع)
-
عضو شوراي فرماندهي ستاد 6 منطقه 10 تهران
-
فرمانده ستاد چهار منطقه 10 تهران
-
فرمانده ستاد 2 منطقه 2 كميته انقلاب اسلامي تهران
-
فرمانده ستاد امر به معروف و نهي از منكر كميته انقلاب اسلامي استان تهران
-
فرمانده اداره مرزگلوگاههاي كشور وفرمانده دژبان كل كميته انقلاب اسلام كشور
-
فرمانده پادگان قوامين و معاونت آموزش لشكر 28 روح الله و ...
-
فرمانده عمليات كميته انقلاب اسلامي آذربايجان غربي و كردستان
-
بعد ازادغام نيروها معاونت هماهنگ كننده استان تهران و فرمانده نيروي انتظامي كرج
-
فرمانده منطقه انتظامي شهرستان قم تا سال 74
-
جانشين ناحيه سيستان و بلوچستان سال 74
-
فرمانده ناحيه انتظامي استان سيسان و بلوچستان از سال 75 تا تاريخ شهادت در آبانماه سال 76
عشق يعني رازهاي غصهها عشق يعني قصههاي رنجها
عشق يعني زندگي دربندگي عشق يعني بندگان ، آزادگي
عشق يعني كه بدودل داشتن بهرجانان دل زجان برداشتن
عشق يعني درره حق سربنه عشق يعني در سخود پابنه
عشق يعني بر سر نيزه شدن چون حسين بياكبر واصغر شدن
عشق يعني كه همه مردانگي در ميان نهر آب و تشنگي
عشق يعني الغمه ، عباس و خون عشق يعني حر ، حبيب و عون وجون
عشق يعني مرگ درراه حسين عشق يعني بيكفن همچون حسين
عشق يعني بيسر از اينجاروي عشق يعني بيخود از اينجا شوي
عشق يعني مرگ آن پروانهها عشق يعني شام وشمع وگريهها
عشق يعني كه همه تسليم دوست عشق يعني هرچه ميآيد از اوست
دوست عشق يعني هرچه ميآيد از اوست
سراينده : تيمسار آراسته
خاطرهاي از زمان طاغوت به ياد دارم ، ايشان در محل حامي مستضعفين و ضعيفان بودند واز آنها حمايت ميكرد يك روز از مدرسه آمده بودم اول سال بود كتابهاي جديدي گرفته بودم كتابهارا گفت بياوريد از اول كتاب عكس شاه ، فرح و وليعهد را بريد و گفت اين عكسها حواس شما را پرت ميكند و نميتوانيد درس بخوانيد .
سردار شهيد جواد حاج خدا كرم به لحاظ اينكه خود برادر شهيد بود بسيار به شهدا علاقه مند بودند و تمام مقام و درجه خود را مديون خون شهدا ميدانستند و هرگاه به مزار شهدا ميرفتند به ما توصيه ميكردند كه روي قبور شهدا پا نگذاريم وبه مناسبتهاي مختلف تعدادي ازبرادران بسيج محل را سازماندهي ميكردند تا به خانواده شهدا سركشي كنند و از آنها دلجويي نمايند چنانچه خانواده شهيد مشكل داشت شخصاً به رفع مشكل آنها ميپرداخت و هميشه در سخنرانيهاي خود ميگفت چنانچه كسي دل خانواده شهدا را شاد كند پيامبر اسلام را شاد كرده است .
زماني لباس ، مقام و خدمت ما ارزشمند است كه در خدمت خانواده شهدا و مردم حزب الله باشيم در غير اينصورت لباس ، درجه مقام به اندازه يك ارزن هم ارزش ندارد و زماني مادركارها پيروز ميشويم كه مردم در كنار ما باشند .
ايشان شخصي با منطق بودند كه حتي بامتهمان خود با ارشاد و امر به معروف و نهي از منكر برخورد ميكرد و تجسس در امور خصوصي مردم را حرام ميدانست و امنيت جامعه را سرلوحه كار خود قرار ميداد و در راه نظام مقدس جمهوري اسلامي از دادن جان كه بزرگترين هديه الهي است كوتاهي نكرد.
ايشان ساده زندگي ميكردند واز تجملات نفرت داشتند و اعتقاد داشت تمام وسائل دنيا بايد براي نزديك شدن به خدا مورد استفاده قرار بگيرد و ميگفت هرچه به خدا نزديك شويد از شيطان دور ميشويد و به والدين و خانواده ، فاميل و دوستان و نيروهاي تحت امر با ايشان شخصي با منطق بودند كه حتي بامتهمان خود با ارشاد و امر به معروف و نهي از منكر برخورد ميكرد و تجسس در امور خصوصي مردم را حرام ميدانست و امنيت جامعه را سرلوحه كار خود قرار ميداد و در راه نظام مقدس جمهوري اسلامي از دادن جان كه بزرگترين هديه الهي است كوتاهي نكرد.
ايشان ساده زندگي ميكردند واز تجملات نفرت داشتند و اعتقاد داشت تمام وسائل دنيا بايد براي نزديك شدن به خدا مورد استفاده قرار بگيرد و ميگفت هرچه به خدا نزديك شويد از شيطان دور ميشويد و به والدين و خانواده ، فاميل و دوستان و نيروهاي تحت امر با احترام برخود ميكرد و چنانچه كسي بعنوان تشكرو قدرداني چيزي يا هديهاي به درب منزل ايشان ميآورند بسيار ناراحت ميشد و ميگفت من براي خداكار كردهام .
ايشان يكي از بزرگان ورزش باستاني كشور بودند كه ورزش باستاني را از 15 سالگي شروع كرده بودند و از بدني قوي وسالم و 185 سانتيمتر قد برخوردار بودند كه خود امتيازالهي براي ايشان بود هر كجاي كشور كه ورزش ميكرد دعاي آخر ورزش را به او ميدادند چون ازگفتاري شيوا و نفسي گرم برخوردار بود و وقتي دعا ميكرد همگان مورد تعجب قرار ميگرفتند و بازبان ساده كلام ميگفت و از جوانها ميخواست كه سيگار نكشند و اگر سيگاري هستند ترك نمايند چون اولين قدم به طرف اعتياد مصرف سيگار ميباشد و در دعا مردم را به خواندن نماز در اول وقت و دقت به معناي آن دعوت ميكرد و خود مقداري از نماز را ميخواند وبا زبان ساده معنا ميكرد كه همگان را شيفته نماز ميكرد و چون خود اهل عبادت بود و مرد عمل ، حرفهايش به دل مينشست و از نظر اعمال الگوي تمام مردم بود و همه دوستش داشتند . حتي مردم زاهدان ، كه در مراسم تشييع ثابت كردند كه خدمت گزاران خود را خوب ميشناسند .
يك هفته قبل از شهادت جهت شركت در سميناري به تهران آمده بودند و حركات عجيبي داشتند كه طول آن سه روز كه در تهران بودند با توجه به شركت در سمينار و خستگي ناشي ازجلسه به تمام فاميل و بچهها ،بسيج محل سركشي كردند و از آنها حلاليت ميخواستند به دوست خود ميگويد كه من خواب پدرو برادر شهيدم را ديدهام و آنها ميگفتند جاي ما خيلي خوب است و شما نيز بزودي پيش ماي ميآييد و با صراحت به ايشان ميگويد كه من شهيد ميشوم و وقتي ميخواستند بروند پاهاي مادر خود را بوسيد و حلاليت خواستند و وقتي به زاهدان ميرسنددخترايشان خواب شهادت وي را ديده بوده براي ايشان تعريف ميكند و ايشان ميفرمايند مبارك است و وقتي جنازه مرا تشييع ميكنند ميگويند اين گل پر پر از كجا آمده شما بگوييد از سفر سيستان و بلوچستان آمده و خود خواب ميبيند وبراي همسرش تعريف ميكند كه پيامبر اسلام پيشاني مرا بوسيد . ويك هفته بعد شهادت ميرسند و بعد ما فهميديم كه آخرين هفته وداع بوده است .
ايشان در ملاقتهاي مردمي اطلاعات خوبي را بدست ميآوردند يكي ازاين خبرها اين بودكه از منطقهاي بنام شيلردر شهرستان زابل افراد قاچاقچي و اشرار عبور ميكنند كه 25/8/1376 شخصاً در آن محل حضور پيدا ميكند و مشاهده ميكند كه كانالهايي كه احداث شده تا اشرار نتوانند عبور كنند پر شده و ازاين منطقه عبور ميكنند كه ايشان خود در منطقه باقي ميمانند تا اين محل پاكسازي شود تا اشرار نتوانند از اين كانال عبور كنند كه كار بطول ميكشد و هوا تاريك ميشود كه در برگشت به شهرستان زابل با يك گروه از اشرار برخورد و از ناحيه چشم چپ مورد اصابت گلوله قرار ميگيرد و بلافاصله به شهادت ميرسد
در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در جوار شهيد دكتر چمران دو برادر
آراميدهاند كه هر شب جمعه وعده گاه دوستان و يارانشان ميباشد
روح مطهر ابراهيم و حاج جواد حاج خدا كرم و تمامي شهداي عاليقدر
غريق رحمت الهي
|
|
|
در مرداد سال 1336ه.ش در يك خانواده مذهبي در شهرستان تبريز متولد گرديد و تحت تربيت پدر و مادري مؤمن،متدين و مقلد امام پرورش يافت. از همان كودكي در مجالس ديني از جمله برنامههاي سوگواري امام حسين(ع)حضور داشت و عشق خدمتگزاري به آستان شهيد پرور حضرت ابا عبدالله (ع)در عمق وجودش ريشه دوانيد. سادگي،بيآلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبانزد همه بود. حق را ميگفت ولو به ضررش تمام ميشد. در محله شاخص و محور همسالان خور بود. به مسجد كه ميرفت چون بزرگترها عمل مينمردو از جمله كساني بود كه در پذيرايي عزاداران حسيني نقش فعالي داشت.
در سن 12 سالگي از نعمت پدر محروم گرديد. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگياش عملا غمخوار مادر فداكار و دلسوز خود شد.
با جديت تمام و احساس مسئوليت ،بيشتر از گذشته هم در سميخواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك ميكرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نيز دريغ نداشت ضمن اينكه به ورزش ،خصوصا وزنهبرداري علاقمند بود،در دوران تحصيل،دانش آموزي باوقار،محجوب،مؤدب و كوشا بود و همواره سعي مسكرد تكاليف خود را انجام دهد.
پس از اخذ ديپلم به سربازي اعزام گرديد و همزمان با اوجگيري حركت توفنده انقلاب اسلامي در سايه رهنمودهاي حضرت امام خميني(ره)،با روحانيون معظم در تبعيد،همچون شهيد آیت الله مدني و شهيد آيت الله دستغيب در تماس بود و در داخل پادگان،فعاليتهاي زيادي جهت راهنمايي نظاميان و خنثي كردن تبليغات حكومت نظامي انجام ميداد و در همان حال به پخش پيامها و اعلاميههاي رهبر عظيم الشان انقلاب در داخل و خارج پادگان نيز ميپرداخت. نقل ميكنند:«روزي كه مامورين رژيم به دستور فرمانده حكومت نظامي در تبريز قصد هجوم به منزل شهيد آيت الله مدني(ره)جهت دستگيري اييشان داشتندفاو به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژيم را در مراسم عزاداري عاشوراي حسيني طراحي كرده بود. كه قبل از هرگونه اقدام،ضد اطلاعات از موضوع باخبر شره و آنها را جهت ادامه خدمت سربازي به مرند تبعيد مينماند. »ايشان پس از چندي به فرمان حضرت امام خميني(قدس سره)مبني بر ترك پادگانها،خدمت سربازي را رهاكرد و به سيل خروشان مبارزات امت اسلامي پيوست.
شهيد شفيع زاده بعدها به دنبال تشكيل سپاه ،به همراه ديگر برادران،اولين هستههاي مسلح سپاه را پيريزي كرد و در سمت مسئول عمليات سپاه تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربایجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت.هنگامي كه به همراه شهيد باكري در سپاه اروميه انجام وظیفه ميكرد به عنوان مسئول عمليات براي ايجاد امنيت آن منطقه،در درگيريهاي متعدد بران سركوبي گروههاي فاسد تلاش شبانه روزي نمود و توانست در تشكيلات حزب منحله دمكرات نفوذ كرده و باعث متلاشيشدن آن و دستگيري و اعدام تعداد زيادي از كادرها آنان گردد. بهترين و پرثمرترين لحظات حضور در سپاه تبريز،روزهايي بود كه در بيت شهيدآيتاللهمدني (ره)به عنوان مسئول تيم حفاظت ايشان انجام وظيفه مينمود.در جوار آن عالم عارف و مهذب بود كه غنچههاي خلوص ،صداقت،ايثارو زهد شهيد شفيع زاده گل كرد و بعدها در جبهههاي نبرد نور عليه ظلمت ميوه داد.
باعشق،از باورخاك،تا آسمان سركشيدند
آن ياوران دلاور-بيبال و پر-پركشيدند
رفتندتا انتها سبز مانند تنديس پرواز
مردانسرخيكهبرخاك،نقش كبوتر كشيدند
هركوه سنگر گرفتند،هر دره در برگرفتند
هرجا كه شب بود آري،بيباك خنجر كشيدند
آن دشنههاميوزيدند،آندشنههايي كههربار
بر شانههاي صبورم،نعش برادر كشيدند
آه اي دل من،دل من! بر خيز و شيون رها كن!
شمشيرهاي شکسته،از داغ تو سركشيدند
هر جا كه خون بود گشتيم،ناباورانه گذشتيم
ديدم جا ماندهايم آه!دريادلان پر كشيدند
با شروع جنگ تحميلي و محاصره آبادان،با يك دسته خمپارهاند از كه تحت مسئوليت شهيد باكري اداره ميشد به جبهههاي جنوب شتافت و ايشان به همراه تعدادي ديگر از رزمندگان براي حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندين روزه-از طريق ماهشهر و به وسيله لنج از راه خور موسي-خود را به اين شهر رساند و در ايستگاه هفت مستقر گرديد. بعدها با فرمان حضرت امام خميني(قدس سره)مبني بر شكستن حصر آبادان ،نقش تاريخي خود را در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان اشغالگران بعثي ايفا نمود. شهيد شفيع زاده پس از عمليات طريقالقدس به عنوان رئيس ستاد تيپ كربلا –كه تازه تشكيل شده بود-انجام وظيفه كرد و در شكل گيري،انسجام و سازماندهي آن نقش اساس داشت. در عمليات پیروزمندان فتحالمبین معاون تيپ المهدي(عج)بود و خاطره رشادتها و جانفشانيهاي او در اذهان مسئولين جنگ و همرزمانش هرگز از ياد نميرود.
مردادماه سال 1336در تبريز متولد شدند. در 12 سالگي يتيم شد از ناحيه پدر،در كنار تحصيل كار ميكردبراي مخارج منزل. ابتداي انقلاب مصادف بود با دوران سربازي شهيد ،ارتباط با شهيدان آيتالله قدوسي و آيتالله دستغيب در پادگان فعاليت ضد رژيم داشتند. همكاري با ساير برادران چون شهيد باكري در سپاه پاسداران اروميه.
مسئول حفاظت بيت شهيد معظم آيت الله مدني.
رئيس ستاد تيپ المهدي(ع)در عمليات فتح المبين.
راه اندازي و فرماندهي توپخانه سپاه پاسداران.
فرماندهي قرارگاه خاتم الانبياء(ص)و توپخانه سپاه آخرين مسئوليت شهيد در منطقه عملياتي كربلاي 10 در 8/2/66به شهادت رسيدند.
پس از عمليات فتح المبين،با انديشه پليدي كه داشت و تجربياتي كه كسب كرده بود،متوجه گرديد كه با گسترش سازمان رزمي مردمي،براي انجام عمليات بزرگ نياز به تشكيلات پشتيبانيآتشي به نام توپخانهميباشد. با همفكري تني چند از فرماندهان ،ضمن پيريزي و سازماندهي اولين آتشبارهاي توپخانه،مسئوليت هماهنگي پشتيباني آتش در قرارگاه فتح در عمليات بيت المقدس را به عهده گرفت و به خوبي از عهده اين وظيفه بزرگ برآمد و او با برخورداري از قدرت ابتكار ،خلاقيت و آيندهنگري،هميشه طرحهاي دراز مدت-كه مبتني بر واقع بيني در كارها و برنامه ها بود-ارائه ميداد،ضمن آنكه بر مساله آموزش نيروها نيز تاكيد فراوان داشت.
بعدها با تلاش بيوقفه و شبانهروزي خود قبضههاي غنيمتي را در قالب توپخانههاي لشكري و گردانهاي مستقل توپخانه به سرعت سازماندهي كرد و در عمليات رمضان،اكثريت قريب به اتقاق توپها را عليه دشمن بعثي به كاربرد. در ادامه ،با به دستآوردن توپهاي غنيمتي بيشتر ،گروههاي توپخانه را به استعداد چندين گردان شكل داد. اين گروهها بازوهايي قوي براي فرماندهي قواي رزمي و پشتيباني محكم براي رزمندگان بودند.
در نبردهاي خيبر،والفجر8،كربلاي1،كربلاي4،كربلاي 5كه سپاه پاسداران به لحاظ عملياتي مسئوليت مستقلي داشت،پشتيباني آتش كل منطقه عمليات بارهبري و هدايت ايشان انجام گرفت.
اوج هنرنمايي و شكوفايي خلاقيت ايشان در عمليات والفجر8 تجلي يافت.آتش پرحجم و متمركزي كه با برتري كامل ،عليه دشمن اجرا نمود،به اعتراف فرماندهان اسير عراقي،در طول جنگ كسي به خود نديده بود؛زيرا قسمت اعظم يگانهاي دشمن قبل از رسيدن به خط مقدم و درگيري با رزمندگان اسلام ،منهدم ميشدند.
به نام خداي شهيدان كه فرمود شهيد بيمرگ است و به پاس خون شهيدان كه قلب گرمشان در آسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را،شايد كه روز مرگيمان را از تن به زدائيم.
بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه در قربانگاهها به شهادت ايستادند،ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خوش را سرخسرخ در سينههاي ما نگاشتندتا كه مرگ بيثمرو بيرنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم . آنان قلبهاي لبريز از عشق و صداقتشان را كريمان ارزاني كردند و خشماهنگ با بيداد در افتادند تا كه عجز و حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند.اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه كردند،اگر ايستاده مردن را به ما آموختند،چه ناسپاسی نامردانه ايست كه بييادشان شب را به سر آريم و بينامشان روز را بياغازيم.
چه كسي كربلاي سالارما،حسين(ع)را دوباره بپاكرد؟لحظههايي كه زبان در كام ماندهمان قادر به اعتراض نبود،و شرافت و تقوي،شعور و غيرتمان به غارت ميرفت،كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا را به چشمان بينورمان تاباند و جز شهيد چه كسي باور كرد،كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است؟براي زيستن(و نور،براي رستن از شرك ،براي رهائي از مرگ و رسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مينمايد و صفير نيز گلولههايش مشعل پر شعله راهي ميشود كه خلق خدا را به صبح روشن نويد ميدهد.
و به دل ترنم آيات كه صبح گشته قريب به منقار،شاخه زيتون ،تا اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يكشبه صدساله راه را اينكه شهيد با انفجار قلب پراز ايمان-در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند،قلبي به گرمي خورشيد در آسمان شهر جنايت نشست در راستاي ثابت فوارههاي خون-صد اغناي قامت پژمرده راست شد.
از شوق و شور شهادت خنجري دگر دميد،من مرگ هيچ شهيدي را باور نميكنم من با شهيد هميشه باور كردم كه وطن خالي از انديشه آزادي نيست من با شهيد دوباره باور كردم كه تا انتهاي اين شب ديجور باقي است فرصت عصيان اينك...مزار شهيدان در سينههاي ماست،كه دوست دارم همه هستيام را ارزاني كنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر-اين گلگونپيكرهاي پر فريادي كه در برابر اوج عظمتهايشان شرم دارم و شرم از اينكه هنوز ندايشان را جانانه لبيك نگفتهآم.
اينك تو اي به هر محرم شاهداي به هرعاشورا شهيد،اي به هر كربلا قرباني،بر خويشتن به بال كه امروز خون سرخ تو در كوچهها ميجوشد.اين قلب توست.
اينك در قلب تكتك ما يك شهيد يك شاهد بيشكست ،بيپايان ،بيدار و بيدارتر نشسته است وما را با شهيدان پيوندي هميشگي است.
شهيد شفيعزاده فردي صبور،متواضع،گشاده رو و بشاش بور. در تمام امور ايثار و گذشت بسياري از خود نشان ميدادو در هر كاري كه پيش ميآمد ابتدا خود پيشقدم ميگرديد. به هنگام عمليات و در زماني كه آتش دشمن در خط مقدم شدت پيدا ميكرد. در خط اول حضور مييافت و آخرين وضعيت منطقه را براي برنامهريزي صحيح و هدايت دقيق آتش،بررسي ميكرد. در تصميمگيريها از نظرات ديگران سود ميجست و در برخوردها و قضاوتها عدالت را رعايت ميكرد. در روابط اجتماعي،با ديگران رفتاري پخته و پسنديده داشت و در محيطي كه حضور پيدا ميكرد همگان را تحت تاثير قرار ميداد. شهيد شفيع زاده در انجام واجبات و ترك محرمات كوشا بود،به مستحبات اهميت ميداد،اهل نماز شب بود،كم سخن ميگفت و با كردارش ديگران را به عمل صالح دعوت ميكرد. از تشريفات و تجملات به شدت دوري ميجست و سادگي و بيآلايشي را مشي خود قرار داده بود. از زماني كه خود را شناخت همواره در سعي و تلاش بود. در ايام پيروزي انقلاب اسلامي شب و روز نميشناخت و بعداز آن در طول جنگ تحميلي ،مخلصانه انجام وظيفه مينمودو هرگز راحت در بستر نهفت.
خدايا من به جبهه نبرد حق عليه باطل آمدهام تا جان خود را بفروشم. اميدوارم خريدار جان من تو باشي،نه كس ديگر.
...دلم ميخواهد كه در آخرين لحظههاي زندگيم ، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد؛نه راه ديگر.
...سلام بر امت شهيد پرور و نمونه كه با حضور هميشگي خود در همه صحنههاي حق عليه هميشگي خود در همه صحنههاي حق عليه باطل،اسلام و امام را ياري كرده و قدرت نفس كشيدن و خواب راحت را از دشمن سلب كرده است.
شهيد شفيع زاده در تاريخ 8/2/66در منطقه عملياتي كربالي 10 در شمال غرب(منطقه عمومي ماووت)در حالي كه عازم خط مقدم جبهه بود،خودروي وي مورد اصابت تركش گلوله دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق به خون به ديدار معشوق شتافت. او همان طوري كه در عرصه نبرد با دشمن متجاوز مراتب بالايي از توان و تخصص،مديريت و پشتكار را ارائه داد،در ميدان نبرد با نفس اماره نيز موفق و سربلند بود.ايثار و از خود گذشتگي،بخصوص اخلاص او كمنظير بود و نهايت دقت و مراقبت را به عمل ميآورد كه اعمال و فعاليتش تماما خالص و قربةالي الله باشد. او بااقتدا به مولايش امام حسين(ع)شهادت را فوز عظيم ميدانست و همواره مشتاق آن بود.
در يكي از شبهاي عمليات،در دست نوشتههايش مينويسد:
«خدايا من به جبهه نبرد حق عليه باطل آمدهام كه جان خود را بفروشم .اميدوارم خريدار جان من تو باشي...به حق محمد و آلش مرا زنده به شهر و ديارمان برنگردان. دلم ميخواهد در آخرين لحظههاي زندگي،بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد...»
|
|
|
بيرقي به نشانه آزادگي
حالا كه سالها از پيچيدن عطر باروت در فضاي شهر ها و روستاهاي اين سرزمين گذشته،حالا كه ما در آرامش بعد از آن طوفان بزرگ،به ماندن و بودن دل خوش كردهايم ،گفتن وشنيدن از خصائل و خصائص مردان بي مثل جنگ،بي شباهت به بازخواني و بازشنوي حماسههاي اسطورهاي ايران كهن نيست. گاهي هم اين روايتها و حكايتها ممكن است در نگاه اول رنگي از اغراق نيز در خود داشته باشد اما بانگاههاي دقيق و عميق مي توانند و بااتكاء به قرائن و شواهد موجود درهمين روايتها پي به حقايقي انكار ناشدني ببرند،حقايقي كه هشت بهار از عمر انقلاب اسلامي ايران رادر خود و با خودعجين كردهاست. در هياهوي ايام پر مخاطره جنگ تماشاي كامل و درستي به جمال جليل سرداران صحنههاي نبرد ممكن نبود اما اكنون كه آن غبار به مدد گذشت زمان فرو نشسته مي توان به بهانههاي مختلف نگاهي به قامت رعناي آن باند بالاهاي بهشتي انداخت و به فرهنگ عاشورايي دفاع مقدس باليد.
اكنون يكي ازاين سروقامتان با هيبتي سترگ پيش روي ماست مردي كه از مردستان غيرت علوي سربرافراشت و نام خود و ايران اسلامي را برسرزبانها انداخت.
«محمد ابراهيم همت»همان نام رفيع و مينوي است كه اكنون سال ها در كنگرههاي آسمان هفتم زمزمه مي شود و بر خاكريزهاي خاطرات دفاع مقدس بيرقي به نشان جاودانگي است. اين شماره از يادنامه سطرهاي سرخ به يمن و تبرك نام او ترتيب يافته و در هواي نام عزيزش نگاشته شدهاست.
محمد ابراهيم همت درسال 1334در شهر قمشه اصفهاي به دنيا آمد.خانواده محمدابراهيم از راه كشاورزي امورات مي گذراندو او نيز از همان كودكي به نوبه خود در كارها به پدر و مادر كمك مي كرد. بعد از تحصيلات ابتدايي وارد دانشسراي تربيت معلم شد و پس از آن به خدمت سربازي رفت. شغل باارزش معلمي درروستارابعداز سپري شدن سربازي برگزيد. اين سالها مصادف بود با اوج گيري قيام مردم ايران عليه استبدادو استكبارپادشاهي. همت كه خود از خانوادهاي رنج كشيده و مستضعف بود همپاي ديگر مردم ستمديده پا در عرصه مبارزه پنهان و آشكار با رژيم ستمشاهي گذاشت و با توجه به نيروي جواني و هوشياري و شعور انقلابي كه داشت و به واسطه مبارزه آشكارش با رژيم ،حكم اعدام او صادر شده بود اما دست از مبارزه نكشيد تا طعم شيرين پيروزي را بامردم تجربه كند.
پس از انقلاب و با شروع جنگ،احساس كرد كه بايد در جبههها حضورپيداكندو او كردستان را براي مقابله و مبارزه با دشمنان پيدا و پنهان اين مرزو بوم برگزيد و به دنبال رشادتها و لياقتهايي كه از خود نشان داد به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.همت به خاطرضربات مهلكي كه به دشمنان وارد آورده بود به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد. معاونت تيپ رسول الله (ص)و فرماندهي اين تيپ را به تدريج به عهده گرفت.
همت در سن 26سالگي به توفيق زيارت حج مشرف شد از آن پس لقب حاجي برازنده نامش شد. او در سال 1360ازدواج كرد و ثمره اين وصلت تولد دو پسر به نام هان مهدي و مصطفي بود هرچند اين فرزندان سايه پدر را چند صباحي بيش روي سرخود احساس نكردند. همت در سن28سالگي و درهنگام مقاومت در برابر تهاجم هاي پي درپي دشمن براي باز پس گيري جزيره مجنون كه چندي پيش از آن به دست نيروهاي اسلام آزدشده بود،در روز شانزدهم اسفند ماه شصت و دو به آرزوي هميشگياش نايل شد و با شهادتش به خيل مقربان الهي پيوست.
حتما بايد بروي؛همين الان!
ته قلبم فكر نمي كردم حاجي شهيد شود. چرا دروغ بگويم؟فكر مي كردم دعاهاي من سد راه او مي شود. گاهي كه از راه ميرسيد –دست خودم نبود-مينشستم و نيم ساعت بيوقفه گريه ميكردم . حاجي ميگفت«ناراحتي من ميروم جبهه »مي گفتم «نه،!اگر دلم تنگ ميشود به خاطر اين بود،دلم برايت تنگ نمي شد. همين خوبيهاي توست كه مرا بيقرار ميكند.»
ظاهرا همه بسيجي ها هم همين احساس را نسبت به حاجي داشتند . خودش چيزي نميگفت اما دفترچه يادداشتي بود كه من ميديدم هميشه زير بغل حاجي است و هر جا ميرود آن را با خودش ميبرد. يك روز غروت كه حاجي آمده بود به من و مهدي سر بزند-هنوز انديمشك بوديم-خيلي اصرار كردم بماند و حاجي قبول نميكرد. در همان حين از نگهباني مجتمع آمدندگفتند حاجي تلفن فوري دارد. ايشان لباس پوشيد،رفت و دفترچه را جاگذاشت. تابرگردد،من بي كار بودم ،دفترچه را باز كردم چند نامه داخلش بودكه بچه هاي لشكر براي او نوشته بودند. يكيشان نوشته بود«من سر پل صراط جلو تو را ميگيرم. سه ماه است توي سنگرم نشستهام به عشق رويت روي تو...»نامههاي ديگر هم شبيه اين . وقتي حاجي برگشت گفتم«تو همين الان بايد بروي!»گفت«نه. رفتم اتفاقا تلفن از طرف بچه هاي خودمان بود،بهشان گفتم امشب نميآيم.»گفتم «نه،حتمابايد بروي ،همين الان!»حاجي شروع كرد مسخره كردن من كه «ما بالاخره نفهميديم بمانيم يا برويم؟ چه كنم؟تو چه ميخواهي؟گفتم«راستش من اين نامه ها را خواندم. »
حاجي ناراحت شد،گفت«اينها اسراري است بين من و بچه ها،نمي خواستم اينها را بفهمي.»بعد سر تكان داد،گفت«تو فكر نكن من اين قدر آدم بالياقتي هستم .اين بزرگي خود بچههاست. من يك گناهي به درگاه خدا كردهام كه بايد با محبت اينها عذاب پس بدهم.»گريهاش گرفت،گفت«وگرنه ؛من كيام كه اين ها برايم نامه بنويسند؟»خيلي رقت قلب داشت و من فكر ميكنم اين از ايمان زياد او بود.
حاجي براي رفتنش دعا ميكرد ، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيداكرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عباديان –كه بعدهاشهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم ،من در راه برايش شرح و تفصيل دادم كه خانه اين طور شده ،بنايي كردهاند و الان نميشود آنجا ماندو اما حاجي وقتي كليد انداخت و در را بازكرد جا خورد،گفت»خانه چرا به اين حال و روز افتاده؟»
انگارهيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود. خانم حاج عباس كريمي خيلي اصرار كرد آن شب برويم منزل آنها. حاجي قبول نكرد،گفت«دوست دارم خانه خودمان باشيم.»رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق رازد و تو صورتش نگاهكردم،ديدم پير شده . حاجي باآن كه بيست و هشت سال داشت همه فكر ميكردند جوان بيست و دو سالهاست، حتي كمتر،اماآن شب من اولين بار ديدم گوشه چشمهايش چروك افتاده،روي پيشانياش هم. همان جا زدم زير گريه گفتم «چه به سرت آمده؟ چرا اين شكلي شدهاي؟» حاجي خنديد،گفت«فعلا اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمدهام خانه. اگر فلاني بفهمد،كلهام را ميكند!»و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت«بيا بنشين اين جا،با تو حرف دارم.»نشستم. گفت«تو ميداني من الان چي ديدم؟»گفتم «نه!»گفت«من جدايي مان را ديدم. »به شوخي گفتم «تو داري مثل بچه ها حرف مي زني!»گفت«نه،تاريخ را ببين. خداهيچ وقت نخواسته عشاق ،آنهايي كه خيلي به هم دل بستهاند،با هم بمانند»من دل نميدادم به حرفهاي او ،و جدي نميگرفتم ،گفتم «حالا ما ليلي و مجنونيم؟»حاجي عصباني شد،گفت«من هر وقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن!من امشب ميخواهم با تو حرف بزنم . در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بودي يا خانه پدري من،نميخواهم بعد از من هم اين طور سرگرداني بكشي. به برادرم ميگويم خانه شهرضا را آماده كند،موكت كند كه تو و بچهها بعداز من پا روي زمين يخ نگذاريد،راحت باشيد»بعد من ناراحت شدم ،گفتم «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان،حالا...»حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي زند،گفت«نه ،اين طورها كه نيست ،من دارم محكم كاري ميكنم،همين.»
فرداصبح،راننده بادو ساعت تاخيرآمد دنبالش ،گفت«ماشين خراب است بايد ببرم تعمير.»حاجي خيلي عصباني شد ،داد زد«برادر من ،مگر تو نمي داني آن بچه هاي زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند. من نبايد اينها راچشم به راه ميگذاشتم.»از اين طرف ،من خوشحال بودم كه راننده تا برود ماشين را تعمير كند حاجي يكي دو ساعت بيشتر ميماند.با هم برگشتيم خانه. اما من ديدم اين حاجي با حاجي دفعات قبل فرق ميكند. هميشه مي گفت«تنها چيزي كه مانع شهادت من ميشود وابستگيام به شماهاست. روزي كه مساله شما را براي خودم حل كنم مطمئن باش آن وقت،وقت رفتن من است.»
نقش شهيد در كردستان و مقابله با ضد انقلاب
شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخشهايي از آن در چنگال گروهكهاي مزدور گرفتار شده بود اعزام گرديد. ايشان با توكل به خدا و عزمي راسخ مبارزه بيامان و همه جانبهاي را عليه عوامل استكبار جهاني و گروهكهاي خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروك كرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان ميداد. تا جايي كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گريه ميكردند و حتي تحصن نموده و نميخواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادتهاي او در برخورد با گروهكهاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري كه از يادداشتهاي آن شهيد به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 1359 تا دي ماه 1360 (با فرماندهي مدبرانه او)، 25 عمليات موفق در خصوص پاكسازي روستاها از وجود اشرار، آزادسازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
-
همت و عشق به شهادت
توي راه پله نشسته بود و به پهناي صورت اشك ميريخت و ميگفت:«امروز توي راهپيمايي من رو نشونه رفتن ولي اشتباهي غضنفري رو زدن»
انگار چيزي به ذهنش رسيده باشد. اشكهايش را پاك كرد و بلند شدو گفت:«فكركردن با كشتن من نميتونن جلوي مارو بگيرن»جلو آمد. دستم را فشردو گفت«حالا به هشون نشون ميديم.»و از خانه زد بيرون.
-
خدمت به مردم عبارت است!
دو ساعت بود پيچ را با پيچ گوشتي سفت نگهداشتهبودم. موتور برق بايد روشن ميماند كه مردم فيلم را ببينند. نميدانم چه اشكالي پيداكرده بود. هي خاموش ميشد من هم مامور روشن نگهداشتنش بودم هرچي گفتم:«ابراهيم!بذار اين رو بديم تعمير،بعدا...»ميگفت:«نه!همين امروز بايد مردم اين فيلم رو ببينن. »داشت موتور برق راميگذاشت پشت ماشين.ميخواست برود يك روستاي ديگر. ميگفت جمعيت زيادي دارد،ميخواست آنجاهم فيلم را نشان بدهد.رفتم جلو و دستم را روي شانهاش گذاشتم و گفتم «داد!الان دو ساله داري توي دهات فيلم نشون ميدي،تا حالا ديگه هر چي قرار بود از انقلاب بدونن فهميدن. اگه راست ميگي بيا برو پاوه. »
-
همت مرد جبهه ها بود
اولين دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي در حال شكلگيري بود.به ابراهيم گفتم:«خودت و آمادهكن،مردم تو رو مي خوان.»چند باري بود كه راجع به اين مساله با او صحبت كردهبودم ولي او جوابي نميداد. آن روز گفت«نميتونم . خداحافظي شب عمليات بچههارو با هيچي نميتونم عوض كنم.»
-
آيا همت مستجاب الدعوه بود؟
«بابايي،اگه پسر خوبي باشي،امشب به دنيا ميآي. وگرنه،من همهش توي منطقه نگرانم. »تا اين راگفت،حالم بدشد. دكمههاي لباسش را يكي در ميان بست مهدي را به يكي از همسايهها سپرد و رفتيم بيمارستان . توي راه بيشتر از من بيتابي ميكرد. مصطفي كه به دنيا آمد. شبانه از بيمارستان آمدم خانه . دلم نيامد حالا كه ابراهيم يك شب خانه است،بيمارستان بمانم. از اتاق آمد بيرون،آن قدر گريه كردهبود كه توي چشم هايش خون افتادهبود. كنارم نشست و گفت«امشب خدامن رو شرمندهكرد. وقتي حج رفته بودم،توي خونه خداچند آرزو كردم . يكي اينكه در كشوري كه نفس امام نيست نباشم،حتي براي يك لحظه . بعد،از خداتورو خواستم و دو تاپسر. براي همين،هر دو بار ميدونستم بچهمون چيه. مطمئن بودم خداروي من رو زمين نمي اندازه. بعدش خواستم نه اسير بشم و نه جانباز . فقط وقتي از اوليائ الله شدم ،در جاشهيد شوم.»
-
در انتظار وصل
چنگ زد توي خاكها و گفت«اين آخرين عملياتيه كه من دارم ميجنگم»اصلا همت چند روز پيش نبود. خيلي گرفته بود،هميشه ميگفت:«دوست دارم بمونم و اونقدر دردبكشم كه همه گناهام پاك بشه »ميگفت:«دلم ميخواد زياد عمركنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم.»ولي اين روزها از بچه ها خجالت ميكشيد. ميگفت:«نميتونم جنازههاشون رو ببينم»ماندن برايش سخت شدهبود. گفتم :« اين چه حرفيه حاجي؟قبلاهر كي از اين حرفها ميزد؛ميگفتي نگو.حالاخودت دارن ميگي.»انگار دردوجودش را گرفته باشد،مشتش را محكم تر كرد و گفت:«نه. من مطمئنم.»
-
همت ،عباس هور
آقامرتضي! يه نفر رو بفرست خط ببينيم چه خبره. هركس ميرفت،ديگه برنميگشت و همان سه راهي كه الان ميگويند سه راهي همت. خيلي كم ميشد بچهها بروند و سالم برگردند. آقامرتضي سرش راپايين انداخت و گفت«ديگه كسي رو ندارم بفرستم شرمنده»حاجي بلندشد و گفت«مثل اين كه خدا طلبيده»و با ميرافضلي سوار موتور شدند كه بروند خط. عراق داشت جلو ميآمد. زجاجي شهيد شده بود و كريمي توي خط بود. بچه ها از شدت عطش ،قمقمه ها راميزدند لب هور،جايي كه جنازه افتاده بود و از همان استفاده ميكردند. روي يك تكه از پلهاي كه آن جاافتاده بود سوارشد .هفت،هشت تا از قمقمههاي بچهها دستش بود. با دست آب راكنار ميزد و ميرفت جلو؛وسط آب،زيرآتش. آن جاآب زلال تر بود. قمقمههاي را يكي يكي پر كرد و برگشت.
-
روز وصل
از موتور پريديم پايين جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگيرآبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. جثهريزي داشت،ولي مشخص نبود كياست و صورتش رفته بود. قرارگاه وضعيت عادي نداشت و آدم دلش شور ميافتاد. چادر سفيدوسط سنگر رازدم كنار. حاجي آن جاهم نبود. يكي از بچههاش راكشيدطرف خودش و يواشكي گفت«از حاجي خبرداري؟ميگن شهيد شده. »نه امكان نداشت خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك دفعه برق از چشمش پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريدم پشت موتوركه راه آمده رابرگرديم . جنازه نبود،ولي رد خون تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتيد«برويد معراج،شايد نشاني پيداكرديد. »بادگير آبي و شلوار پلنگي ،زيپ بادگير را باز كردم،عرقگير قهوه اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسوول تداركات آنها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم. هواسنگين بود. هيچ كس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرماندهها و بسيجيها دنبال او. حيفم آمد دو كوهه براي آخرين بار حاجي رانبيند. ساختمان ها قد كشيده بودند به احترام او . وقتي برميگشتيم،هر چه دور ترميشديم ،ميديديم كوتاهتر ميشوند. انگار آنها هم تاب نمي آورند.
بيسيمچي ،گوشي بيسيم را به دست حاج همت ميدهد . ميگويد:«باشماكار دارند.»حاج همت ،گوشي راميگيرد:همت...بگوشم...»
در همان لحظه ،خمپارهاي زوزه كشان ميآيد. بازهم بيسيمچي ميترسد. صداي زوزه دلخراش خمپاره،بازهم دل او را فرو ريخته. خمپاره كمي دورترمنفجرميشود. صداي مهيب انفجار،پردههاي گوش بيسيمچي را ميلرزاند و زمين از موج انفجار مثل گهواره ميارزد. غباري غليظ همراه باتركشهاي داغ به طرف آن دو پاشيده ميشود.همه اينها دريك چشم برهم زدن اتفاق ميافتد حاج همت بدون اين كه از جايش تكان بخورد،بالبخند به بيسيمچي نگاه ميكند و به صحبت ادامه ميدهد. بيسيمچه خودش رابه زمين چسبانده و با دو دست گوشهايش را چسبيده است وقتي گردو غبار مي خوابد،به ياد حاج همت ميافتد. از جا بر ميخيزد . وقتي حاج همت چشم در چشم او ميدوزد،از خجالت سرش را پايين مياندازد و در فكر فرو ميرود. او به ترس و دلهره خودش فكر ميكند و به شجاعت حاج همت. او خيلي سعي كرده ترس رااز خودش دور كند،اما نتوانسته. وقتي صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده ميشود،انگار صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده ميشو د. زانوها خود به خود شل مي شوند،قلب به تپش ميافتد و بدن نقش زمين ميشود. بيسيمچي خيلي با خود كلنجاررفته تا بر ترسش غلبه كند؛اما هيچ وقت موفق نشده. يك بار دل به تاريكي بيابان سپرد تا ترس را براي هميشه در خود سركوب كند. در بيابان ،حاج همت را ديد كه در خلوت و تاريكي به نماز ايستاده. وحشت تنهايي،وحشت كمي نبود.از حاج همت گذشت و اين وحشت و تنهايي را آن قدر تحمل كرد تاصبح شد؛اما باز هم ترسش نريخت. سرانجام تصميم گرفت موضوع را با حاج همت در ميان بگذارد؛ولي هربار كه ميخواست لب باز كند،شرم و خجالت مانع از اين كار ميشد. او حالا ديگر از اين وضع خسته شده. دل را به دريا زده،سؤالي را كه ميبايست مدتها پيش ميپرسيد،حالا ميپرسد:«من چراميترسم؟شما چرا نميترسي؟راستش خيلي تلاش ميكنم كه نترسم؛امابه خدادست خودم نيست. مگر آدم ميتواند جلوي قلبش رابگيردكه تندتندنزند؟اگرميتواند به رنگ صورتش بگويد زردنشو؟ اصلامن بياختيار روي زمين دراز ميكشم. كنترلم دست خودم نيست...»پيش از آن كه حرفهاي بيسيمچي تمام شود،حاج همت كه گويي از مدت ها قبل منتظر چنين فرصتي بوده ،دست ميگذارد روي شانه او و با لبخند. مهرباني ميگويد:«من هم يك روزن مثل تو بودم. ذهن منهم يك روزي پر بود از اين سؤالها؛اما سرانجام امام جواب همه سؤالهايم را داد. »
-امام،جواب سؤالهاي شمارا داد؟!
-بله...امام خميني!اوايل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. يك روز باچند تا از جوانهاي شهرمان رفتيم جماران و گفتيم كه ميخواهيم امام را ببينيم . گفتيد الان نزديك ظهر است. امام ملاقات ندارند. خيلي التماس كرديم. گفتيم :از راه دور آمدهايم. به هر ترتيب كه بود،ما راراه دادند داخل. تعدادمان كم بود. دور تا دور امام نشسته بوديم و به نصيحتشان گوش ميداديم كه يك دفعه ضربه محكمي به پنجره خورد و يكي از شيشههاي اتاق شكست. از اين صداي غير منتظره،همه از جا پريدند،به جز امام. امام در همان حال كه صحبت ميكرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه كرد. هنوز صحبت هايش تمام نشده بود كه صداي اذان شنيده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دير شدن وقت نماز ميترسيد و ما از صداي شكستن شيشه . او از خداميترسيد. ما از غير خدا. آن جا بود كه فهميدم هركس واقعا از خدا بترسد،ديگر از غير خدا نمي ترسد...و هركس از غير خدا بترسد،از خدا نميترسد.
|
|
|
مردي به ازاي شرف
اگر چه زمين همواره مادر شگفتيها بوده است،اما شدت شگفتي ها معمولا در مقايسه با شرايط محيطي اطراف آن شگفتي است كه تعريف ميشود. گاهي وقوع يك حادثه يا بروز يك پديده تنها در قياس با ساير حوادث و وقايع آن محيط است كه شگفتي به نظر ميرسد،حال آنكه ممكن است همان حادثه يا پديده در جامعهاي ديگر چندان به چشم نيايد برجسته و متمايز نشان ندهد.
با اين حال طلوع نام بلندي مثل دكتر مصطفي چمران در جهان ،يك شگفتي است و همه مرزهاو اقليمها را فارغ از مقتضيات زماني و مكاني در مينوردد.
كسي كه بتواند تا كرانههاي دوردست علم و تكنولوژي را فروتنانه بپيماند و وسيعترين آفاق و انفس جهان را به چشم دل ببيند و مراتب بلند عرفاني را بيهياهو،طي كنداما هنوز دلش مظلوميت كودكي گمنام را در كرانههاي اشغال شده فلسطين تاب نياورد و شرايط سخت سربازي را در همه جبهههاي نبرد به جان بخرد،ديگر در تنگناي حوادث و وقايع محصور نخواهد ماند.
او جانش را چنان زلال كرده بود كه هر آينه،عكس رخ يار در آن ميتابيدو روحش راچنان وسعت بخشيده بود كه تا ناپيداترين افقها پر ميكشيدو در طوفان بدايدو مصائب استوار نگاهش ميداشت. اكنون كه او از سدرةالمنتهي براين جهان پرغوغا مينگردو ديگر دستهاي مهربانش پناهگاه مظلومان لبنان و فلسطين و ايران نيست،ماييم و راهي كه او پيش روي ما گذاشت. ماييم و نامي كه از او در حافظه نسل امروز و ديروز ما،باقي است.
ميدانيم تهيه و انتشار اين يادنامه هرگز در خور آن همه رفعت و بزرگي نيست اما بيترديد غبار گذر ايام را از پيشاني خاطرات درخشان روزهاي حضور آن بزرگمرد خواهد ستردو طراوتي تازه به ياد هميشه زندهاش خواهد بخشيد.
دكتر مصطفي چمران در سال 1311در تهران،خيابان پانزده خرداد،بازار آهنگرها،سرپولك متولد شد.
وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه،نزديك پامنار،آغاز كردو در دارالفنون و البرز دوران متوسطه راگذراند؛در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل دادو در سال 1336در رشته الكترومكانيك فارغ التحصيل شدو يك سال به تدريس در دانشكده فني پرداخت. وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال1337با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به آمريكا اعزام شد . پس از تحقيقات علمي در جمع معروفترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا و يكي از معتبرترين دانشگاههاي آمريكا-بركلي –باممتازترين درجه علمي موفق به اخذ دكتراي الكتروينك و فيزيك پلاسما گرديد.
او از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيتالله طالقاني،در مسجد هدايت و درس فلسفه و منطق استاد شهيدمرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت ميكرد. و از اولين اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران اكبر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت نفت شركت داشت و از عناصر پر تلاش در پاسداري از نهضت ملي ايران در كشمكشهاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از كودتاي ننگين 28مردادو سقوط حكومت دكترمصدق ،به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سختترين مبارزههاو مسؤوليتهاي او عليه استبدادو استعمار شروع شدو تا زمان مهاجرت از ايران،بدون خستگي و باهمه قدرت خود،عليه نظام طاغوتي شاه جنگيدو خطرناكترين ماموريتها را در سختترين شرايط با موفقيت به انجام رسانيد. در آمريكا،با همكاري بعضي از دوستايش،براي اولين بار انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا را پايهريزي كردو از مؤسسين انجمن دانشجویان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در آمريكا به شمار ميرفت كه به دليل اين فعاليتها ،بورس تحصيلي وي از سوي رژيم شاه قطع ميشود. پس از قيام خونين 15خردادسال 1342به همراه بعضي از دوستان مؤمن و همفكر،رهسپار مصر ميشود و مدت دو سال ،در زمان حكومت عبدالناصر،سختترين دودههاي چريكي و جنگهاي پارتيزاني راميآموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته ميشودو فورا مسؤوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به عهده او گذارده ميشود. پس از پيروزي انقلاب به وطن باز ميگرددو از همان روزهاي آغازين حضور در ايران اسلامي تجربيات خود را در خدمت انقلاب ميگذارد.
معاونت نخستوزيري ،وزارت دفاع،نمايندگي مجلس شوراي اسلامي و نمايندگي رهبر انقلاب در شوراي عالي دفاع از جمله سمتهاو مسؤوليتهاي دكتر چمران بوده است.
بعد از وفات عبدالناصر،دكتر چمران رهسپار لبنان ميشود تا يك پايگاه چريكي براي تعليم مبارزان ايراني تاسيس كند.
او در آن زمان به كمك امام موسي صدر،سازمان «امل »را بر اساس اصول و مباني اسلامي پيريزي مينمايد كه در ميان توطئههاو دشمنيهاي چپ و راست كه در لبنان جريان داشت،با تكيه بر ايمان به خداو با اسلحه شهادت،خط راستين اسلام انقلابي راپياده ميكندو علي گونه در معرمههاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو نيرودو در طوفانهاي سهمناك سرنوشت،حسين وار به استقبال شهادت ميتازدو پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستمگران روزگار،صهيونيزم اشغالگرو همدستان خونخوار آنها ،راستگرايان «فالانژ»به اهتزاز در ميآوردواز قلب بيروت سوخته و خراب به يادگار ميگذاردكه در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخار آميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان،بر كف خيابانهاي داغ و بر دامنه كوههاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديدهاست.
دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران،بعد از سالهاهجرت،به وطن باز ميگردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب ميگذارد؛خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي ميپردازدو همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه پاسداران انقلاب در سعد آبادميكندو سپس در شغل معاونت نخست وزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مياندازد تا سريعترو قاطعانهتر مساله كردستان را فيصله دهد تا اين كه بالاخره در قضيه فراموش ناشدني« پاوه»قدر ت ايمان و اراده آهنين و شجاعت و فداكاري او بر همگان ثابت ميگردد.
دكتر چمران بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آنها به شهرهاو روستاهاو مردم بيدفاع،نتوانست آرام بگيردو به خدمت امام امت رسيدو با اجازه ايشان به همراه آيتالله خامنهاي ،نماينده ديگر امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي،به اهواز رفت.از آنجايي كه او هميشه خود را در گرداب خطر ميافكندو هراسي از مرگ نداشت،از همان بدو ورود دست به كار شدو در آن شب،اولين حماسه چريكي را عليه تانكهاي دشمن كه با چند كيكومتري شهر در حال سقوط اهواز پيشروي كرده بودند،آغاز كرد.
گروهي از رزمندگان داوطلب،به گرد او جمع شدند واو با تربيت و سازماندهي آنان ،ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم كم قوت گرفت و منسجم شدو خدمات زيادي انجام داد.
ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يكي از اين برنامهها بود كه به كمك آن،جادههاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شدو با نصب پمپهاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومترو عرض يكصدمتر در مدتي حدود يك ماه ،آب كارون را به طرف تانكهاي دشمن روانه ساخت،به طوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتر عقبنشيني كنند آنها سدي عظيم در مقابل خود ديدندو با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر بيرون كنند. يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول،ايجاد هماهنگي بين ارتش،سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوه جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود،تاكتيك تقريبا جديد جنگي بود؛چيزي كه دشمنان قبلا فكر آن را نكرده بودند.
پس از ياس دشمن از تسخيراهواز ،صدام سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و به همين خاطر،براي دومين بار به آن شهر مظلوم حمله كرد. سه روز تانكهاي دشمن شهر را در محاصره گرفتندو روز سوم تعدادي از آنها توانستند به داخل شهر راه يابند.
دكتر چمران كه از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود،با فشارو تلاش فراوان خود و ايتالله خامنهاي ،ارتش را آماده ساخت كه دست به يك حمله خطرناك و حمايهآفرين و نابرابر بزندو خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و بانظمي نو و شيوهاي جديد از جانب جاده اهواز –سوسنگرد به دشمن يورش بردند. شهيد چمران پيشاپيش يارانش،به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد،به سوي اين شهر ميشتافت كه در محاصره تانكهاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابندو خود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛در اين هنگام بود كه نبرد سخت در گرفت؛نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانكها به او حمله كردندو او همچون شيري در ميدان،در مصاف با دشمن متجاوز ،از نقطهاي به نقطهاي ديگرو از سنگري به سنگري ديگر ميرفت. كماندوهاي دشمن او را زير رگبارگلوله خود گرفته بودند،تانكها به سوي او تيراندازي ميكردندو از شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد دشمن،به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير ميداد. در همين اثناء،همرزم باوفايش به شهادت رسيدو او يك تنه به نبرد حسين گونه خود ادامه ميدادو به سوي دشمن حمله ميبرد. هرچه تنور جنگ گرم تر ميشد . آتش حمله بيشتر زبانه ميكشيد،چهره ملكوتي او گلگون و شوق به شهادتش افزونتر ميشدتا آن كه از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. اودر همي حال موفق شد تا با كمك يك رزمنده ديگر يك كاميون عراقي را غنيمت بگيردو خود را به نيروهاي اسلام برساند. خبر زخمي شدن چمران و رشادتهاي او در اين حال ،شور و هيجاني دو چندان به ياران او داد كه بيمحابا بر دشمن تاختندو سوسنگرد را از محاصره نجات دادند.
او مرد جنگ بود
وقتي جنگ شروع شد به فكر افتاد برود جبهه نه توي مجلس بند ميشد نه وزارتخانه. رفت پيش امام. گفت:«بايد نامنظم با دشمن بجنگيم تاهم نيروها خودشان را آماده كنند،هم دشمن نتواند پيش بيايد.»
برگشت و همه را جمع كرد. گفت:«آماده شويد همين روزها راه ميافتيم»
پرسيديم :«امام؟»
گفت:«دعايمان كردند.»
سال دوم يك استاد داشتيم كه گير داده بود همه بايد كراوات بزنند. سرامتحان،چمران كراوات نزد،استاد دو نمره از امتحانش كم كردشد هجده ،بالاترين نمره.
از فرماندهي دستور دادند:«پل را بزنيد»همه بچهها جمع شدند،گروه داوطلب. دكتر به هيچ كدام اجازه ندادبروند. ميگفت«پل زير ديدمستقيم است.»
يك روز صبح خبر آوردند پل ديگر نيست. رفتيم آنجا. واقعا نبود. گزارش دادنددكتر و گروهش ديشب از كنار رود برميكشتند. ميخنديدند. برميگشتند.
وزارت دفاع
دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي نظير و بازگشت به تهران از طرف رهبر عاليقدر انقلاب ، امام خميني (ره) به وزارت دفاع منصوب گرديد .
در پست جديد ، براي تغيير و تحول ارتش از يك نظام طاغوتي ، به يك سلسله برنامه هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاكسازي ارتش و پياده كردن برنامه هاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت ، ارتشي به وجود آيد كه پاسدار انقلاب ، امنيت و استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سر منزل مقصود برساند .
مجلس
دكتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي ، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي ، به خصوص در ارتش ، حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشته ارتش به نظام انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود . در يكي از نيايشهاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي ، اين سان خدا را شكر مي گويد : «خدايا ، مردم آنقدر به من محبت كرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند كه به راست خجلم و آنقدر خود را كوچك مي بينم كه نمي توانم از عهده آن به درآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم . »
وي سپس به نمايندگي رهبر كبير انقلاب اسلامي در شوراي عالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا به طور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند .
در خوزستان
پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران دوران حماسه ساز و پرتلاش ديگري را آغاز مي كند كه نمونه كامل ايثار ، شجاعت و در عين فروتني و كار مداوم بدون سروصدا و فقط براي خدا مي باشد .
دكتر چمران بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آنها به شهرها و روستاها و مردم بي دفاع ،نتوانست آرام بگيرد و به خدمت امام امت رسيد و با اجازه ايشان به همراه آيت الله خامنه اي نماينده ديگر امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي ،به اهواز رفت . از آنجايي كه او هميشه خود را در گرداب خطر مي افكند و هراسي از مرگ نداشت ،از همان بدو ورود دست به كار شد و در آن شب ،اولين حمله چريكي را عليه تانكهاي دشمن كه تا چند كيلومتري شهر در حال سقوط اهواز پيشروي كرده بودند ، آغاز كرد .
تشكيل ستاد جنگهاي نامنظم
گروهي از رزمندگان داوطلب ، به گرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان ، ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد . اين گروه كم كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد . تنها كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين ، پيروزيها و شكستها ،شهامتها و شهادتها و ايثارگريهاي آنان بودند ، به گوشه اي از اين خدمات كه دكتر چمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود ، آگاه دارند .
يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول ، ايجاد هماهنگي بين ارتش ، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند . بازده اين حركت و شيوه جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود : تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود ؛ چيزي كه ابرقدرتها قبلاً فكر آن را نكرده بودند . متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر به وجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند . او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود ، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز ، موفق نشد ولي چندين بار نيروهاي بين دويست تا يك هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدتها مقاومت كنند جنگ نامنظم يعني اين!
ميگفتند:«چمران هميشه توي محاصره است»راست ميگفتند.منتها دشمن مارا محاصره نميكرد. دكتر نقشهاي ميريخت. ميرفتيم وسط محاصره ،محاصره راميشكستيم و ميآمديم بيرون!
داشت منطقه را براي مقدم پور،فرمانده جديد،توضيح ميداد. مثل هميشه راست ايستاده بود روي خاكريز. حدادي هم با آنها بود. سه نفر بودند؛سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولي پانزده متري. دومي هفت متري و سومي پشت پاي دكتر،روي خاكريز.
ديديم هر سه نفرشان افتادند.پريديم بالاي خاكريزو تركش خمپاره خورده بود به سينه حدادي،صورت مقدم پور و پشت سر دكتر.
به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش ، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگهاي نامنظم و حركت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند ، در حالي كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه هاي نظامي منطقه ، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خود نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت ، دائماً به آنها مي نگريست و مرتب طرحهاي جالب و پيشنهادهاي سازنده در زمينه هاي مختلف نظامي ، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي داد . كم كم زخم هاي پاي او التيام مي يافت و او ديگر نمي توانست سكون را تحمل كند و با چوب زيربغل بپاخاست و باز هم آماده رفتن به جبهه شد .
به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر ( پانزدهم دي ماه 59 ) كه منجر به شكست قسمتي از نيروهاي ما شد و فاجعه هويزه به بار آمد ، ديگر تاب نشستن نياورد ؛ تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بركف را از جبهه فرسيه انتخاب كرد و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت ، با همان چوب زير بغل دست به عملي بي سابقه و انتحاري زد . او در حالي كه از درد جنگ به خود مي پيچيد و از ناراحتي مي خروشيد ، آماده حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد كه به خاطر آتش شديد دشمن ، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حمله هوايي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود .
بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز كنار گذاشت و با كمي ناراحتي راه مي رفت و همراه با همرزمانش از يكايك جبهه هاي نبرد در اهواز ديدن كرد .
پس از زخمي شدن ، اولين بار براي ديدار با امام امت (ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش مي داد ، او و همه رزمندگان را دعا مي كرد و رهنمودهاي لازم را ارائه مي داد .
دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه ها وجود داشت دائماً رنج مي برد و تلاش مي كرد كه با ارائه پيشنهادها و برنامه هاي ابتكاري حركتي به وجود آورد و اغلب اين حركتها را توسط رزمندگان شجاع و جان بركف ستاد نيز عملي مي ساخت . او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه هاي الله اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگه چزابه كه نزديكي مرز است ، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود . بالاخره در سي و يكم ارديبهشت ماه سال شصت ، با يك حمله هماهنگ و برق آسا ،ارتفاعات الله اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود . شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولين كساني بود كه پاي به ارتفاعات الله اكبر گذاشت ؛ در حالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي كرد . او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي ، دو روز بعد با تعدادي از جان بركفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت تمام تپه هاي شحيطيه ( شاهسوند ) را به تصرف درآورند ، در حالي كه ديگران در هاله اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي نگريستند .
پس از پيروزي ارتفاعات الله اكبر ،اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر ، قبل از اين دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند ، به سوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و شهيد چمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري رزمندگان جان بر كف ستاد جنگهاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت .
فتح دهلاويه ، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناك و غرور آفرين بود . نيروهاي مومن ستاد پلي بر روي رودخانه كرخه زدند ، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند . از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي بزرگ فتح كردند . اين اولين پيروزي پس از عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا بود كه به عنوان طليعه پيروزيهاي ديگر به حساب آمد .
در سي ام خرداد ماه سال شصت ، يعني يك ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله اكبر ،در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت الله اشراقي شركت و از عدم تحرك و سكون نيروها انتقاد كرد و پيشنهادهاي نظامي خود ،از جمله حمله به بستان را ارائه داد .
اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود كه شهيد چمران در آن شركت داشت و فرداي آن روز ، روز غم انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود .
در سحرگاه سي و يكم خردادماه شصت،ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد. دکتر بشدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد،به خصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فراگرفته بود. دستهاي از دوستان صميمي او ميگريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به شهادت ميوزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثهاي بزرگ و زلزلهاي وحشتناك بودند. شهيد چمران ،يكي ديگر از فرماندهايش را احضار كردو او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كندو در لحظه حركت وي ،يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت:«همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين(ع)به شهادت رسيدند،عباس علمداراو (رستمي)هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع)آماده حركت به جبهه است.»
همه اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع ميكردندو بانگاههاي اندوهبار تا آنجا كه چشم ميديدو گوش ميشنيد،او و همراهانش را دنبال ميكردندو غمي مرموز و تلخ بردلشان سنگيني ميكرد.
دكتر چمران،شب قبل در آخرين جلسه مشورتي ستاديارانش را با وصاياي بيسابقهاي نصيحت كرده بود. خدا ميداند كه در پس چهره ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي،رستن ازغم و رنجها،شنيدن دروغ و تهمتها و دم برنياوردنها و از شوق شهادت بر پا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسيده بودند و اينك او خور به قربانگاه ميرفت. سالها ياران و تربيتشدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدندو او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت،ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايشهاي سخت محك ميزدو ميآموزد،او را هرچه بيشتر ميگداخت و روحش را صيقل ميداد با قرباني عاليتري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد. و بگويد:«اني اعلم مالا تعلمون»«من چيزهايي ميدانم كه شما نميدانيد.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيتالله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين بار يكديگر را بوسيدندو باز هم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيدو همه رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد،شهادت فرماندهشان ،ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي،ولي نگاهي عميق و پرنور و چهرهاي نوراني و دلي مالامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار،گفت:«خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را دوست داشته باشد،مي برد. خداوند ثابت كرد كه او را دوست دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.
وصيت ميكنم …
وصيت مي كنم به كسي كه او را بيش از حد دوست مي دارم - به معبود من، به معشوق من ، به امام موسي صدر ، كسي كه او را مظهر علي ميدانم - او را وارث حسين ميخوانم - كسي كه رمز طايفه شيعه و افتخار آن و نماينده هزار و چهار صد سال درد و غم و حرمان و مبارزه و سرسختي و حق طلبي و بالاخره شهادت است. آري به امام موسي وصيت ميكنم …
براي مرگ آماده شدهام و اين امري است طبيعي ومدتهاست كه با آن آشنا هستم ، ولي براي اولين بار وصيت ميكنم . خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت ميرسم– خوشحالم كه از عالم و مافيها بريدهام - همه چيز را ترك گفتهام– علائق را زير پا گذاشتهام-قيد و بندها را پاره كردهام- دنيا و مافيها را سه طلاقه گفتهام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم.
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بودهام، متأسف نيستم- از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنياي لذات و راحتطلبي را پشت سر گذاشتم- از اينكه دنياي علم را فراموش كردم- از اينكه از همه زيبائيها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذاشتهام، متأسف نيستم… از آن دنياي مادي و راحتطلبي گذشتم و به دنياي درد و محروميت و رنج و شكست و اتهام و فقر و تنهائي قدم گذاشتم- با محرومين همنشين شدم، با دردمندان و شكستهدلان همآواز گشتم، از دنياي سرمايهداران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم و با تمام اين احوال متأسف نيستم…
تو اي محبوب من- دنياي جديد به من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند- تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهاي بينظير انساني خود را به ظهور برسانم- از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم. تا مظهر باشم تا عشق شوم، تا نور گردم از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم- تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم- جزمحبوب كسي را نبينم- جز عشق و فداكاري طريقي نگزينم- تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيدو بندهاي مادي آزاد شوم…
تو اي محبوب من رمز طايفهاي- و درد و رنج هزار و چهارصد ساله را به دوش ميكشي- اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي هزار و چهارصد سال را همچنان تحمل ميكني- كينههاي گذشته و دشمنيهاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان ميپذيري- تو فداكاري ميكني- تو از همه چيز خود ميگذري- تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسانها ميكني و دشمنانت در عوض دشنام ميدهند و خيانت ميكنند، به تو تهمتهاي دروغ ميزنند و مردم جاهل را بر تو ميشورانند و تو اي امام لحظهاي از حق منحرف نميشوي و عمل به مثل انجام نميدهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال قدم برميداري- از اين نظر تو نماينده علي(ع) و وارث حسيني…ومن افتخارميكنم كه در ركابت مبارزه ميكنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت مينوشم…
اي محبوب من- آخر تو مرا نشناختي! زيرا حجب و حيا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمايانم- يا از عشق سخن برانم يا از سوز و گداز دروني خود بازگو كنم…، اما من- مني كه وصيت ميكنم- مني كه تو را دوست ميدارم…، آدم سادهاي نيستم!… من خداي عشق و پرستشم- من نماينده حق و مظهر فداكاري و گذشت و تواضع و فعاليت و مبارزهام- آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيائي را بسوزاند- آتش عشق من به حدي است كه قادر است هر دل سنگي را آب كند- فداكاري من به اندازهاي است كه كمتر كسي در زندگي به آن درجه رسيده است… به سه خصلت ممتاز شدهام:
1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حيات و مماتم عشق ميبارد- در آتش عشق ميسوزم و هدف حيات را جز عشق نميشناسم- در زندگي جز عشق نميخواهم- و جز به عشق زنده نيستم.
2. فقر كه از قيد همه چيز آزادام- و بينيازم و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند، تأثيري در من نميكند.
3. تنهائي كه مرا به عرفان اتصال ميدهد- مرا با محروميت آشنا ميكند- كسي كه محتاج عشق است، در دنياي تنهائي با محروميت عشق ميسوزد و جز خدا كسي نميتواند انيس شبهاي تار او باشد و جز ستارگان اشكهاي او را پاك نخواهند كرد و جز كوههاي بلند راز و نيازهاي او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر نالههاي صبحگاه او را حس نخواهد كرد- به دنبال انساني ميگردد تا او را بپرستد يا به او عشق ورزد ولي هر چه بيشتر ميگردد كمتر مييابد…..
كسي كه وصيت ميكند آدم سادهاي نيست ـ بزررگترين مقامات علمي را گذرانده ـ سردي و گرمي روزگار را چشيده ـ از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده ـ از درخت لذات زندگي ميوه چيده ـ از هر چه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي همه چيز خود را رها كرده و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آري اي محبوب من يك چنين كسي با تو وصيت ميكند…
وصيت من درباره مال و منال نيست ـ زيرا ميداني كه جيزي ندارم و آنچه دارم متعلق به تو و به حركت و موسسه است. از آنچه بدست من سريده بخاطر احتياجات شخصي چيزي برنداشتهام ـ و جز زندگي درويشانه چيزي نخواستهام حتي زن و بچهها و پدر و مادر نيز از من چيزي دريافت نكردهاند و آنجا كه سر تا پاي وجودم براي تو و حركت باشد معلوم است كه مايملك من نيز متعلق به تو است.
وصيت من درباره قرض و دين نيست مديون كسي نيستم در حالي كه به ديگران زياد قرض دادهام.
به كسي بدي نكردهام ـ در زندگي خود جز محبت و فداكاري و تواضع و احترام نبودهام و از اين نظر نيز به كسي مديون نيستم ….
آري وصيت من درباره اين چيزها نيست …
وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است…
احساس ميكنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي ندارم كه به تو سفارش كنم وصيت ميكنم وقتي كه جانم را بر كف دستم گذاشتهام و انتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم …
تو را دوست ميدارم و اين دوستي بابت احتياج و يا تجارت نيست ـ در اين دنيا به كسي احتياج ندارم و حتي گاه گاهي از خداي بزرگ نيز احساس بينيازي ميكنم ….و از او چيزي نميطلبم و احساس احتياج نميكنم و چيزي نميخواهم و گلهاي نميكنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي ـ و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا ميدانم و همچنان كه خداي را ميپرستم و عشق ميورزم به تو نيز كه نماينده او در زميني عشق ميورزم و اين عشق ورزيدن همچون نفسكشيدن براي من طبيعي است…
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است و زيباتر از عشق چيزي نديدهام و بالاتر از عشق چيزي نخواستهام. عشق است كه روح مرا به تموج واميدارد قلب مرا به جوش ميآورد ـ استعدادهاي نهفته مرا ظاهر ميكند ـ مرا از خودخواهي و خودبيني ميرهاند ـ دنياي ديگري حس ميكنم ـ در عالم وجود محو ميشوم ـ احساسي لطيف و قلبي حساس و ديدهاي زيبابين پيدا ميكنم لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور ، موريانه كوچك ، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب احساس و روح مرا ميربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري ميبرند، ….اينها همه و همه از تجليات عشق است…
به خاطر عشق است كه فداكاري ميكنم ، به خاطر عشق است كه به دنيا با بياعتنايي مينگرم و ابعاد ديگري را مييابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا ميبينم و زيبايي را ميپرستم به خاطر عشق است كه خدا را حس ميكنم و او را ميپرستم و حيات و هستي خود را تقديمش ميكنم ….
ميدانم كه در اين دنيا به عده زيادي محبت كردهام و حتي عشق ورزيدهام ولي جواب بدي ديدهام عشق را به ضعف تعبير ميكنند و به قول خودشان زرنگي كرده از محبت سوء استفاده مينمايند! اما اين بيخبران نميدانند كه از چه نعمت بزرگي كه عشق و محبت است ، محرومند نميدانند كه بزرگترين ابعاد زندگي را درك نكردهاند نميدانند كه زرنگي آنها جز افلاس و بدبختي و مذلت چيزي نيست ….
و من قدر خود را بزرگتر از آن ميدانم كه محبت خويش را از كسي دريغ كنم حتي اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سوءاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه بخاطر پاداش محبت كنم يا در ازاء عشق تمنايي داشته باشم من در عشق خود ميسوزم ولذت ميبرم و اين لذت بزرگترين پاداشي است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد
ميدانم كه تو هم اي محبوب من، در درياي عشق شنا ميكني، انسانها را دوست ميداري، به همه بيدريغ محبت ميكني و چه زيادند آنها كه از اين محبت سوءاستفاده ميكنند و حتي تو را به تمسخر ميگيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند… و تو اينها را ميداني ولي در روش خود كوچكترين تغييري نميدهي … زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تاثير ديگران عشق بورزي و محبت كني عشق تو فطري است، همچون آفتاب بر همه جا ميتابي و همچون باران بر چمن و شورهزار ميباري و تحت تاثير انعكاس سنگدلان قرار نميگيري…
درود آتشين من به روح تو بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاريك خودبيني و خودخواهي بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من فداي عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود تو است، و ارزندهترين چيزي است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدسترين خصيصهاي است كه در ميزان الهي به حساب ميآيد.
|
|
|
آن خبر تلخ
خبر تلخ و تكان دهندهاي بود:بران همه كساني كه او را ميشناختندو دردناك بود برايهمه كساني كه حتي براي لحظهاي چهره خندانش راديده بودند. خبرشهادت«حاج حسين»راميگويم؛«حاج حسين خرازي» فرمانده دلاور و خط شكن لشكر مقدس 14امام حسين(ع).
او كه هرگاه خبرانجام عملياتي ميرسيد بياختيار دستها به سويش پر ميكشيدندو ذهن همه كنجكاو ان ميشد كه «خرازي كجاست و چه ميكند؟»بعد به شگفت ميماندند،كه چگونه اين عصاره اخلاص و درد،آگاهي و ايثار هفت سال و نيم از ميان آن همه آتش خون،آهن و انفجار خندان و شجاع و پرشور گذشته است!
گويا تقدير زيباي زندگي اين نادره دوران را باشور و جهاد آميخته بوديد كه تمامي حلاوت زندگي را در سايه مبارزه و ايمان به كام ريخته و بهشت را در سايه شمشيرها ديده بود.
«حسين خرازي»نياسود؛حتي براي لحظهاي او از آن ماههاي نخسين پيروزي انقلاب كه دل به جبهه كردستان سپرد تا لحظه شهادت حتي براي لحظهاي هم آرام نگرفت و دل جز به جبهههاي حماسه و شرف نسپرد. گفتهاند از سال 58تا لحظه عروج فقط و فقط يكبار،آن هم براي زيارت خانه خدا و انجام عمل واجب،قصد سفر نمود،در غير اين صورت حتي ده روز هم در شهر اصفهان نماند.
او در طول هفت سال و نيم حضور مستمر در مناطق جنگي غرب و جنوب از هيچ عملياتي غافل نماند و در عمليات خيبر دست راستش راتقديم آستان دوست نمود و سرانجام در حالي كه بوسه بر گونه پدر شهيدي سپرده بود،در ادامه عمليات كربلاي پنج بااصابت خمپاره در كنارش به ديدار معشوق شتافت.
«حسين خرازي»در سال 1336ه.ش در خانوادهاي مذهبي،متدين و اصيل در يكي از محلههاي قديمي شهراصفهان؛محله خيابان«مسجد سيد» ديده به جهان گشودو از همان كودكي آثار هوش و ذكاوت در وجود او هويدا بود.وي همزمان با شروع تحصيلات ابتدايي در جلسات مذهبي و قرائت قرآن شركت و به عنوان مكبر نماز جماعت،در مسجد حاضر مي شد.
پس از اخذ ديپلم در آستانه سال 1355به سربازي رفت. ليكن بااوجگيري انقلاب اسلامي در سال 1357به فرمان امام خميني(ره)از پادگان گريخت و به سيل خروشان مردم پيوست تا در كليه فعاليتهاي انقلابي و مردمي شركت كند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي با عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان،در درگيري باضد انقلاب منطقه،دستگيري عناصر ساواك و عمال حكومت نظامي شاه در حراست از جايگاههاي حساس شهر،نقش فعال و تعيين كنندهاي راايفانمود. از اين رو در جريان تاسيساسلحه مهنهاي در كميته دفاع شهري كه بعدها سپاه پاسداران اصفهان نام گرفت. حسين فرد مورد اعتمادي بود و به همين خاطر مسووليت اداره اين كميته نيز به وي واگذار شد و بدينسان او كار نظامي را از پايينترين رده شروع كرده و از همان آغاز كار،يك سرو گردن از ديگران فاصله داشت.
در اواسط بهمن ماه سال 1358كه توطئههاي نيروهاي چپ ضد انقلاب در گنبد و تركمن صحرا اقدام قاطع و انقلابي نيروهاي خط امام در خنثيسازي اين توطئه را طلب ميكرد،از استاناصفهان حدود يك صد نفر از پاسداران جان بركف،از جمله حسين به منطقه اعزام شدند و حسين به واسطه تسلط بر استفاده از ادوات مختلف و خصلتهاي ذاتي،خود فرماندهي درگيري باضد انقلاي در شمال شهر در محدوده دانشسرا را پذيرفت. «حسين»بارديگر براي خواباندن توطئهاي ديگر اما اين بار در كردستان در روزهاي پاياني سال 1358و اوايل سال 1359دل به آن منطقه ناامن سپرد و باگردان مقتدر و عمليلتياش تحت عنوان «گردان ضربت»ضربههاي سنگيني را بر پيكره ضد انقلاب فرودآورد.
خوزستان ميعادگاه حسين بود. سرزميني كه از برايش به انتظار نشسته بود. پس از گذشت 40روز از شروع جنگ ،«حسين خرازي»به اتفاق 50نفر از نيروهايش وارد خط شهر شد و در نيمه دوم بهمن ماه سال 59فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده گرفت.
در يكساله اول جنگ،جبهه دارخوين،به بزرگترين كلاس در س مجاهدت و خودسازي تبديل گرديدو عمليات فرماندهي كل قوا باهمت و رشادت استادان و شاگردان اين كلاس به پيروزي رسيد. با انجام عمليات فرمانده كل قوا در جبهه دارخوين كه همزمان باعزل بني صدر صورت گرفت،هسته اصلي تيپ 14 امام حسين(ع)شكل گرفت،گام مهمي كه توسط 120نفر از زبدهترين رزمندگان برداشته شدبرادراني كه هركدام داراي توان رزم عالي و بعضي مستعد فرماندهي در حد گردان و تيپ بودند.
زمينهسازي عمليات ثامنالائمه،براي حسين و يارانش تكميل آزمودهها بود. عراقيها در بيست و هشتم مرداد1360عمليات گستردهاي را به خط رضاييها كه پس از عمليات بيست و يكم خرداد همان سال در منطقه دارخوين شكل گرفته بود انجام دادند. هرچندفرماندهان اين خط يعني رضا بالاي و محمود شالباف به شهادت رسيدند،اما منطقه براثر مقاومت و فرماندهي حسين حفظ گرديد. او با حضور خود در خط و در حساسترين نقاط،آن قسمت از خاكريز كه در حاشيه جاده بود را از دشمن باز پس گرفت و اين پيروزي باعث شد با تلاش بيشتري عمليات حصرآبادان طرحريزي،اجرا و به سرانجام برسد. به بركت تلاشهاي بيوقفه«در جريان سازماندهي تيپ امام حسين(ع)براي اجراي عمليات طريقالقدس(فتح بستان)استعداد اين تيپ به 15 گردان رسيدو لشكر 14امام حسين(ع)رسما با نام و عنوان لشكر وارد عمليات شد و آزمون موفق لشكر 14در محوردارخوين و قدرت و يكپارچكي آن،به فرماندهان عالي جنگ ديكته نمود كه حساسترين منطقه نبرد را به «حسين» واگذارنمايند.
پس از پيروزي بزرگ در عمليات طريقالقدس،عمليات فتحالمبين با رمز يازهرا(س)صحنه امتحان ديگري بود كه «حسين» در آن،كاملترين الگوي يك فرمانده نظامي مسلمان را در عمل نشان داد.
در عمليات بيتالمقدس،لشكر امام حسين(ع)با سازماندهي 23 گردان پياده و احراز توان بسيار عالي،فراتر از يك لشكر ظاهر شد و اين باز منطقهاي به«حسين»واگذار گرديد كه به آن عشق ميورزيد.
مقاومت دو ساله رزمندگان دارخوين در تصرف،تامين و نگهداري بيش از 40كيلومتر سر پل مناسب در جبهه مياني منطقه عمليات بيتالمقدس در غرب كارون باعث گرديد تا لشكر امام حسين(ع)بتواند همراه با لشكرهاي همجوار خود در اولين مرحله عمليات،قسمت قابل توجهي از جاده اهواز-خرمشهر را تصرف كندو مراحل بعدي عمليات را نيز با فرماندهي بينظير«حسين خرازي» به سرانجام برساند.
«خيبر»نبردي بود در طلائيه كه «حسين»دست راستش را در جريان آن تقديم نمود،او خودش ميگويد:«خواستند ملائكهالله مرا به عالم بالا ببرند. هنوز دل از دنيا نكنده بودم،ولي فقط همين اندازه لياقت داشتم».
عبور از اروندرود و تصرف شهر فاو در بهمن ماه سال64نتيجه نبرد پيروزمندانه والفجر هشت است كه در آن،حسين خرازي تا تعدادي از غواصان لشكر كه در عمليات آبي،خاكي،خيبروبدر مهارتهاي بينظيري كسب كرده بودند در شب اول عمليات به خط دشمن زدو بعد از آن با 12 گردان،خود را بران ماموريت اصلياش كه رسيدن به هدف مهم و استراتژيك«امالقصر»در عمق خاك عراق بود آماده كندو از اين حمله سخت و طاقتفرسا سربلند بيرون آمد.
جنگ در سال 1365در حالي ادامه داشت كه فشارهاي بينالمللي با هدايت و كنترل آمريكا به ايران اسلامي بيش از هر زمان ديگري تقويت شده بود. در چنين اوضاع و احوال سخت و بحراني عمليات كربلاي4 در تاريخ4/10/65در منطقه خرمشهر و شلمچه و با هدف رسيدن به بصره آغاز گرديد. حسين در كربلاييترين حضور خود توانست گردانهاي مانوري لشكر امام حسين(ع)را از آبراه استراتژيك حدفاصل جزاير بوارين وامالرصاص عبور داده و قسمتهايي از پتروشيمي عراق در آن سوي اروندرود را تصرف نمايد.
پس از وقف عمليات كربلاي 4 سپاه پاسداران انقلاب اسلامي عمليات كربلاي5را در ساعت2 بامداد19/5/65در منطقه شرق بصره آغاز كردو علي رغم بمباران گسترده شيميايي عراقدر اولين روز،بيش از هزار نفر از رزمندگان لشكر امام حسين(ع)از جمله شماري از مسوولين به شهاديت رسيده و با مجروح شه بودند،«حاج حسين» باحضوري كاملا متفاوت با عملياتهاي گذشته،توانست بار سنگيني از عمليات گسترده شرق بصره را تحمل كند،چنانچه در طول عمليات شاهد مجروحيت،يا شهادت بيش از پنج هزار نفر از ياران خود بود.
كربلايي شدن زمينهاي سوخته حال و هواي خوش شهادت حسين را دگرگون كرده بود. حسين با روزهاي قبل از عمليات تفاوت زيادي داشت. لحظهاي از گردانهاي خطشكن جدا نميشدو بوي شهادت ميدادو سرانجام در عمليات تكميلي كربلاي پنج مورخه7 اسفند1365با كولهباري از اخلاص و عشق به خداوندو دوستي اهل بيت(ع)به فيض عظماي شهادت نائل آمدو تولدي ديگر يافت.
حدود16سال داشت. رزمنده بسيجي بود كه باز به جبهه آمده بود. او را به عنوان دژبان در ورودي موقعيت عقبه لشكر،تعيين كرده بودند و بازرسي عبور و مرور خودروها را بر عهده داشت.
حاج حسين؛فرمانده لشكر به اتفاق دو نفر از مسؤولان ،در حالي كه سوار تويوتا بودند. قصد داشتند واردموقعيت شوند. دژبان كه همان بسيجي تازه وارد بود و آنها رانميشناخت،گفت:
-كارت شناسايي؟
حاجي گفت:همراهمان نيست.
دژبان :پس حق ورود نداريد.
يكي از همراهان خواست حاج حسين رامعرفي كنداما حاجي با اشاره او را به سكوت فراخواند. اصرار كردند. سودي نداشت. دژبان كارت شناسايي ميخواست.
همراه ديگر حاج حسين كه ديگر طاقتش طاق شده بود،گفت:
طناب و بنداز بريم ،حوصله نداريم.
دژبان در حالي كه اسلحه را به طرف آنها نشانه ميرفت،با لحني خشن گفت:«بلبل زبوني ميكنيد؟!زود بياييد پايين دراز بكشيد رو زمين كمي سينهخيز بريد تا با مقررات آشنا شويد. حاج حسين با فروتني خاصي كه داشتند به همراهان خود آهسته گفت:«هركار ميگويد انجام بدهيد».و از خودرو پياده شدند. همراهان نيز به پيروي از ايشان همين كار را كردند. وقتي كه پياده شدند،دژبان متوجه شد يكي از آنها يعني حاج حسين يك دست بيشتر ندارد،براي همين گفت:«خيلي خوب،تو سينهخيز نرو،اما ده مرتبه بشين و پاشو».
در همين حين مسؤول دژباني كه در حال عبور از آن حوالي بود،منظره را ديد؛سراسيمه و پرخاش كنان به طرف دژبان دويدوگفت:«برو كنار؛بگذار وارد شوند؛مگر نميداني ايشان فرمانده لشكر هستند».
با شنيدن اين سخن،حالت بيم و شرمساري شديدي در چهره دژبان هويداشد.
حاج حسين،بدون آنكه ذرهاي ناراحتي در چهره روحانياش مشاهد شود،با تبسمي حق شناسانه،دژبان را در آغوش گرفته،بوسهاي ازروي مهر بر چهره او زده وگفت:
-«اتفاقاوظيفهاش را خيلي خوب انجام داد». و پس از سپاسگزاري از دژبان به خاطر حسن انجام وظيفه،او را بدرود گفتند.
اخلاص و صداقت
اول «اخلاص»و دوم«صداقت»دو عنصري بودند كه «حاج حسين » در دفاع مقدس به نيروهاي تحت امر خود آموخته بود.
«...وقتي ميرويد قرارگاه تداركات بگيريد،مهمات بگيريد،دروغ نگوييد،آمار اشتباه ندهيد. هرچه توي انبار داريد بگوييد. من نميخواهم اين بچههاي مردم غذاي شبهه ناك بخورند.
اگر آمار اشتباه داديد در جنگيدن آنها اثر ميگذارد. وقتي تيربار دشمن معبر را به رگبار ميبندد فقط خداست كه ميتواند بچهها را به سنگرهاي دشمن برساند. اگر مهمات آرپيجي را بيش از سهم خودتان گرفتيد،بسيجي به جاي اين كه آن را به تانك بزند توي هوا شليك ميكند. آتش منطقه را ميبيندو بر سدر دل او حاكم ميشود. شماوظيفه شرعي خود را انجام دهيد. خدا بقيه كارها را درست ميكند.»
آن خواب راحت
نيمهشب مرحله پنجم عمليات رمضان بود. تماس با گردانها يك لحظه قطع نميشد و در نفر بر فرماندهي جاي سوزن انداختن نبود. همه پيامهاوصحبتها به حاج حسين ختم ميشد.
صداي امرالله گرامي،مهدي زيدي و موحددوست مدام از بيسيم شنيده ميشد. گردانهاي خط شكن كار خود را به نحو احسن انجام داده بودند.
بچههاي تخريب از سد معبر،دو معبر را باز كردند. گردانهاي پياده بدون تلفات،ميدان مين وسيع دشمن را پشت سر گذاشتند.
صبح شد. هوانيمه روشن بود كه پشت خاكريزنماز خوانديم،مهر ما خاك زمين كوشك بودو بعد راه افتاديم.
از خط اول عراقيها گذشتيم. روي يك بلندي،اطراف ما انفجار خمپارهها لحظهاي قطع نميشد. حسين دستور داد ايستاديم.
-«دوربين رابيار،بايد از اينجا كار بچهها را ببينيم،بعد ميريم جلو».
از روي خاكريز كه سكوي تانك دشمن بود به سرعت به طرف نفربر دويدم و دوربين به دست برگشتم و رفتم بالاي خاكريز.
عجيب بود. «حاج حسين»به خواب عميقي فرو رفته بود. پس از چهل و هشت ساعت بيخوابي و دويدنهاي بيوقفه،حالا از اينكه رزمندگان لشكر را مسلط بر اهداف تصرف شده ديده بود،آرامش يافته و به خواب عميقي فرو رفته بود. نيم ساعتي گذشت.
با انفجاري كه در نزديكي ما اتفاق افتاد،حاجي بيدار شد و به خط اول رفتيم.
يك خراش كوچك
در طلائيه هر لحظه حملات دشمن شديدترميشد. آتش توپ و خمپارههاي عراقيهاوجب به وجب زمين را سوزانده بود. ما همه جمع شده بوديم داخل يك سنگر تا از آسيبتركشها در امان باشيم. آتش كه سبك شد،آمديم بيرون پنج ،شش نفر از برادران شهيد شده بودند. حاج حسين هم دستش قطع شده و خون تمام بدن او را گرفته بود.
به او گفتيم،حاجي چطور شده؟!
گفت:چيزي نيست،يك خراش كوچك برداشته.
همه بچههاي گردان هاجوواج مانده بودند. باور نميكرديم دست حاج حسين قطع شده باشد.
همه ناراحت بودند،حسين زير آتش سنگين ،توي خط چكار داشت؟!
خودم را كه با او مقايسه كردم احساس كوچكي نمودم.
عراقيها همچنانآبش ميريختند و آمبولانس از ميان دود و آتش به طرف اورژانس حركت كرد.
شهر شهيدان
حاج حسين وارد سنگر شهرك شد.
-سلام خسته نباشي.
در نيمه راه عمليان كربلاي5 بوديم .حاج حسين بازديدي از عقبه لشكر داشت تا از اوضاع آنجا هم مطلع باشد و توان رزمي نيروهاي خود را براي ادامه عمليات بداند.
-سنگر ما شلوغ بود.آمدم اينجا،نيم ساعت بخوابم و بعد بروم منطقه...كنار سنگر دراز كشيد. پتويي زير سر ،مژههاش به هم رسيد.
سنگر ستاد هميشه شلوغ بود،تلفنها يك لحظه امان نميداد،زنگ پشت زنگ.
-خير،اينجا هم نميشود خوابيد،ظاهراوظيفه رفتن است.
حسين آقا بلند شد. پوتينها را به پاكرد. مثل هميشه آرام آرام،بند پوتينها را بست.
نگاهي و خداحافظي...
اين آخرين لحظه حضور سردار بزرگ درمحلي بود كه بسيار آن را دوست ميداشت،شهرك دارخوين،شهر شهيدان حاشيه كارون.
دو روز بعد در شهرك ماتم بود. عكس حسين در ميان شهيدان لشكر...
راننده ی قايق
بسم رب المخلصين
يك روز قرار بود تعدادي از نيروهاي لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوي اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاي آن سوي آب، تنهايي و به طور ناشناس در ميان يكي از قايقها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجي جوان كه او را نميشناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برساني كه خيلي كار داريم.» حاج حسين بدون اينكه چيزي بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمي جلوتر بدون اينكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توي اين قايق نشستهايم و عرق ميريزيم، فكر نميكنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار ميكند؟» با آنكه جوابي نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوي كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگري است! فكر ميكنيد غير از اين است؟» قيافه بسيجي بغل دستي او تغيير كرد و با نگاه اعتراضآميزي گفت: «اخوي حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زوديها حاضر به عقبنشيني نبود و ادامه داد. بسيجي هم حرفش را تكرار كرد تا اينكه عصباني شد و گفت: «اخوي به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكني اگر يك كلمه ديگر غيبت كني، دست و پايت را ميگيرم و از همين جا وسط آب پرتت ميكنم.» و حاج حسين چيزي نگفت. او ميخواست در ميان بسيجي باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
راوي:حسن شريعتي
آخرين ديدار
بسم رب المجاهدين
در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بوديم. حسين فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتي و امدادگري ميپرداختم. اول اسفند سال 1365 به بيمارستان شهيد بقايي اهواز آمد و در حالي كه با همان يك دست رانندگي ميكرد در حين گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خيلي ممنونم چون همه از شما راضي هستند به خصوص رييس بيمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردي.» من كه سربازي در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام دادهام وظيفهاي در راه نظام مقدس جمهوري اسلامي بوده، كار من در مقابل اين خدمت و فداكاري كه تو انجام ميدهي، هيچ است و اصلاً قابل مقايسه نيست.» اين آخرين ديدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهاي حسين در آن روز معطر است.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
راوي:پدر شهيد
دعوت پر فيض
حسين دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را براي شهيد شدن كاملاً آماده كردهام.» او كه روحي متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتي متوجه شد ماشين غذاي رزمندگان خط مقدم در بين راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بيسيم از مسئولين تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشين ديگري بفرستند و نتيجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتي ماشين جلوي سنگر ايستاد و حاج حسين در حالي كه دشمن منطقه را گلوله باران ميكرد براي بررسي وضعيت ماشين از سنگر خارج شد. يكي از تخريبچيها در حال مصاحفه با او ميخواست پيشانياش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسين بر زمين افتاد. اصلاً باورم نميشد حتي متوجه خمپارهاي كه آنجا در كنارمان به زمين خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهاي موثر و درشتي به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسين از زمين به سوي آسمان پركشيد و پيشاني او جايگاه بوسه عرشيان گشت.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
عشق عاقل
در عمليات خيبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود. حسين در اوج درگيري به محلي رسيد كه دشمن آتش بسيار زيادي روي آن نقطه ميريخت. او به ياري رزمندگان شتافت كه ناگهان خمپارهاي در كنارش به فرياد نشست و او را از جا كند و با ورود جراحتي عميق بر پيكر خستهاش، دست راست او قطع گرديد. در آن غوغاي وانفسا، همهمهاي بر پا شد. «خرازي مجروح شده! اميدي بر زنده ماندنش نيست.» همه چيز مهيا گرديد و پيكر زخم خورده او به بيمارستان يزد انتقال يافت. پس از بهبودي، رازي را براي مادرش بازگو كرد كه هرگز به كس ديگري نگفت: «حالم هر لحظه وخيمتر ميشد تا اينكه يك شب، بين خواب و بيداري، يكي از ملائك مقرب درگاه الهي به سراغم آمد و پرسيد: «حسين! آيا آماده رفتن هستي، يا قصد زنده ماندن داري؟» من گفتم: «فعلاً ميل ماندن دارم تا با آخرين توان، به مبارزه در راه دين خدا ادامه دهم.» به همين جهت او تا لحظه آخر، عنان اختيار بر گرفت و هرگز از وظيفهاش غافل نماند.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد- كتاب ره يافتگان وصال
راوي:مادر شهيد
جنگ را فراموش نکنی
بسم رب
حسين خرازي تصميم به ازدواج گرفته بود و براي عمل به اين سنت نبوي از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و ميخواهم با همين پول خانه و ماشين بخرم و زن هم بگيرم» بالاخره مادرم پس از جستجوي بسيار، دختري مؤمنه را برايش در نظر گرفت و جلسه خواستگاري وي برقرار شد و آن دو به توافق رسيدند. او كه ايام زندگياش را دائماً در جبهه سپري كرده بود اينك بانويي پارسا را به همسري برميگزيد. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبير انقلاب امام خميني (ره) برگزار شد. لباس دامادي او پيراهن سبز سپاه بود. دوستانش به ميمنت آن شب فرخنده يك قبضه تيربار گرنيوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وي هديه دادند و بر روي آن چنين نوشتند: «جنگ را فراموش نكني» فردا صبح حسين تيربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحهخانه تحويل داد و با تكيه بر وجود شيرزني كه شريك زندگي او شده بود به جبهه بازگشت.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
راوي:همرزم شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محلههاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم» خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسهاي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير ميگفت. حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظهاي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي و انقلابي داشت و به تدريج با امور سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام ميخواند. از همان روزهاي اول انقلاب در كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان قامت به لباس پاسداري آراست و لحظهاي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود. با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشانيها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي ميرفت و تدبير فرماندهياش مبني بر اصل غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش شركت داشت و در تمامي عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت ميكرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي، شجاعت كمنظيري داشت. معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي بود و در آموزش نظامي و تربيت نيروهاي كارآمد اهتمام ميورزيد. حساسيت فوقالعاده و دقت زيادي در مصرف بيتالمال و اجراي دستورات الهي داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي ميآمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مينشست و در اسرع وقت به جبهه باز ميگشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مينمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر گرديد و انفجار خمپارهاي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجياش ميهمان خاك شد.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد اسلام- كيهان اسفند 81- ره يافتگان وصال
خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
- ما لشگر امام حسينيم، حسين وار هم بايد بجنگيم، اگر بخواهيم قبر شش گوشه امام حسين (ع) را در آغوش بگيريم كلامي و دعايي جز اين نبايد داشته باشيم: «اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد.»
- اگر در پيروزيها خودمان را دخيل بدانيم اين حجاب است براي ما، اين شايد انكار خداست.
- اگر براي خدا جنگ ميكنيد احتياج ندارد به من و ديگري گزارش كنيد. گزارش را نگه داريد براي قيامت. اگر كار براي خداست گفتنش براي چه؟
- در مشكلات است كه انسانها آزمايش ميشوند. صبر پيشه كنيد كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم.
- هر چه كه ميكشيم و هر چه كه بر سرمان ميآيد از نافرماني خداست و همه ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد.
- سهلانگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزيها دارد.
- همه ما مكلفيم و وظيفه داريم با وجود همه نارساييها بنا به فرمان رهبري، جنگ را به همين شدت و با منتهاي قدرت ادامه بدهيم زيرا ما بنا بر احساس وظيفه شرعي ميجنگيم نه به قصد پيروزي تنها.
- مطبوعات ما جنگ را درشت مينويسد، درست نمينويسد.
- مسأله من تنها جنگ است و در همانجا هم مسأله من حل ميشود.
- همواره سعيمان اين باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داريم و شهدا را به عنوان يك الگو در نظر داشته باشيم كه شهدا راهشان راه انبياست و پاسداران واقعي هستند كه در اين راه شهيد شدند.
- من علاقمندم كه با بيآلايشي تمام، هميشه در ميان بسيجيها باشم و به درد دل آنها برسم.
وصيتنامه اول:
بسمالله الرحمن الرحيم
... از مردم ميخواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند، راه شهداي ما راه حق است، اول ميخواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا ميخواهم كه ادامهدهنده راه آنها باشم. آنهايي كه با بودنشان و زندگيشان به ما درس ايثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولين عزيز و مردم حزبالهي ميخواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشا و بيحجابي زدهاند در مقابل آنها ايستادگي كنيد و با جديت هر چه تمامتر جلو اين فسادها را بگيريد.
وصيت نامه دوم :
استغفرالله، خدايا امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال نكير و منكر در روز محشر و قيامت، به فريادم برس. خدايا دلشكسته و مضطرم، صاحب پيروزي و موفقيت تو را ميدانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدايا تا زمان عمليات، فاصله زيادي نيست، خدايا به قول امام خميني [ره] تو فرمانده كل قوا هستي، خودت رزمندگان را پيروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمين بكن. خدايا! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم. خدايا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فيض عظماي شهادت نصيب و بهرهمندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... ميدانم در امر بيت المال امانتدار خوبي نبودم و ممكن است زيادهروي كرده باشم، خلاصه برايم رد مظالم كنيد و آمرزش بخواهيد.
والسلام
حسين خرازي - 1/10/1365
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد