راسخون

یادنامه سرداران شهید

bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : حسين علم الهدي و شهداي حماسه ساز هويزه

مقدمه

پيام مقام معظم رهبري براي شهداي هويزه

فراز هايي از سخنان آيت الله هاشمي پيرامون شهداي هويزه

براي آنانكه حماسه ساز هويزه شدند

زندگينامه شهيد

مادر شهيد در محضر امام خميني (ره)

ديباچه سرخ عشق

اسامي برخي شهداي حماسه ساز هويزه

كتاب شهيد

نامه شهيد به خانواده و همرزمان

رزمندگان اسلام بعد از متوقف كردن حركت تهاجمي دشمن و مقاومت در برابر آنها در 16 دي ما 1360 دست به اولين حمله گسترده خود زدند كه علي رغم پيروزي چشمگير در مرحله اول بنا به دلايلي موفق نشدند تمامي مواضع تصرف شده را بخوبي حفظ نمايند. حماسه هويزه ، حماسه عزيزاني است كه در اين عمليات پس از پيروزي براي حفظ مواضع فتح شده مصمم به مقاومت نمودن در برابر دشمنان اسلام شدند و در حاليكه حداقل امكانات مورد نيازشان را نيز در اختيار نداشتند ، توانستند با شهادت طلبي‌هاي خود آن پيروزي حسيني را در كربلاي هويزه تا نهايت تاريخ براي خود ثبت نمايند. يادشان گرامي و راهشان مستدام.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

بخشي از اين يادداشت هارا - كه سرگذشت شور انگيز و عاشقانه جمعي از جوانان انقلابي مادر ميدان نبرد با دشمن متجاوز است- مطالعه كردم. درسي كه اين خاطره حماسه آميز و جانگداز مي‌دهدپيام جاودانه‌اي براي همه ملتها و همه نسلها است. درس مقاومت مردانه انسانهاي بزرگي است كه اراده پولادين و قدرت والاي بشري خود را به اراده الهي متصل ساختند و آگاهانه قدم در ميدان فداكاري نهادند و صحنه نبرد با دشمن اسلام را با خون خود رنگين ساختند. دو روز پيش از اين عشوراي خونين، من خود در دل بيابانهاي جنوبي و شرقي هويزه اين عزيزان را ديدم كه شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه جنگ و به سوي خط تماس پيش مي‌رفتند. تجهيزات ابتدايي و كمبودهاي تداركاتي و حتي دلسوزيها و توصيه ها ، در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوري پديد نمي‌آورد و دل مومن و مشتاق و خون گرم و جوشانشان همه سختي‌ها را بر آنان هموار مي‌كرد. معجزه انقلاب وكوره هاي جنگ تحميلي از جوانان خداجوي ، انسانهاي بزرگي پديدآورده است كه توگل عارفان و متانتپيران را با اميد جوانان و صفاي كودكان در جمع كرده‌اند. سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهاي رويا گونه اين راهيان شب وشيران روز است ، و گروه شهيدان هويزه از برجسته‌ترين آنان‌اند. بي‌شك اگر لحظات پر معنا و پر ماجران هر يك از اين شهادت‌ها ثبت مي‌شد وچنانكه در اين يادداشت ‌ها آمده- به چشم مي‌آمد غني برين ميراث معنوي براي تاريخ به جا مي‌ماند. افسوس كه بدين مه8م،‌بقدري كه بايد، همت گماشته نمي‌شود. لذا اين نوشته‌ها را كه در نوع خود بييار كم نظير است بايد قدر دانست و كوشش فراهم ااورنده آن را ارج نهاد. از خداوند متعال توفيق همه اين جوانان عزيز و پيروزي اسلام و مسلمين وحاكميت و رواج ارزشهاي والاي قراني را سيئلت مي‌كنم.

 

اينجانب به همه آنان كه در طول جنگ در جبهه و در سنگر و در راه و قبل و بعد از جهاد ، هر جا و هرگونه از حمايت‌ها و نصرت هاي الهي كه ديده‌اند سفارس مي‌كنم كه قضايا را براي ديگران بگونيد و بيويسند. حيف است كه اين معجزات و اين بارقه‌هاي هدايتگر و اين آثار ارزنده توحيد و خداپرستي و اين گنجينه گرانبهاي عالم ديانت و ديناي خداپرستان از دسبرس تاريخ بدور بماند و نسل‌هاي امروز و آينده بهره‌مند نگردند. ما كه مي‌دانيم اينگونه صفحه‌ها كه از جنگهاي صدر اسلام براي مامانده است تا چه اندازه در ساختن و هدايت ما و مردم ما موثر بوده است . چرا اجازه برهيم كه اين آيات الهي در سينه‌ها و خاطره‌ها مدفون باشد؟ اميد كه در آينده زوايان ارجدار تاريخ اين جنگ و جزوه ها و خاطرات و مقاله ها را بخوانيم. به بچه‌هايي كه به جبهه نمي‌روندآموزش دهيد، تا آن فرازهاي با ارزش چبهه را فراموش نكنند. اين خاطره‌هاي جنگ را جمع آوري كنيد و تحويل تاريخ و دنيا بدهيد، تا يك فرهنگ جنگ و فرهنگ دفاع به دنيا معرفي كنيم.

 

راي پنجمين روز متوالي عبور تانگ‌هاي اربش از جاده هويزه- سوسنگرد ادامه داشت. از اين جابجايي بوي حمله مي‌آمد، حمله اي كه همگي مدت ها در انتظارش بوديم. بچه‌ها نماز صبح را كه خواندند مهيا شدند براي رفتن به خط مقدم. شب قبل هيچ اتفاق خاصي نيفتاد، بچه ‌ها حدود چهار كيلومتراز خط مقدم تا يك مدرسه روستايي عقب آمدند، نماز جماعت را به امامت حسين علمالهدي خواندند، قرارومدار ديده‌بان ونگنبان و كشيك را گداشتند و آنقدر خسته بودند كه چيزي خورده و نخورده به خواب رفتند. سي كيلومتر پياده روي و جنگ و گريز ، بچه‌هاي خط شكن را حسابي از پا در آورده بود. آنقدر خسته بودند كه صداي بولدوزرها و تانك‌هاي ارتش كه براي استحكام مواضع تلاش مي كردند نمي توانست ‌آنها را از خواب منصرف كند، بخصوص كه حسين علم الهدي گفته بود پيشروي تا ايستگاه حميد در پيش است و اين خود يسرويي تازه مي‌طلبيد. اينجا آرين خاكريزي بود كه شب گذشته بچه‌ها پيش رفته بودند ، ماشين از جاده به سمت چپ پيچيد و پشت يك خاكريز بلند توقف كردف بجه ها پايين پريدند و حسين گفت: خوب بچه ها اينجا محل استقرار ماست، حمله از همينجا شروع مي شه، مواظب باشين كه تا قبل از حمله او نطرف خاكريز نرين ، سعي كنين بيشتر توي سنگر باشين ، آتش دشمن روي اين منطقع بيشتره. بخوابين ، بخوابين. همينطور كه حسين صحبت مي‌كرد صداي انفجار كاتيوشا پشت سرمان همه مارا مجبوركرد كه درازكش شويم . از گردو خاكي كه بلند شد معل.م بود حدود دويست متر پشت سرما گلوله ها به زمين نشسته است، با اين حال زمزمه تركش بعضي از آنها نزديك ما به گوش مي‌رسيد. حسين از جا بلند شد و گفت: ما بايد اون طرف جاده مستقر بشيم .از اين به بعد ارتباط با بي‌سيمه ، شما بايد با تانكهايي كه پشت سر تونه هماهنگ بشين ،‌قبل از اينكه دستور حمله داده بشه، همنيجا بوي سيگرتون مي‌مونين اگه سوالي ندارين من مي‌رم تا بقيه بچه ها رو مستقر كنم. دو هواپيماي عراقي كه بالاي سر بچه ها پديدار شد، همه رادر جا ميخكوت كرد، هيچكس انتظارش را نداشت، از شروع حمله اين اولين بار بود كه نيروي هوايي دشمن عمل مي كرد. با ارتفاع پايين از بالاي سر بچه ها رد شد و به عمق جبهه پيش رفت و چند لحظه بعد ناپديد شد معلوم بود كه براي شناسايي آمده اند و حتما دوباره بر مي گردند. بچه ها زير آتش سنگين دشمن ناگزير به عقب نشيني شدند،‌به خاكريزها رسيديم ، همه به ميگرها پناه بردند با از آتش بي‌رقفه دشمن در امام باشند، ولي خاكريزها حالت ساعت قبل را نداشت، خلوت خلوت شده بود،‌ نه يك تانك ، نه يك نفر بر، از هيچكدام!!از تجهيزاتي كه تا ساعتي قبل پشت خاكريز بودند خبري نبود!. اوضاع مشكوك به نظر مي رسيد ، بدون اطلاع پشت بچه ها را خالي كرده بودند، واز همه مهمتر اينكه علاوه بر توپ و تانك صداي رگبار هم مي‌آمد-از نزديك-!گفتم : اگر به سمت جنوب شرقي خود مون حركت كنيم اميد اين هست ك چند نفر سالم بمونن اينطور كه معلومه گروه حسين علم الهدي دارن مقاومت مي‌كنن، بيشترين فشار عراق هم از همون سمته ، در ست پشت سر ما سمت شمال غربي ، هر چند فاصله اونها كمه ولي اگر يك متر هم از دشمن دورتر بشيم غنيمته. بايد حداكثر استفاده رو بكنيم. هنوز صداي تانكهاي ان طرف جاده به گوش مي‌رسيد، بيراندازي لحظه اي قطع نمي‌شد اگر عراقي ها خودشان را به اين سوي جاده مي رساندند هيچ راه فراري نداشتيم، با اينكه مي دانستيم اميد برگشت نيست ولي فريضه رساندن آرپي جي به علم الهدي مارا مصمم به پيش مي راند. به جاده كه رسيديم توانستيم تانگ ها را ببينيم، به جز چند تايي كه در حال سوختن بودند بقيه غرش كنان پيش مي‌آمدند. فكر كرديم بچه ها بايد آن طرف خاكريز باشند، از جاده گذشتيم و پشت اولين خاكريز سنگر گرفتيم . چشمم به حسين كه افتاد خستگي از تنم در آمد، آرپي جي بر دوشش بود و پشت خاكريز دراز كشيده بود. در امتداد خاكريز غير از حسين حدود ده نفر ديگر هنوز زنده بودند، از همه گروه همين ده نفر مانده بودند، حتي يك جسد سالم بر زمين نمانده بود، پيدا بود كه بچه ها با گلوله مستقيم تانك از پا در آمده اند. تانك هاي سالم از كنار تانك هاي سوخته عبور مي‌كردند و به طرف خاكريز علم الهدي پيش مي آمدند. غير از حسين دو نفر ديگر كه آرپي جي داشتند دو تانك ديگر را نشانه رفتند و هر دو را آتش زدند. چهار تانك ديگر به ده متري حسين رسيده بودند،‌حسين از جا بلند شد و آخرين گلوله را رها كرد، سه تانك باقيمانده در يك زمان به طرف حسين شليك كردند و خاكريزش را به هوا بردند. خودمان را به سرعت بالاي سرش رسانديم؛ از خون هاي روي زمين پيدا بود كه مسافت زيادي خودش را بر روي خاك كشانده است.

 

شهيد سيد حسين علم الهدي فرزند آية الله حاج سيد مرتضي علم الهدي(ره) به سال 1337 شمسي پا به عرصه گيتي نهاد. فرزندي پاك از شجره مباركه رسالت بود كه در مهد علم و تقوا پرورش مي‌يافت. حسين اين نور پرتو گرفته تا آفاق در كانون علم و عملي در رشد بود كه تشنگان فقه و فقاهت و مردم تشنه هدايت گرداگردحريمش به اعتكاف بودند. شهيد سيد حسين پنج سال پيش از قيام 15 خرداد 42 متولد شد تا بعدها در مكتب قرآن ، كلام وحي آموزد و نيز بعدها در حين سپري كردن دبستان تلاوت كننده آيات الهي باشد و در سطح استان نغمه سراي و بلبل مترنم كننده لحن قران شود. صداي دلنشين او بود كه صفحات زمان و قرون را به يكباره كنار ميزد واين برگ ورق خورده را به برگ ايام هجرت پيوند مي‌داد. صميميت او بود كه علاوه بر شور و جذبه اش نقطه اي را بوجود آورده بودكه مغناطيس باشد براي رشد ديگران در تجمع هاي مسجد و مدرسه. در مساجد با تشكيل كتابخانه و جلسات سختراني و در مدارس با تشكيل انجمنهاي اسلامي و جلسات ارشاد و هدايت. گرچه هيچ قام و زباني قادر بر تر سيم آن همه شور و عشق نيست ، لكن بر حسب وظيفه هاله اي از آنروح پاكباخته را در معرض تاريخ قرار مي دهيم، باشد تا ره توشه اي براي فرزندان انقلاب گردد. و به تاریخ 17/10/1360 به شهادت رسیدند.

 

مادر حسين كه روزهاي اول تنها براي بدست آوردن جسد گلگون كفن حسين بي تابي مي كرد با ياد آوري مادران صدر اسلام گفت: همانطور كه مادر يكي از مجاهدين صدر اسلام وقتي دشمن كافر سر بريده فرزندش را بسوي مادر پرتاب مي كند و مي گويد:من چيزي را كه در راه خدا دادم پس نمي گيرم. و چون امام فرموده است جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند من نيز مانند مادران صدر اسلام جسد مطهر فرزند را هم به خدا هديه مي دهم. مادر شهيد حسين مي‌گويد:تنها زا خدا مي خواهم كه اين قرباني شهيد را بپذيرد و قطره قطره خون پاك حسين سبب افزايش عمر امام عزيز و پيروزي انقلاب اسلامي گردد و اگر امام فرمان دهندمن و همه فرزندانم به جبهه مي رويم تا ضربه اي حتي به اندازه پرتاب يك سنگ به كفار بزنيم و از اسلام دفاع كنيم. حضرت امام من به همراه مادر همه شهدا تصميم گرفته ايم كه اگر اجازه فرماييد ما هم به جبهه برويم و لااقل يك سنگي به قلفب دشمن كافر كه حتي اجساد عزيزانمان را به ما ندادند پرتاب كنيم و ما هم مانند فرزندانمان شهيد شويم . امام فرمودند ك نه همينكه شما اينچنين فرزنداني داريد اين بالاترين اجر است شما باند صب كنيد و دعا كنيد براي پيروزي اسلام . مادر حسين: حضرت امام ، حسين امسال قرار بود از طرف سپاه به مكه مشرف گردد. امام فرمودندك ناراحت نباشيد حالا بالات از مكه رفته است.

bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد اسماعيل دقايقي

 

يادداشتي از شهيد دقايقي 

خلاصه اي از زندگينامه شهيد اسماعيل دقايقي از استان خوزستان 

نقش شهيد در دوران انقلاب اسلامي

تولد و كودكي 

راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر

راه‌اندازي تيپ مستقل بدر 

شهيد و دفاع مقدس 

فعاليتهاي سياسي – مذهبي

نحوه شهادت 

ويژگيهاي اخلاقي 

مسئوليت يگان حفاظت

وصيتنامه شهيد دقايقي

كتاب شهيد دقايقي

نرم افزار شهيد سر لشگر پاسدار اسماعيل دقايقي

 

 يادداشتي از شهيد دقايقي

براي شما آرزوي صبر و استقامت و پيگيري اهداف اسلامي را دارم. ان‌شاءالله بتوانيد با كار و فعاليت، خود را بيش از پيش وقف راه خدا و اسلام كنيد. پيش بردن اسلام در جهان – جهاني كه پر از فسق و فجور و خيانت ابرقدرتهاست – تلاش و ايثار مي‌خواهد. در راه امام حسين(ع) – حضرت سيدالشهداء(ع) – رفتن، حسيني شدن را مي‌خواهد.

... ان شاء الله در پيروي از راه امام امت خميني عزيز(ره) كه همان راه خدا، قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است، موفق باشيد.

 

 خلاصه اي از زندگينامه شهيد اسماعيل دقايقي از استان خوزستان

شهيد اسماعيل دقايقي رهيده از خويشتن  به ديار معبودش سفر كرد. او با كوله باري از عشق و ايثار به منزلگه پاكان راه يافت .

او فرزند مظلوم  رمضان ، يار كربلائيان  و همراه  عاشورائيان بود . او مسلخ  خود را از اوان عمرش ديد و سرود رهايي خويش را با گلوله  خونينش بارها سرداد .

اودلسوخته اي بود كه هرگز آرام نداشت . او موجي از درياي حماسه و فرياد بود .  او دلداد ديار يار بود او بزرگمردي از كربلاي خوزستان بود .

شهيد اسماعيل دقايقي انساني متعهد پاك باخته عاشق و مخلص اسلام و انقلاب اسلامي بود .

قبل از انقلاب  با رژيم  ستم شاهي  سابقه مبارزاتي داشت ، در منزل  ايشان بيانيه ها و اعلاميه هاي امام تكثير و توزيع مي شد .

شهيد اسماعيل دقايقي در بنيانگذاري نيروهاي نظامي سازمان يافته ملت عراق سهم بسزائي داشت . اولين يگان رزمي  مجاهدين عراقي تحت  عنوان تيپ بدر ثمره تلاشهاي خالصانه اوست .

شهي اسماعيل دقايقي نه تنها در انقلاب اسلامي كشور ما ستاره اي پرفروغ  بود بلكه جوانان برومند عراق هم از او به عنوان  يك سردار بزرگ در نهضت عراق ياد خواهندكرد .

 

ن قش شهيد در دوران انقلاب اسلامي

شهيد دقايقي علاقه وافر به ادامه تحصيل داشت، اما با توجه به ضرورتي كه در عرصه انقلاب و دفاع احساس مي‌كرد دانشگاه و تحصيل را ترك كرد و در سال 1358 با يك نسخه از اساسنامه جهاد سازندگي (كه دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاهها آن را تنظيم كرده بودند)، به آغاجاري رفت و به اتفاق عده‌اي از دوستان، جهادسازندگي را راه‌اندازي كرد. هنوز چند ماه از فعاليت و تلاش همه‌جانبه او در اين ارگان نگذشته بود كه طي حكمي (در اوايل مرداد ماه 1358) مسئول تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه آغاجاري شد. با دقت و دلسوزي تمام به عضوگيري نيروهاي انقلابي پرداخت و در زمان تصدي فرماندهي سپاه، نمونه و الگويي شد از يك فرمانده متقي ومدبر و كاردان. يك سال از فرماندهي‌اش در اين منطقه مي‌گذشت كه به دليل لياقت و شايستگي زياد، براي تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خوزستان به كمك برادر شمخاني و سايرين شتافت و با عهده‌دار شدن مسئوليت دفتر هماهنگي استان، شروع به تشكيل و راه‌اندازي سپاه در شهرستانهاي اين استان نمود. با انتخاب و معرفي فرماندهان صالح و لايق توانست خدمات ارزنده‌اي را به اين نهاد مقدس ارائه دهد. در همين مسئوليت و قبل از تجاوز نظامي عراق،‌زماني كه از درگيري خرمشهر با خبر شد سريعاً‌خود را به آنجا رساند و با انتقال سلاح و مهمات (به اتفاق شهيد جهان‌آرا) نقش اساسي در آمادگي رزمي مردم منطقه ايفا كرد.

 

 تولد و كودكي

به سال 1333 ه.ش در بهبان درخانواده‌اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و مباني اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان اسماعيل در اين كانون كه ارزشهاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه‌اي براي شخصيت والاي آينده او شد.

اين خانواده با توجه به مشكلاتي كه داشتند، مجبور شدند به آغاجاري مهاجرت و با پايبندي به اصول انساني و اسلامي، در آن شهر زندگي كنند. شهري كه بنا به موقعيت خاص جغرافيايي و منابع زيرزميني خود نه تنها مورد طمع غرب (بويژه آمريكا) بود، بلكه غارت ارزشهاي فرهنگي و سنتهاي اجتماعي آن نيز در برنامه‌هاي استكبار جهاني قرار داشت. اما خانواده اسماعيل نه تنها خود از اين تهاجم، سرافراز بيرون آمدند، بلكه در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر نيز تلاش مي‌كردند. در نتيجه،‌اسماعيل نيز تمامي ارزشهاي وجودي خود را كه از كودكي به آنها پايبند بود از خانواده خود فراگرفت.

او كه از هوش و ذكاوت سرشاري برخوردار بود، مورد توجه خانواده قرار گرفت و پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن اين مرحله و اتمام دبيرستان، در سال 1349 در كنكور هنرستان شركت ملي نفت (كه تنها شاگردان ممتاز و باهوش و نمونه را مي‌پذيرفت) شركت كرد و پس از قبولي، به ادامه تحصيل در آن هنرستان پرداخت.

 

 راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر

پس از بازگشت مجدد به جبهه، مسئول راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر (ويژه آموزش فرماندهان گردان) گرديد. اين اقدام ضروري در جهت آشنايي هرچه بيشتر برادران عزيزي كه در جنگ تجارب زيادي را كسب كرده و استعداد فرماندهي را داشتند توسط شهيد دقايقي صورت گرفت. ايشان با دقت، يكايك آنها را شناسايي و انتخاب كرد تا ضمن آموزش به اصول و مباني جنگ و آرايش و تاكتيكهاي نظامي، افراد نخبه و توانمند را براي بكارگيري در مسئوليتهاي فرماندهي معرفي كند. البته خود ايشان هم در اين دوره شركت كرد.

در زمان اجراي طرح مالك اشتر، عمليات خيبر در منطقه عملياتي جزاير مجنون انجام شد و شهيد دقايقي نيز با حضور در اين نبرد فراموش نشدني، فرماندهي يكي از گردانهاي خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عمليات خيبر به پشت جبهه بازگشت و دوره ياد شده را در تابستان 1363 به پايان رسانيد.

پس از مدتي در لشكر 17 علي‌بن ابيطالب(ع) در كنار شهيد دلاور مهدي زين‌الدين قرار گرفت و در نظم بخشيدن و سازماندهي لشكر، يار ديرينه خود را كمك كرد وبا پذيرش مسئوليت طرح و عمليات لشكر، خدمات ارزنده‌اي را به جبهه و جنگ ارائه كرد.

 

 راه‌اندازي تيپ مستقل بدر

هنگامي كه ماموريت تيپ يادشده به ايشان واگذار گرديد همانگونه كه شعار هميشگي‌اش در زندگي اين بود كه هيچ‌وقت نبايد آرامش خودمان را در آرامش مادي بدانيم، براي عملي ساختن و تحقق آن، تلاشي شبانه‌روي داشت و تمامي قدرت و امكانات خود را وقف انجام وظيفه الهي كرد و با توكل به خدا و پشتكار و جديت در مدت كوتاهي موفق شد يگان رزم منسجم و قدرتمندي را پايه‌گذاري نمايد.

نيروهاي رزمنده تيپ همه عاشق او بودند. او در قلوب يكايك آنان جا گرفته بود و آنها اسماعيل را از خودشان و جزو جامعه خودشان مي‌دانستند و وجودش را نعمت الهي تلقي مي‌كردند.

او فقط از نظر تشكيلاتي فرمانده نبود، بلكه بر قلوب افراد فرماندهي مي‌كرد. درحيطه مسئوليتي او نظارت بر نيروهاي تحت فرماندهي امري بديهي بود. از سركشي به خانواده‌هاي شهدا نيز غافل نبود.

 

 شهيد و دفاع مقدس

به دنبال شروع تهاجم سراسري و ناجوانمردانه عراق، به عنوان نماينده سپاه در اتاق جنگ لشكر92 زرهي اهواز حضور يافت و در شرايطي كه با كارشكنيهاي بني‌صدر خائن مواجه بود در سازماندهي نيروها و تجهيز آنها تلاش گسترده‌اي را آغاز كرد. او به لحاظ احساس مسئوليت ويژه‌اي كه داشت در برخي مواقع در مناطق عملياتي حاضر مي‌شد و به سر و سامان دادن نيروها مي‌پرداخت.

در جريان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقيها، با مشكلات زيادي از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهيد علم‌الهدي در شكستن محاصره سوسنگرد دليرانه جنگيد. در عمليات فتح‌المبين نيز در قرارگاه لشكر فجر با سردار شهيد بقايي (كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه فجر را به عهده داشت) همكاري كرد.

 

 فعاليتهاي سياسي – مذهبي

دانش‌آموزان متعهد، از اين آموزشكده – كه در آن زمان يكي از مراكز فعال و مهم منطقه بشمار مي‌آمد – براي مبارزه با رژيم استفاده مي‌كردند. اسماعيل در همين هنرستان با برادر محسن رضائي (سردار فرمانده محترم كل سپاه) – كه از ديرباز آشناي وادي مبارزه بود – آشنا شد و به همراه ايشان و ديگر همرزمانش مبارزه پيگيري را عليه رژيم و مفاسد اجتماعي آن آغاز كردند.

اسماعيل در سال دوم هنرستان – كه با برپايي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي مصادف بود – در اعتصاب هماهنگ همرزمانش شركت فعالي داشت و در همان سال با هدف منفجر كردن مجسمه رضاخان ملعون، كه در خيابان 24 متري اهواز نصب شده بود، به اقدامي شجاعانه دست زد و قصد خود را عملي نمود، اما متاسفانه چاشني مواد منفجره عمل نكرد.

مبارزات و تلاشهاي اسماعيل، منحصر به مسائل سياسي و نظامي نبود، بلكه به علت هوش سرشار و علاقه‌منديش به مسائل فرهنگي در فرصتهاي مناسب از طريق داير كردن كلاسهاي مختلف، با جوانان اين منطقه ارتباط فكري و روحي پيدا مي‌كرد و در خلال مطالب علمي، آنان را با فرهنگ اصيل اسلام كه در آن خطه، سخت مورد تهاجم واقع شده بود آشنا مي‌ساخت و آنان را به تعاليم روحبخش اسلام جذب مي‌كرد.

از اين رو همان گونه كه فعاليتهاي سياسي نظامي اسماعيل و دوستانش گام موثري در مبارزات مسلحانه عليه رژيم ستمشاهي در آغاجاري و بهبهان به شمار مي‌رفت، فعاليتهاي فرهنگي او در حد بسيار موثر،‌عامل بازدارنده‌اي در مقابل روند سريع ترويج فرهنگ مبتذل غربي در اين منطقه شد، تا نه تنها از بي قيدي و لامذهبي جوانان (كه تلاش فراواني براي آن صورت مي‌گرفت) جلوگيري به عمل آيد، بلكه در اثر تلاشهاي زياد اين عزيزان، جوانان منطقه در مبارزه با رژيم، گوي سبقت را از ديگر مناطق بربايند.

در سال 1353 دوبار (همراه با برادر محسن رضائي و جمعي از ياران) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه كه همراه با شكنجه بدني و عذاب روحي بود، از زندان آزاد شد. پس از آزادي از زندان، از هنرستان نيز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبياري دانشكده كشاورزي دانشگاه اهواز قبول شد و پس از دو سال تحصيل در اين رشته، دوباره در كنكور شركت كرد و به دانشكده علوم تربيتي دانشگاه تهران – كه از لحاظ فضاي مذهبي، سياسي و علمي براي او مناسبتر از ديگر مراكز علمي و آموزشي بود – وارد شد.

در اين دو محيط دانشگاهي (اهواز و تهران) نيز به مبارزات عقيدتي،‌سياسي و نظامي خود ادامه داد. دقايقي در زماني كه اغلب دانشجويان دانشگاهها آشنايي چنداني با اصول و مباني اسلام نداشتند از دانشجويان متعهد و متشرع به شمار مي‌رفت. تمام واجبات و مستحبات خود را به نحو احسن به جا مي‌آورد و از انجام هرگونه عمل خلاف شرع كه توسط ديگران انجام مي‌گرفت، در حدود وسع خود با حوصله و برخورد اسلامي جلوگيري مي‌كرد واين ويژگي خاصي بود كه در تمام مسير زندگي پرافتخار خود، بدان پايبند بود. در دانشگاه تهران براي مقابله با جريانات التقاطي و غيراسلامي موضع قاطعي داشت و در بحثهاي آنان از مواضع اصلي اسلام دفاع مي‌كرد و در جهت ملموس و عيني ساختن حقايق اسلامي براي همگان بسيار تلاش مي‌كرد.

در سال 1357 ازدواج نمود و در اولين صحبت با همسرش، از اين كه وي فقط به خود و خانواده‌اش تعلق ندارد گفتگو نمود.

با اوج‌گيري نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات كارگران شركت نفت نقش موثر و ارزنده‌اي را عهده‌دار بود و در ترور دو تن از افسران شهرباني بهبهان به طور غيرمستقيم شركت داشت.

خانه اسماعيل همواره يكي از پايگاههاي فعال مبارزه با رژيم به شمار مي‌آمد و بسياري از بيانيه‌ها و اعلاميه‌هاي ضدرژيم در اين مكان تهيه و تكثير مي‌شد. شهيد دقايقي قبل از 22 بهمن به اتفاق يكي ديگر از دوستانش طبق برنامه‌اي كه داشتند به تهران آمد و با حضور در مبارزات مردمي، در فتح پادگانها نقش موثري ايفا نمود. پس از آن نيز با تلاش و جديت تمام، در جلوگيري از غارتگري گروهكها و به هدر رفتن اسلحه‌ها نقش به سزايي داشت.

سردار سرلشكر محسن رضائي بااشاره به فعاليتهايي كه در منزل شهيد دقايقي در دوران انقلاب انجام مي‌گرفت، اظهار مي‌دارند:

خانه و خانواده ايشان يكي از خانواده‌هايي است كه انقلاب اسلامي در خوزستان مديون آنها است.

 

 نحوه شهادت

اين شهيد بزرگوار در عمليات عاشورا و قدس 4 و همچنين كربلاي 2، 4 و 5 در سمت فرماندهي تيپ خالصانه انجام وظيفه نمود و يگان او جزو يگانهاي موثري بود كه در موفقيت رزمندگان اسلام نقش چشمگيري داشت.

بالاخره هنگامي كه در عمليات كربلاي 5 براي انجام ماموريت شناسايي، با يك دستگاه موتور سيكلت عازم محور بود در مسير راه مورد اصابت بمباران هواپيماهاي رژيم متجاوز عراق قرار گرفته و به لقاي حق مي‌شتابد و در اوج اخلاص و ايثار، با نوشيدن شربت شهادت روح تشنه خود را سيراب مي‌كند. واقعه شهادتش در روز 28 دي ماه 1365 در منطقه عملياتي شلمچه روي داد.

 

 ويژگيهاي اخلاقي

در مطالعه و بالابردن آگاهي و معلومات خود جديت خاصي داشت و تا آخر عمر پربركتش از تحصيل دانش باز نماند. ايشان با استفاده از فرصتي كه برايش در قم و استان مركزي پيش آمده بود، در كنار وظيفه حساس و مهم فرماندهي و حفاظت از شخصيتها و كادرهاي انقلاب، به فراگيري ادبيات عرب، تفسير،‌اخلاق و تاريخ اسلام پرداخت.

انس با قرآن از شاخصترين خصوصيت او بود. حتي در اوج مشكلات و گرفتاريها از تلاوت قرآن نيز غافل نمي‌شد. از همسر محترم ايشان نقل شده كه او سالي سه بار قرآن را ختم مي‌كرد.

روحيه‌اي كه بيش از هر خصيصه و صفت ديگر در تمامي مراحل زندگي بدان پايبند بود، پذيرش خطاي خود بود. بدين معني كه اگر احساس مي‌كرد كه با فعل و حركت خود در رابطه با فردي دچار خطا شده، هرچند كه از نظر مسئوليت و شرايط سني از طرف مقابل خود بالاتر بود، در صدد اعتراف به خطا بر مي‌آمد و از آن فرد پوزش مي‌طلبيد.

با افراد مختلف و خطاكار بشدت برخورد مي‌كرد و هميشه رعايت جوانب شرعي را در تنبيهات و برخوردها متذكر مي‌شد.

تواضع و فروتني او به نقل از همرزمانش چنان مشهود بود كه مثل يك بسيجي و يك رزمنده عادي در چادرها زندگي مي‌كرد. در كارها به آنان كمك مي‌كرد و در برخوردهايش خيلي‌ها تصور نمي‌كردند او فرمانده يگان باشد. در اولين برخورد با او، صفت تواضع زودتر از صفات ديگر جلوه‌گر مي‌شد. رزمندگان اسلام او را الگوي واقعي يك انسان مجاهد و وارسته مي‌دانستند.

با همه مسئوليتهاي سنگين و دشواري كه برعهده داشت هيچ‌گاه در چهره‌اش آثاري از خستگي يا كسالت ظاهر نبود. لبخند مداوم او در مقابله با سختيها براي همه نيروها درس بود.

در اوج ناملايمات و فشارها و نارساييها، برخورد شايسته‌اي با نيروهاي تحت امر داشت.

ايشان عموماً در كارها با نيروهاي خود مشورت مي‌كرد و به راي و نظر آنها توجهي خاص داشت.

صبر و حوصله و سعه صدر از صفات بارز وي بود. در مقابل تمام مشكلات و مسائل با شمشير صبر به مقابله برمي‌خواست.

خلوص و سكوت و وقارش در فرماندهي تحسين برانگيز بود. جاذبه او باعث شده بود كه در تمامي صحنه‌ها حتي در داخل خانواده رزمنگان از مكاني ويژه برخوردار شود. تدبير و كارداني وي موجب تقويت روزافزون جايگاه او در بين افراد شده بود.

شهيد دقايقي اين صفات را از تلاشهاي مجدانه‌اش در راه حق به دست آورده بود و اين همه را در تمامي مراحل زندگي و مراتب آن به همراه خود حفظ نمود.

در زندگي مادي خود مرحله ساده‌زيستي را پشت سر گذاشته بود و به بذل و ايثار توجهي خاص داشت و در مواقع ضروري حتي حقوق خود را جهت رفع نيازمنديهاي نيروهاي تحت امر خود خرج مي‌كرد.

او انساني بود كه در راه حفظ نظام مقدس جمهوري اسلامي دست از آلايشهاي دنيا شسته بود و دل به محبت حق سپرده بود.

 

م سئوليت يگان حفاظت 

بعد از عمليات بيت‌المقدس، از آنجا كه جنگ، حالت فرسايشي به خود گرفت و تحرك جبهه‌ها كم شده بود، منافقين و ضدانقلاب در راستاي اهداف استكبار جهاني، دست به ترور شخصيتها و افراد موثر نظام و حزب‌الهي‌ها مي‌زدند تا نظام را از داخل تضعيف كرده و عقبه جنگ را مختلف نمايند.

ايشان در تاريخ 1/4/1361 به سپاه منطقه يك مامور گرديد و مسئوليت مهم يگان حفاظت شخصيتها را در قم و استان مركزي به عهده گرفت و با تدبير و درايت خاص خود و بكارگيري برادران سپاه مخلص و جان بركف، به گونه‌اي عمل كرد كه در دوران تصدي فرماندهان ايشان در اين مسئوليت، به لطف خدا هيچگونه ترور و سوءقصدي از جانب منافقين و ضدانقلاب در حوزه مسئوليتي او پيش نيامد.

پس از يك سال و اندي كار و تلاش صادقانه در جهت حفظ سرمايه انساني انقلاب، هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در سال 1362 طي فرماني تاكيد خاصي بر حضور افراد در جبهه‌ها نمودند، ايشان بي‌درنگ طي نامه‌اي به فرماندهي، گزارش مشروح فعاليتهاي خود را منعكس و ضمن آن بدين‌گونه كسب تكليف كرد:

در شرايطي كه مساله اصلي سپاه و طبعاً كشور، جنگ است، آيا ماندن و عدم همكاري با سپاه در جنگ نوعي راحت‌طلبي نيست؟ و ضمن آن، درخواست خود را باتوجه به تجربياتي كه در جنگ اندوخته بود، براي خدمت فعال و حضور در جبهه مطرح ساخت.

 

 وصيتنامه شهيد دقايقي

1297458

دقايقى  اسماعيل

بسمه تعالى

ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين

خدايا امت اسلام را صبر و استقامت عطا فرما تا در مقابل دشمنان خدا و كافران پايدارى كنند و سپس بر آنان غلبه كنند. خدايا شهادت ميدهم كه غير از تو خدا يى نيست و محمد (ص) رسول و فرستاده توست و على (ع) وصى رسول خداست . سلام بر خاندان عصمت و طهارت ، درود بر خمينى كبير، سلام بر روحانيت متعهد و امت حزب ا...

خدايا از تو ميخواهم در هنگاميكه شيطان سستى بر سراغم مى‌آيد او را دور سازى و مرا قوت و آرامش عطا فرمائى كه :

لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم

پدرو مادر گرامى :

درمقابل شما شرمنده‌ام كه توفيق خدمت به شماواجراى حقوق شما خيلى كم نصيبم گشت بدانيد كه :

انالله و انااليه راجعون

خداوند به شما صبر فرمايد و شما از جمله كسانى باشيد مردم و خصوصا خانواده شهدا و اسرا و معلولين را دلدارى بدهيد، من هم دعاگوى شما هستم.

همسر محترمه : در مدت 5 سال زندگى از خصوصيات خوب تو بهره بردم مرا بسيار احترام كردى كه لايق آن نبودم ، پيوندمن و تو با شعاراسلام و قرآن شروع‌شدو بعد سعى نموديم كه هرروزمان با

روز ديگر متفاوت باشد و كلام اسلام را پياده كنيم و خوب ميدانى كه راه من هم در ادامه اين زندگى در بعمل در آوردن عقيده به اسلام بوده‌است ،چطور ميتوانستم در خانه مانده باشم و كارى نكنم در صورتى كه جان و مال امت مسلمان ايران به سوى ، جبهه سرازير است ،انسان در برخورد با مصائب و مشكلات است كه لذت ايمان و توجه بخدا را درك مى‌كند و اگر رفتن من مصيبتى برايت باشد ميدانى كه:الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون

در تربيت ابراهيم و زهرا سعى خود را بنما، براى آنها دعا مى‌كنم و اميدوارم افرادى مفيد براى اسلام و خط ولايت اهل بيت عصمت و طهارت و ولايت فقيه باشند و بعد از من سعى كن با مشورت آقايان علما منطقى‌ترين راه را براى خود انتخاب بنمائى كه انشاءا... اگر بهشت نصيبم شد يكديگر را در آنجا ملاقات كنيم ، انشاءا... با صبر و استقامت خود كه داشته‌اى و خدا بيشتر به تو بدهد اسوه‌اى در جامعه خود باشى.

برادران و خواهران محترمه:

براى شما نيز آرزوى صبر و استقامت در پى گيرى اهداف اسلامى دارم انشاءا... بتوانيد با كار و فعاليت خود را بيش از پيشرفت راه خدا و اسلام كنيد، پيش بردن اسلام در جهان ، جهانى كه پر از فسق و فجور است تلاش و ايثار ميخواهد درراه حسين (ع) سيدالشهد رفتن ، حسينى شدن ميخواهد.

انشاءا... در پيروى ازراه امام امت خمينى عزيز كه همان راه خدا و قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت است موفق و مويد باشيد.

ديدن برادران رزمنده در خطا و اول كه با آرامش مشغول نماز هستند و با متانت نيروهاى دشمن و تانكهاى آن را مى‌بينند و با سلاح مختصر با آنان مقابله مى‌كنند، از تجليات حسينى شدن اين امت است كه مرا به وجد آورده است ، حقوق شما را آنطوريكه بايد رعايت ننموده‌ام انشاءا... مرا ببخشيد، من هم دعاگوى شما هستم .

خدمت كليه اقوام و فاميل و دوستان و آشنايان سلام عرض مى‌كنم و براى آنان توفيق در خط اسلام و قرآن بودن را آرزومند هستم از اينكه نتوانستم حقوق شما را بخوبى رعايت كنم انشاءا... مرا ببخشيد. از همه شما التماس دعا دارم .

والسلام على عباد ا... الصالحين

جمادى الثانى 1404 روز وفات فاطمه زهرا (س) اولين منادى حق ولايت و وصايت اهل بيت عصمت و طهارت.

bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد حسين حسيني
مقدمه
در رثاي شهيد
شرح حال شهيد
آغاز فعاليتهاي انقلابي
هجرت به سوي حوزه علميه قم
فعاليتهاي فرهنگي در كنار مبارزات اجتماعي
ويژگيهاي شهيد
خدمات اجتماعي، مذهبي و فرهنگي
شهادت علامه
بخشي از پيام امام خميني به مناسبت شهادت علامه
 
 امام خميني
برادراني امثال علامه عارف حسيني بشارتي بالاتر از اين نبوده است كه از محراب عبادت حق ،عروج خونين ارجعي الي ربك خويش را نظاره كند.
 
علامه عارف حسيني ،شهري از آل رسول صلي الله عليه و آله و نسل حسين عليه السلام است كه در پرتو نام بزرگ انقلابي تاريخ معاصر،حضرت امام خميني (قدس سره)‌رشد يافت و بر پا ايستاد و چون آفتابي درخشان ،شيعيان پاكستان را روشني و گرمي و اميد بخشيد. ولي دريغ كه خورشيد ستيزان شيطان پرست ،در سحرگاه روز جمعه ،چهاردهم مرداد ماه 1367 (برابر با پنجم اوت 1988 ) ناجوانمردانه با تير زهر آگين او را هدف قراردادند. قلب آكنده از ايمان و عاطفه‌اش را سوراخ كردند،تا مگر در ظلمت شبهاي استبداد و استثمار و تحقيق، صداي مرغ حقي خاموش شود!‌زهي ساده انديشي و كور باطني ! گويا اينان از سرنوشت ستمگران تاريخ عبرت نگرفته‌اند و به كلام خداي جهاي ايمان نياورده‌اند كه شهيدان راه خدا،همواره زنده‌اند و نزد خدا روزي داده مي‌شوند. اين يادنامه در برگيرنده ياد و خاطره شهيد بزرگوار علامه عارف حسيني(ره) مي‌باشد.
 
سيد عارف حسين آن مرد دين /جانب جنت روان شد باليقين /او شهيد راه پاك و راستين/حق او شدرحمة للعالمين /شهسوار علم و دين عارف حسين /سعي او بو د اتحاد مسلمين/قتل او جان و دل مردم بسوخت /پاك باز و پاك بين و پاك دين /صبح صادق ،صبح كاذب شد بر او /پيكرش با خاك و خون آمد عجين/ سيد عارف حسين خيرات كرد/ جان خود را در ره حق اليقين /وعده و حق را تولبيك آمدي/ساقي كوثر به تو شد هم نشين /اي دو صد رحمت به اين عارف حسين /مومنين او را شدند از مخلصين /اين رها شد خادم مخدوم دين /او شهيدان را بود از خادمين
 
در 10 كيلومتري( پارا چنار) كشور پاكستان روستايي مرزي و‌جود دارد كه اسم آن ( پيوار )است. شيد علامه عارف الحسيني از قبيله ( دو يرزئي ) پيوار مي‌باشند. شهيد حسيني در يكي از خانواده‌هاي روحاني و مذهبي سادات آن قبيله ،در روز چهارم آذرماه 1325ه.ش (برابر 25 نوامبر 1946 ) ديده به جهان گشود.در سال 1343 به مدرسه جعفريه تنها مدرسه علميه پاراچنار رفته و دروس ديني و حوزوي را نزد آقاي حاجي غلام جعفر لقمان خيل آغاز كرد و در مدت كوتاهي ادبيات عرب را فراگرفت و به مرحله سطح رسيد. علامه حسيني در سال 1346 وارد حوزه علميه نجف اشرف شد در حالي كه عراق از سلطه حكومت بعثي سوسياليستي حسن البكر رنج مي‌برد. آن زمان يكي از دشوار‌ترين زمانها به شمار مي‌رفت . و مصادف بود با ايام تبعيد حضرت امام خميني (قدس سره ) به عراق شهيد عارف حسيني ،در كنار فعاليتهاي علمي و تحصيلي ،به خود سازي و تربيت اخلاقي خويش همت گماشت و از محضر شهيد آيت الله مدني بهره‌هاي سرشار برد.
 
شهيد حسيني توسط شهيد محراب آيت الله مدني با حضرت امام خميني (ره) آشنا گرديد و از نزديك به افكار رهبر عظيم الشان جهان اسلام آگاهي يافت و آنچنان شيفته و مجذوب امام گرديد كه همواره در نماز جماعت حضرت امام حاضر مي‌شد و در صفوف جماعت ، جايي مشخص داشت . شهيد عارف حسيني ، كه در كنار تحصيل علم،به واقعيت عملي و عينيتهاي اجتماعي جهان اسلام نيز توجه داشت و در تحركات انقلابي و اسلامي حضور خويش را شدت مي‌بخشيد. سرانجام در سال (1973/ميلادي ) مورد تعرض حكام عراق قرار گرفت و از نجف امام خميني رسيد و خواستار رهنمود از آن پيشواي بزرگ گرديد. او به هنگام ترك عراق به محضر حضرت امام خميني رسيد و خواستار رهنمود از آن پيشواي بزرگ گرديد ،حضرت امام، وكالت نامه‌اي با دستخط مبارك خود به شهيد حسيني اعطا كردند ،كه هنگام بازرسي در مرز، وكالت نامه مذكور از ايشان گرفته شد.بعد از اخراج از نجف اشرف، شهيد حسيني به پاكستان مراجعت نموده و ب فعاليتهاي ديني ،علمي و اجتماعي خود پرداخت.
 
در سال 1353 شمسي ،شهيد حسيني دوباره عازم نجف اشرف شد،ولي بعلت امتناع كشور عراق از دادن ويزا ،ناچار به حوزه علميه قم روي آورد. شهيد حسيني،در حركات انقلابي شركت مي‌جست و در تظاهرات عليه شاه و نظام ستم شاهي هم فعاليت داشت. شهيد حسيني نيز از جمله كساني بود كه به خاطر فعاليتهاي انقلابيش توسط ساواك شناسايي شده و به شهرباني احضار گرديد،و مورد بازجويي قرارگرفت و دستور اخراج ايشان صادر گرديد. شهيد حسيني در زمان اوج نهضت انقلاب اسلامي با دلي اندوهبار ،حوزه را وداع گفته عازم پاكستان شد.
 
شهيد در كنار فعاليتهاي سياسي ،اجتماعي ، ملي به فعاليتهاي علمي و فرهنگي نيز مي‌پرداخت. به دنبال مراجعت از حوزه علميه قم ، در مدرسه علميه جعفريه پاراچنار به تدريس علوم ديني پرداخت. در سال 1364 مدرسه علميه‌اي به نام جامعه معارف اسلاميه را در پيشاور تاسيس كرد كه در حال حاضر يكي از بزرگتري مراكز علمي به شمار مي‌رود. اين مدرسه پس از شهادت آن عزيز به پاس خدمات ايشان به نام شهيد عارف حسين الحسيني نامگذاري شد . شهيد شخصا چند سالي در مدرسه مزبور تدريس كرد،علاوه بر اين مدرسه ،‌در سطح كشور به تاسيس مساجد ،حسينيه‌ها و مدارس همت شايان داشت. در 21 بهمن 1363ضمن يك جلسه فوق العاده شوراي عالي نهضت اجراي فقه جعفري علامه عارف حسيني به اتفاق آراء به عنوان رهبر انتخاب گرديد و علت اين انتخاب ، لياقت و كفايت شخصي او و نياز ملت به شخصيتي چون او بود. علامه عارف حسيني بعد از انتخاب،‌نهضت را از نو سازماندهي كرد و در سطح كشور فعال نمود.بعد از انتخاب بعنوان رهبر از پاراچنار به پيشاور هجرت نمود، فعاليتهاي ديني ،سياسي ،اجتماعي و فرهنگي خود را در اين شهر ادامه داد چهار سال آخر عمر پر بركت ايشان را مي توان از ان ايامي به شمار آورد كه تمام لحظات آن بي چون و چرا و خالصانه و ايثار گرانه وقف اسلام بود.
 
. تقوي از تقواي فردي ،اجتماعي ،علمي و سياسي برخوردار بود . او در اين راه بحدي رسيده بود كه براي ديگران الگو قرار گرفت . اين سيد عزيز در طول زندگي پر بركت خود با سادگي در يك خانه محقر با كمترين اثاثيه و لوازمات زندگي بسر مي‌برد او هميشه ديگران را به تقوي و زهد توصيه مي‌نمود. شب زنده داري شهيد حسيني شب زنده دار بود كه شب بازمزمه‌هايش از همه بيشتر آشنا بود . گريه در محضر معبود عرشيان را بوجد مي آورد كسي تا آنروز آن بزركوار را سحرگاهان در حال خواب نديده بود. جور مامورين پليس و تاريكي زندان سياه نيز مانع از تهجد و شب زنده داريش نشد رنج مسافرتهاي طولاني و پشت سر هم بر خضوع و خشوع ايشان مي‌افزود. چنين بود كه فعاليتهاي اجتماعي سياسي كه به نظر بعضي‌ها خلاف تقوي است در ديد آن شهيد والامقام ميدان اصلي تقوي بود نشستن در خانه ‌و دست روي دست گذاشتن و تماشا گر فقر و محروميت و ظلم و جور بودن و به چشم خود ارزشهاي اسلامي را در حال نابودي ديدن بنظرش خلاف تقوي بود. او نه تنها فقط يك متقي بود بلكه تقوي را بديگران نيز مي‌آموخت.. تواضع انسانهاي عادي هرچه بمقامها و عنوانهاي آن ها افزوده مي‌شود مغرورتر و بي‌اعتناتر مي شوند ولي مردان خدا وسيله خدمت را هرگز مقام نمي‌پندارند و هيچ يك از عناوين ظاهري را مايه افتخار به حساب نمي‌آورند. شهيد حسيني در تواضع و فروتني نظير نداشت. او همين احترامي را كه به بزرگان مي‌كرد براي جوانان و كودكان هم قائل بود. او حتي به بچه‌ها نيز در گفتن سلام سبقت مي‌گرفت و تا آخر عمرش كمتر كسي از او بدي در خاطره داشته است. براي جاذبه آن شهيد بزرگوار همين بس كه مخالفين ايشان هم تواضع وي را تحسين كردند. ملاقات روزانه با صدها نفر ،حل مشكلات آنان و گرفتاري و غرق شدن در مسائل متعدد با اين همه حفظ تواضع و فروتني ، كار آن شهيد عزيز و از ويژگيهاي ايشان بود.. دستگيري از مستضعفان: شهيد در تمام زندگي خود در خدمت محرومين بود در خانه و يا بيرون از خانه همه جا و همه ساعت در فكر مظلومين و ستم ديدگان جهان بود . در تمام ديدارهاي خود از گوشه‌هاي مختلف كشور همين نوع افراد مورد توجه ايشان قرار مي‌گرفتند. او مسائل آنها را با دقت مي‌شنيد آنگاه در حد توان خود،آنها را حل مي‌كرد. به خاطر حمايت ايشان از قشر محروم ،مردم به سوي او مي‌شتافتند و او هم آنقدر با توده مردم محبت داشت كه در مراجعات شبانه روزي مردم هيچگاه خم به ابرو نمي‌آورد. در اكثر مواقع ،كمك مالي به فقرا و مستمندان مي‌كرد و اين كمكها بيحدي بود كه كسي از آن خبر نمي‌شد. به مهاجرين افغاني كمكهاي مالي گوناگون ارائه مي‌داد . از همين روست در غم جانگاه اين شهيد بزرگوار در صف عزاداران ، تعداد كثيري از مهاجرين افغاني حضور داشتند.
 
تاسيس درمانگاه: در شهرستان (‌پاچنار )‌در حاشيه شهر درمانگاهي بنام (‌شفاخانه علمدار) به همت ايشان ساخته شد اين درمانگاه علاوه بر داشتن وسائل درماني و امكانات مورد نياز بيماران داراي سي تخت براي بستري شدن بيماران مي‌باشد و پزشكان ماهر با وسائل و ابزار پيشرفته به معالجه بيماران مي‌پردازند. شايان ذكر است كه معالجه بيماران فقير در اين درمانگاه رايگان است و معتادان به مواد مخدر نيز در آن معالجه و ترك اعتياد داده مي شوند. در شهر كراچي براي معالجه افراد فقير و بي پول درمانگاهي بنام درمانگاه (العصر ) به دستور مستقيم ايشان تاسيس گرديد و به دست مبارك ايشان افتتاح شد ، و هم اكنون در خدمت مردم محروم اين شهر قرار دارد.تاسيس مدارس: تاسيس مدرسه درالمعارف السلاميه: جامعه اهل البيت- انوار المدارس.تاسيس مساجد: مسجد در منطقه ( بنگش ) مسجدي در (كچي) مسجدي در منطقه(سترسام) مسجدي در قصبه( شبلان). تاسيس حسينيه‌ها: در (مومن آباد بيگش) در منطقه (سترسام).
 
علامه سيد عارف حسين حسيني در شامگاه 13 مرداد 67 ( برابر با چهارم اوت 1988) از شهر خود (‌پاچنار) به ( پيشاور) آمده . قرار بود صبح روز بعد عن 14 مرداد ماه 67( برابر با 5 اوت 1988 )براي شركت در يك مصاحبه در لاهور بدانجا ستردند. و پس از مصاحبه در اجتماع بزرگ مردمي سخنراني نموده و مسئله مهمي را اعلام نمايد. روز چهاردهم مردادماه ستاره صبح طلوع كرد. ولي آفتاب رهبري ملت پاكستان در افق خونين شهادت نشست و رهبر نهضت جعفري،نماز فجر روز جمعه را اقامه كرد و بعد از بجا آوردن فريضه صبح و انجام تعقيبات عازم وضو خانه شد، ولي به محض سرازير شدن از طبقه دوم در آخرين پله ، توسط قاتل يا قاتلان ناشناس هدف گلوله اسلحه بي صدا واقع شد به محض اصابت گلوله فرياد لا اله الا الله از زبان مبارك شهيد بلند شد و ايشان بر زمين افتاد. خبر شهادت رهبر به سرعت شهر پيشاور را فرا گرفت و غوغا آفريد ،پيشاور به ماتمكده اي بزرگ تبديل گشت،‌پرچمهاي سياه در همه جا به اهتزاز در آمد.
 
بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت حضرات علماي اعلام و حجج اسلام و ملت بزرگوار پاكستان ايدهم الله تعالي .
پيامها و تلگرافهاي تبريك و تسليت شما در رابطه با شهادت جناب حجة السلام آقاي سيد عارف حسين حسيني اين يار وفادار اسلام و انقلاب و مدافع محرومان و مستضعفان و اين فرزند راستين سيد و سالار شهيدان ،‌ حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السلام،واصل گرديد. گرچه اين حادثه بزرگ قلوب مسلمانان و خصوصا روحانيت متعهد اسلام را جريحه دار نمود ولي مسئله‌اي دور از انتظار ما و ملتهاي مظلوم جهان و خصوصا ملت بزرگوار پاكستان كه خود طعم تلخ استعمار را چشيده است و با مبارزه و جهاد و شهادت استقلال خويش را بدست آورده است،نبود. دردآشنايان جوامع اسلامي ،هم آنان كه با محرومان و پا برهنگان ميثاق خون بسته‌اند بايد توجه كنند كه در آغاز راه مبارزه‌اند و براي شكستن سدهاي استعمار و استثمار و رسيدن به اسلام ناب محمدي ،راه طولاني در پيش دارند و براي امثال علامه عارف حسني حسيني ، بشاربي بالاتر از اين نبوده است كه از محراب عبادت حق ،عروج خونين( ارجعي الي ربك)‌خويش را نظاره كند و جرعه وصل يار را از شهد شهادت بياشامد و شاهد وصول هزاران تشنه عدالت به سرچشمه نور گردد. بزرگترين فرق روحانيت و علماي متعهد اسلام با روحاني نماها در همين است كه علماي مبارز اسلام ،هميشه هدف تيرهاي زهر آگين جهانخوران بوده‌اند واولين تيرهاي حادثه قلب آنان را نشانه رفته است ولي روحاني نماها در كنف حمايت زرپرستان دنيا طلب مروج باطل يا ثناگوي ظلمه و مويد آنان بوده‌اند. تا بحال يك آخوند درباري با يك روحاني و هابي را نديده‌ام كه در برابر ظلم و شرك و كفر خصوصا در مقابل شوروي متجاوز و امريكاي جهانخوار ايستاده باشد! همانگونه كه يك روحاني وارسته عاشق خدمت به خدا . خلق خدا را ناديده‌ام كه براي ياري پا برهنگان زمين، لحظه‌اي آرام و قرار داشته باشد و تا سر منزل جانان عليه كفر و شرك مبارزه نكرده باشد و عارف حسيني اينگونه بود و ملتهاي اسلامي حتما دليل اين واقعه را در يافته‌اند كه چرا در ايران( مطهري ها)‌و (بهشتي ها ) و شهداي محراب و ساير روحانيون عزيز و در عراق ( صدر ها ) و (‌حكيم ها ) و در لبنان (راغب حرب ها ) و ( كريم ها )‌و در پاكستان ( عارف حسيني ها) و در تمام كشورها، روحانيون درد آشناي اسلام ناب محمدي صلي الله عليه و آله و سلم هدف توطئه و ترور مي‌شوند. ملت شريف و مسلمان پاكستان كه بحق ملت انقلابي ،عقيدتي و فرهنگي دارند، بايد تفكر اين شخصيت شهيد را زنده نگه دارند و نگذارند شيطان زادگان جلو رشد اسلام ناب محمدي صلي الله; عليه و اله و سلم را بگيرند.امروز استكبار شرق و غرب چون از رويارويي مستقيم با جهاي اسلام عاجز مانده‌اند ، راه ترور از ميان بردني شخصيتهاي ديني و سياسي را از يك طرف و نفوذ و گسترش فرهنگ اسلام امريكايي را از طرف ديگر به آزمايش گذاشته اند. اي كاش همه تجاوزات جهانخواران همانند تجاوز شوروي به كشور مسلمان و قهرمان پرور افغانستان ، علني ورودررو بود تا مسلمانان ابهت و اقتدار دروغين غاصبين را در هم مي‌شكستند ولي راه مبارزه با اسلام آمريكايي ، از پيچيدگي خاصي بر خوردار است كه تمامي زواياي آن ، بايد براي مسلمانان پا برهنه ، روشن گردد كه متاسفانه هنوز براي بيساري از ملتهاي اسلامي ،‌مزربين( اسلام آمريكايي )‌و (‌اسلام ناب محمدي و اسلام پا برهنگان و محرومان)‌و (‌اسلام مقدس نماهاي متحجر و سرمايه داران خدا نشناس و مرفهين بي درد)كاملا مشخص نشده است و روشن ساختن اين حقيقت كه ممكن نيست در يك مكتب و در يك آئين ، دو تفكر متضاد و رو در رو وجود داشته باشد از واجبات سياسي بسيار مهمي است كه اگر اين كار توسط حوزه‌هاي علميه صورت پذيرفته بود، به احتمال بسيار زياد سيد عزيز ما ( عارف حسيني) در بين ما بود. وظيفه همه علما است كه با روشن كردن اين دو تفكر ، اسلام عزيز را از ايادي شرق و غرب نجات دهند،‌البته خون اين شهيدان عزيز، تمامي خار و خاشاكها را از مسير اعتلاي ارزشهاي معنوي ‌ريشه كن مي‌سازد و همه مروجين باطل را به دريا مي‌ريزد ولي نبايد از اين مسئله غفلت كنيم كه امروز روز آماده باش همه دشمنان اسلام است ،روز بيدار باش همه جهانخواران است. آنروزي كه استعمار شرق و غرب ،مسلمانان را خواب كرده بود و بر مركب مراد ، سوار بود از خطر بزرگ و بالقوه‌اي بنام اسلام و قرآن سخن ميگفت و اما امروز كه شوروي و آمريكا بدنبال انقلاب مقدس اسلامي ايران ، صدها ضربه سياسي ، نظامي و فرهنگي خورده‌اند و در همه جاي عالم& زنگ خطر اسلام، عليه منافع حياتي شان به صدا در آمده است بايد با دقت تمام ،‌كيد و فريب استكبار شرق و غرب را شناخت و خنثي نمود. ملتهاي مسلمان بايد اصل را بر دشمني و فريب ابر قدرتها با خود بگذارند، مگر اينكه خلاف عيني و عملي آنرا مشاهده و لمس و باور نمايند. ما به حبل ولايت خدا و پيامبر و ائمه معصومين(ع) چنگ زده‌ايم و جدا بايد از هر آنچه غير رضايت آنان است ، متنفر و بيگانه باشيم و از اين بيگانگي هم برخود فخر مباهات كنيم . شهادت جناب حجة السلام آقاي سيد عارف حسين حسيني را به روحانيون متعهد اسلام و خانواده محترم اين شهيد و ملت مسلمان پاكستان ، تبريك و تسليت عرض نموده و به همه برادران و خواهران مسلمان خود در آن كشور اطمينان مي‌دهيم كه ايران اسلامي در كنار شما و بعنوان ياري امين و سنگري محكم از شرافت ، استقلال ، عزت و اعتبار اسلاميتان دفاع خواهدنمود.اينجانب فرزند عزيزي را از دست داده‌ام ،‌خداوند تعالي به همه ما توفيق تحمل مصائب و توان ادامه راه پر فروغ شهيدان را بيشتر از پيش ، كرامت فرمايد و توطئه و مكر ستمگران را به خودشان برگرداند و ملت پر كرامت اسلام را در مسير جهاد و شهادت ، ثابت قدم نگهدارد.
 
 
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد غلامحسين افشردي (باقري)

زندگينامه شهيد

فعاليتهاي قبل از انقلاب

نقش شهيد در پيروزي انقلاب اسلامي

پس از پيروزي انقلاب اسلامي

شهيد باقري

نحوه شهادت

ويژگيهاي برجسته شهيد 

قسمتي از وصيتنامه شهيد به امت حزب الله

ديباچه سرخ عشق

 نرم افزار شهيد سر لشگر پاسدار حسن باقري

آلبوم عکسهای شهید سرلشگر پاسدار حسن باقری

صدای سردار شهید حسن باقری

 

 امام خميني (ره):

شهدا در قهقه مستا‌نه‌شان و در شادي وصولشان عندربهم يرزقون اند.

 

 زندگينامه شهيد

به روز سوم شعبان 1375 ﻫ.ق مطابق با 25 اسفند سال 1334 ﻫ.ش در خانواد‌ه‌اي مذهبي و دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در حوالي ميدان خراسان تهران چشم به جهان گشود.والدينش به عشق و محبت آقا ابا عبدالله الحسين(ع) و از باب تيمن و تبرك نام غلامحسين را بر او نهادند وبه دنبال آن در سن دو سالگي در سفر كربلا او را همرا ه خود بردند.

پدرش كه در تربيت وي جديت زيادي داشت از همان طفوليت او را با خود به مسجد و هيأت و مراسم عزاداري سرور شهيدان مي‌برد.اين حضور معنوي باعث شد كه او در آن ايام عضو فعال و موثر هيأت نوباوگان محبان الحسين گردد.

غلامحسين دوره دبستان را درمدرسه مترجم الدوله و دوره متوسطه را در دبيرستان مروي تهران به پايان رساند.

 فعاليتهاي قبل از انقلاب

شهيد باقري همزمان با تحصيل در كلاسهاي حديث و مباحث مربوط به حضرت صاحب الزمان (عج) كه در مسجد صدريه داير مي‌گرديد شركت مي‌كرد. از كلاس سوم دبيرستان فعاليت فرهنگي خود را با ايجاد كتابخانه در اين مسجد به همراه تني چند از همفكرانش شروع كرد و در راستاي كسب آگاهيها و رشد فكري خويش ،‌ ضمن مطالعه و تحقيق پيرامون مباحث مذهبي جلسات سخنراني را در جمع دوستانش برگزار مي‌نمود.

 در سال 1354 پس از اخذ ديپلم رياضي در رشته دامپروري دانشكده كشاورزي شهر اروميه تحصيلات عالي خودرا آغاز كرد. در اين ايام علاوه بر مطالعه منظم و انسجام يافته در زمينه مسائل اسلامي با سخنراني درجمع دانشجويان و برقراري كلاسهايي در زمينه اصول عقايد براي دانش‌آموزان مدارس فعاليت مذهبي خود را دنبال مي‌كرد و بارها با بعضي از اساتيد غربزده كه فرهنگ اسلامي را انكار و مظاهر منحط غربي را ترويج مي‌نمودند به بحث مي‌نشست و ماهيت آن فرهنگ و عوامل غربزده را افشا مي‌كرد .از اين رو وي به عنوان يك عنصر مذهبي و فعال حساسيت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگيخته بود ، كه در نهايت به دليل اين فعاليتها پس از يك سال ونيم تحصيل از دانشگاه اخراج گرديد .

در اين ايام در جواب يكي از نزديكانش كه به او گفته بود : تو يك سال و نيم از عمرت را بي‌خود تلف كردي پاسخ مي‌دهد من وظيفه‌ام را انجام دادم و اگر به دانشكده رفتم براي كسب مدرك نبود،  بلكه براي رشد خودم بود و مي‌خواستم كه ديگران را هم به صحنه بياورم.

شهيد باقري در اسفند ماه سال 1356 به خدمت سربازي اعزام شدو پس از طي دوره آموزشي در پادگان جلديان نقده به ايلام منتقل گرديد .

در دوره كوتاه مدت سربازي با توجه به آشنايي كه با مسائل اسلامي داشت به ارشاد و هدايت فكري سربازان پرداخت و همزمان با علماي شهر ايلام ازجمله آيت الله صدري (امام جمعه قبلي ايلام ) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ايشان اطلاع مي‌داد به دنبال اين فعاليتها تحت كنترل قرار گرفت و ضمن جدا كردن وي از جمع سربازان پادگان او را به عنوان راننده يك افسرجزء به كار گماردند.

 

 نقش شهيد در پيروزي انقلاب اسلامي

همزمان با گسترش انقلاب اسلامي وفرمان حضرت امام خميني (قدس سره) مبني بر فرارسربازان از پادگانها خدمت سربازي را رها كرد وبه موج خروشان و توفنده امت حزب الله پيوست و به صورت تمام وقت در پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي به فعاليت پرداخت .

به هنگام تشريف فرمايي حضرت امام خميني (قدس سره)  به ميهن اسلامي در فعاليتهاي كميته استقبال شركت چشمگيري داشت و به دليل برخورداري از آموزش نظامي به همراه ساير اعضاي خانواده و دوستانش در تصرف كلانتري 14 و پادگان ولي‌عصر (عج) عشرت آباد سابق در تهران نقش بارزي داشت.

 

 پس از پيروزي انقلاب اسلامي

تا خرداد 1358 در كميته انقلاب اسلامي و برخي نهادهاي ديگر فعاليت داشت و با انتشار روزنامه جمهوري اسلامي ، همكاري فعال خود را با اين روزنامه در زمينه‌هاي مختلف آغاز كرد. در اين مدت بنا به دعوت سازمان ملل از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار سفر 15 روزه‌اي به لبنان و اردن انجام داد كه طي اين سفر گزارش تحليلي جامعي از اوضاع نابسامان مسلمين در آن منطقه تهيه كرد .

در خرداد ماه سال 1358 موفق به اخذ ديپلم ادبي شد . سپس در امتحان ورودي دانشگاه شركت كرد و با رتبه صدوچهارم در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران قبول گرديد.

او در مدت حضور در محيط دانشگاه نقش فعال و موثري درمقابله با توطئه‌هاي ضد انقلاب و گروهكها داشت .

شهيد باقري اوايل سال 1359 به عضويت سپاه درآمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شدو در زمينه شناسايي و مقابله با گروهكهاي منحرف و وابسته فعاليت خودرا استمرار بخشيد و در اين واحد بود كه نام مستعار حسن باقري براي ايشان در نظر گرفته شد.

  شهيد باقري :

انقلاب ما همچون تير زهر آگيني براي همه مستكبرين درآمده است .

حضور در جبهه‌هاي دفاع مقدس

تهاجم  دشمن بعثي به مرزهاي كشور اسلامي و آغاز جنگ تحميلي نقطه عطفي در زندگي شهيد باقري بود .با احساس تكليف در دفاع از اسلام و ميهن اسلامي بلافاصله پس از شروع جنگ – در روز اول مهر ماه سال 1359 – به همراه عده‌اي از برادران پاسدار راهي جبهه‌هاي جنوب شدو تا آخرين لحظه حيات در اين سنگر باقي ماند و در بسياري از صحنه هاي پيروز دفاع مقدس حضور فعال و تعيين كننده داشت .

bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد مجيد بقايي
زندگينامه شهيد
فعاليتهاي سياسي – مذهبي
نقش شهيد پس از انقلاب اسلامي
ويژگيهاي اخلاقي
وصيت نامة شهيد مجيد بقائي
نحوه شهادت
خاطره شهيد مجيدبقائي
شعري به ياد دوست
 كتابهاي شهيد
 
زندگينامه شهيد
در بهمن ماه سال 1337 ه . ش; در خانواده‌اي معتقد و مذهبي در شهر بهبهان چشم به جهان گشود. هيچکس نمي‌توانست عظمت روحي نوزاد ناتوان آنروز را در 22 سال بعد شاهد باشد، گرچه از همان ابتدا با رفتار متينش در خانواده و علاقه‌اش به مسائل مذهبي و رعايت آنها درسنين 10-12 سالگي رشد فکري و فرهنگي او مشخص و نمايان گرديد. از تکبير گفتن در مسجد محل آغاز کرد و تا آخر عمر از مسير اسلام و پيروي از روحانيت متعهد خارج نشد. هوش سرشار و استعداد بالاي وي باعث شد تا تحصيلات کلاس پنجم و ششم( نظام قديم ) را در عرض يکسال در يکي از مدارس بهبهان بگذراند و سپس رشته  رياضي را براي ادامه تحصيل در دبيرستان انتخاب کند. پس از سپري کردن تحصيلات دبيرستان و گذراندن کنکور، در رشته مهندسي شيمي دانشگاه اهواز پذيرفته شد، اما اين رشته نظرش را تامين نکرد و گفت: من بايد کاري را به عهده بگيرم که واقعاً بتوانم خدمت به اين مردم مست ضعف بکنم.به همين دليل سال آخر دبيرستان را مجددا طي کرد و ديپلم رشته طبيعي را اخذ نمود و اين بار پس از شرکت در کنکور ، در رشته فيزيوتراپي دانشگاه اهواز قبول شد.علاوه بر درس، مجيد را مي توان يکي از فعالترين دانش آموزان دبيرستان در زمينه‌هاي مختلف و ورزشي ، سياسي، ديني و اجتماعي دانست.
 
فعاليتهاي سياسي – مذهبي
در سال 1354، فعاليتهاي او در دانشگاه شكل گرفت و تماسهايش تشكيلاتي شد. وي براي مبارزه با رژيم شاه نقش تعيين كننده‌اي را در رهبري مبارزات دانشجويي دانشگاه اهواز و غير دانشگاهيان به عهده گرفت. در سالهاي 55 و 56 كه مبارزات ملت مسلمان به اوج خود نزديك مي‌شد او از عناصر هدايت كننده تظاهرات عليه رژيم بود.
در همين هنگام با برادران گروه منصورون ارتباط بيشتري برقرار كرد. فعاليتهاي اين گروه در بهبهان عبارت بود از: آگاهي دادن به مردم، متشكل كردن برادران حزب‌الله، انجام عمليات نظامي عليه عمال رژيم شاه و ...
در بدو تشكيل اين گروه وارد شاخه نظامي شد و رهبري برخي عمليات مسلحانه را در آن زمان به عهده گرفت.
او حتي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي براي جلوگيري از اقدامات احتمالي چماق به دستان شاه، تيمهاي گشتي را براي حفظ و امنيت شهر و نواميس مردم سازماندهي كرد و با همكاري برادران ديگر طرح تشكيل تعاونيهاي امام را براي تامين مايحتاج مردم ارائه داد.
شهيد بقايي نسبت به اصالت حركتهاي انقلابي تعصب داشت و در جريان انقلاب، در همه صحنه‌ها فعالانه شركت مي‌كرد و با هوشياري خاصي ترفند‌هاي دشمنان اسلام بويژه منافقين را شناسايي و در جهت خنثي نمودن آنها اقدام مي‌نمود.
 
نقش شهيد پس از انقلاب اسلامي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در دادگاه انقلاب اهواز مشغول به كار شد.
شهيد بقايي در خنثي كردن و سركوبي توطئه آمريكايي خلق عرب (كه در خوزستان راه‌انداخته بودند) نقش چشمگيري داشت، به طوريكه با زحمات و فداكاريهاي او، ضربات شديد و مهلكي به اين گروه دست‌نشانده وارد شد.
كار نظامي او پس از انقلاب هم ادامه داشت. فعاليتش را در اين زمينه با حضور در كميته و شهرباني آغاز كرد و اقدامات همه‌جانبه‌اي را در جهت به دام انداختن سرسپردگان رژيم پهلوي كه در آن زمان متواري بودند، انجام داد.
در كنار اين فعاليتها او معقتد بود كه جامعه بعد از پيروزي انقلاب احتياج به كارهاي فرهنگي دارد. به همين خاطر به تشكيل كانون نشر فرهنگ اسلامي در بهبهان پرداخت، كه فعاليتهاي اين كانون در زمينه‌هاي فرهنگي – تبليغي شهر بسيار موثر بود.
شهيد بقايي به علت تبحر و ذوقي كه به كارهاي تبليغاتي داشت در زمينه تهيه پوستر، نوار سخنراني، فيلم، ويديو، طراحي، نقاشي و خطاطي وارد عمل شد و نمايشگاهي از جنايات رژيم شاه و اسناد ساواك در شهر بهبهان را به نمايش گذاشت. او خود طراح و خطاط زبردستي بود و با خط زيبايش، احاديث اهل بيت عصمت و طهارت (ع) را مي‌نوشت و بر در و ديوار شهر نصب مي‌كرد.
با گذشت مدتي از پيروزي انقلاب اسلامي به دانشگاه رفتو هنگامي كه بنا به فرمان حضرت امام(ره) در خرداد سال 1358 جهاد سازندگي تشكيل به عضويت جهاد بهبهان درآمد و مدتي در آنجا مشغول فعاليت بود.
وي تا اوايل جنگ تحميلي تقريباً‌ با همه ارگانهاي انقلابي در ارتباط بود و با حضور فعالانه خود و ارائه راه‌حلهاي ابتكاري باعث حفظ روح اميد، تحرك و نشاط در همگان مي‌شد.
پيش از آغاز جنگ تحميلي به توصيه سردار محسن رضايي (فرمانده محترم كل سپاه) به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست و در واحد روابط عمومي (تبليغات – انتشارات) سپاه اميديه به فعاليت مشغول شد. با تشكيل دفتر هماهنگي و تحقيق و بازرسي در سپاه خوزستان وانتخاب شهيد دقايقي به عنوان مسئول اين دفتر، وي جهت همكاري با ايشان به اهواز منتقل شد.
 
ويژگيهاي اخلاقي 
زندگي پرافتخار اين شهيد بزرگوار پيوسته قرين با عبادت و زهد و خداجويي بود، او از كودكي به مسائل مذهبي علاقمند بود و چند سال قبل از اينكه به سن تكليف برسد، نماز مي‌خواند و روزه مي‌گرفت و احكام ديني را به خوبي عمل مي‌كرد.
از كودكي با مسجد مانوس بود و به طور فعال در جلسات قرائت قرآن شركت مي‌كرد و توجه زيادي به دعا و زيارت ائمه اطهار (ع) داشت، آنقدر براي ذكر مصائب اهل بيت(ع) اهميت قايل بود كه مي‌گفت: همين مراسم روضه‌خواني ما را نگه داشته است.
براي اقامه نماز اهميت فوق‌العاده‌اي قائل بود. همواره تلاش مي‌كرد نماز به جماعت خوانده شود. در هنگام بجاآوردن فريضه نماز آنقدر خشوع داشت كه وقتي برادران همرزمش او را در آن مي‌ديدند به حالش غبطه مي‌خوردند.
شهيد بقايي علاقه زيادي به حضرت امام خميني(ره)، و روحانيت داشت و فقط با حركتهايي كه در خط امام بود و با كلام روحاني معظم‌له مطابقت داشت، همراهي مي‌كرد.
معتقد بود كه گروهگرايي براي انسان تعصب و عجز فكري بوجود مي‌آورد و مي‌گفت: شما فقط ببينيد حضرت امام خميني(ره) چه مي‌گويد، از آن تبعيت كيند.
در مبارزات سياسي – مذهبي هرگز خودسرانه عمل نمي‌كرد و سعي بر اين داشت كه مبارزاتش در مسير مكتب باشد، در واقع، انقلابي بودن مجيد با مكتبي بودنش قرين بود. و سعي مي‌كرد در زندگي، كار و مبارزه، با جواز شرعي عمل كند.
شهيد بقايي علاقه عجيبي به نيروهاي بسيج مردمي داشت و هرجا مشكلي پيش مي‌آمد از آنها دفاع مي‌كرد. رفتار او با نيروهاي بسيجي آميخته با ملاطفت و مهرباني بسيار بود. با آنها نشست و برخاست مي‌كرد و با آنها غذا مي‌خورد. بارها مشاهده مي‌شد وقتي در مسيرش بسيجيها را مي‌ديد، از ماشين پياده شده و با آنها مصافحه مي‌كرد. او مي‌گفت: يكي از رمزهاي موفقيت ما قدرداني از نيروهاي مردمي است.
تيمسار دريادار شمخاني (فرمانده محترم نيروي دريايي) در اين مورد مي‌گويد:
اصلاً مجيد خودش يك بسيجي بود. اگر مي‌خواستيد بدانيد بسيجي چه كسي است بايد سراغ مجيد مي‌رفتيد. البته بسيج به مفهوم از جان گذشته، به مفهوم عاشق ولايت و حضرت امام خميني(ره)، به مفهوم منتظر امام زمان(عج)، به مفهوم ذوب شده در خط امام حسين(ع). پاسداران فراواني هستند كه بسيجي‌اند و يكي از اين پاسدارها مجيد بود.
شهيد بقايي از جمله كساني بود كه هيچگاه خود را در ميان عناوين و مقامها گم نكرد و شخصيت والاي الهي‌اش را به اين مسائل نفروخت. او با تمام امكاناتي كه مي‌توانست در اختيار داشته باشد، فردي بسيار قانع، متواضع، باوقار، منصف و كم توقع بود.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در توصيف ايشان چنين گفته‌اند:
شهيد بقايي اسوه تقوي بود و تقواي ايشان در جبهه‌هاي جنگ مشخص و روشن و زبانزد خاص و عام بود. از جمله فضايل خوب و زيبايي كه ايشان داشت اين بود كه حتي در بين راه كه وقت نماز مي‌رسيد از ماشين پياده مي‌شد و نماز را به موقع (ولو در كنار جاده) مي‌خواند.
نمازهاي شب و دعاهاي خاص ايشان و آن اخلاق و حجب و حياي خاصي كه در قيافه‌اش نهفته بود از او يك اسوه تقوي بوجود آورده بود و هنوز هم كه هنوز است از شهدا اسوه ما مجيد بقايي است.
آنقدر به فكر قيامت بود كه هرگاه در جلسات سخنراني از عقوبت خدا سخن گفته مي‌شد اشك مي‌ريخت. شهيد بقايي تاكيد و اصرار خاصي بر خواندن دعاي عهد در هر روز داشت و مستحبات و واجبات خود را به دقت انجام مي‌داد.
با قرآن انس عجيبي داشت.همواره يك جلد قرآن كوچك با خود به همراه داشت و در هر فرصتي به تلاوت آيات آن مي‌پرداخت و سعي داشت آن را حفظ كند.
 
وصيت نامة شهيد مجيد بقائي
بسم الله الرحمـن الرحيـــــم
سلام و درود و دعا بر امام و امت امامي كه ما بايد با تلاش و جهاد و ايثار و شهادتمان رهبري و امامت جهانيشان را عينيت بخشيم و جهان انقلابي و اسلامي بسازيم . انقلاب خونينمان سنگر كفر جهان را عقب نشانده و اين بار با رحمت خدائي ‹‹ جنگ ›› مقدمه اي شده براي تشكيل اتحاد جماهير اسلامي ‹‹ انشاء الله ›› و بدانيد كه اين وضع ، ايثارمي خواهد و خون ، كه پيامدش نصر الهي است كه پيروزي اسلام در اثر رنج و سعي و كوشش زجر و ناراحتي و خون دادن است .
بله ما هم مي جنگيم و تن به هيچ گونه سازش نمي دهيم و با شعار هميشگي مان يا فتح يا شهادت مي جنگيم و بر سياست ‹‹ نه شرقي و نه غربي ›› سرسختانه پامي فشاريم چون معتقد به خدائيم . و خواهران هيچگونه اندوه حزني به دل راه ندهيد چون ايدان آزمايش است و زمان امتحان و شما برتريد اگر مؤمن باشيد و از رهبرعصارة مكتب بياموزيم كه چون كوه استوار در مقابل دشمن و چون كاه در مقابل خدا و من هم در مقابل مصائب بايد همچون كوه باشيم . خدايا معبودم اي ل آنكه همه چيزم از توست . اي آنكه در كاغذ نمي گنجي و نه با قلم وصف مي شوي آنچنان تار و پودم آغشتة به گناه است كه فعلاً ياراي صحبت ندارم و هر وقت مي خواهم زبان گشايم شرمند ام .
با اين وضع رحمي بر من كن . مرا ببخش ، مي دانم كه بخشنده اي ومهربان ، بارها فكر كرده ام با خود و نهايت به اين نتيجه رسيده ام كه فقط در لباس شهيد و با محتواي شهيد مي توانم در دادگاهت حضور يابم بجز اين هرگز ، كه شرمنده ام و رسوا .
خدايا شاكر از اينكه تا اين حد هدايتم كردي . خدايا اگر قدمي در راهت برداشتم از من بپذير . معبودم مي دانم كه چيستي ولي در دل خانواده مان صبري وافر بگذاركه مي دانم بدون اين مسئله تحمل چنين مسئله اي را ندارند . خدايا ملتسمانه مي گويم و بارها گفته ام كه جگر گوشه امت امام عزيز خميني كبير را تا ظهور حضرت مهدي ( عج ) براي امت نگهدار .  ‹‹ آمين ››
خدايا ، بار پروردگارا آن كساني كه حافظ انقلابند حفظ و دشمنان انقلاب را نابود بگردان .   ‹‹ آمين ››
خدايا بخوبي مي دانم و برايم ملموس است كه بهترين ها را بسويت مي كشي و حجابشان را مي دري و من اين را در خود نمي بينم ولي شايد دگرگوني در درونم چنين فيضي را نصيبم كرد .
خدايا ديگر دعايم سلامتي مجروحين و صبر به معلولين مي باشد .
و ما خانوادة عزيز و پدر و مادرخوبم كه خيلي عذابتان دادم و هميشه به شما مي گفتم براي اسلام مي خواهم خدمت كنم و شما بنا به علائق مي گفتيد بالاخره از دست ما مي روي و اينكار را نكن و هميشه به شما مي گفتم و آخرين بار هم مي گويم كه من و ما و شما و همه از كس ديگريم و هر وقت امانت را بخواهند پس مي گيرد و كسي را دخل و تصرفي در آن نيست .
بهر جهت نمي دانم مي پذيرد يا نه ولي انشاءالله مي پذيرد . و حتماً مرا مي بخشيد و حتماً بر زبان آوريد كه تو را بخشيدم .
خدا به شما صبري دهد و صبور باشيد كه درجه امر انسان صبور  صابر بسيار بالاست. مادر ، اگر صبر كردي فاطمه زهرا ( س ) به تو مرحبا مي گويد و ملائك تو را دلداري مي دهند .‹‹ انشاء الل››
و اما برادرم حميد ! در همين راه كه هستي به جمهوري اسلامي خدمت و پايه هاي جمهوري را محكم بگردان كه خدا ياري و دايتت مي كند و اصلاً به اين دنياي پست وبي ارزش دل مبند كه فقط اسباب آزمايش است و امتحان.
و برادر و خواهرم ! شما هم قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت محاكمه دارد و جداً هميشه بفكر اسلام باشيد .
‹‹ انشاء الله›› و همگي شما مرا ببخشيد و التماس دعا دارم .
و امادوستان خوبم برادران و خواهران ! شما هم از من رنجيدگي داريد از شما مي خواهم كه مرا ببخشيد و اگر بدي كرده ام از من بگذريد . تذكرم اين است كه امام را رها نكنيد .
و از كلية اقوام ، آشنايان ، دوستان طلب بخشش ميكنم و اميدوارم كه اگربدي كرده ام ببخشند . حتماً برايم دعا كنيد . حتماً براي امام و براي من و براي مؤمنين را فراموش نكنيد .
والسلام
بندة حقيرو ذليل ـ خدمتكار اسلام اگر خدا بخواهد
التماس دعــــا
شوش دانيال ـ 30 / 2 / 60
 مجيد بقــــــائي
قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت، محاكمه دارد و جداً هميشه به فكر اسلام باشيد.
... هيچگونه اندوه و حزني به دل راه ندهيد، چون ميدان آزمايش است و زمان امتحان. شما برتريد، اگر مومن باشيد. از رهبر، عصاره مكتب، بياموزيم كه چون كوه، استوار در مقابل دشمن و همچون كاه در مقابل خدا مي‌ايستد و ما هم در مقابل مصايب بايد مثل كوه محكم باشيم.
 
 
نحوه شهادت
قبل از عمليات والفجر مقدماتي قرار شد كه عده‌اي از مسئولين و فرماندهان نظامي جنگ، ديداري با حضرت امام خميني(ره) داشته باشند، اما شهيد بقايي گفته بود كه بايد براي شناسايي اين عمليات در منطقه بمانيم، به همين دليل او به همراه عده‌اي ديگر از جمله شهيد حسن باقري در منطقه عملياتي ماندند و صبح روز بعد به اتفاق ايشان و چند تن از فرماندهان ديگر با دو دستگاه جيپ جهت شناسايي منطقه به طرف محل مورد نظر حركت كردند.
شهيد بقايي در طي مسير مشغول تلاوت قرآن و حفظ سوره والفجر بود. او به كمك يكي از دوستانش اين سوره شريفه را از حفظ مي‌خواند. پس از رسيدن به مقصد، همگي از ماشين پياده شده و به طرف سنگر ديده‌باني حركت نمودند. ايشان در بين راه به برادران همراه مي‌گويد: آيا مي‌شود انسان به اين درجاتي كه خداوند در قرآن فرموده است، برسد كه:
«يا اَيتهاالنَّفس المُطمَئنَّه ارِجِعي الي ربِّكِ راضيَهً مرضيهً فَادخُلي في عِبادي وَادخُلي جَنَّتي»
و آيا خدا توفيق اين امر مهم را به انسان مي‌دهد كه به آن مرحله عالي نايل گردد؟
هنوز كلام مجيد به انتها نرسيده بود كه خمپاره دشمن به نزديكي آنان اصابت كرد و او جواب سئوال خود را با فوران خون مطهر و قطع پاهايش دريافت نمود و بدين سان عاشقانه و خالصانه به سوي پروردگار خويش پرواز كرد و به درجه قرب و رضوان الهي دست يافت. سرانجام سردار سرلشکر دکتر مجید بقایی، نهم بهمن سال 1361هنگام شناسایی منطقه عملیات والفجر مقدماتی، همراه غلامحسین افشردی (حسن باقری) به شهادت رسیدند.
 
خاطره شهيد مجيدبقائي
سردار رشيداسلام "مجيدبقايي " جانشين يگان نيروي زميني سپاه به رعايت مسائل شرعي در مبارزه بانظام طاغوت بسيار معتقد بود . يكياز همرزمان او مي گويد :
قبل از انقلاب اسلامي ، ما براي تهيه باروت به شوره نيازداشتيم . روزي مجيد  به مت پيشنهاد كردكه از مغازه  پدرم تهيه كنم ، ولي خريد آشكار آن ، قضيه را تا حدي فاش مي كرد  و پدرم مي فهميد .  در عين حال ، مجيد تاكيد مي كرد كه ما با توج به مسائل شرعي ، حق نداريم . بدون رضايت او از مغازه پدرت شوره برداريم .  اگر چه من بي اطلاع او مي توانستم با پرداخت پول ، شوره تهيه كنم ، ولي او افراد متعددي را با بهانه هاي مختلف براي خريد شوره فرستاد و شوره مورد نياز را تهيه كرد .
سردار سرلشكر " محسن رضايي " كه از دوستان قديمي شهيد مجيد بقايي است ، مي گويد :
برادر مجيدبقايي درعمليات طريق القدس به صورت يك رزمنده ساده شركت كرد ؛ با اينكه فرمانده سپاه  و محور عملياتي شوش بود . از او در اين عمليات به مدت سه روز خبري نبود . همه به دنبال خبري از او بودند. پس از سه روز او را تشنه و گرسنه در نخلستانهاي شمال شهر بستان يافتند ؛ در حالي كه مرتب ذكر خدا را بر لب داشت .
يكي از دوستان مجيد مي گفت :
در آخرين  ماموريت شناسايي كه با ايشان همراه بوديم ، طبق معمول با قرآني  كه در ماشين هميشه به همراه خود داشت، سوره والفجر را حفظ مي كرد و از من مي خواست كه از او امتحان  كنم كه آيا سوره را درست حفظ كرده است  يا نه . آنگاه پيوسته زيرلب زمزمه مي كرد : " يا  ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي ."
چند لحظه بعد در ديدگاهي كه از آن به مواضع دشمن نگاه مي كرد ، با نثار دو پايش جاودانه شد .
آخرين سخنش بعد از شهادتين فرياد يا حسين بود .
از سجاياي اخلاقي مجيد يادآوري خاطرات همرزمان شهيد خود بود .او در دفترچه خود اسامي 39 نفر از شهدايي را كه مي شناخت به ترتيب شهادت يادداشت كرده و هميشه بدانها مي نگريست و مي گفت :
ما در قبال خون شهيدان مسئول هستيم .
خداوند او را چهلمين نفر آن ليست مقدس قرار داد .
يكي از همرزمان سردار شهيد اسلام مجيد بقايي مي گويد :
قبل از انجام عمليات  مقدماتي والفجر ، قرار بود عده اي از مسئولان  نظامي با امام ملاقاتي داشته باشند . مجيد با اينكه دلش براي ديداري محبوب خود پرمي زد ، گفت :
ما بايد اتمام شناسايي اين عمليات در منطقه بمانيم .
او حتي يكبار براي خداحافظي از پدر و مادرش تصميم گرفت به بهبهان برود . شبانه حركت  كرد ، ولي پس از طي حدود چهل كيلومتر، از ادامه سفر منصرف شد و برگشت . علت را از او جويا شديم . گفت :  در بين راه به خاطرم رسيد كه در اين عمليات بايد بيشتر كار كنيم . احساس كردم به جاي رفتن به بهبهان اگر پيش بسيجيها باشم ، بهتر است .
همان شب باسردار شهيد حسن باقري جهت شناسايي به فكه رفتند و در همان روز هر دو باهم به شاخسار جنان پركشيدند .
خانواده مجيد گفته اند :
مجيدكه دانشجوي رشته پزشكي بود تا مدتها به ما نمي گفت كه مسئوليتش درسپاه و جبهه چيست . ما حتي
 نمي دانستيم كه او به جبهه مي رود . هروقت از او مي پرسيديم چه كاره اي ؟ پاسخ مي داد :
در اهواز مي گرديم !
با اينكه چندبار مجروح شد ، اما چيزي از خود  بروز نمي دادو پس از مداوا با حالت عادي به خانه برمي گشت . ما بعدها متوجه مي شديم كه او مجروح شده است .
برادر مجيد مي گويد :
مجيد در عمليات طريق القدس فتح بستان به مدت سه روز در محاصره كامل دشمن بود ، اما با زيركي خاصي بالاخره خود را به نيروهاي خودي رساند ؛ با اينكه در اين محاصره  نيروهاي عراقي چنان به او نزديك شده بودند كه كار براي اسارت او به درگيري لفظي هم كشيده بود .
با اين همه هنگامي كه به خانه بازگشت ، با هيچ كس موضوع محاصره  خود را مطرح نكرد و ما بعد از مدتها به واسطه نوار مصاحبه اي كه از تبليغات جبهه و جنگ به دستمان رسيد ، از موضوع مطلع شديم .
شهيد مجيدبقايي مي گفت :
در عمليات فتح بستان ، حدود 60 نفر بوديم كه در نزديكي امام زاده زين العابدين در محاصره تنگ دشمن در گودالي موضع گرفته بوديم . عراقيها براي اسارت ما هر لحظه نزديكتر مي شدند و گفتن :
تسليم شويد !
حتي يك نفر برآمد كه ما را بگيرد و ببرد، ولي يكي از برادرها به نام آلوگردي كه از سپاه اهواز  و آرپي چي زند بود ، از جا بلند شد و با شهامت و شجاعت خاصي با فرياد " الله اكبر " به آن نفر بر شليك و آن را منفجر كرد ودر همين عمليات  مزد جهاد خويش را باشهادت در راه خدا گرفت .
سردار سرلشكر محسن رضايي مي گويد :
يكبار در قرارگاه خاتم ، بعد از جلسات طولاني كه با برادران ارتشي داشتيم از شدت خستگي به خواب رفته بوديم . اواسط شب حدودساعت 5/2 احساس كردم سرو صدايي مي آيد . برخاستم و قامت بلند مجيدبقايي راديدم كه دستهايش را به سوي خداوند بالا برده بود و باخدا مناجات مي كند .
با ديدن اين منظره خيلي به حال  او غبطه خوردم . چون او هم مثل همه ما خسته بود .
يكي از دوستان اين سردار شهيد گفته است :
روزي در يكي از محورها با برادر بقايي در حال حركت به طرف خط بوديم كه مشاهده كرديم بسيجي كم سن وسالي در كنار جاده نشسته و منتظر ماشيني است كه با آن  به خط برود . مجيد  با وجودي كه خيلي عجله داشت، گفت: " نگه دار . "
بعد از ماشين پياده شد و با آن برادر بسيجي متواضعانه صحبت كرد و در آخر به او گفت : " چيزي از من نمي خواهي؟"
بسيجي نوجوان كه از مهرباني مجيد به وجد آمده بود به مجيد گفت : " كلاهت را بده ."
بقايي كلاهش رابا شوق به او تقديم كرد و به من گفت : " يكي از رموز موفقيت ما در جنگ قدرداني از نيروهاي مردمي است .
مجيد با حقوق مجردي ناچيزي كه از سپاه مي گرفت ، زندگي خود را مي گذراند و وقتي به شهادت رسيد ، خيلي از حقوقهاي عقب مانده اش را از سپاه نگرفته بود . او مي گفت :
وقتي به اين حقوق احتياج ندارم ، چرا آن را بگيرم چون تشكيل خانواده  نداده ام ، همين مقدار براي من بس است .
مجيد پولهايي را كه مي گرفت ، صرف خريد كتاب مي كرد و معتقد بود كه بايد به اندازه نياز از بيت المال مصرف كند.
راوي: برادرشهيد (حميد بقايي)
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد سيد محسن صفوي
زندگينامه شهيد سيد محسن صفوي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي
قرار گاه صراط المستقيم
شهيدي كه به اجداد طيبه‌اش پيوست
ويژگيهاي اخلاقي
مقام كل فرماندهي كل سپاه
دلهاي تنها
نحوه شهادت
 
 امام خميني (ره):
من دست و بازوي همه عزيزاني كه در سراسر جهان ، كوله‌بار مبارزه را بر دوش گرفته‌اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاي عزت مسلمين را نموده‌اند مي‌بوسم.
 
زندگينامه شهيد سيد محسن صفوي 
در سال 1333ﻫ. ق در يكي از روستاهاي اطراف اصفهان درخانواده‌اي
متدين و اصيل ديده به جهان گشود .
پس از گذراندن دوران تحصيلات دبستاني و دبيرستاني ، تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته راه و ساختمان در اصفهان به پايان رسانيد .
با توجه به وضعيت رژيم و مفاسدي كه شاه عليه اسلام و طرفداران حضرت امام خميني (قدس سره ) شروع كرد و همچنين با وجود جو شديد اختناق و سركوبي كه ساواك از اوايل سال 50 در تمام شهرها براي مبارزه با حركتهاي سياسي (به ويژه حركتهايي كه ريشه مذهبي داشت و با رهبري حضرت امام خميني (قدس سره ) شكل گرفته بود به راه انداخته بود ، بدون وابستگي به گروهي خاص با انگيزه و بينش اسلامي در صراط مستقيم و تبعيت از ولايت فقيه حركتهاي سياسي خود را درروستاهاي اصفهان و شهرهاي اطراف شروع كرد و به سرعت دامنه فعاليت خود را گسترش داد.
شهيد صفوي با شهيد مظلوم بهشتي ارتباط نزديك داشت و به دليل برخورداري از روحيه شجاعت و شهامت با چند نفر از برادران همرزم خود در حركتهاي مخفي پيش از انقلاب فعالانه عمل مي‌كرد . در درگيريها و عليات نظامي اوايل سال 1356 مسئوليت تهيه مواد منفجره و سلاح به عهده او بود و در اين جهت سفرهايي به مراكز و توابع استانهاي همدان كردستان وچند استان ديگر داشت .
 
پس از پيروزي انقلاب اسلامي
بلندي همت به همراه پشتكار و تلاش همه جانبه در هر كار آمادگي براي پذيرش وانجام مأموريت خلاقيت و ابتكار درا مور صبر و استقامت ، توكل به خدا و اعتماد به نفس و بسياري از خصال ارزشمند ديگر باعث برخورداري او از صبغه‌اي الهي و آراستن عمر پرثمرش به حياتي طيبه شده بود .
شهيد صفوي پس از پيروزي انقلاب اسلامي طي حكمي مأمور تشكيل كميته انقلاب اسلامي در شهرستان شهرضا شد. علاوه بر اين ، كميته شهرستان سميرم را نيز راه اندازي كرد . با توجه به حضور خوانين و مسأله سازي آنها در منطقه با همكاري روحانيت منطقه برادران حزب الله آنجا را سازماندهي كرد و سپاه را در اين دوشهر تشكيل داد و تا مدتها فرماندهي سپاه شهرهاي ياد شده را به عهده داشت .
مدتي بعد به عنوان مسئول مهندسي وزارت سپاه در استان اصفهان انتخاب شد. كساني كه از نزديك با او آشنا هستند تلاش پيگير و شبانه روزي او را در امر احداث اردوگاههاي قدس و ساير كارهاي مهندسي استان فراموش نكرده‌اند. در اين زمان ارتباط ايشان با جنگ بيشتر شد. او سعي مي‌كرد در پشتيباني تخصصي رزمي يگانهاي استان از هيچ تلاشي فروگذار نكند و در مواقع عمليات نيز عموماً در جبهه حضور مي‌يافت .
 
قرار گاه صراط المستقيم
بعد از مدتي با توجه به لزوم شركت گسترده‌تر دولت در جنگ هيأت دولت به منظور پشتيباني فعالتر از جنگ طبق مصوبه‌اي وزارت سپاه را مأمور تأسيس قرارگاهي به نام صراط المستقيم كرد تا از توان وزارتخانه‌ها در امر جنگ به نحو مطلوبتري استفاده كند.
مسئوليت اين قرارگاه با حكم وزير وقت سپاه (سردار سرتيپ پاسدار حاج محسن رفيق دوست ) ، به شهيد صفوي محول گرديد.
قرارگاه صراط المستقيم زير نظر قرار گاه مهندسي رزمي خاتم الانبياء (ص) تمام پروژه‌هاي مهندسي وزارتخانه ‌هاي مختلف را زير پوشش خود قرار داد و علاوه بر پشتيباني آنها نسبت به حسن اجراي پروژه‌هاي فوق نيز نظارت فني مي‌كرد (نظير نظارت بر تأسيس بيمارستانهاي فاطمه الزهرا (س) درمنطقه چوبيده بيمارستان امام علي ع آبادان بيمارستان امام حسين (ع) و چندين بيمارستان ديگر ونيز نظارت بر حسن اجراي جاده‌هاي مهم مواصلاتي مانند امام صادق (ع) جمهوري اسلام و ... كه در سرنوشت جنگ تأثير به سزايي داشتند.
با توجه به دو هويتي  بودن قرار گاه مزبور علاوه برپشتيباني و نظارت بر پروژه‌هاي وزارتخانه‌هاي شركت كننده درجنگ نسبت به اجراي پروژه‌هاي مهم و مورد نياز جبهه نيز با همكاري دو تيپ مهندسي رزمي كوثر و ابوذر و گردان مستقل فاطمه الزهرا (س) اقدام مي‌كرد . احداث جاده‌ها و پلهاي متعدد خاكي در هورها و جزاير خيبر شمالي مانند جاده‌هاي شهيد همت شهيد جولايي قمر بني‌هاشم (ع) (در منتهي اليه جزيره جنوبي)و احداث سد خاكي بسيار مهم و استراتژيك فاطمه الزهرا (س) در منطقه چوبيده بر روي رودخانه بهمن شير نزديك دهانه خليج فارس و نيز سايتهاي متعدد موشكي و طراحي و توليد سنگرهاي اجتماعي – كه بعد از شهادت ايشان به سنگر شهيد صفوي معروف شد و همچنين احداث كانالهاي متعدد دفاعي و مقرهاي پشتيباني و تأمين شن و ماسه مورد نياز كليه پروژه‌هاي جنگ از اهم فعاليتها و تلاشهاي شبانه‌روزي مجموعه برادراني است كه با مديريت اين شهيد بزرگوار باعث پيروزيهاي تعيين كننده‌اي در صحنه‌هاي دفاع مقدس گرديدند.
 
شهيدي كه به اجداد طيبه‌اش پيوست 
ولادت : 1333
محل تولد :اصفهان
تحصيلات :فوق ديپلم راه و ساختمان
سال شهادت :1365
نام عمليات :بعد از كربلاي پنج
محل شهادت :سانحه هوايي
آخرين مسئوليت : فرمانده قرارگاه صراط المستقيم
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد تيمسار شريف اشراف

 
از در موزه شهدا که وارد مي شوي ،گويي به عالم ديگري رفته اي .در آن فضاي عجيب که تو را به حال و هواي خوب روزهاي شور و حرارت جنگ و انقلاب مي برد،ناخدآگاه ،گويي دستي مانع رفتنت بشود،در مقابل اولين غرفه مي ايستي و از پشت شيشه،ندايي دروني،سلام و صلواتي روح بخش بر زبانت جاري مي کند با يادي از امام امت بکني که موزه را در ابتدا،به ياد و خاطره عزيزش مزين کرده اند. آن نگاه نافذ،دعوتت مي کند تا از نادمان روزي خوران بهشت بازديد کني،در گوشه اي از اين فضاي لذت بخش،غرفه اي آراسته به ساز و برگ نظامي و يک قرآن حتما توجهت را جلت خواهد کرد.در اينجا قرآن دست نويس شهيد والامقام و به تعريف خودش انيس و مالوف ياد حضرت امام (ره)،تيمسار شريف اشراف را مي بيني که در برگ برگ مقدس خود ، ياد معنويتش را پنهان کرده است. شريف اشراف نمومه مرداني است که در وسوسه انگيز ترين پست ها و مقام ها، فريب نخوردند و روحشان ،پاک پاک به آسمان ها ،به نزد خدايشان و به حلقه دوستان منتظرشان رفت. حضور در بخش هاي مهم ارتش،توجه خاص رژيم منحوس پهلوي به تربيت زبدگان مستعد و امکانات فراري شهيد اشراف پيش از پيروزي انقلات هيچ گاه باعث نشد تا روح عاشقش از تعقيب راه راست غافل بماند. در باب معنويت و خلوص روح تيمسار شريف اشراف همين نکته بس که گفته بود: با پايان تحرير کتاب خدا،من نيز به آرزوي خود که شهادت در راه اواست خواهم رسيد. به ياد شهيد اشراف و به ياد تمام شهداي والامقام انقلاب و جنگ تحميلي،با اشکي در گوشه چشم ،تو نيز دعا مي کنيخدايا زندگي و مرگم را چنان کن که براي اين مردان و زنان روا دانستي.
 
شهيد بزرگوار،در سال 1316در شهر عاشقان ،شيراز ديده به جهان گشود. تقدير الهي بر آن بود تا اين سمبل عشق به اسلام ،انقلاب و امام(ره)از دوران طفوليت ،با مشکلات زندگي دست و پنجه نرم کند تا براي مبارزه اي بزرگ تر مهيا شود. وي در آن دوران از نعمت . محبت پدر . مادر محروم مي شود و با خواهران خود،درس زندگي را مشق مي کند. پس از ده سال تحصيل موفق در دوره هاي ابتدايي و دبيرستان،وارد مدرسه نظام شيراز مي شود و 2 سال باقيمانده تحصيل را در آنجا سپري مي کند. او سپس به دانشکده افسري تهران مي رود. استعداد بالقوه شهيد اشراف در خلال تحصيل و خدمت سبب شد با يکي از برگزيدگان ارتش براي ادامه و تکميل تحصيلات در آمريکا باشد. شهيد بزرگوار در سال 1339و در شرايطي که کشور در آستانه تحولات شگرف مربوط به انقلاب قرار داشت ،به کشور بازگشت.
 
شهيد اشراف پس از مراجعت به وطن،در تاسي از حديث شريف نبوي،زندگي مشترک خود را بنا مي کند. همسر ايشان مي گويد: در حال تحصيل در سال پنجم دبيرستان نظام قديمي بودم که مقدمات ازدواج ما فراهم شد. بلا فاصله پس از ازدواج هم،ما را به شيراز منتقل کرد و زندگي همراه با سفر را با همسرم ،اينگونه آغاز کردم. وي مي افزايد:از خصوصيات اخلاقي شهيد اشراف ،مهرباني و رافت قلب و تواضع وي بويژه به زيردستان بود که در ميان همکارانش و خانواده ،زبانزد بود.ايمان و اخلاص ايشان نسبت به ائمه اطهار،مايه مباهات بود. ميل به کمال ،يعني هر آن چيزي تمام مخلوقات عالم ،از بدو تولد تا لحظه مرگ ،در وجود خود احساس مي کنند،در شهيد اشراف به صورت عميقي وجودداشت بدين ترتيب،گام ديگري از سير به سوي کمال،از سوي وي برداشته مي شود.
 
عشق و ارادت شهيد اشراف به حضرت امام (ره)،ناب ،ستودني و مثال زدني بود. همسر شهيد در بيان خاطرات وي مي گويد: اعتقاد ،به شهيد اشراف آرامش قلب داده بود. وي که موفق شده بود مدارج نظامي متعدد ، از دوره تکاوري و چتر بازي گرفته تا دوره هاي آموزش فرماندهي و ستاد( دافوس) را با موفقيت پشت سر بگذاراند،در سال 1352، بنا به دلايلي که هيچ گاه عنوان نشد به يکي از سخت ترين مراکز خدمت ( از لحاظ آب و هوا) يعني شهرستان مرزي خاش منتقل مي شود. در اقدامي ديگر که به نظر مي رسد بيشتر با هدف تاثير گذاري رواني بر وي باشد، هشت ماه بعد ،ناگهان او را به دفتر ويژه اطلاعات ارتش که تحت رياست ژنرال فردوست اداره مي شد منتقل مي کنند. گويا با توجه به عشق و ارادت اين شهيد بزرگوار به امام و نهضت آزاديخواهي ملت ايران ،چنين گمان مي رفت که حضور وي در اداره تحت رياست رفتار و عقايدش باشد اما در ست در چنين شرايطي ،شهيد اشراف به خاطر عشقش، شجاعتش را نشان مي دهد.  همسر محترمه شهيد در بيان اين خاطره ميگويد: اگر چه جو پليسي محل جديد خدمت همسرم مانع از آن شد تا در مورد علت اين انتقال هاي مکرر سخني به ميان آورد،اما نامه وي به فردوست در سال 57 نشان داد که اين جو پليسي او را مرعوب نمي کند. شهيد اشراف چند ماه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در نامه اي خطاب به فردوست،از وي مي خواهد ارتش از امام (ره) به خاطر عملکرد خود تقاضاي عفو و بخشش نمايد!اين نامه شجاعانه ،در آن هنگام غوغايي به پا مي کند و همکاران شهيد اشراف که مرعوب سيستم پليسي وقت بودند،اين اقدام را با ناباوري شاهد مي شوند...
 
با پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن ماه سال 1357 شهيد اشراف بار ديگر از سوي مقامات ارتش جمهوري اسلامي به خدمت فرا خوانده شده و در سمت فرماندهي پادگان 06 تهران(سلطنت آبادسابق) به انجام وظيفه در ارتش جمهوري اسلامي مي پردازد و 6 ماه بعد،پست معاونت فرماندهي پادگان حمزه سيد الشهداء به ايشان واگذار مي شود. شهيد شريف اشراف در همان زمان،راهي منطقه کردستان که به واسطه شرارت هاي معاندان نظام،اوضاعي بحراني داشت،مي شود و بالاخره در دهم آبان ماه 58 ،در منطقه بانه به آرزوي خود ، شهادت در راه خدا و به عشق امام خميني(ره) مي رسد و گروههاي شروري که قصد بر هم زدن امنيت ايران عزيز را داشتند خون پاک وي را بر زمين مي ريزند.
 
اعتقادات شهيد اشراف ،سبب شده بود تا وي هر گام خود را در جهت رضاي خدا و نشان دادن دين خود بردارد. حکايت سهيم شدن وي در ساختمان مساجد در حال ساخت همراه با خريد و اهدا و لو يک آجر داستان جالبي است طوري که مي توان گفت مسجدي در شهر تهران نيست- البته تا زمان شهادت اين شهيد بزرگوار که تکه اي از ساختمان آن توسط شهيد اشراف تامين شده باشد. اين عشق به اعتقادات همچنين سبب شده بود که شهيد اقدام به تحرير قرآن کريم با دست خط خودش بنمايد.در مقدمه اين قرآن دست نويس شهيد اشراف نوشته است: اي خواننده عزيز،اين قرآن را که ملاحظه مي کنيد،با خطي خوش نوشته نشده است،زيرا نويسنده خطاط نبوده ،تنها عشق الهي او را به اين کار واداشته است. اين قرآن شريف که مدت ده سال و چهار ماه و 9 روز براي رونويسي آن وقت صرف شده ،حاوي خاطراتي است از شهرهايي که موقع نوشتن با خود برده ام و در آن شهر ها مشغول نوشتن شده ام و داراي معجزاتي است که در نوع خود نيز بي نطير مي باشد. شهيد اشراف در دست نويس خاطرات خود که مختصرا و با عبارات بالاشروع مي شود،مي نويسد: اگر مي خواهي با خداوند حرف بزني نماز بخوان،اگر مي خواهي خداوند با تو حرف بزند قرآن بخوان و اگر مي خواهي ارتباط دو طرفه باشد،قرآن بنويس. با چنين تفکري ،اين شهيد بزرگوار تقرير مصحف شريف را در سال 1347 آغاز مي کند،نگارنده وقتي دست نويس شهيد را مطالعه مي کرد. با دو سوال مواجه شد: فلسفه تقرير قرآن چيست و و ي از کدام معجزات سخن مي گويد؟ اين سوال را همسر شهيد به نيکي پاسخ مي دهد: در سال 1347 ،شهيد در گارد خدمت مي کرد و ماحسب اعتقاداتمان ،هر شب جمعه را در جوار حرم ملکوتي حضرت معصومه (س) سپري مي کرديم. روزي ،در موزه حرم در حال تماشاي قرآن هاي قديمي و دست نوشته بوديم که من پيشنهاد تقرير قرآن را دادم.همسرم چند روز بعد گفت :اين پيشنهاد مرا مصمم به اين کار نموده است و بدين ترتيب کار نوشتن کتاب آسماني قرآن از ماه رمضان المبارک سال 1347 هجري شمسي آغاز شد. شهيد اشراف معتقد بود پس از پايان تقرير قرآن، به آرزوي خود ، يعني شهادت نايل مي شود و چنين نيز شد، يک ماه پس از پايان قرآن که با مقدمه فوق آغاز شد،لحظه ديدار فرا مي رسد. همسر شهيد مي گويد: واقعه تکان دهنده شهادت تيمسار اشراف مار ا به ياد روز هايي انداخت که با تبسم ،قرآن را رو نويسي مي کرد و مي گفت: شهادت من پس از پايان اين کار مقدر شده است . ماآن وقت ها به اين حرف چندان اعتقاد نداشتيم و در پاسخ مي گفتيم خداوند ،سرنوشت انسان ها را خود تعيين مي کند و ما خود ،بايد چگونه رسيدن به اين سرنوشت را ترسيم کنيم. غافل از اينکه انس و الفت با قرآن ،چنان معرفت و افق باز معنوي در پيش چشمان همسرم گشوده بود که لحظه شهادتش را عيان مي ديد. و اين ، از جمله معجزاتي بود که در خلال نوشتن قرآن همواره به آنها اشاره اي ضمني مي نمود. در حاشيه قرآن دست نويس شهيد اشراف که اکنون به تعداد محدود تکثير شده و نگهداري مي شود ،خاطرات سفرها و و قايع جالبي که به هنگام رونويسي قرآن پيش آمده ،نوشته شده و بار معنويت آن ،براي هميشه تاريخ ثبت شده است.
 
قسمتي از وصيتنامه شهيد تيمسار شريف اشراف:  آنکس که ترا شناخت جان را چه کند/ فرزند و عيال و خانمان را چه کند /ديوانه کني هر دو جهانش بخشي /ديوانه تو هر دو جهان را چه کند/همسر عزيزم تو بهتر از هر کس با خصوصيات اخلاقي من آشنا هستي تو نيک مي داني که عشق و علاقه عرفاني من به امام امت حد ومرزي ندارد اين انس و الفت من به حضرت امام يک وابستگي روحي و فاقد زمان و ابدي است من با تمام وجودم کوشيدم تا فرمان امام عزيز را به بهاي جان بخرم . بعد از مرگم عکس کوچک مرا در قسمت قلب تمثال مبارک امام الصاق کن با تسکين بخش روحم گردد. از فرزاندانم به نيکي مراقبت کن و به آنان چگونه ز يستن و چگونه مردن را بياموز و خط امام را سرمشق زندگي خود گردان. اين دنيا گذرااست و دلبستگي به آن نداشته باش و توشه آخرت را غني ساز. هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است بر جريده عالم دوام ما به پايان آمد اين دفتر حکايت همچنان باقي  به صد دفتر نشايد گفت و صف الحال عشاقي
 
ارتش ها به عنوان بازوي نظامي حکومت ها ،همواره در راستاي منافع و مصالح امراي خويش عمل مي کنند اما همواره در تمام ارتش ها، استثناتي نظير علايق ملي ،وابستگي هاي سياسي و علقه هاي مذهبي سبب مي شود تا نظا ميان خارج از چار چوب تفکرات و خواسته هاي زمامداران عمل کنند .اين رفتار سبب بروز حوادث سياسي نظير شورش و کودتا مي شود که در جايگاه خود،مبحث گسترده اي دارد. اما در جريان انقلاب اسلامي ايران،ارتش عملکرد خاصي از خود نشان داد که نظير آن در کمتر حوادث سياسي قرون جديد تکرار شده است. مروري بر اين عملکرد ،نشان مي دهد که چگونه بزرگ مردان والا مقامي نظير تيمسار شهيد شريف اشراف در عاليترين مدارج ارتش شهامت دفاع از انقلاب و امام خميني (ره) را مي يابند.
 
ارتش در ايران به معناي امروزي آن که داراي سلسله مراتب خشک و نظام مند باشد،از زمان کودتاي رضاخان در ايران در عرصه تحولات سياسي ونظامي کشور به ايفاي نقش پرداخت. رضاخان که يک قزاق با تفکرات سياسي وابسته به اروپا بود،به تقليد از نظام هاي ريشه دار ارتش در اروپا ؛پايه و بناي تشکيلات نظامي خاصي را شکل داد که در نماي خود ، ديسيپلين ،وابستگي به امرا (که خود امرا به انگليس وابسته بودند)و دوري از مذهب و سياست را نشان مي داد. اما حوادث آتي نشان داد که ارتش در ساختار خود ،موجوديتي متفاوت است.  اگرچه رضاخان توانست سلطه خود را از طريق ارتش بر اقصي نقاط کشور بسط دهد،اما نتوانست ايده هاي سکولار و دين ستيز خود را به آحاد ارتش منتقل نمايد. اين عجز ،در سال هاي پس از عزل رضاخان و روي کار آمدن محمد رضادر ايران به شکل حادي چهره شکست خورده خود را نشان داد. بويژه هنگامي که جريانات اسلامي توانستند با بهره گيري از روحيه ديني و وابستگي هاي مذهبي ارتشيان، در اين ساختار نفوذ نمايند،اين عجز نمايان تر شد.  البته نبايد اين نکته را ناديده گرفت که زمامداران وقت،به نوعي اين واقعيت را درک کرده بودند که ارتش عمومي براي نفوذ جريان ديني و ضد رژيم مستعد است لذا سعي نمودند از يک سو با تشکيل واحدهاي ويژه نظير گارد جاويدان واز سوي ديگر ارائه تسهيلات رفاهي وآموزش هاي خاص به قواي سه گانه ارتش ،راه اين جريانات را سد نمايد اما حادثه عظيم انقلاب اسلامي و همراهي ارتش در انقلاب ،بويژه آنکه اين همراهي حتي در ميان برخي نيروهاي نخبه نظامي نيز مشاهده شد،ثابت نمود آن تلاش ها نتوانسته است مقدرات ارتش و خاستگاه آحاد آن را که همان خاستگاه امام مردم انقلابي ايران بود تغيير دهد.
 
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 


 
عنوان : مهندس شهيد محمد طرحچي طوسي

بسم الله الرحمن الرحيم

شجاعت دلير مردان جهاديمان در جهادمان عليه كفر و بيداد زبانزد خاص و عام است .
ما براي درك كامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله طولاني را بايد بپيمائيم و در گذرزمان و تاريخ انقلاب و آيندگان ، آن را جستجو نمائيم .
مسلماً خون شهيدان ، انقلاب و اسلام را بيمه كرده است . خون شهيدان براي ابد درس مقاومت به جهانيان داده است و خدا مي‌داند كه راه و رسم شهادت كورشدني نيست . و اين ملتها و آيندگان هستند كه به راه شهيدان اقتداء خواهند نمود و همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود  .
خوشا به حال آنانكه با شهادت رفتند . خوشا به حال آنانكه در اين قافله نورجان و سر باختند.
خوشا به حال آنهائيكه اين گوهر‌ها را در دامن خود پروراندند . خداوندا اين دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز ، و ما را هم از وصول به آن محروم مكن . خداوندا كشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‌اند و نيازمند به مشعل شهادت . تو خود اين چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش .
خوشا به حال شما ملت ، خوشا به حال شما زنان و مردان ، خوشا به حال جانبازان و اسراء و مفقودين و خانواده‌هاي معظم شهداء..
 زندگينامه شهيد
سردار رشيد اسلام ومجاهد خستگي ناپذير مهندس شهيد محمد طرحچي طوسي
بنيانگذار و مؤسس و فرمانده پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد سازندگي
يكي ازچهره‌هاي درخشاني كه به فيض سعادت «بل احيا عندربهم يرزقون» نائل گشته شهيد بزرگوار مهندس محمد طرحچي طوسي مي‌باشد ، كه از جمله بنيانگذاران و مؤسسين جهاد سازندگي و پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد در خوزستان است .
محل تولد و رشد و نمو محمد در مشهد مقدس در خانواده‌اي مذهبي همراه با محروميت بود . مدتي از عمر او نگذشت كه مادر عزيزش را از دست داد . از آنجا كه محمد از استعداد و هوش سرشاري برخوردار بود سالهاي دبيرستان و بعد از آن أخذ ديپلم و سپس با قبول شدن در رشته مكانيك وارد دانشگاه پلي تكنيك شد و بدين جهت رهسپار تهران گرديد .
از بدو ورود به دانشگاه مبارزه خود عليه ظلم را آغاز كرد و در انجمن اسلامي دانشجويان پلي تكنيك فعاليت مبارزاتي عليه شاه ستمگر را آغاز كرد و مطالعه و شناخت خود را نيز عميق‌تر كرد .
شهيد طرحچي پس ار فارغ التحصيل شدن در مهندسي مكانيك ، راهي جنوب كشور شد و مدتي در آنجا بكار مشغول بود .وي همراه با انقلاب در همه راهپيماييها و تظاهرات شركت كرد . در پخش اعلاميه‌ها وشب‌نامه‌ها و رساندن پيامها سخت كوشيد و از هيچ نيرويي نهراسيد و در اين كار كوششي شايسته از خود نشان داد .
وقتي باغستانهاي خرم انقلاب اسلامي ، در 22 بهمن 57 به ثمر نشست ، او به گستردگي خدماتش افزود ، با فرمان تاريخي حضرت امام خميني- قدس سره – مبني بر تشكيل جهاد سازندگي ، در فاصله كمتر از پنج روز به جهاد سازندگي پيوست در همان اوايل ورود ايشان به جهاد سازندگي ، در حل مسائل و مشكلات از خود چنان استعدادي نشان داد كه تمامي مشكلات را به آساني حل مي‌كرد ، به همين جهت از احترام خاصي در بين برادران جهاد برخوردار بود .
وي مانند زمان دوران تحصيل در دانشگاه هميشه كارهاي دشوار و پر خطر را انتخاب مي‌كرد . شهيد ناجيان (رضوان الله) در اين رابطه مي‌گفت :« يكي از خصوصيتهاي ديگر محمد اينكه الگوي مقاومت بود . هرگاه تصميمي مي‌گرفت كه كاري را انجام بدهد غير ممكن بود ان را به انجام نرساند ، و هر مشكلي كه در راه پيش مي‌آمد آن را از ميان بر مي‌داشت ، نشانه چنين مقاومتي شهامت و رشادت است براي محمد ترس معنا  مفهومي نداشت او بارها و بارها در انجام عمليات مهندسي جبهه آن چنان رشادت و مقاومت نشان مي‌داد و آن چنان به دشمن نزديك مي‌شد كه صداي گفتگوي آنان را مي‌شنيد . گاهي اوقات اتفاق مي‌افتاد كه دشمن محمد و يارانش را ازفاصله چند متري به گلوله مي‌بست . ولي محمد به خواست خدا جان سالم به درمي‌برد .
محمد در ابتداي جنگ تحميلي در جبهه‌هاي جنوب حاضر شد و قسمت اعظم كار مهندسي جبهه را به عهده گرفت . شب و روز برايش وجود نداشت ، دائم مشغول كار بود . گرچه روزهاي اول جنگ در اثر جريانات خائنانه دفاع مقدس مسلمان ايران مظلوم بود ولي اين قاطعيت محمد بود كه ايستاد و مقاومت كرد و با كمبودها مبارزه كرد در رابطه با شهيد طرحچي فيلمبرداران بسيار تلاش كردند كه فيلمي از ايشان تهيه كنند ، اما او حاضرنمي‌شد .هميشه مي‌گفت ما كه كاري نمي‌كنيم ما داريم وظيفه خود را انجام مي‌دهيم ما خارج از وظيفه‌مان كاري انجام نمي‌دهيم كه كاري خارق العاده باشد و احتياج به فيلمبرداري داشته باشد ...
 فعاليتهاي سياسي ، مذهبي
شهيد بزرگوار ، حسين ناجيان همرزم و همسنگر شهيد طرحچي در رابطه با فعاليتهاي سياسي ، مذهبي وي مي‌گويد:
شخصيت سياسي محمد در دوران دانشگاه شكل گرفت . محمد كه از هوش سرشاري برخوردار بود ، هوش خودش را در اختيار مكتبش گذاشت . وي از سالهاي ورود به دانشگاه راه خود را انتخاب كرده بود .با استفاده از هوش سرشاري كه داشت توانست تخصص‌هاي لازم را در مدت كوتاهي بدست آورد و بعد اين تخصص را در اختيار مكتب و انقلاب قرار بدهد ، گرچه زمينه‌هاي زيادي براي محمد فراهم بود كه بتواند مثل سايرين آسوده زندگي كند ولي همه اين مسائل را به كنار زد وفقط خدا را و امام و انقلاب را انتخاب كرد .
يكي از خصوصيات ويژه محمد اخلاص او بو د. هيچوقت براي كسي سخن نمي‌گفت براي همين است كه ما از محمد چيزي نداريم گرچه شاهد تلاشهاي شبانه‌روزي او بوديم ولي او آثار كمي از خود بجا گذاشته و اين نشانه اخلاص او بود .
 همرزمش از لحظه شهادت مي‌گويد :
چند روز قبل از شهادتش اخلاق و روحياتش تغيير كرده بود . خنده و تبسم بيشتر از گذشته در لبانش نقش داشت و حركتها و برخوردهايش تغيير كرده بود .
ساعت تقريباً 30/9 شب بود . شهيد طرحچي گفت بهتر است اول نماز بخوانيم . وقتي من اماده وضو گرفتن شدم ديدم ايشان وضو گرفته و آماده نماز است .
بياد دارم من مراحل وضو را طي مي‌كردم كه ايشان نماز را شروع كرد . در همين موقع تعدادي گلوله منور را دشمن به هوا پرتاب كرد و منطقه مثل روز روشن شد به گونه‌اي كه مقداري ازماشين ما هم از پشت خاكريز پيدا بود . شهيد طرحچي كه نماز را آغاز كرده بود و منطقه هم كاملاً روشن ،‌و بنده در حال مسح پاي دوم بود. در همين لحظه ديدم شهيد طرحچي در حال قنوت نماز مغرب است كه يكبار گلوله  تانكي از ناحيه دشمن بعثي شليك شد و درست به شهيد طرحچي اصابت كرد و آن بزرگوار را به شهادت رساند و خود من هم پايم در اثر اين انفجار آسيب ديد ...
غروب خونين روز 12 /6/60 در هنگامي كه قنوت نماز خود را بجا مي‌آورد لبيك گويان نداي معبود خود را پاسخ داد و عاشقانه به ديدار حضرت سيدالشهداء شتافت روحش شاد و قرين رحمت الهي با د.
 ويژگيهاي اخلاقي شهيد
يكي از همرزمانش در مورد خصوصيات اخلاقي و تلاشهاي وي مي‌گويد :«شهيد طرحچي فردي بود كه حتي يكبار از ايشان خشم ، غضب و نا اميدي نديدم . در طول شبانه‌روز فعال بود ، روز در ستاد خوزستان به كارهاي روزمره ستادي مي‌پرداخت وعصر سوار بر يك ماشين به طرف سوسنگرد و خطوط مقدم حركت مي‌كرد  شب خودش پشت دستگاه با تعداد اندكي بلدوزر ولودر و رانندگاني كه حضور داشتند به زدن خاكريز و سنگر و جاده مي‌پرداخت .
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : تيمسار سرلشگر حسن آبشناسان

مقدمه

شهيد صحرا لقبي بود كه اهالي دشت عباس به شير دلاور و زاهد شب تيمسار آبشناسان داده بودند ، چريك مسلماني كه بدون ادعا و هرگونه تظاهر و ريايي مخلصانه براي حفظ اسلام وكيان مملكت اسلامي جانفشاني كرد و در صحراي كربلاي ايران شجاعانه به درجه رفيع شهادت رسيد . او افتخار ارتش اسلام است و ايران بخود مي‌بالد كه چنين فرزنداني دارد . پيرو امام و رهبر خود بود و در اجراي فرمان ولايت حضرت امام (ره) به فيض شهادت كه همان آرزوي ديرينه او بود نائل آمد .
يادش را گرامي مي‌داريم .
درجه : سرلشگر  نام و نشان : حسن آبشناسان
فرمانده قرارگاه حمزه و لشگر 23 نيروهاي مخصوص
تاريخ تولد : 1315 محل تولد : تهران
تاريخ شهادت : 8/7/64
محل شهادت : سرسول (غرب)
 زندگينامه شهيد تيمسار سرلشگر حسن آبشناسان
شهيد بزرگوار در سال 1315 در تهران و در خانواده‌اي مذهبي چشم به جهان گشودند
در دوران طفوليت و نوجواني با اسلام و احكام نوراني آن آشنا شده و با قرآن مجيد و نهج البلاغه انس و خويي پيدا كرده و در حد توان تكاليف شرعي خود را انجام مي‌دادند.
پس از طي دوره متوسطه و كسب ديپلم در سال 1336 به دانشگاه افسري وارد و در سال 1339 با درجه ستوان دومي فارغ التحصيل شده و دوره مقدماتي را درسال 1340 به پايان رساندند. اولين دوره رنج را كه در ايران تشكيل شد طي نموده و تا سال 1356 دوره‌هاي عالي ستاد فرماندهي را طي نموده و در اين ميان نيز دوره‌هاي چتر بازي وتكاوري را در داخل و خارج از كشور طي كرد .
پس از پيروز انقلاب اسلامي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي با توجه به زمينه عالي اسلامي جنگ‌هاي چريكي را به برادران بسيجي و سپاه ارتشيان همرزم خود آموزش داده كه در كردستان قبل از جنگ تحميلي و در تمام ناطق عملياتي بعد از جنگ بسياري از شاگردان با اخلاص ايشان با ايثار گريهاي بسيار زياد خود افتخار آفريده و به دشمن كافر بعثي فهماندند كه در اين مملكت جاي تاخت و تاز آنها نيست.
وي از اولين روزهاي جنگ تحميلي به منطقه جنوب اعزام شد و موفقيتهاي بسياري در جنگهاي نامنظم كسب و اولين اسراي اعراقي را به اسارت گرفت چندي بعد در عملياتي از ناحيه كتف مجروح شد ولي براي مداوا در بهداري توقف نكرد و از آن به بعد اهالي دشت عباس به او لقب شهيد صحرا را دادند ايشان بعلت همين فداكاري و زحمتها به فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهداء منصوب گرديد وبا اتحاد صميمانه ارتش و سپاه به پيروزيهاي چشم ‌گيري نائل شد كه پيام تاريخي امام براي رزمندگان قرارگاه را در پي داشت آخرين سمت آن شهيد بزرگوار فرماندهي لشگر 23 نيروي مخصوص بود كه قريب به چهار ماه طول كشيد .
پدر شهيد سخن مي‌گويد :
 پسر من بسيار خوب و سربزير و مسلمان و متدين بود و نمازش را هميشه سروقت بجا مي‌آورد .
بعد از گرفتن ديپلم به دانشكده افسري رفت او هميشه صبور بود و نظرش اين بودكه بايد بديگران كمك كرد و بعد از انقلاب هميشه مي‌گفت : مانسبت به اسلام دين داريم وظيفه ما است كه به اسلام و جامعه خدمت كنيم و هميشه بفرزندانش هم سفارش مي‌كرد شما بايد در راه خدا باشيد و براي خدا كار كنيد و در آن جهت حركت كنيد و هميشه دنبال كمك كردن و كار خير برويد و بالاخره هم در همين راه شهيد شد و به آرزوي خودش رسيد. 
همسر شهيد مي‌گويد :
 ايشان از سال 1359 و در روزهاي جنگ در جبهه بودند.
دزفول و دشت عباس و عين خوش بيشتر در عمليات نامنظم شركت مي‌كردند بعد از مدتي به جبهه‌هاي غرب رفتند. فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداء بودند و در بيشتر عمليات شركت داشتند و در عمليات والفجر دو كه طراحي عمليات از خود ايشان بود شركت داشتند و آخرين سمت ايشان فرمانده لشگر نيروي مخصوص بود كه عمليات را انجام دادند ودر اواخر اين عمليات بود كه خداوند او را بسوي خودش برد .
با اينكه كاملاً اطمينان داشتم كه روزي مي‌رسد كه ايشان به اين مقام بزرگ مي‌رسند ولي در آن روز انتظار اين خبر را نداشتم چون شب قبل خواب ديده بودم كه ايشان آمده‌اند و خواب‌هاي خوبي از ايشان ديده بودم .
ايشان براي مرخصي آمده بودند كه دوباره ايشان را در جبهه مي‌خواهند و يك روزبعد از شهادتش من در مدرسه بودم كه بمن خبر دادند و متوجه شدم كه همسرم شهيد شده است .
در مورد خصوصيات اخلاقي اين شهيد بزرگوار فقط چند كلمه صحبت مي‌كنم . روي يكي از دفترچه‌هاي يادداشت خودش كه براي ما آوردند ، خواندم كه نوشته‌بود . در ميدان نبرد اضافه بر دانش  و معلومات جسارتها و لياقتها و ابتكارات در فرماندهي لازم است و واقعاً اين صفات فرماندهي را ايشان داشتند و كاملاً بدانها عمل مي‌كردند و در قسمت ديگر نوشته بود كه نه مرگ آنقدر ترسناك است و نه زندگي اينقدر شيرين.
كه انسان افتخار و شرافت را فداي آن سازد و در ادامه نوشته بود مرگ با افتخار بر زندگي ننگين ترجيح دارد هرگز در اين دنيا هراس نداشته باشيد و تمام اين نوشته‌ها را از سخنان حضرت علي و ائمه اطهار مي‌نوشتند . حتي طرحها و نقشه‌هاي جنگي همه از روي آيه‌هاي قرآن بود كه اين را من مطمئن هستم . و ما بعد از شهادتشان از خداوند مي‌خواهيم كه راهش را به همان طريقي كه بود ادامه دهيم يعني عمل نه حرف زدن و فقط طي نمودن اين راه است كه به ما التيام مي‌بخشد . نبودش همه را ناراحت مي‌كند حتي ملت ايران را چون واقعاً مثمر ثمر بود و شهادتش چون مي‌دانيم چه معناي دارد و در كجا هست و انشاءالله بايد شفاعت ما راهم بكند .
دست نوشته شهيد 
خواب ديدم كه در روي زمين راه نمي‌روم تقريباً پرواز مي‌كنم اما پروازم اوج ندارد تقريباً دو سه متري زمين بود . مانعي در جلوي پرشم وجود آمد كه با گفتن يا علي اوج گرفتم و از مانع عبور كردم و به پرواز ادامه دادم .
15/6/63
از زبان مادر شهيد
پسر من خيلي خوب و مهربان و با خدا بود و يادم هست از بچگي علاقه شديدي به اسلام و اجراي دستورات الهي داشت و نماز مي‌خواند و روزه مي‌گرفت و بديگران كمك مي‌كرد و هميشه قرآن مي‌خواندو از بچگي هميشه پرچمدار اسلام بود و هر كجا كه روضه خواني بود ، سينه زني بود اول او بود و هميشه به او مي‌گفتم مادرجان ، پرچمداري خطرناك است . ولي او مي‌گفت : مادر خدا نگهدار من است . در عمليات مختلفي شركت كرد و  واقعاً هم خدا نگهدار او بود تا اين اواخر كه به آرزوي خودش رسيد و پيامم به مادران شهيد اين است كه اگر فرزندانشان شهيد شدند ناراحت نباشند بخاطر خدا بايد صبر كنند بچ‌ هاي ما شهيد هستند و ما بخاطر خدا آنها را داديم نبايد ناراحت باشيم و بايد صبر كنيم .
فرزند از پدر مي‌گويد :
 در مورد آن مسائلي كه از اول ما خودمان را شناختيم و كم كم به اخلاق بارز و نيكوي ايشان پي‌برديم صحبت كنم و در مورد مسائل مختلفي كه هميشه بمن مي‌گفتند و هميچنين ازجمله نوشته‌هايي كه در يادداشتها برايمان از او باقي مانده است . پدرم اولين دوره رنجر را در ايران ديده بودند و كليه دوره‌هاي رزمي را با موفقيت بپايان رسانده بودند با اين‌حال تمام كتابهائي كه در مورد جنگ بود مطالعه كرده بودند حتي جنگ‌هاي ساير كشو‌رها را بخصوص تاريخ جنگ‌هاي صدر اسلام را هميشه مطالعه مي‌كردند و از فرامين و صحبت‌هاي پيامبر اكرم (ص) و حضرت علي(ع) در جنگ‌ها درس مي‌گرفتند و رشته خود ايشان جنگ‌هاي نامنظم بود و متخصص در عمليات كوهستان بودند واز شروع جنگ در جبهه جنوب و سپس به جبهه‌هاي غرب رفتند و در پاكسازيهاي زيادي با شهيد بروجردي همراه بودند بطوريكه با شهيد بروجردي پيمان اخوت و برادري بسته بودند و شهادت شهيد بروجردي اثر زيادي روي پدرم گذاشته بود.
سخناني از دوست همسنگر در مورد شهيد :
... بعد از يكي و دو هفته كه با تمام وسايل انفرادي ما را از اينجا به آنجا مي‌بردند .ما از دست ايشان عصباني شده اما بعدها ما با طرز رفتار و مرام ايشان خوي و انس گرفتيم و ايشان عدالت را با زيردستان خود به نحو احسن رعايت مي‌نمودند . و بعدها كه ما اين شخصيت را شناختيم بيشتر و بيشتر به او علاقه پيدا كرديم.
ايشان نظم خاصي چه در حيطه نظامي و چه در حيطه شخصي داشتند و اين نظم زبانزد همرزمان او بود . ما به خانه ايشان رفته بوديم ديديم تمام برنامه‌هاي درسي فرزندانشان را از روي نهج البلاغه و قرآن تنظيم كرده بود تيمسار آبشناسان خواندن نماز شب در منطقه جنگي هم مقيد بودند و قرآن زياد تلاوت مي‌كردند هيچ گاه در انظار نمي‌گفتند كه قرآن مي‌خوانم . من ابتدا ايشان را نمي‌شناختم و مي‌گفتم كه اين پيرمرد كيست كه ما بايد با او به عمليات برويم و چون مي‌ديدم كه ايشان براي انقلاب زياد زحمت مي‌كشند به ايشان علاقمند شدم . تيمسار بعضي از افراد را جذب مي‌كردند و عده‌اي را كه مضر مي‌ديدند دفع مي‌كردند . وقتي به شهادت رسيدند پدرم خبر شهادت تيمسار را به من دادند و گفتند كه «محمد حسن يتيم شدي»
خاطرات دوستان
تيمسار آراسته شبي را به خاطر دارد كه شهيد آبشناسان خاضعانه از اينكه خداوند قادر و توانا او را در انجام عملياتهاي متعدد دشمن شكن به پيروزي رسانده ، به درگاه احديت شكرگزاري مي‌نمايد و خاشعانه ازخداوند مي‌خواهد كه او را به جوار خويش فرا خواند تا اينكه فرداي همان شب يعني در تاريخ 8/7/64 حضرت باري تعالي دعاي بنده خاص خود را اجابت كرد و او به لقاءالله پيوست .
آقاي خرمي نقل مي‌كنند :
ما با يك عده نيروي مخصوصي (23نوحد ) كه عمليات مي‌كرديم در محلي به نام دهليز كه مشرف به دشت عباس بود و شب براي زدن تانك حركت كرديم . همه دراز كشيده بوديم و تيراندازي مي‌كرديم دو نفر هم به طرف يك شيار براي زدن تانكها رفتند من بالاي سرم يك عراقي كه سيمونف نام داشت ديدم از الطاف خدا بود كه او به ما تيراندازي نكرد در حين تيراندازي تيمسار زخمي شد . ما لبه پرتگاه تيراندازي مي‌كرديم به من گفت كه پشت مرا نگاه كن و گفتم كه شما زخمي شديد و ايشان براي اينكه روحيه بچه‌ها تضعيف نشود به كسي چيزي نگفت و بچه‌ها بعداً فهميدند كه ايشان زخمي شدند .
در قرارگاه حمزه هميشه از همه جلوتر بودند به او مي‌گفتند كه شما هميجا باشيد ما جلو مي‌رويم در عملياتها هيچ گاه پشت سنگر نمي‌رفتند و موضع گيري نمي‌كردند و از تير مستقيم هراسي نداشتند . من گاهي جلوي ايشان چوب يا مانعي مي‌گذاشتم تا از تير در امان باشند وايشان ازاين چيزها ترسي نداشتند . ازلحاظ كارهاي چريكي واقعاً يك استثنا و نابغه بودند و تمام فرماندهان ارتش به او احترام مي‌گذاشتند .
نحوه شهادت
در منطقه عملياتي شمال غرب كشور در حاليكه يكي از گردانهاي عمل كننده را هدايت مي‌كرد با اصابت تركش توپ زخمي و ساعت 11 روز 8/7/64 در منطقه سرسول به فيض شهادت نائل و به لقاءالله پيوست .
 
براي آنكه مرگ ندارد 
به نام خداي شهيدان كه فرمود شهيد بي‌مرگ است و به پاس خون شهيدان كه قلب گرمشان در آسمان شهر به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را شايد كه روز مرگي‌مان را از تن به زدائيم.
بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه در قربانگاهها به شهادت ايستادند، ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ در سينه‌هاي ما نگاشتند ، تا كه مرگ بي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم . آنان قلبهاي لبريز از عشق و صداقتشان را كريمانه ارزاني كردند وخشماهنگ با بيداد در افتادند تا كه عجز و حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند .
اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه كردند ، اگر ايستاده مردن را به ما آموختند چه ناسپاسي نامردانه ايست كه بي‌يادشان شب را به سر آريم و بي‌نامشان روز را بياغازيم.
چه كسي كربلاي سالار ما ، حسين (ع) را دوباره بپا كرد ؟
لحظه‌هايي كه زبان در كام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود ، و شرافت و تقوي شعور و غيرتمان به غارت مي‌رفت، كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا را به چشمان بي‌نورمان تاباند و جز شهيد چه كسي باور كرد ، كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است ؟
براي زيستن و نور، براي رستن از شرك براي رهائي از مرگ رسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مي‌نمايد و صفير تيز گلوله‌هايش مشعل پرشعله راهي مي‌شود كه خلق خدا را به صبح روشن نويد مي‌دهد .
وبه دل ترنم آيات كه صبح گشته قريب و به منقار شاخه زيتون تا اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يكشبه صدساله راه را اينكه شهيد با انفجار قلب پر ازايمان – در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند ، قلبي به گرمي خورشيد در آسمان شهر نشست در راستاي ثابت ‌فواره‌هاي خون – صد اغناي قامت پژمرده راست شد .
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : سپهبد اميرعلي صياد شيرازي

 

شهيد در سال 1323 در شهرستان درگز در استان خراسان ديده به جهان گشود و در سال 1346 موفق به اخذ درجه ليسانس از دانشگاه افسري شد . وي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در بخش‌هاي مختلف ارتش خصوصاً در غرب كشور به وظيفه پاسداري از كشور پرداخت و در سازماندهي فعاليتهاي نيروهاي‌انقلابي در ارتش نيز فعاليت گسترده داشت .

شهيد صياد شيرازي پس ازطي دوران تخصصي توپخانه به عنوان استاد در مركز آموزش توپخانه اصفهان مشغول به تدريس شد . از مهمترين اقدامات وي مي‌توان به تهيه طرح‌هاي عملياتي در كردستان كه منجر به شكستن حصر شهرهاي سنندج پادگان مريوان بانه و سقز شد اشاره كرد .

شهيد سپهبد علي صياد شيرازي پس از خلع بني‌صدر براي پايان دادن به ناهماهنگي ارتش و سپاه در آن دوران ، قرارگاه مشترك عملياتي سپاه و ارتش را راه اندازي كرد وبه عنوان فرمانده ارتش درآن قرارگاه مشغول فعاليت شد .

وي در تاريخ 9/7/60 با حكم حضرت امام خميني (ره) به عنوان فرمانده نيروي زميني ارتش انتخاب و در سال 1365 با حكم امام راحل به عنوان نماينده ايشان در شوراي عالي دفاع تعيين شد . شهيد صياد شيرازي از ابتداي تشكيل ستاد كل نيروهاي مسلح به عنوان معاون بازرسي ستاد كل منصوب شد .

آخرين مسؤوليت اين شهيد رشيد جانشيني رييس ستاد كل نيروهاي مسلح بود و وي در عيد غدير 1378 از سوي مقام معظم رهبري به درجه سرلشگري نايل شد . و سرانجام در 21/1/78 به درجه رفیع شهادت نائل شد.

 ارادت شهيد به ولايت

فرزند شهيد در اين باره مي‌فرمايند :

من غالباً درد دلها و سئوالاتم را با ايشان مطرح مي‌كردم و از ايشان راهنمايي مي‌خواستم عمده همه پاسخهايي ايشان هم اين بود كه بايد مواظب باشيم خط ولايت را گم نكنيم . مي‌گفت معيار ما در تمامي گزينشها و انتخابها اشاره و اراده ولايت است و تبعيت از ولايت فقيه بايد در همه جا و در همه حال در وجود ما جاري و ساري باشد . محور ديگر از تأكيدات ايشان ايستادگي بر سر هدف و دفاع از كلمه حق در هر شرايطي بود و مي‌گفت اين دو هدف در سايه قرار گرفتن در خط اصيل ولايت حاصل مي‌شود . مي‌گفت : حرف رهبر را بايد گوش كرد و به آن عمل نمود حالا ديگران و دشمنان هرچه مي‌خواهند بگويند و هر دشمني كه دارند بروز دهند ، براي دستوراتي غير از امر رهبر جايگاهي قايل نبود .

شهيد در همه اوقات بخصوص نماز ارادت عميق خود را به ولايت بروز مي‌دادند كه : « اللهم ايد‌آيه الله العظمي خامنه‌اي اللهم واحفظه و ثبته »

اين دعا را هميشه زيرلب زمزمه مي‌كرد و جزو ذكرهاي دائمي وي بود . و اين بوسه‌اي كه رهبر عزيزمان بر پيكر شهيد زدند نيز تجلي همين عشق متقابل بود و به عقيده خودم اين بوسه ايشان تجليل از دو دهه تلاش و جهاد شهيدان و ايثارگران بود .

 خاطراتي از دوران دفاع مقدس

دريابان شمخاني مي‌گويند :

مهمترين موضوعي كه به عنوان يكي از ويژگيهاي شخصيتي شهيد بزرگوار سپهبد صياد شيرازي در ذهن من ثبت شده است ، به توانايي و عزم خستگي ناپذير ايشان در كسوت فرماندهي برمي‌گردد. او فرماندهي آگاه و با اراده در ايجاد و طراحي عمليات در سطح نيروي زميني ارتش نيز از نقاط برجسته شخصيت اوست انجام اين اقدامات به صورت همزمان بدون وجود فرمانده‌اي با انگيزه و ارزشمند مثل صياد شيرازي هرگز ممكن نمي‌شد .

يكي ديگر از همرزمان ايشان مي‌گويند : شهيد چندين بار به افتخار جانبازي نائل آمد .يك مرتبه در كردستان در نتيجه حادثه‌اي استخوان‌هاي لگن وي خرد شد و در بيمارستان كه بستري بود ، دكتر معالج ايشان گفت : ديگر نمي‌تواند به نظامي ‌گري ادامه دهد . اما شهيد شيرازي با همان روحيه‌اي كه داشت با ويلچر به منطقه آمد و در آمبولانس هدايت عمليات را بر عهده گرفت .

يك خبرنگار نقل مي‌كند :

روز عيد سعيد غديز جاي آنهايي كه نبودند واقعاً خالي بود .ساعت حدود 9 صبح گليمهاي حسينيه امام خميني (ره) با قدوم سرباز فداكار و امير سرافراز سپاه سپهبد صياد شيرازي رضوان الله تعالي عليه عطر افشان شد . او از اولين زائرين زيارت مقام عظماي ولايت و فرماندهي كل قوا بود .كنارش قرار گرفتم و ضمن عرض سلام و تبريك گفتم : سردار از همه زودتر تشريف آورديد . با يك تبسم بشاش و پرآوازه اظهار داشت باور كنيد از ديشب تا به حال قرار نداشتم . دائم به فكر اين بودم كه شب طولاني هر چه زودتر به صبح سپيده دم مبدل شود تا بتوانم مراد و مرشد هميشه جاويد انقلاب اسلامي را زيارت كنم . در ادامه به او نگفتم من يك خبرنگار هستم ، سئوال كردم سردار خوشا به حال روزهايي كه شما را در شاخ شمران ، مهران ، سردشت ، مريوان بانه عمليات بزرگ طريق القدس  ، فتح المبين ، بيت المقدس ، خيبر ، بدر ، و الفجر ، ثامن الائمه كه سردار شجاع اسلام شهيد چمران با شما درباره عمليات گفتگو مي‌كرد و دائم از جنابعالي به عنوان فرمانده قهرمان و شجاع ياد مي‌كرد . چه خاطره‌اي از آن شبهاي پرفراز و نشيب داريد ؟ فرمود : بزرگترين خاطره من شجاعت ، مردانگي ، دليري و از خود گذشتگي شهيد چمران بود كه فرمود امام فرمان داده بايد حصر آبادان شكسته شود ، تا اين فرمان اجرا نشود من خود را سرباز فداكار امام و مطيع امر ولايت و فرماندهي كل قوا نمي‌دانم . در ادامه در مورد عشق و علاقه‌اش به مقام رهبري پرسيدم . دوباره فرمود : شما از يك مقلد چه توقعي داريد ؟ گفتم : شما با مقلدان ديگر فرق داريد ، فرمود من خوشحالم كه در امر ولايت و رهبري آقا ذوب شده‌ام و به اين ذوب شدن افتخار مي‌كنم و اميدوارم تا لحظه‌آخر عمر همچنان باقي بمانم ان‌شاءالله .

دوباره در جمال نورانيش كه اخلاص شكوفائي مي‌كرد عميق شدم و سؤال كردم الان چه آرزويي داريد ؟ فرمود : آرزو دارم هرچه زودتر فرمانده دلير و شجاعم را زيارت كنم . شايد اين آخرين زيارتم باشد در پايان عرض كردم سردار ارادت شما به آقا تا كجاست ؟ فرمود : من از خدا خواسته‌ام و حتي در وصايايم آورده‌ام كه در ركاب اين مرد خدا كه جانشيين بر حق آقا امام زمان است باشم و آخر شهيد در راهش شوم . ولي من دو واژه مهم در وجود مبارك مقام معظم رهبري مشاهده مي‌كنم كه اولين آن شجاعت مدبرانه معظم له در برابر همه زور گويان بويژه آمريكاي جهانخوار است و دوم تواضع و مظلوميت ايشان كه شباهت زيادي به مولايمان حضرت علي (ع) دارند .

 خدمتگزاري شهيد به مجالس عزاداري حضرت امام حسين (ع)

حجت الاسلام علي دواني خاطره‌اي دارند :

شهيد شيرازي شب اول هر ماه در منزلش مراسم وعظ و عزاداري برپا مي‌كرد همسايگان ديده بودند كه روزهاي اول هر ماه شخصي بيرون خانه و در حالي كه چفيه‌اي به سر و صورت بسته جلو در ورودي را جاروب مي‌كند و آب مي‌پاشد ، كه متوجه مي‌شوند او خود سپهبد صياد شيرازي است .

 پيام تسليت رئيس جمهور

از سوي آقاي خاتمي رئيس جمهوري به مناسبت شهادت « سپهبد صياد شيرازي» پيام تسليتي انتشار يافت . متن اين پيام بدين شرح است .

بسم الله الرحمن الرحيم

انا لله و انا اليه راجعون

شهيد بزرگوار سپهبد صياد شيرازي سردار فداكار اسلام و فرزند برومند ايران به ديدار معبود شتافت و پاداش فداكاري و خدمت صادقانه خود را دريافت كرد اما ملت ، دولت و نيروهاي مسلح را داغدار كرد . تاريخ دفاع مقدس سرشار از حماسه‌هاي ماندگار مردمي ، قدرت فرماندهي وقابليت و رشد و فداكاري و ايثار همه جانبه پاكباختگان مؤمن نظامي است .

سپهبد صياد شيرازي از جمله اين وارستگان فداكار و شجاع بود كه شهادت به حق زيبنده و شايسته او بود . بدون ترديد ترور اين فرزند برومند اسلام و ايران نيز همچون حركات زبونانه وضد مردمي گذشته ، حاصلي جز رسوايي عاملان آن نخواهد داشت و تلاش براي كشانيدن جامعه به خشونت و كند كردن روند اعتلا و عزت نظام جمهوري اسلامي و حاكميت و اقتدار قانون در كشور پيشاپيش محكوم به شكست خواهد بود .

بديهي است پاسداران امنيت و ثبات كشور ان شاءالله هر چه زودتر جنايتكاران را شناسايي و به جزاي خيانتشان خواهند رساند .

من شهادت اين سرباز شهيد فداكار را به فرماندهي معظم كل قوا و به نيروهاي مسلح و ملت شريف ايران بخصوص خانواده معزز آن عزيز تسليت مي‌گويم .

  پيام رهبر معظم انقلاب

بسم الله الرحمن الرحيم

«من المومنين رنجال صدقوا ما عاهدوالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينظر ومابدلوا تبديلا»

امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداكار دين و قرآن ، نظامي مؤمن و پارسا و پرهيزگار ، سپهبد علي صياد شيرازي امروزبه دست منافقين مجرم و خونخوار و روسياه به شهادت رسيد . اين نه اولين و نه آخرين باري است كه دلي نوراني و سرشار از عشق و ايمان و وفاداري به آرمانهاي بلند الهي ، هدف تيز خشم و عناد و عصبيت از سوي زمره جنايتكار و فاسدي كه ادامه‌ي حيات خود را در خدمتگزاري به دشمنان اسلام دانسته است ، قرار مي‌گيرد و دست خائن خودفروخته‌يي ، نهال ثمربخش انسان والايي را قطع مي‌كند .

سرزمينهاي داغ خوزستان و گردنه‌‌هاي برافراشته‌ي كردستان سالها شاهد آمادگي و فداكاري اين انسان پاك نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌هاي دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و ازخود گذشتگي او حفظ كرده است . خطر مرگ كوچكتر از آن است كه بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنيوي حقيرتر از آن است كه در دل نوراني شايستگان جايي بيابد ، كوردلان منافق بدانند كه با اين جنايتها روز بروز نفرت ملت ايران از آنان بيشتر خواهد شد فضل بيكران الهي بر روح شهيد عزيزمان علي صياد شيرازي و لعنت و نفرين خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ايادي منفور و مطرود استكبار .

اينجانب شهادت اين بنده‌ي برگزيده‌ي خدا را به ملت ايران بخصوص به ياران دفاع مقدس و ايثارگران جبهه‌هاي نور و حقيقت و به خانواده‌‌ي گرامي و فداكار و بازماندگان محترمش تبريك و تسليت مي‌گويم و صميمي‌ترين درود خود را بر روح پاك او و خون بناحق ريخته‌ي او نثار مي‌كنم .

سيد علي خامنه ای

 لحظه شهادت از زبان فرزند شهيد

مهدي صياد شيرازي فرزند سپهبد شهيد صياد شيرازي كه شاهد به شهادت رسيدن پدرش بود .گفت : پدرم مطابق معمول صبح روز شنبه حدود ساعت 45/6 دقيقه صبح بود كه منزل را به قصد محل كارش ترك كرد و قصد داشت سوار خودروي خود شود كه مردي با لباس رفتگرها به او نزديك شد و چنين وانمود كرد كه مي‌خواهد نامه‌اي را به پدرم تسليم كند .

وي گفت : درگذشته نيز مردم به ديدار تيمسار شهيد مي‌آمدند و بعضاً وقتي كه وي قصد ترك و يا ورود به منزل را داشت با او ديدار مي‌كردند و نامه و يا درخواستي را به وي تسليم مي‌كردند .

مهدي صياد شيرازي افزود پدرم زمانيكه تروريست مسلح به وي نزديك شد و با در دست داشتن نامه چنين وانمود كرد كه مي‌خواهد آن را تسليم شهيد كند ، شيشه خودروي خود را پايين كشيد و حتي در سلام كردن پيشقدم شد كه فرد تروريست اسلحه خود را بيرون كشيد و پدرم را به شهادت رساند . وي گفت : فرد تروريست چهار تير بسوي تيمسار شهيد شليك كرد كه به سر و سينه و قلب او اصابت و تيمسار در دم به شهادت رسيد .

  وصيتنامه شهيد 

خداوندا اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت ، اسلامت ، نظامت و ولايتت قرار دادي ،‌خدايا تو ميداني كه همواره آماده بوده‌ام آنچه را كه تو خود بمن دادي در راه عشقي كه براهت دارم نثار كنم . اگر جز اين نبودم آنهم خواست تو بود .

پروردگارا رفتن در دست توست ، من نميدانم چه موقع خواهم رفت ولي ميدانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار بدهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم . از پدر و مادرم حق  بزرگي بر گردنم دارند مي‌خواهم مرا ببخشند من نيز همواره برايشان دعا كرده‌ام كه عاقبتشان بخير باشد . از همسر گرامي و فداكار و فرزندانم مي‌خواهم كه مرا ببخشند كه كمتر توانسته‌ام به آنها برسم و بيشتر مي‌خواهم وقف راهي باشم كه خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده ، آنچه از دنيا برايم باقي مي‌ماند حق است كه در اختيار همسرم قرار گيرد .

از همه آنهايى كه از من بدى ديده‌اند مى‌خواهم كه مرا به بزرگى خودشان ببخشند،و بالاخره از مردان مخلص خودم به ويژه حاج آقا امير رنجبر نيكدل ،استدعا دارم در غياب من به امور حساب و كتاب من برسند و با برادران ديگر ،چون جناب سرهنگ حاج آقا آذريون و تيمسار حاج آقا آراسته در اين باب تشريك مساعى نمايند.

خداوندا! ولى امرت حضرت آيت الله خامنه‌اى را تا ظهور حضرت مهدى (عج) زنده ،پاينده و موفق بدار، آمين يا رب العالمين ،من الله التوفيق .

على صياد شيرازى -19 دى ماه 1371 - 15 رجب 1413

bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد عباس بابايي

آنان با عشق به خداي بزرگ به معشق خويش پيوستند و ما هنوز در خم يك كوچه هم نيستيم خداوند ! اين عزيزان از خود گشذشته را در جوار رحمت خود بپذيرد .
امام خميني
«اين شهيد عزيزمان انساني مؤمن و متقي و سربازي عاشق و فداكار بود و در طول اين چند سالي كه من ايشان را مي‌شناختم ، هميشه بر همين خصوصيات ثابت و پا برجا بود .
اين شهيد عزيز يك انقلابي حقيقي و صادق بود و من به حال او حسرت مي‌خورم و احساس مي‌كنم كه در اين ميدان عظيم و پرحادثه از او عقب مانده‌ام !
 سيد علي خامنه‌اي
عباس بابايي يك خلبان ارتشي بود . اما از همه مهمتر يك بسيجي بود ؛ يك خلبان بسيجي . سرلشكر بسيجي عباس بابايي؛ فرمانده عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران .
هر كسي اين جمله را بشنود مي‌گويد يك سرلشكر  نيروي ستادي است و پشت ميز مي‌نشيند و امر مي‌كند و منتظر مي‌ماند تا اوامرش اجرا شود . سخن گزافي نيست بلكه عين حقيقت است . يك مسؤول بايد بنشيند و ناظر كارهاي زيرمجموعه‌اش باشد . اما «عباس بابايي» اينگونه نبود . بلكه خودش در صحنه حاضر مي‌شد تا از نزديك شاهد و ناظر اعمال و كارهاي زير مجموعه‌اش باشد .
آيت الله هاشمي نيز اين خصوصيات سرلشكر بابايي را اين چنين تأييد مي‌كنند: « مشكلي كه وجود داشت اين بود كه شهيد بابايي نمي‌توانست خود را از صحنه جنگ جدا كند و با اينكه ايشان معاون عملياتي فرماندهي نيروي هوايي بود اما هميشه در ميدان‌هاي جنگ حضور داشت و مي‌‌گفت : اگر پرواز نكنم احساس ضعف خواهم كرد ، زيرا هستي خود را در ميدان جنگ مي‌بينم .»
يكي مي‌گفت :« او را ديدم . آن هم يك بار . در خط مقدم جبهه . با لباس بسيجي . با موهايي تراشيده و محاسني نسبتاً بلند . نشناختمش مثل همه بسيجيان ديگر بود . هيچ تفاوتي نداشت حتي اخلاق ، رفتار و سكناتش بعدها گفتند او همان تيمسار بابايي است ، باور نكردم چون شنيده بودم او براي تكميل تحصيلاتش به آمريكا رفته بود ....
عباس بابايي در روز چهارم آذرماه سال 1329 در شهر قزوين و در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد .
دوره ابتدايي را در دبستان «دهخدا» و دوره متوسطه را در دبيرستان « نظام وفا» ي قزوين گذراند و پس از موفقيت در كنكور سراسري ، در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود ، به خاطر علاقه به خلباني داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي شد .
عباس پس ازگذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل تحصيلات در سال 1349 يعني زماني كه 20 سال داشت وجواني رشيد بود ، به آمريكا رفت . اما آن گوشه دنيا با تمام زرق و برقش نتوانست عباس راكه سال‌ها در خانواده‌اي مذهبي رشد كرده بود ، جذب خود كند .
آن چه او را در دوره آموزشي از ديگران متمايز مي‌كرد ، ممتاز بودنش در تحصيل و فعاليت ‌هاي فوق  برنامه بود . به طوري كه در پايگاه «ريس» آمريكا ، فرمانده پايگاه او را به عنوان كاپيتان تيم واليبال پايگاه معرفي كرد .
هنگام فارغ التحصيل شدن ، پس از گذراندن تمام مراحل تحصيل ، آخرين نفري كه مي‌بايست پرونده فارغ التحصيلي او را امضا كند ، فرمانده پايگاه بود . به خاطر گزارش هايي كه به رييس دانشكده – يك ژنرال آمريكايي- داده بودند ، او مي‌خواست از صدور گواهينامه خلباني به عباس خودداري كند . زماني كه ژنرال مي‌خواست علت رد صلاحيت او را زير پرونده درج كند ، منشي دفتر او را صدا مي‌زند و او از اتاق خارج مي‌شود . ژنرال پس از بازگشت ، عباس را در حال نماز مي‌بيند و وقتي علت كارش را مي‌پرسد ، او كامل و مفصل در مورد دين اسلام توضيح مي‌دهد و ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به او مي‌كند و مي‌گويد :« همه مطالبي كه در پرونده تو آمده، مثل اين كه راجع به همين كارهاست » . بعد لبخندي مي‌زند و خودنويس را از جيبش بيرون آورده و پرونده را امضا مي‌كند .
عباس بعدها مي‌گويد :«آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم ، به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرد ،‌دو ركعت نماز شكر خواندم .
عباس پس از به پايان رساندن دوره آموزش خلباني هواپيماي شكاري به ايران بازگشت و در سال 1351 با درجه ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد .
همزمان با ورود هواپيماهاي پيشرفته «اف 14» به نيروي هوايي ، عباس در دهم آبان ماه سال 1355 ، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت .
با شروع مبارزات مردم عليه رژيم شاهنشاهي ، عباس نيز دست به فعاليت‌هايي در پايگاه اصفهان زد.
او بارها به خاطر سرسختي در مبارزه و پايبندي به اصول دين اسلام مورد بازجويي فرماندهان ارشد رژيم قرار گرفت .
با اوج گيري مبارزات مردم ، او آشكارا به مبارزه برخاست و در براندازي رژيم خصور مؤثر داشت پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ، وي گذشته از انجام وظايف روزانه ، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت .
عباس بابايي در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سرواني به درجه سرهنگ دومي ارتقا پيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد .
وي در نهم آذر ماه سال 1362 ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي ، به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب گرديد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت نمود و سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه سال 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد ودر پانزدهم مرداد همان سال در حالي كه به درخواست‌ها و خواهش‌هاي پي‌در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود ، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي در حالي كه 37 سال داشت به شهادت رسيد .
از سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي يك دختر و دو پسر به يادگار مانده است .
در طول مدتي كه من با عباس در آمريكا هم اتاق بودم، همه تفريح عباس در آمريكا در سه چيز خلاصه مي‌شد : ورزش ، عكاسي ، و ديدن مناظر طبيعي . او هميشه روزانه دو وعده غذا مي‌خورد ، صبحانه و شام .
هيچ وقت نديدم كه ظهرها ناهار بخورد . من فكر كنم عباس از اين عمل ، دو هدف را دنبال مي‌كرد ؛ يكي خودسازي و تزكيه نفس و ديگري صرفه‌جوي در مخارج و فرستادن پول براي دوستانش كه بيشتر در جاهاي دوردست كشور بودند. بعضي‌وقت‌ها عباس همراه شام ، نوشابه مي‌خورد ؛ اما نه نوشابه‌هايي مثل پپسي و .... كه در آن زمان موجود بود ؛ بلكه او هميشه فانتاي پرتقالي مي‌خورد . چند بار به او گفتم كه براي من پپسي بگيرد ، ولي دوباره مي‌ديدم كه فانتا خريده است .
يك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسي نمي‌خري ؟ مگر چه فرقي مي‌كند و از نظر قيمت كه با فانتا تفاوتي ندارد ،آرام و متين گفت :« حالا نمي‌شود شما فانا بخوريد؟»
گفتم:« خب ، عباس جان براي چه ؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت :« كارخانه پپسي متعلق اسرائيلي‌هاست ؛ به همين خاطر مراجع تقليد مصرف آن را تحريم كرده‌اند .»
به او خيره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسايل ،‌آفرين گفتم .(1)
مدت زماني كه عباس در «ريس» حضور داشت با علاقه فراواني دوست‌يابي مي‌كرد ، آنها را با معارف اسلامي آشنا مي‌نمود و مي‌كوشيد تا در غربت از انحرافشان جلوگيري كند .
به ياد دارم كه در ان سال ، به علت تراكم بيش از حد دانشجويان اعزامي از كشورهاي مختلف ، اتاق‌هايي با مساحت تقريبي سي متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسويي نظرات و تنهايي ، از علت‌هاي نزديكي من با عباس بود ؛ به همين خاطر بيشتر وقت‌ها با او بودم.
يك روز هنگامي كه براي مطالعه و تمرين درس‌ها به اتاق عباس رفتم ، در كمال شگفتي «نخي» را ديدم كه به دو طرف ديوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نيم تقسيم كرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوري كه مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم . به شوخي گفتم : «عباس ! اين چيه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته‌اي؟»
او پرسش مرا با تعارف ميوه، كه هميشه در اتاقش براي ميهمانان نگه مي‌داشت ، بي‌پاسخ گذاشت .
بعدها دريافتم كه هم اتاقي عباس جواني بي‌بند وبار است و در طرف ديگر اتاق ، دقيقاً رو به روي عباس ، تعدادي عكس از هنرپيشه‌هاي زن و مرد آمريكايي چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجي را بر روي ميزش قرار داده است .
با پرسش‌هاي پي‌در پي من ، عباس توضيح داد كه با هم اتاقي‌اش به توافق  رسيده و از او خواهش كرده چون او مشروب مي‌خورد لطفاً به اين سوي خط نيايد؛ بدين ترتيب يك سوي اتاق متعلق به عباس بود و طرف ديگر به هم‌اتاقي‌اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بين آن دو بود . روزها از پس يكديگر مي‌گذشت و من هفته‌اي يكي ، دو بار به اتاق عباس مي‌رفتم و در همان محدوده او به تمرين درس‌هاي پروازي مشغول مي‌شدم و هر روز مي‌ديدم كه به تدريج نخ به قسمت بالاتر ديوار نصب مي‌شود ؛ به طوري كه ديگر به راحتي از زير آن عبور مي‌كردم .
يك روز كه به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دريافتم كه اثري از نخ نيست . علت را جويا شدم . عباس به سمت ديگر اتاق اشاره كرد. من با كمال شگفتي ديدم كه عكس‌هاي هنر پيشه‌ها از ديوار برداشته شده بود و از بطري‌هاي مشروبات خارجي هم اثري نبود . عباس گفت :«ديگر احتياجي به نخ نيست ؛ چون دوستمان با ما يكي شده »(2)
پنج يا شش روز به عيد سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب شهيد بابايي به منزل ما آمد و مقداري طلا كه شامل يك سينه ريز و تعدادي دستبند بود به من داد و گفت :« فردا به پول نياز دارم ، اينها را بفروش»
گفتم :« اگر پول نياز داريد ، بگوييد تا از جايي تهيه كنم »
او در پاسخ گفت :« تو نگران اين موضوع نباش . من قبلاً اينها را خريده‌ام و فعلاً نيازي به آنها نيست . در ضمن با خانواده‌ام هم صحبت كرده‌ام .»
من فرداي آن روز به اصفهان رفتم . آنها را فروختم و برگشتم . بعدازظهر با ايشان تماس گرفتم و گفتم كه كار انجام شد . او گفت كه شب مي‌آيد و پول‌ها را مي‌گيرد . شهيد بابايي شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برويم بيرون و كمي قدم بزنيم . من پول‌ها را با خود برداشتم و رفتيم بيرون . كمي كه از منزل دور شديم گفت : « وضع مناسب نيست قيمت اجناس بالا رفت و حقوق كارمندان و كارگران پايين است و درآمدشان با خرجشان نمي‌خواند و.....
او حدود نيم ساعت صحبت كرد . آنگاه رو به من كرد و گفت :« شما كارمندها عيالوار هستيد . خرجتان زياد است ومن نمي‌دانم بايد چه كار كنم » بعد از من پرسيد :« اين بسته اسكناس ها چقدري است ؟» گفتم: صد توماني و پنجاه توماني . پول‌ها را از من گرفت و بدون اينكه بشمارد ، بسته پول‌ها را باز كرد و از ميان آنها يك بسته اسكناس پنجاه توماني درآورد و به من داد و گفت :«اين هم براي شما و خانواده‌ات . برو شب عيدي چيزي برايشان بخر.»
ابتدا قبول نكردم . بعد چون ديدم ناراحت شد ، پول را گرفتم و پس از خداحافظي ، خوشحال به خانه برگشتم .
بعدها از يكي از دوستان شنيدم كه همان شب پول‌ها را بين سربازان متأهل ، كه قرار بود فردا براي مرخصي عيد نزد زن و فرزندانشان بروند تقسيم كرده است .(3)
 
چند ماهي بود كه به فرماندهي پايگاه دزفول منصوب شده بودم . روزي در دفتر مشغول انجام كار بودم كه از برج مراقبت به من اطلاع دادند ، تيمسار بابايي با هواپيما به سمت پايگاه در حركت هستند . من ماشين بيوك فرماندهي را آماده كردم و براي آوردن ايشان به محوطه باند پرواز رفتم . چند لحظه بعد تيمسار با يك هواپيماي كوچك «بونانزا» كه خلباني آن را خودشان به عهده داشتند بر روي باند فرودگاه به زمين نشستند . از هواپيما پياده شدند و پس از سلام و احوالپرسي ، نگاهي به ماشين انداختند . از چهره‌شان پيدا بود كه منتظر چنين وسيله‌اي نبوده‌اند . سپس با بي‌ميلي سوار شدند . پس از اينكه حركت كرديم ، رو به من كردند و گفتند ك من نمي‌گويم شما سوار اين ماشين‌ها نشويد ؛ ولي يادتان باشدكه ديروز شخص ديگري بر آن سوار بود و فردا هم در دست افراد ديگري خواهد بود .
بعد در اين باره حكايتي از عارف بزرگ ، مقدس اردبيلي نقل كرد . در اين زمان به محوطه خانه‌هاي سازماني رسيده بوديم و پرسنل در طول راه، در حال رفت و آمد بودند . ايشان گفتن د:« ببينيد ! شما كه اين ماشين را سوار مي‌شويد و از جلو اين پرسنل عبور مي‌كنيد ، آنها حق دارند كه پيش خودشان بگويند ، فرمانده پايگاه در ماشين كولردار نشسته و از وضع زندگي ما خبر ندارد . در صورتي كه من مي‌دانم ماشين شما كولر ندارد . يا مي‌گويند ببين خودش سواره است و ما پياده برويم . بعد هم مي‌گويند ماشين را خالي مي‌برد و ما را سوار نمي‌كند . براي اينكه اين مسايل پيش نيايد، از اين پس از وسيله ديگري استفاده كنيد »
آن روز گفته‌هاي ايشان به دل من نشست و از آن به بعد ، هر وقت براي آوردن تيمسار مي‌رفتم از وانتي كه مخصوص نامه ‌رسان بود استفاده مي‌كردم و واقعاً خيلي راحت بودم ؛ چون فقط جاي دو نفر بود و كسي توقع سوار شدن نداشت . شكل ماشين هم به گونه‌اي نبودكه نظر عابرين را جلب كند(4)
از زمان دانشجويي نوع لباس پوشيدن عباس ، كه هميشه ساده و بي‌پيرايه بود ، براي من شگفتي داشت و همواره در جستجوي پاسخي مناسب براي آن بودم .
روزي به همراه عباس جلو گردان پروازي قدم مي‌زديم . پس از صحبت‌هاي زيادي كه داشتيم در مورد فلسفه پوشيدن لباس ساده و بي‌پيرايش از او سؤال كردم . او در حالي كه صميمانه‌دستش را روي شانه‌ام گذاشته بود گفت :« هيچ دلم نمي‌خواست راجع به اين قضيه صحبت كنم ؛ ولي چون اصرار داري بداني ،‌برايت مي‌گويم»
بعد ، پس از مكثي كوتاه گفت « انسان بايد غرور و منيت‌هاي خود را از ميان بردارد و از هر چيزي كه او را به رفاه و آسايش مضر مي‌كشاند و عادت مي‌دهد پرهيز كند ، تا نفس او تزكيه و پاك شود . ما نبايد فراموش كنيم كه هرچه در اين دنيا به انسان سخت بگذرد در آن دنيا راحت تر است . ديگر اينكه تزكيه و سركوبي نفس موجب خواهد شد تا انسان برا كارهاي سخت تر آمادگي بالاتر پيدا كند .(5)
عباس هميشه درفكر مردم بي‌بضاعت بود . درفصل تابستان به سراغ كشاورزان و باغبانان پيري كه ناتوان بودند و وضع مالي خوبي نداشتند مي‌رفت و آنان را در برداشت محصولشان ياري مي‌كرد . زمستان‌ها وقتي برف مي‌باريد ، پارويي برمي‌داشت و پشت بام‌هاي خانه‌هاي درماندگان و كساني كه به هر دليل ، توانايي انجام كار نداشتند را پارو مي‌كرد .
به خاطر دارم مدتي قبل از شهادتش ، در حال عبور ازخيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم . او معلولي را كه هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت ، بردوش گرفته بود و براي اينكه شناخته نشود، پارچه‌اي نازك بر سر كشيده بود . من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده براي بستگانش حادثه‌اي رخ داده است ، پيش رفتم . سلام كردم و با شگفتي پرسيدم : «چه اتفاقي افتاده عباس ؟ كجا مي‌روي »
او كه با ديدن من غافلگير شده بود ، اندكي ايستاد وگفت :« پير مرد را براي استحمام به گرمابه مي‌برم . او كسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته »
با ديدن اين صحنه ، تكاني خوردم و در دل روح بلند او را تحسين كردم .»(6)
در طول جنگ ، هواپيماهاي شكاري نيروي هوايي پس از انجام مأموريت و هنگام بازگشت به خاك ميهن اسلام به خاطر وجود رادارهاي دشمن ناچار بودند تا در ارتفاغ پايين وبا سرعت زياد پرواز كنند ؛ به همين خاطر گاهي با هواپيماهاي دشمن اشتباه گرفته مي‌شدند و مورد حمله پدافند خودي قرار مي‌گرفتند . در آن شرايط اين موضوع در روحيه خلبانان شكاري تأثير منفي گذاشته بود وشهيد بابايي با توجه به مسؤوليتي كه داشت درصدد بود تا اين نقيصه را به نحوي برطرف كند .
او سرانجام با خوش فكري خاصي كه در كارهاي عملياتي از خود نشان مي‌داد ، طرحي را ابداع كرد كه تا پايان جنگ به عنوان يك طرح جامع و موفق از آن بهره‌برداري مي‌شد و با اجراي آن ، ضمن نجات جان خلبانان ، توانست به روند سازماندهي و عمليات جنگي در نيروي هوايي سرعت بدهد.
او انديشيده بود كه بين پايگاه‌هاي نيروي هوايي در جنوب و جبهه‌هاي جنگ فاصله زيادي وجود ندارد؛ به همين خاطر مسيري را ازپايگاه ‌تا محور‌هاي مقدم جبهه ترسيم كرد و ضمن شناسايي مقرهاي توپ ‌هاي ضد هوايي كه در اين مسير قرار داشتند براي هر كدام از مقرها خلباني را درنظر گرفت ؛ زيرا خلبانان هم از نظر تاكتيك‌هاي هوايي و هم از نظر شناسايي هواپيماهاي خودي از دشمن ، اطلاعات بيشتري داشتند .
از آن پس هرروز ، قبل از طلوع آفتاب ، اين خلبانان در حالي كه ليس پرواز هواپيماها و ساعت حركت آنها را در اختيار داشتند ، بر سر مواضع پدافندي گمارده مي‌شدند و در طول روز، هر هواپيمايي را كه طبع ليست از قبل تعيين شده ، به مواضع پدافندي نزديك مي‌شد به پدافند اطلاع مي‌دادند و توپچي از شليك به آن هواپيما خودداري مي‌كرد . اين كار در برگشت هواپيماها از خاك دشمن هم ادامه داشت .
در طول جنگ ميزان موفقيت عمليات‌هايي كه با استفاده از اين طرح انجام مي‌گرفت بالاي 90 درصد بود و احساس مي‌شد كه با اجراي اين طرح خلبانان در پرواز ، آرامش خاطري بيشتري دارند .(7)
سال 1366 كه به مكه مشرف شدم ،‌عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان اعزام شود ؛ ولي ايشان نيامدند و شنيدم كه به همسرشان گفته بودند:
« بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است »
در صحراي عرفات وقتي روحاني كاروان مشغول خواندن دعاي روز عرفه بود و حجاج مي‌گريستند ، من يك لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد . ناگهان ديدم شهيد بابايي كه با لباس احرام در حال گريستن است . ازخود پرسيدم كه ايشان كي تشريف آورده‌اند ؟! كي محرم شده‌اند و خودشان را به عرفات رسانده‌اند . در اين فكر بودم كه نكند اشتباه كرده  باشم . خواستم مطمئن شوم . دوباره نگاهم را به همان گوشه چادر انداختم تا ايشان را ببينم ولي اين بار جاي او را خالي ديدم .
اين موضوع را به هيچ كس نگفتم ؛ چون مي‌پنداشتم اشتباه كرده‌ام .
وقتي مناسك در عرفات و منا تمام شد و به مكه برگشتم ، از شهادت تيمسار بابايي با خبر شدم .در روز سوم شهادت ايشان ، در كاروان ما مجلس بزرگداشتي بر پا شد و در آنجا از زبان روحاني كاروان شنيدم كه غير از من تيمسار دادپي هم بابايي را درمكه ديده بود . همه دريافتيم كه رتبه و مقام شهيد بابايي باعث شده بود تا خداوند فرشته‌اي را به شكل آن شهيد ، مأمور كند تا به نيابت از او مناسك حج را به جا آورد . (8)
 در 15/5/1366 در حالي كه قرار بود به همراه همسرش در مراسم حج حضور داشته باشد در سن 37سالگي در حين يك عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
خدايا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .
خدايا ! همسرو فرزندانم را به تو مي‌سپارم .
خدايا ! من دراين دنيا چيزي ندارم و هر چه هست از آن توست .
پدر و مادر عزيزم ! ما خيلي به انقلاب بدهكاريم .عباس بابايي
                       22/4/61 بيست و يكم ماه مبارك رمضان
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد محمود كاوه

 زندگينامه شهيد محمود كاوه

به سال 1340 ﻫ. .ش در مشهد مقدس در خانواده‌اي مذهبي و دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت (ع) متولد شد . پدرش كه از كسبه متعهد به شمار مي‌آمد ، در دوران ستمشاهي و اختناق ، با علماء و روحانيون مبارز، از جمله حضرت آية الله خامنه‌اي (مدظله العالي ) شهيد هاشمي نژاد و شهيد كامياب ارتباط داشت . وي كه براي تربيت فرزندش اهميت زيادي قايل بود . محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبي و نماز جماعت مي‌برد و از اين راه فرزندش را با مكتب اهل بيت (ع) و تعاليم انسان ساز اسلام آشنا مي‌كرد .

شهيد كاوه دوران تحصيلات ابتدايي خود را در چنين شرايطي سپري كرد .از آنجا كه خواست پدرش به هنگام تولد محمود اين بود كه وي را در سلك صالحان و پيروان واقعي مكتب اسلام قرار دهد ،‌با علاقه قلبي و مشورت پدر وارد حوزه علميه شد و همزمان تحصيلات دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز ادامه داد .

با شروع جريانات انقلاب ، او كه جواني با نظاط فعال و مذهبي بود با شركت درمحافل درسي مسجد جوادالائمه و امام حسن مجتبي (ع) كه در آن زمان از مراكز تجمع نيروهاي مبارز بود .ازهدايتها و تعاليم حضرت آيت الله خامنه‌اي (مدظله العالي ) بهره‌هاي فراواني برد و ره‌توشه‌هاي همين تعاليم را با خود به محيط دبيرستان و ميان دانش آموزان منتقل مي‌نمود .او در دبيرستان به عنوان محور مبارزه شناخته مي‌شد . با علاقه وافر به پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني (قدس سره) مي‌پرداخت و فعالانه در راهپيماييها و درگيريهاي زمان انقلاب شركت داشت .

 فعاليتهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي

با پيروزي انقلاب اسلامي شهيد كاوه جزو اولين عناصر مؤمن و متعهدي بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در شهر مقدس مشهد پيوست و پس از گذراندن يك دوره اموزش شش ماهه چريكي ، به آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت . پس از آن براي حفاظت از بيت شريف حضرت امام خميني (قدس سره) در يك مأموريت شش ماهه به تهران عزيمت كرد وبا شروع جنگ تحميلي به همراه تعدادي از نيروهاي خراسان به جبهه‌هاي جنوب اعزام شد . مدتي بعد به علت نيازشديدي كه پادگان به مربي داشت او را براي آماده سازي و آموزش نيروها به مشهد فراخواند .

 نقش شهيد در تيپ ويژه شهدا

به دنبال عمليات سرنوشت‌ساز نيروهاي سپاهي در محورهاي مختلف كردستان و همزمان با تشكيل تيپ ويژه شهدا (كه فرماندهي آن برعهده شهيد ناصر كاظمي بود) شهيد كاوه به عنوان فرمانده عمليات اين تيپ انتخاب شد . پس از مدت كوتاهي از فعاليت او در اين مسئوليت (كه با آزاد سازي بسياري از مناطق همراه بود ) آوازه تيپ ويژه شهدا ، آنچنان ضد انقلاب را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست داد و درمقابل هر يورش رزمندگان اسلام فرار را بر قرار ترجيح مي‌داد و مي‌دانست كه مقاومت در مقابل اين يگان جز خسارت و نابودي ثمري نخواهد داشت .

آزاد سازي سد بوكان و جاده 47 كيلومتري آن ، جاده صائين دژ به تكاب ، پاكسازي منطقه كيلر و اشتوزنگ آزادسازي محور استراتژيك پيرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزيت و نقطه ثقل ضد انقلاب بشمار مي‌آمد و منجر به انهدام مركز راديويي آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزي منطقه الواتان و آزاد سازي زندان دوله تو و كشتن بيش از 750 نفر از ضد انقلاب گرديد ، ازجمله نبردهاي تهاجمي بود كه توسط شهيد كاوه و همرزمانش در تيپ ويژه شهدا طرح ريزي و به اجرا گذاشته شد . تعداد عملياتي كه به وسيله اين شهيد عليه ضد انقلاب فرماندهي شد آن قدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اين مختصر ميسر نيست .

او كه پس از شهادت سرداران رشيد اسلام  شهيد ناصر كاظمي شهيد محسن گنجي زاده و شهيد محمد بروجردي در خرداد 1362 رسماً به فرماندهي تيپ منصوب شده بود ، با تلاش همه جانبه براي آموزش ، سازماندهي و آماده سازي نيروها از هيچ كوششي دريغ نمي‌ورزيد .

بنا به صلاحديد فرماندهي محترم سپاه در تاريخ 29/4/1362 تيپ ويژه شهدا مأموريت يافت تا درعمليات برون مرزي والفجر 2 كه درمنطقه حاج عمران انجام مي‌گرفت شركت نمايد . در اين عمليات شهيد كاوه با هدايت قوي رزمندگان ، اهداف از پيش تعيين شده تيپ از جمله ارتفاعات 2519 را با موفقيت به تصرف درآورد .

همزمان با عمليات والفجر 4 مأموريت پاكسازي محور سردشت  از لوث وجود ضد انقلاب (دمكراتها و منافقين) به اين تيپ واگذار شد. رزمندگان غيور و سلحشور نيز ضمن تسلط به ارتفاعات مرزي كوه‌سير ، قوري ،‌ تالشو روستاي اسلام آباد ، مركز راديويي منافقين و مقر دمكراتها را تصرف كردند.

تيپ ويژه شهدا سال 63 در عمليات بدر همراه با ساير يگانهاي سپاه با دشمن تا دندان مسلح جنگيد و در تاريخ 23/4/64 در عمليات قادر(همراه با يگانهايي از ارتش جمهوري اسلامي ) در جبهه شمالي سيدكان عراق باعث بر هم زدن آرايش نظامي دشمن گرديد . همچنين در عمليات پشتيباني والفجر 9 كه در منطقه چوارته عراق انجام گرفت . در انهدام قواي دشمن و تصرف بخشي ازخاك آنان نقش مؤثر داشت كه هر كدام نشاني از دلاوريها و حماسه‌آفريني شهيد كاوه و يارانش را در خود ثبت كرده است .

 خاطره از دوستان :

آقاي ساداتي در مورد شهيد مي‌گويد : قبل از انقلاب در پخش اعلاميه‌هاي امام عزيزمان شهيد كاوه تلاش پيگيري داشتند در يكي از موارد هنگاميكه كتاب جامع المقدمات را به دست داشت ( در آن موقع طلبه بودند ) و مشغول پخش اعلاميه بودند ، ناگهان به مأمورين شهرباني برخورد مي‌كند كه جلويش را گرفت و گفت : در دست شما چيست ؟ خيلي صريح جواب داد . مگر نمي‌بيني ؟ كتاب مقدمات است . من طلبه‌ام . مأمور كتاب را گرفت و مشاهده كرد كه كتاب جامع المقدمات است .

همسر شهيد مي‌گويد :

شهيد كاوه بيشتر در محدوده جبهه بودند او به فرزند خود زياد محبت نمي‌كرد چون مي‌گفت كه ماندني نيستم وبه زودي شهيد مي‌شوم اگر به فرزند زياد محبت كنم او در وقت شهادتم خيلي احساس دل تنگي مي‌كنند.

 ويژگيهاي اخلاقي

صفات ارزنده و ويژگيهاي ايماني كه اين شهيد داشت باعث شد كه خود را وقف انقلاب كند و با اهميتي كه كردستان براي وي داشت خود را فرزند كردستان معرفي مي‌كرد .روحيه والا و انسان‌دوستي او به قدري در اطرافيان اثر مي‌گذاشت كه با وجود تبليغات سوء دشمنان و ايجاد جو مسموم عليه آن شهيد و يگان تحت امرش ، هنگامي كه به درجه رفيع شهادت نائل شد مردم مهاباد با پاي  برهنه زير پيكر پاك و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سينه مي‌زدند و اشك مي‌ريختند و ضد انقلاب را نفرين مي‌كردند .

او با الهام از سخن خداوند كه در وصف مؤمنان بيان شده است : «اشداء علي الكفار و رحماء بينهم در قلب مردم و نيروها جاي گرفته بود و هيچ انگيزه‌اي جز خدمت به انقلاب و احياي ارزشهاي الهي نداشت .

شهيد كاوه در عين حال كه تمام اوقاتش را براي مبارزه به كار مي‌بست ،‌از پرداختن به تكاليف ديني و انجام مستحبات نيز غافل نبود . او از مروجين قرآن كريم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مكتب آيات جهاد را تلاوت مي‌كرد و در صحنه جنگ و مقاتله با دشمنان آن را در عمل تفسير مي‌نمود .

روحيه اطاعت پذيري و ولايتي هوش سرشار و چابكي در عمليات مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه ، شجاعت و بي‌باكي ، ساده زيستي و صميميت با نيروها از جمله ويژگيهاي شخصيتي آن شهيد والا مقام است .

با وجودي كه در مقابل ضد انقلاب سازش ناپذير ، جسور و با شهامت بود ، اما در داخل تيپ با نيروهاي تحت امر خود برخوردي بسيارمتواضعانه و با صف و صميمي داشت و همين تواضع او سبب شده بود كه محبوبيت خاصي در بين نيروها داشته باشد .

شهيد كاوه در قلب نيروهاي بسيجي و سپاهي جاي داشت .

او مصداق بارز تلفيق محبت و قاطعيت در امر فرماندهي نظامي بود .

روزي يكي از نزديكان وي به منطقه آمده بود . يكي از برادران تقاضا كرد كه كار مناسبي به او محول كنند شهيد كاوه پاسخ داد : همه بسيجي‌ها فاميل من هستند.

در بعد آمادگي جسماني هيچ گاه از ورزش غافل نبود و با تشويق نيروها و حضور در مسابقات ورزش ، آمادگي رزمي نيروها را بالا مي‌برد ، همواره براي تشويق بچه ها مي‌گفت : موفقيت من در كوههاي بلند كردستان مديون ورزش است .

او چريكي زبده بود كه در عمل و جنگ چريك شده بود نه با درسهاي تئوري.

او داراي فضايل روحي و اخلاقي ويژه‌اي بود و انجام كار خالصانه و بي‌ريا را سرلوحه زندگي خود قرار داده بود .

عموما كم سخن مي‌گفت و بيشتر عمل مي‌كرد و همواره سعي مي‌كرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود و ارتشيان نيز او را ازخود مي‌دانستند . اين اتصال و روحيات فرماندهي بود كه تيپ شهدا را به آنجايي رساند كه مقام معظم رهبري (مدظله العالي) درباره اين يگان و شهيد كاوه فرمودند :

تيپ ويژه شهدا كه ايشان فرماندهي‌اش را بر عهده‌ داشتند يكي از واحدهاي كارآمد ما محسوب مي‌شد .

او در عمليات گوناگون شركت داشت و كار آزموده ميدان جنگ شده بود از لحاظ نظم اداره واحد مديريت قوي دوستي و رفاقت با عناصر لشكر از لحاظ معنوي اخلاق ادب تربيت توجه و ذكر يك انسان جوان اما برجسته بود .

اين جوان (شهيد كاوه) جزو عناصر كم‌نظيري بود كه او را درصدد خودسازي يافتم . حقيقتاً اهل خودسازي بود هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي و هم خودسازي رزمي .

 خاطره‌اي ديگر :

گهگاه اتفاق مي‌افتاد با بدني مجروح از جبهه به مشهد برمي‌گشت اما به محض نياز به حضورش درجبهه با همان بدن تركش خورده خود را به منطقه جنگي مي‌رساندند و به سفارشهاي پزشكان اعتنائي نمي‌كردند . حتي در يكي از عيادتهايي كه يكي از مقامات بلند پايه از ايشان داشت از شهيد خواست جهت بهبودي مدتي به جبهه نرود . ايشان بقدري خشمگين شد كه شخص ديگري از او تقاضاي ماندن در غير منطقه‌ي جنگي را نكرد .

 شهيد كاوه :

دشمن بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌اي را كه عليه انقلاب طرح‌ريزي كند ، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز آن را خنثي خواهد كرد . آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچگاه ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود.

 شمع تاريخ 

خون شهيدان كه قلب گرمشان در آسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را شايد كه روزمرگي‌مان را از تن بزدائيم .

بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه در قربانگاهها به شهادت ايستادند ، ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ در سينه‌هاي ما نگاشتند تا كه مرگ بي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم . آنان قلبهاي لبريز ازعشق و صداقتشان را كريمان ارزاني كردند و خشماهنگ با بيداد درافتادند تا كه عجز و حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند .

اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه كردند ، اگر ايستاده مردن را به ما آموختند . چه ناسپاسي نامردانه‌ايست كه بي‌يادشان شب را به سر آريم و بي‌نامشان روز را بياغازيم .

چه كسي كربلاي سالار ما حسين (ع) را دوباره بپا كرد ؟

لحظه‌هايي كه زبان دركام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود، و شرافت و تقوي ، شعور و غيرتمان به غارت مي‌رفت ، كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا را به چشمان بي‌نورمان تاباند و جز شهيد چه كسي باوركرد كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است ؟

براي زيستن (و نور ، براي رستن از شرك براي رهائي از مرگ و رسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مي‌نمايد و صفير تيز گلوله‌هايش مشعل پرشعله راهي مي‌شود كه خلق خدا را به صبح روشن نويد مي‌دهد .

وبه دل ترنم آيات كه صبح گشته قريب و به منقار شاخه زيتون تا اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يكشبه صدساله راه را اينكه شهيد با انفجار قلب پر از ايمان _ در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند ، قلبي به گرمي خورشيد در‌آسمان شهر جنايت نشست در راستاي ثابت فواره‌هاي خون صد اغناي قامت پژمرده راست شد .

از شوق و شور شهادت خنجري دگر دميد من مرگ هيچ شهيدي را باور نمي‌كنم من با شهيد هميشه باور كردم كه وطن خالي از انديشه آزادي نيست من با شهيد دوباره باور كردم كه تا انتهاي اين شب ديجور باقي است فرصت عصيان اينك مزار شهيدان درسينه‌هاي ماست ، كه دوست دارم همه هستي‌ام را ارزاني كنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر _ اين گلگون پيكرهاي پرفريادي كه در برابر اوج عظمت‌هايشان شرم دارم و شرم از اينكه هنوز ندايشان را جانانه لبيك نگفته‌ام.

اينك تو اي به هر محرم شاهد اي به هر عاشورا شهيد اي به هر كربلا قرباني بر خويشتن به بال كه امروز خون سرخ تو در كوچه‌ها مي‌جوشد اين قلب توست .

اين همه را بنگر و بر خويشتن به بال

اينك در قلب تك‌تك ما يك شهيد يك شاهد بي‌شكست ،

بي‌پايان بيدار و بيدارتر نشسته است و ما را با شهيدان پيوندي هميشگي است .

 ما مرگ هيچ شهيدي را باور نمي‌كنيم آن فروريخته گلهاي پريشان در باد

كز مي جام شهادت همه مدهوشانند

يادشان زمزمه نيمه شب مستان باد

 تا نگويند كه از ياد فراموشانند

 مقام معظم رهبري :

تيپ ويژه شهدا كه ايشان فرماندهي‌اش را بر عهده داشتند يكي از واحدهاي كارآمد ما محسوب مي‌شد .

 نحوه شهادت

   سرانجام زندگي اين اسطوره ملي با افتخار و شهادت بود.

 شهريور ماه 1365 روزي كه روح اين سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت

 بقيه‌الله الاعظم در عمليات كربلاي 2 بر بلنداي قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد ، دل صخره و كوه ، ياد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت كرد آن روز كاوه مزد جهاد را كه شهادت بود ، دريافت كرد و به بارگاه عزالهي فراخوانده شد .

مشغول هدايت نيروهايش به سمت جبهه دشمن بود كه با اصابت تركش گلوله توپ به شهادت رسيد و ايران اسلامي را از داشتن ابرمردي محروم كرد كه در طول 25 سال عمر با بركت،‌ منشأ خدمات و افتخارات زيادي بود ؛افتخاراتی كه خيلي از آن در خاك تفتيده جبهه ها مانده است.   شهيد سرتيپ حسن آب‌شناسان فرمانده لشكر 23 نوهد ارتش جمهوري اسلامي ايران در دوران دفاع مقدس درباره كاوه گفته است: « اگر در دنيا يك چريك پاك‌باخته و دلباخته به اسلام و امام‌خميني (ره) وجود داشته باشد، محمود كاوه است. هر رزمنده‌اي كه مي‌خواهد خوب پخته و آب‌ديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا و نزد او برود».

خصال و ويژگيهاي درخشنده او در تمام مدت خدمتش و در تصدي مسئوليتهاي مختلف درسي است بس بزرگ براي همه سربازان اسلام و پاسداران انقلاب اسلامي تا با به كارگيري آنها و آراسته شدن به آن سجاياي اخلاقي نمونه‌هايي از لشكريان مخلص حضرت بقية الله الاعظم(عج) باشند وخود را براي دفاع ازحريم اسلام و ارزشهاي متعالي آن همواره مهيا و آماده سازند .

 سالشمار شهید محمد کاوه

نام خانوادگی:کاوه

نام: محمود

تاریخ تولد: اول خرداد 1340

نام پدر:محمد

نام مادر: ماه نساء

محل تولد:مشهد

محل سکونت والدین:مشهد

مشخصات همسر:فاطمه عمادالاسلامی/1342

تاریخ ازدواج:1363

ثمره ازدواج:یک فرزند (زهرا)

تحصیلات:سوم دبیرستان

تاریخ ورود به سپاه:15/3/1358

شماره شناسنامه:1200 موالید

کد پاسداری: 7/0803629

درصد جانبازی:عدم مراجعه برای تعیین درصد

آخرین مسئولیت: فرمانده لشگر 55  ویژه شهدا

تاریخ شهادت:11/6/1365  منطقه عملیاتی کربلای دو ، ارتفاعات 2519

علت شهادت:اصابت ترکش به سر

مزار:مشهد ، بهشت رضا ، قطعه شهدا

 سوابق مسئولیتی

مربی آموزش نظامی15/3/1358؛2/6/1359

مسئول محافظین  بیت امام (ره)3/6/1359؛3/8/1359

مربی آموزش نظامی4/8/1359؛22/9/1359

مسئول عملیات سقز23/9/1359؛7/12/1360

مسئول عملیات تیپ ویژه شهدا8/12/1360؛31/4/1361

فرمانده تیپ ویژه شهدا1/5/1361؛1/2/1365

فرمانده لشگر ویژه شهدا2/2/1365؛18/6/1365

اصابت گلوله به ناحیه شکم  اسفند ماه 1361پاکسازی روستای محمد شاه از توابع مهاباد

اصابت گلوله به ناحیه شانه چپ   مرداد ماه 1363پاکسازی منطقه عمومی دارلک از توابع مهاباد

اصابت ترکش به ناحیه دست راست وسر   بهمن ماه 1363منطقه عملیاتی بدر

اصابت ترکش به صورت اسفند ماه 1364منطقه عملیاتی والفجر

اصابت 12 ترکش نارنجک به ناحیه سر  اردیبهشت 1365منطقه عمومی حاج عمران عراق موسوم به تک حاج عمران

  سوابق آموزشی

سردار شهید محمود کاوه فقط در سال 1358 یک دوره آموزش عمومی و نیز آموزش جنگ های نامنظم را به مدت چهار ماه به همراه سه نفر دیگر از کادر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خراسان در پادگان امام علی (علیه السلام ) گذرانده است.

1340    ولادت در اول خرداد ماه ، مشهد مقدس

1346    تحصیل در حوزه علمیه

1352    تحصیل در مدرسه راهنمایی

1355    تحصیل در دبیرستان خوش نیت

1357    آغاز انقلاب اسلامی ملت ایران

1358    عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

1358    مربی  پادگان آموزش نظامی سردادور

1358    اعزام به تهران جهت گذراندن دوره چریکی

1359    عزیمت به جماران و سرپرستی گروه حفاظت از بیت امام خمینی (ره)

1359    عزیمت به جبهه های جنوب

1359    عزیمت به کردستان و سرپرستی گروه پاسداران اعزامی به سقز

1359    فرمانده گروهان اسکورت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز

1360    فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز

1360    قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز

1360    فرمانده عملیات تیپ ویژه شهدا

1361    مجروحیت در عملیات پاکسازی منطقه محمد شاه مهاباد از ناحیه شکم

1362    فرمانده تیپ  ویژه شهدا

1363    ازدواج با خانم فاطمه عماد الاسلامی

1363    تولد تنها فرزندش زهرا کاوه

1363    مجروحیت در عملیات پاکسازی منطقه دارلک مهاباد از ناحیه کتف

1363    مجروحیت در عملیات بدر از ناحیه دست

1364    مجروحیت در عملیات قادر از ناحیه دست

1365    فرمانده لشگر  ویژه شهدا

1365    مجروحیت در تک حاج عمران از ناحیه سر

1365    شهادت در یازدهم شهریور بر روی ارتفاعات 259 حاج عمران

منبع : نرم افزار چند رسانه ای حماسه کاوه

 

 مقالات

قهرمان ملي به نام «كاوه»

غلامرضا بني اسدي

ببخشيد كه با يك روز تأخير از سالگرد كوچ سرخ ستاره سهيل خراسان ، فرزند كردستان ، محمود كاوه مي نويسم . اين بي دليل نيست دليلش هم آنكه من هنگام شهادت كاوه هم با يك روز تأخير با خبر شدم . سال 65،12 شهريور ، جزيره مجنون از زبان يك پاسدار كه يك پايش توي قايق بود و پاي ديگرش روي پل . آمد با اين خير تلخ "كاوه" شهيد شد ! همه شهد در كاممان شرنگ شد آن روز به پهناي صورتمان گريستيم همه و سنگرهامان شد محفل عزاداري او كه عزيزش مي داشتيم . و به نام بلند او فخر مي فروختيم . رعنا جوان بيست و پنج ساله ديار امام رضا (ع) كه خود را فرزند كردستان مي خواند . قهرمان ملي كه در نبرد با خصم متجاسر و متجاوز در مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين دوباره تاريخ هميشه به جلو گام برمي داشت ، او درس آموز مكتب مردي بود كه "علي" مي نامندش و تاريخ گواه است كه زره او در هيچ نبردي پشت نداشت و هيچ دشمني پشت او را نديده بود ! محمود ، اين شير بچه مكتب علوي هم اينگونه بود . گواه اين مدعا از كردستان تا آذربايجان غربي ، تا جنگلهاي آلواتان ، تا حاج عمران تا جبهه مياني جنگ تا مهران ، تا جنوبي ترين نقطه جنگ در جزيره مجنون ... همواره حضوري به هنگام داشت . نام او كافي بود تا ستاره ها بر شانه ژنرالهاي چهار ستاره ارتش عراق بلرزد و پشت لرزه ، بيماري واگير دمكرات و دمكرات شوند . او مهربانتر از برادر بود براي مردم محروم كرد ، چيزي شبيه بروجردي و اشداء علي الكفار و المنافقين و آنهايي كه ايران را قطعه قطعه مي خواستند . كاوه ، آهنگر نبود ، اما از آهن محكمتر بود ، فولاد و آبديده تر از فولاد ، شايد در فرداهاي دور شاعري در اندازه فردوسي طلوع كند و روايت رزم محمود كاوه را به شعر در آورد و اسطوره اي حقيقي به نسلها و عصرها هديه كند . عادت قهرمان ملي ما اين بود ؛ اگر دشمن زد ، تو محكمتر بزن ! و به فرموده مولا علي (ع) د رجنگ دندانهايت را به هم بفشار و آخرين نفر لشكر دشمن را در نظر بگير .... محمود ، هم روحش را با تهجد صيقل مي داد و هم سلاحش را با عزم ملي . آنچه از او تا به حال گفته شده است بيشتر يك روي سكه است ، او با دشمن سازش ناپذير مي جنگيد ، براي سرش جايزه گذاشته بودند و او به قلب خطر مي زد . در دفاع از يارانش بي باك مي شد ،كمين زنندگان خصم را به مرصاد الهي مي كشاند با قاتلان رزمندگان و مردم بي گناه با زبان خودشان سخن مي گفت امام هرگز بي گناهي را به گلوله نمي بست ! اين را در پاسخ آنهايي مي گويم كه قانون جنگ ندانسته و منطق مبارزه نياموخته و قاعده نترس نخوانده گاه او را به تند روي متهم مي كنند در كردستان ، حال آنكه او كردها را چون جان خويش عزيز مي داشت و جز با جنگاوران بيداد پنجه در پنجه نمي انداخت .... از محمود گفتن ، فرصتي بلند مي خواهد و از خدا آن فرصت را مسئلت مي كند تا توفيق دهد و از كاوه گفتن را نصيب فرمايد .

 خراسان - چهارشنبه 12 شهريورماه 1382

 

ياد سرداران شهيد خرا ساني را جاودانه كنيم مد تي است كه در گوشه وكنار كشور و برخي استا نها شا هد برگزار كنگر هاي و گرد هما ييهاي در تجليل از مقا م شا مخ برخي سر داران جنگ هستيم . آخرين اين ا جتما عات كنگره سر داران شهيد آذر با يجان بود كه با شكوه و جلالي خا ص چندي پيش در تبريز برگزار شد . در اين مرا سم كه با انتشار همرزمان چند كتب و نشريه همرا ه بود به زو اياي مختلف شخصيتي سر داران شهيد آذربا يجا ن پر داخته شد . فيلم هاي مربو ط به انا ن به نما يش در آمد و سخنرا نان و شا عران و ديگر سرداران سپاه به ياد آن عزيزان براي حا ضران سخن گفتند . مشابه چندين مرا سمي پيش از آن در شهرستان قم براي سردار رشيد سپاه اسلام ، شهيد ( مهدي زين الدين ) صورت داده شده بود . برو بچه ها پر شور و حال سپاه قم ، طي دو سال اين مرا سم را تكرار كرده و دوبار نام و ياد برخي از رداران خود در دفاع مقدس را زنده كرده و گرا مي داشتند . با خبر شديم كه در شهريور سال جاري نيز مرا سم مشا بهي در شهرستان اصفهان برگزار مي شود . ضمن تقدير و ابراز خو شنودي از تو جه به اين امر مهم - كه خوشبختانه در حال فراگير شدن است 1- ياد آوري ميكنم كه در اين قا فله خرا سا نيها از همه عقب تر ما نده اند و اين در حالي است كه بزرگان اين ديار د رطول هشت سال دفاع مقدس زبا نزد همگان بوده اند

2-"حما سه كاوه"محمود كاوه ، نو جوا ني بود كه با آغاز تجا وز نيرو هاي بعثي ، بدون لحظه اي درنگ ، را هي دياري شد كه بعدها داز او انسا ني سا خت متفاوت با آدمهاي ديگر . گرچه ما نند بسياري از هم سن و سالها يش پر شر و شور بود و زندگي وهمه موا هب دنيوي را دوست داشت ، اما آنچه او را را به ميدان رزم و كانون خطر كشا ند ، معنويتي است كه سراسر تا ريخ دفاع مقدسمان مشحون از آن است . قصه رزم او از رو زي كه پايش به جبهه باز شد تا آن زمان كه از ار تفاعات 2519 حاج عمران به هما سيگي خدارفت ، گاه آن چنان باور نا پذير مي آيد كه به افسا نه بيشتر شبيه است تا حقيقت ، اما را هي كه او با همه جوا ني اش به دل نيرو هايش باز كرده بوده ، حقيقتي است كه هرگز نمي توان آن را انكار كرد . كاوه در مقابله بادشمنان ، مظهر كلام اما مش بود . اما مي كه سالها پيش تر گفته بودند : ( سربازان من در گهوار ه اند ) از همين رو در صحنه نبقردي كه او حضور مي يا فت ، دشمنان ميدان را خالي مي كردند و دو ستان ، رو حيه و قوت قلبي مضا عف مي يا فتند . محمود با ان همه شور و شعف جوا ني ، و قتي آرام شد كه از بيست و پنج سا لگي اش ، فقط چند ماه گذشته بود . كتاب ( حما سه كاوه ) سو مين كتابي است كه در مورد زندگي و خا طرات سر لشكر شهيد محمود كاوه چاپ شده است . پيش از اين د ر دو كتاب ( يادگار ان) و ( كاوه معجزه انقلاب ) خا طرا تي را از او و حما سه هايش خوا نده بو ديم . سيد سعيد موسوي و حسن سهرابي نيز در دو كتاب ديگر تحت عنوان ( نبرد اكوا تان ) و ( فرياد زا گرس ) گوشه اي از عمليات هاي غرور آفربن او را داستان وار براي خوا نندگانشان به رشته تحرير در آورده اند . تدو ين اين كتاب كه مشتمل بر خا طرات بلند دوستان و همرزمان كاوه است قريب به پنج سال زمان برده و گرد آوردند براي غنا بخشيدن به اين خا طرات رنج سفر به استا نهاي مختلف و نيز دور افتاده ترين رو ستا هاي كردستان را برخود همواره كرده است . در طول جمع آوري اين خا طرات بزرگوارا ني چون علي صياد شيرازي ، غلام علي اسدي ، اصغر رمضا ني و نا صر ظريف با سينه اي پر از خا طره قفس تنگ تن را شكسته و به آسما نهاي پرواز كردند . تو جه به وي}گهايي شخصيتي و خصو صيا ت ا خلاقي و رفتار ي محمود كاوه در هر برگي از كتاب مورد نظر است . كتاب با خا طرات محمود در دوران كو دكي اش و از زبت خوا هرش آغاز و با خا طره اي حما سي و معنوي انسان آزاده اي كه چون توري درخشيد و ستاره اي شد جاودانه در آسمان تاريخ پر حما سه اين سرزمين . او لين باري كه مي خواست برود كردستان ، براي پدرش مقدمه چيني كرد تا از دهان پدر بشوند كه :( همه بايد بروند با دشمن بجنگد ، جبهه رفتن به پيري و جوا ني كار ندارد ...) و اين يعني موا قفت پير مرد با رفتن تنها پسرش به كردستان ، سرزميني كه تا خنت و تاز ضد انقلاب داخلي و سر بريدن ها يشان با عث شهرتش شده بود . سه ماه بعد كه از سقز با زگشت به خوا هرش گفته بود :( آقا جان آن شب امتحان الهي اش را خوب پس داد.) محمودتمام زندگي و جوا ني اش را وقف مردم كردستان كرد . همه مي شنا ختندش ، از اهالي مها باد و بوكان و سقز گرفته تا مردم پيرا نشهر و ارو ميه و سلما س ، خصو صا كه ضد انقلاب براي مرده يا زنده اش جايز ه هاي كلان تعيين كرده بود ( حماسه كاوه ) با باز نو يسي ( حميد رضا صدو قي ) و به همت كنگره بزرگ داشت سر داران و 23 هزار شهيد خرا سان با شما رگان 3000 نسخه در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.

به مناسبت سالگرد شهادت فرزند كردستان  كاوه جلا مي خواهد غلامرضا بني اسدي فردوسي بايد دوباره زنده شود و "كاوه" را بسرايد . "كاوه اي" كه "آهنگر" نيست اما از آهن محكم تر است ؛ مردي به محكمي ايمان،به قدرت يقين ، به شجاعت حقيقت به نام آسماني "محمود" ، (محمود كاوه ) قصه اي كه از اين پس خيلي از قصه ها را از ياد خواهد برد . او به گاه شهادت بيست و پنج سال داشت اما نقشي كه مي بايد در زندگي ايفا كند به خوبي ايفا كرد و پايانش را هم زيبا و سرخ امضاء نمود . من معتقدم اين طول زندگي نيست كه اثر گذار و ارزشمند است بلكه اين عرض زندگي است و آنچه عرضه مي كند ، كه زندگي را مي سازد و در فرايند كمال نقش آفريني مي كند . چه بسيار كساني كه عمر را از دهها سال گذراندند اما جز صفر نمره اي در كارنامه ندارند اما بودند كساني كه اندك زيستند و صد سال را يك شبه پيمودند و كاوه از اين گروه بود . عرض زندگيش آنقدر كالاهاي ناب و باورهاي يقيني داشت كه ديگر كسي به طول عمرش حتي فكر هم نكند . سردار ملي ما ، سرلشگر شهيد خراساني سپاه اسلام ، محمود كاوه ، مردانگي را تفسير بود و شرافت را معنا ، انسانيت را مصداق بود و شجاعت را الگو ، ما به ازاي رزم مجاهدانه او ، آرامش سرشار از آزادي كردستان بود ورهايي خاك وطن از بيداد ستم متجاوزان او شاه كليد فتح بود و ترنم دعاي افتتاح . هرگاه كار قفل مي شد و در جبهه اي به مشكل برمي خورديم . محمود گره گشا بود . حضور او در هر منطقه اي اميد را با خود به جمع رزمندگان مي آورد و نامش كافي بود تا فرماندهان دشمن نگاهشان به پشت سر دوخته شود . دشمن براي سرش جايزه تعيين كرده بود اما نمي دانست سر او جز بر دامن عبوديت خم نمي شود اين را مي شود از كوههاي كردستان پرسيد كه سجده گاه كاوه بوده اند و از جنوب كه جنون عشق او را تماشا كرده است.محمود كه رفت ميراثي برايمان گذاشت ، ميراثي به نام ارزش هاي دفاع مقدس و يادگاران دفاع مقدس و حال بايد از خود بپرسيم كه چه كرديم با يادگارهاي كاوه ؟ تجليل از او نه فقط بر سر مزار او جمع شدن است و براي او مراسم گرفتن بلكه بزرگداشت او سراغ گرفتن از همرزمان اوست كه بسياري در پيچ و خم زندگي روزمره به فراموشي سپرده شده اند . سراغ گرفتن از خانواده شهداست و گشودن گره مشكلاتشان . برنامه داشتن براي زهراي كاوه و زهراهاي ديگر . تجليل از كاوه انديشيدن به راه اوست و نشان دادن راه او و بازگويي انديشه او براي نسل امروز كاوه ، جلا مي خواهد ، او را بي غبار به تماشا بگذاريد ، هر كس چشم زيبابين داشته باشد او را خواهد پسنديد . جلا دادن كاوه خود خيلي از پرسش ها را پاسخ خواهد داد .

خراسان - پنجشنبه 14 شهريور
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : شهيد سيد باقر طباطبايي نژاد
به سال 1341 ﻫ. .ش در يكي از محله‌هاي جنوب شهر تهران در خانواده‌اي روحاني متولد شد . پدرش «حاج سيد عباس طباطبايي نژاد» وا اجداد بزرگوارش از طرف پدر مرحوم حجت الاسلام حاج ميرزا علي طباطبايي » و از طرف مادر مرحوم حجت الاسلام حاج شيخ علي مهدوي ظفرقندي ، هر دو از علماي و فضلا به نام منطقه اردستان و زواره مي‌باشند .
شهيد سيد باقر طباطبايي نژاد
تولد :1341
محل ولادت : تهران
سال شهادت: مرداد 1367
نام عمليات : كمين دشمن
محل شهادت : تير مستقيم
آخرين مسئوليت : فرمانده
قرارگاه نصر «از قرارگاه رمضان»
او كه الفباي عشق حسين (ع) و ائمه اطهار (ع) را از كودكي در چنين مدرسه‌اي آموخته بود و ترنم اين درس با گوشت و خونش قرين و آميخته بود ، تحصيل علوم را آغاز كرد . سنين نوجواني او مقارن با اوج فساد در ايران بود . ولي تقوا وترس از گناه و اصالت خانواد‌گيش عواملي بودند كه باعث شد از اين پيكار اخلاقي روسفيد بيرون آيد . در كنار كوششي كه درفراگيري علم درمدرسه داشت با شركت و عضويت در مجامع تعليم و تفسير آن – قرآن كه درحوال ميدان خراسان داير بود – با مفاهيم اين كتاب آسماني و احادث ائمه اطهار (ع) و مباحث اعتقادي و فلسفي آشنا شد . هفت يا هشت سال اين كلاسها ادامه داشت . او كه از بينش عميق سياسي – اعتقادي و قدرت بيان و قلم بالايي برخوردار بود ، به دليل برخورداري از غناي فكري و فرهنگي به سهم خود در بسط ارزشهاي اسلامي كوشش مي‌كرد .
سيد باقر در سال آخر دبيرستان با اوج گيري نصضت درس خود را رها كرد و همپاي امت اسلامي در صحنه‌هاي مختلف انقلاب حضور يافت . او كه در اين زمان به سن تكليف رسيده بود ، در كنار فعاليتهاي مذهبي و پخش اعلاميه نوار عكس و رساله حضرت امام خميني (قدس سره) در نبردهاي مسلحانه خياباني شركت مي كرد و در اين راه از هيچ خطر و رنجي نمي‌هراسيد .
پدرش نقل مي نمايد : در سال 1357 نيمه شبي كه سيد باقر خسته و كوفته از تظاهرات برگشته واز فرط خستگي تاب نداشت دراز كشيد وهمان طور خوابش برد . مدتي بعد به آرامي بلند شدم و خواستم زير سرش بالش بگذارم كه يك مرتبه بلند شد و بالش را به كنار گذاشت . وقتي دليل آن را پرسيدم گفت : اين راهي كه ما آن را شروع كرده‌ايم از اين سختيها زياد دارد بايد از حالا به اين چيزها عادت كنيم . شهيد طباطبايي نژاد كه خود را وقف انقلاب اسلامي كرده بود با پيروزي انقلاب و تأسيس كميته انقلاب اسلامي عضو اين نهاد شد . ايشان در كنار كارهاي نظامي كلاسهاي عقيدتي و تفسير قرآن برگزار مي‌كرد . وجود او در بين شيفتگان انقلاب و پاسداران جان بركف كه براي حفظ و حراست انقلاب شب و روز در تلاش و فعاليت بودند غنيمتي بود كه علاوه بر بعد نظامي باعث ترويج معنويات و اشاعه روحيه برادري محبت و صفا و صميميت مي‌شد .
با صداي اولين گلوله‌هاي دشمن بعثي كه سكوت مرزها را درهم شكست و ضد انقلاب كوردل جدي تر از هميشه در خاك مقدس كردستان نداي هل من مبارز سر مي‌داد . آن بزرگوار (كه يك ماه پيش از اين حادثه ، به عضويت سپاه درآمده بود ) پس از گذشت يك هفته از جنگ تحميلي ، همراه با عده‌اي از دلاورمردان سپاه عازم كردستان شدند تا به وظيفه خود عمل نموده و كردستان مظلوم را از لوث وجود اين ياغيان پليد ، پاك سازند.
به راستي قلم و زبان از بيان ايثارها و مبارزات ايشان ناتوان است . سزاوار است تا صخره‌هاي هولناك دره‌هاي مرگبار كردستان و ارتفاعات سر به فلك كشيده و صعب العبور غرب ، زبان گشوده روايت شيرين سردار سر فراز و همرزمان ديگرش را نقل نمايند و سرود حماسه‌ها و ايثارشان را بسرايند .
ايشان در مدت هشت سال مبارزه خستگي ناپذير در محورهاي غرب كشور با مسئوليتهاي متفاوت مانند مسئوليت‌پرسنلي ستاد غرب ، فرماندهي سپاه سقز ، فرماندهي سپاه باختران ،‌فرماندهي سپاه پاوه و فرماندهي قرارگاه نصر رمضان ، به دفاع از آرمانهاي والاي جمهوري اسلامي ايران پرداخت.
شهيد طباطبايي نژاد تواضع و فروتني خاصي در كنار اخلاص و ايثار داشت . شهامت و شجاعت به كار بستن عقل سليم و تجارب به دست آورده در انجام امور علاقه شديد همسنگران و همرزمانش به ايشان و برخورد خوب و مردم داري او باهث شده بود كه مردم منطقه نيز شيفه و شيداي او شوند . چيزي كه آن شهيد بزرگوار را به كارش دلگرم و علاقمند كرده بود . عشق و ايماني بود كه نسبت به كار در كردستان داشت . هميه از مظلوميت اكراد وفقر فرهنگي كه به آنان روا داشته‌اند ، سخن مي‌گفت و بر احوال ايشان خون دل مي‌خورد . هنوز خاطره زيباي آن تبسمهاي شيرين و دلنشين كه نشان ازقلب رئوف و مهربانش داشت در اذهان همكاران و آشنايان باقي است .
او با قرآن مأنوس بود و علاقه فراواني به مطالعه كتابهاي اعتقادي به ويژه نهج البلاغه داشت و در گفتار و كردارش از احاديث و آيات بسيار بهره مي‌برد .
التزام عملي و تقيد او به احكام اسلام باعث شده بود كه كلامش بر دلها بنشيند و درنصايح خود ارزشهاي متعالي اسلام را گوشزد كند او با احساس تعهد و مسئوليتي كه داشت در جهت خالص كردن نيتها براي خدا و تبعيت از حضرت امام (قدس سره) و ولايت فقيه و دوري از مظاهر فريبنده دنيوي برادران پاسدار را سفارش مي كرد .
دائماً به نيروها تأكيد و توصيه داشت كه آموزش نظامي را خوب بياموزند زيرا كه جنگ ما با دشمنان اسلام هر روز پيچيده ‌تر مي‌شود . بنابراين تقويت بنيه دفاعي كشور اسلامي براي پاسداري از ارزشهاي انقلاب را عاملي مهم مي‌دانست .
او كلامي شيرين داشت . ديده يا شنيده نشد كه كسي را برنجاند وبيازارد .
هرگز ديده نشد كه غيبت كند يا دروغ بگويد و يا حرف لغوي بزند .
شهيد طباطبايي نژاد عشق وعلاقه عجيبي به حضرت امام داشت وبراي روحانيت احترام ويژه‌اي قايل بود . با وجود اينكه مقداري از دروس طلبگي را خوانده بود به خاطر نياز سپاه به نيروهاي متعهد و مخلص ناچار موفق به ادامه تحصيل علوم حوزوي نشد . لذا وصيت اكيد نمود كه پسر بزرگش آرزوي او را جامه عمل پوشانده و به لباس مقدس روحانيت درآيد .
او در طول مسئوليتهايش همواره بر حفظ بيت المال كه حاصل تلاش اين ملت محروم و ايثارگر فراهم مي‌گرديد تأكيد داشت و در هر فرصتي همكاران را به پرهيز از تجملات و تشريفات توصيه مي‌كرد وبه مسئولين نيز وصيت داشت كه عهدنامه مالك اشتر را دقيقاً مورد مطالعه قرار داده و به كار بندند .
از روحيه شجاعت و شهامت بالايي برخوردار بود .در بيان حق زمان و مكان را نمي شناخت و خيلي صريح وقاطع برخورد مي‌كرد .
به سال 1341 در يكي از حمله‌هاي جنوب تهران متولد شدند .
جد پدري و مادري از سادات عاليقدر و از علماي اردستان و زواره بودند.
سنين كودكي آشنايي با قرآن و مأنوس با دعا و مناجات بود .
در اوج گيري نهضت اسلامي به رهبري امام (ره) سال آخر دبيرستان را رها كرد و به مبارزه پرداخت.
قبل از پيروزي انقلاب با پخش نوارها و سخنرانيهاي اما (ره) مبارزه مي‌كرد .
در ابتداي پيروزي انقلاب عازم كردستان شدند .
مسئوليت‌پرسنلي ستاد غرب ، فرماندهي سپاه سقز فرماندهي سپاه كرمانشاهان فرماندهي سپاه پاوه و فرماندهي قرارگاه نصر رمضان از جمله مسئوليتهاي آن شهيد بودند.
انس با قرآن و دعا و عشق به امام و رهبر از ويژگيهاي برجسته آن شهيد محسوب مي‌شدند .
در سال 1361 با تشرف به حج به مبارزه با دشمن و مشركين در مكه مكرمه پرداخت .
در پنجم مرداد ماه 1367 در كمين بعثيان ملحد به شهادت رسيدند .
درسال 1361 كه جهت زيارت خانه خدا به مكه مشرف شده بود، با وجود برخورد شديد رژيم منحوس آل سعود يا راهپيماييها و تظاهرات . اكثر شبها تاصبح بر روي ديوار و كف خيابانها شعارهاي انقلابي ضد آمريكايي مي‌نوشت: نقل مي‌كنند :« او تمثال بزرگي از حضرت امام خميني (قدس سره) بالاي ساختماني كه كاروان آنها در آنجا اسكان داشتند . نصب كرده بود . تعدادي از عوامل مزدور و رژيم سعودي سرزده وارد ساختمان شدند . افسر سعودي در حين عبور ، چنگ انداخت و پوستري از حضرت امام خميني را از روي ديوار كند . آن بزرگوار بي‌درنگ عكس را از مشت او درآورد و يقه‌اش را گرفت و او را وادار كرد كه عكس را چندبار ببوسد.
خون شهيدان كه قلب گرمشان در آسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم وغيرت و تقوايشان را شايد كه روزمرگي‌مان را از تن به‌زدائيم .
بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه در قربانگاهها به شهادت ايستادند ، ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ درسينه‌هاي ما نگاشتند ، تا كه مرگ بي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم .
آنان قلبهاي لبريز از عشق و صداقتشان را كريمان ارزاني كردند و خشماهنگ با بيداد درافتادند تا كه عجز و حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند .
اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه كردند . اگر ايستاده مردن را به ما آموختند چه ناسپاسي نامردانه ايست كه بي‌يادشان شب را به سر آريم وبي‌نامشان روز را بياغازيم .
چه كسي كربلاي سالار ما حسين (ع) را دوباره بپا كرد ؟
لحظه‌هايي كه زبان دركام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود و شرافت و تقوي ،‌شعور و غيرتمان به غارت مي‌رفت كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا را به چشمان بي‌نورمان تاباند وجز شهيد چه كسي باور كرد كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است ؟
براي زيستن (ونور ، براي رستن ازشرك، براي رهائي از مرگ ، و رسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مي‌نمايد و صفير تيز گلوله‌هايش مشعل پرشعله راهي مي‌شود كه خلق خدا را به صبح روشن نويد مي‌دهد و به دل ترنم آيات كه صبح گشته قريب و به منقار شاخه زيتون تا اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يكشبه صد ساله راه را اينكه شهيد با انفجارقلب پر از ايمان – در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند ، قلبي به گرمي خورشيد در آسمان شهر جنايت نشست در راستاي ثابت فواره‌هاي خون – صد اغناي قامت پژمرده راست شد .
از شوق و شور شهادت خنجري دگر دميد ، من مرگ هيچ شهيدي را باور نمي كنم من با شهيد هميشه باور كردم كه وطن خالي از انديشه آزادي نيست من با شهيد دوباره باور كردم كه تا انتهاي اين شب ديجور باقي است فرصت عصيان اينك .... مزار شهيدان در سينه‌هاي ماست ،‌كه دوست دارم همه هستي‌ام را ارزاني كنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر اين گلگون پيكرهاي پرفريادي كه در برابر اوج عظمت‌هايشان شرم دارم و شرم از اينكه هنوز ندايشان را جانانه لبيك نگفته‌ام . اينك تو اي به هر محرم شاهد اي به هر عاشورا شهيد اي به هر كربلا قرباني بر خويشتن به بال كه امروز خون سرخ تو در كوچه‌ها مي‌جوشد اين قلب توست .
اينك در قلب تك تك ما يك شهيد يك شاهد بي‌شكست ، بي‌پايان بيدار و بيدارتر نشسته است و ما را با شهيدان پيوندي هميشگي است .
ما مرگ هيچ شهيدي را باور نمي كنيم .
آن فروريخته گلهاي پريشان درباد
كزمي جام شهادت همه مدهوشانند
يادشان زمزمه نيمه شب مستان باد
تانگويند كه از ياد فراموشانند.
سيد باقر با وجد آن همه مجاهدات خالصانه و مستمر دلش در عالم ديگري بود و ناراحت از اينكه چرا پس از هشت سال حضور در صحنه‌هاي ايثار و شهادت و مصاحبت با ابرار هنوز در اين دنياي خاكي باقي و به فيض شهادت نايل نيامده است لذا با ابتهال و تضرع به آستان ربوبي طالب شهادت بود ، تا اينكه لطف حق شامل حالش شد و در پنجم مرداد 1367 در حالي كه عازم عمق خاك عراق بود با عده‌اي ديگر از همرزمانش در كمين بعثيان ملحد گرفتار و پس از نبردي سخت به درجه رفيع شهادت نائل آمد ودر جوار حق مأوا گزيد.
 
لحظه‌اي غفلت نكنيد كه دشمنان اسلام در كمينند به تبعيت از فرمان امام در صحنه بوده و هميشه تابع و مطيع فرمان ولايت فقيه باشيد تا از لغزشها و ضربات و لطمات مصون بمانيد .
و اي بر ما اگر اين نعمت الهي (جمهوري اسلامي ) را شكر گزار نبوده و لياقت استقرار حكومت جهاني اسلام را نيابيم . شما در برابر خون پرجوش و خروش شهيدان مديون و مسئوليد . واي بر ما ! چگونه مي‌خواهيم فرداي قيامت در جلو رسول خدا حاضر شويم .
بكوشيد قلم وقدم و تلاش و كلام و همه اعمالمان در جهت رضاي خدا و استحكام جمهوري اسلامي و پيشرفت انقلاب اسلامي باشد .
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : سردار محمد تقي رضوي

مقدمه

مي‌خواهيم  سخن از حديث عشق بگوييم . قصد آن داريم از آن عشق شروع كنيم كه عاشق را تا مرز جان دادن از براي معشوق راهنمايي كرد. اما به راستي چه دشوار خواهد بود بيان حديثش . حديثي كه از عشق مي‌گويد .
ما برانيم تا از چشمه سار طلايي خورشيد و زلال با طراوت آب سخن برانيم . قصد كرده‌ايم از آن كبوتر سفيد بال صحبت برآوريم كه از چشمه‌سار خورشيد به كمال رسيد و از زلال آب به جمال .
حال گرچه سخن از چنين مرداني بس مشكل مي‌نمايد و اگر چه نمي‌توان تمامي ايثارشان را از لابلاي چنين كلمات مسطوري بيرون كشيد اما خود بگوييد كه چاره چيست ؟ آيا بايد دست بر دست گذاشت و از آن همه ايمانشان چيزي نگفت ؟ آيا آيندگان بر ما خرده نخواهند گرفت كه چرا از پدران قهرمان و شهيد ما چيزي مكتوب نكرده‌ايد ؟ آن وقت مرا و تو را جواب چه خواهد بود جز عرق شرمي بر پهناي پيشاني ؟ جان كلام آن كه اين يادنامه به مناسبت يادبود سردار سنگرسازان بي‌سنگر شهيد سيد محمد تقي رضوي قائم مقام عملياتي قرارگاه مهندسي – رزمي خاتم الانبياء (ص) و مسئول ستاد مركزي پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد سازندگي به رشته تحرير درآمده است كه به خانواده محترم ايشان و تمامي همرزمانشان تقديم مي‌داريم.
سردار شهيد اسلام محمد تقي رضوي در سال 1334 در مشهد مقدس بدنيا آمدند.
شهيد براي درس و تحصيل وارد انستيتو مشهد شد . محمد تقي پس از فارغ التحصيل شدن از انستيتوي مشهد ، به سربازي اعزام مي‌گردد. سربازي وي ، با اوج‌گيري انقلاب مصادف مي‌شود كه او به روشنگري ديگر سربازان در پادگان مي‌پردازد .به دنبال فر مان حضرت امام خميني (ره) مبني بر ترك پادگانها توسط سربازان ، او نيز پادگان را ترك كرد . مادرش مي‌گويد ، تير بارانت مي‌كنند . با خونسردي همه مسايل را برايم توضيح داد و من قدري آرام شدم . به او گفتم پس چند روز بيرون نرو تا شناخته نشوي ، با لبخند جواب داد : مادر ! من فرار كرده‌ام كه فعاليت كنم و اعلاميه‌هاي امام را پخش كنم . فرار كرده‌ام كه دركنار مردم باشم . نه اينكه در خانه بمانم .
وي فعالانه وارد مبارزه عليه رژيم مي‌شود و لحظه‌اي از فعاليت باز نمي ‌ايستد . هنگام ورود حضرت امام (ره) به كشور ، مشتاقانه رهسپار تهران شده و خود را براي استقبال از معظم له آماده مي‌كند . عشق و علاقه‌اش به حضرت امام (ره) به حدي بود كه همواره با ديدن عكس ايشان به وجد مي‌آمد و نيرو مي‌گرفت . به دنبال پيام حضرت امام (ره) به عضويت جهاد سازندگي درمي‌آيد .
رضوي با شروع جنگ تحميلي ، به جبهه‌هاي جنگ مي‌شتابد و نقطه عطفي در زندگي ‌اش آغاز مي‌گردد. وي از روزهاي نخستين جنگ ، خود را به جبهه‌‌ها مي‌رساند و با عضويت در ستاد جنگهاي نامنظم شهيد چمران به دفاع از انقلاب و اسلام مي‌پردازد .وي در طرح كنال‌كشي اطراف اهواز فعالانه شركت كرد . پس از مدتي به جهاد خراسان مي‌پيوندد و فعاليتهاي خود را در سنگري ديگر ادامه مي‌دهد . وي ابتدا به عنوان « مسئول ستاد پشتيباني جنگ جهاد خراسان » مشغول انجام وظيفه مي‌شود و نقش بسزايي در سازماندهي و گسترش ستاد پشتيباني ايفا مي‌كند كه با تلاش و پيگيري او ستاد مركزي پشتيباني جنگ و جهاد در جنوب شكل مي‌گيرد . او با جمع آوري تعدادي لودر و بولدوزر و غلتك ، بناي كار مهندسي – رزمي را مي‌گذارد و براي اولين تجربه جاده نظامي انديمشك – حميديه را احداث مي‌كند شهيد رضوي در جبهه‌هاي نبرد ، از خود توانمندي و رشادتهاي بالايي نشان مي‌دهد و هرگز از تلاش و كوشش باز نمي‌ايستد . با ارايه طرحهاي مهندسي بديع و نو ،‌بارها و بارها در عمليات متعدد ، راهگشاي فرماندهان و رزمندگان اسلام مي‌شود . مهندس جعفري يكي از همرزمان وي مي‌گويد :« در عمليات خيبر وقتي با مشكلات پيچيده‌اي مواجه شديم ، ايشان راهي منطقه شد و در ارتباط با مسايل مهندسي آنجا ، عيناً منطقه را بررسي كرد و بعد طرحي ارائه نمود كه باعث حفظ و تثبيت جزاير توسط رزمندگان شد.»
رضوي به رغم داشتن مسؤوليت بالا، هر جا كه احساس نياز مي‌كند ، فوراً وارد عمل مي‌شود ، از زدن خاكريز با لودر و بولدوزر تا ايجاد جاده و پل به عنوان اولين تجربه درامر مهندسي و رزمي ، در عمليات «طريق القدس»جاده‌اي ابتكاري از پشت تپه‌هاي «الله اكبر» احداث مي‌كند كه نيروهاي رزمنده با استفاده از آن جاده ، دشمن را دورزده و با تصرف توپخانه دشمن ، به پيروزي عظيمي دست مي يابند .
شهيد رضوي با پشتكار وابتكار فراواني كه در عملياتهاي گوناگون از خودنشان مي‌دهد ، توجه مسؤولان و فرماندهان جنگ را جلب مي‌نمايد .
وي پس از ماهها خدمت در مسئوليت فرماندهي مهندسي جهادسازندگي ، به عنوان«مسؤول ستاد كربلا» و «فرماندهي مهندسي جنگ جهادسازندگي » و نيز«معاونت فرماندهي قرارگاه مهندسي رزمي قرارگاه خاتم‌الانبياء(صلي الله عليه وآله و سلم ) منصوب شده و به هدايت مهندسي – رزمي جنگ مي‌پردازند .
خدايا ! عاشقم ، عاشق ترم كن به ديدارت
خدايا ! خطا كردم ، به بزرگي و عظمتت ببخشم
خدايا! با همه گناهانم ببخش و بيامرزم و شهادت را نصيبم گردان
خدايا ! نمي‌دانم با اين بار گناهان با چه رويي به پيشگاهت برسم با اين همه عشق ديدارت ديگر تحملم را بريده است .
خدايا ! با ديدن ياوران صديقت احساس حسادت مي‌كنم ، راه مرا در كنار ياورانت قرارده»
خدايا ! در اين شبهاي با عظمت طلوع فجر در كنار رزمندگان اسلام مرا هم با همه رو سياهي به عظمت روح شهدا ببخش و بيامرز.
خدايا ! خانواده شهدا فرزندان شهدا منتظر پيروزي اسلام هستند ، نصرت نهايي را هرچه زودتر عطا فرما .
شهيد رضوي در گفتار شهيد سپهبد صياد شيرازي
شيهد رضوي چهره بسيار با سابقه‌اي بود كه مي‌توان او را هم به عنوان يك رزمنده اسلام در مجموعه رزمندگان اسلام مجسم كرد وهم به عنوان يك جهادگر اسوه از او نام برد . اگر بخواهيم روي اخلاق فردي او بحث كنيم ، فكر مي‌كنم بعضي از منشهاي او براي همه مشخص است . آقاي رضوي هميشه يك تسبيح در دست داشت وذكر مي‌گفت . هميشه يك التهاب و هيجان دروني براي كاريابي داشت . وقتي كه به او مي‌گفتي «آقاي رضوي براي جلسه بيا » مثل اين بود كه دنيا را به او داده‌اي ، چون مي‌دانست كه كار جديدي براي او پيدا شده است و عظمت و روحيه او در اين بود كه از نوع كار نمي‌ترسيد. هركجا او را احضار مي‌كردند بلافاصله مي‌آمد .اين روحيات عامل پيوند و وحدت بيشتري در بين رزمندگان ميشد . اينها به هيچ چيز وابسته نيستند و وابستگي آنها به خداوند محرز است ...»
از منشهاي ديگرش علاقمندي او به كارش بود مخصوصاً اگر كار در خط اول جبهه يا تا عمق دشمن مي‌بود پابه‌پاي عناصر شناسايي به آن محل مي‌شتافت و به نظر مي‌رسيد كه متحرك تر مي‌شود . يعني هميشه دنبال آن هدفي بود كه بالاخره به آن رسيد يعني يك روز به آنجايي كه آرزويش را داشت رسيد .
در واقع زبان من قاصر از آن است كه بتوانم به معناي واقعي‌تري از شخصيت شهيد ارجمند برادر عزيز رضوي حرف بزنم ولي تا آنجا كه من با ايشان در تماس بودم اينهايي بود كه گفتم . اينها سرنخي بود از شخصيت‌ظاهري ايشان كه ما را به بطن عميق و پرمحتواي او راهنمايي مي‌كند. خداوند او را با ساير شهداي انقلاب و بابزرگان بهشت محشور گرداند.
اگر بخواهيم راجع به مهندسي – رزمي صحبت كنيم بايد اذعان داشت كه اين نيرو يك نيروي نو پا وتازه در جنگ و نبرد با ضد انقلاب بود . مادر نواحي غربي كشور طي نبردي كه با ضد انقلاب داشتيم مهندسي –رزمي را شناختيم .
نقطه رهايي شهيد رضوي ، هنگام شناسايي منطقه عملياتي كربلاي 10 ، در كوههاي غرب كشور تعيين شده بود . او را به ديار كروبيان فراخوانده بود ؛ چرا كه در ميان اهل آسمان ، شناخته شده بود تا ميان خاك نشينان.
سكوي عروج بلندترين نقطه زميني بود و محمل عروج گلوله‌اي كه جز مأموريت وظيفه‌اي نداشت . مأمور بود و معذور ميان شعله و انوار انفجار ، پايكوبان و دست افشان ساغر مست . چنان شورانگيز به جلوه درآمد كه يادش رفت كه يك پايش را بلندي كوه جا گذاشته است .
اما او ديگر به پاي زميني احتياج نداشت از آن پس ، بايد با شاهپر عشق به پرواز درآمد كه در چشم زدني ، صدرنشين سفره سدرة المنتهي شد . او روز سوم خرداد ماه1366 در عمليات كربلاي ده در سردشت به فيض عظيم شهادت نائل آمد .
پيام مقام معظم رهبري به مناسبت شهادت سردار شهيد محمد تقي رضوي
شهادت مجاهد خستگي ناپذير و سردار رشيداسلام معاونت فرماندهي مهندسي رزمي قرارگاه خاتم الانبياء شهيد بزرگوار محمد تقي رضوي را كه پس از تلاشهاي بزرگ و مخلصانه چندين ساله تحمل شدائد فراوان به لقاءالله پيوست را گرامي مي‌داريم .
شهادت دلير مردان و آبديدگان ميدانهاي الهي ، قله كمالي براي مجاهدتها ، مقاومتها وفداكاريهاي آنان است و مهر تأييد و قبول از جانب پروردگار بزرگ مي‌باشد . تا در زمريه نخبگان و برگزيدگان حضرتش درآيند و خلعت وصال پوشند و جاويدان نزد پروردگار شان مرزوق و متنعم شوند .
اينجانب شهادت اين لاله‌ي رسول خدا و حضرت علي‌بن موسي الرضا (عليه الاف و التحية و الثناء)را كه در آستان مقدس و مبارك آن حضرت نيز غنوده است ، به خانواده محترم ، همشهريان عزيز و عموم مردم شريف خراسان تبريك و تسليت عرض مي‌كنم و علو درجات و رضوان الهي را براي اين شهيد عزيز و اجر صابران را براي خانواده محترم ايشان از حضرت حق استدعا دارم .
ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و النصرنا علي القوم الكافرين
با سلام و درود به پيشگاه آقا امام زمان (عج) و امام خميني و امت شهيد پرور اسلام . اول از همه ، از خداوند متعال مي‌خواهم كه گناهان اين بنده نافرمان را عظمت و جلالش ببخشد و بيامرزد ، كه بسيار بار گناهانم بر دوشم سنگيني دارد و تحمل عذاب جهنم را ندارم هرچند كه نسبت به دستوراتش كوتاهي و سهل انگار ي كرده‌ام و از اين بابت كاملاً شرمنده و پشيمانم و به درگاه پررحمت وشفاعتش توبه مي‌كنم و از همه بندگان پاك و منزه خداوند طلب شفاعت دارم .
دوم ازتمامي كساني كه اين بنده حقير و سر تا پا گناه را مي‌شناسد طلب عفو و ببخش مي‌نمايم
سوم به همه امت اسلامي عرض مي‌كنم كه قدر اين اسلام و انقلاب و امام و مسئولين نظام جمهوري اسلامي را بدانند و براي نشان دادن اينقدرشناسي تا جايي كه مي‌توانند خدمت كنند و سختيها و ناراحتيها را تحمل كرده و در جهت پيشبرد انقلاب بكوشند .
به مسئولين عرض مي‌كنم كه در رأس همه كارهايشان خدمت به مظلومان را قرار دهند ، چون همين‌ها هستند كه جبهه‌ها را گرم نگه‌داشته‌اند و هرروز خون مي‌دهند كه نهال انقلاب بارور شود واسلام به پيروزي برسد .
امشب پريشان خاطر و دلتنگ هستم دلتنگ بوي جبهه بوي جنگ هستم دلتنگ شور و حال شبهاي غريبي دلتنگ عطر خيس قرآنهاي جيبي كو لاله‌هايي كه سراسر داغ بودند ؟
حيثيت گل ، آبروي باغ بودند آنان كه دريا وامدار روحشان بود
خوريد زخم سينه مجروحشان بود
آنان كه اخلاص عمل قديسشان كرد
آنان كه باران شقايق خيسشان كرد .
 
bardia_m کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 6374
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
 
عنوان : حجةالاسلام آقاي شيخ مهدي شاه آبادي

زندگينامه شهيد

در سال 1309 ﻫ .ش در اوج اختناق سنگين و شيطاني رضاخان ، درخانه بزرگمردي كه از استوانه‌هاي عرفان و سياست بود و در دامان مادري عالم و با معرفت ، فرزندي متولد شد كه او را مهدي ناميدند.
مهدي چهار سال داشت كه به منظور فراگيري قرآن مجيد وارد مكتبخانه شد و پس از دو سال ، از فراگيري قرآن فارغ وراهي دبستان «توفيق» شد . او به موجب استعداد درخشاني كه داشت ، وقتي از مدرسه به خانه برمي‌گشت ، پس از استراحت كوتاهي نزد پدر بزرگوارش آيت حق ،‌شاه آبادي رفته ،‌به فراگيري علوم ديني مشغول مي‌شد .
آن گاه كه مهدي چهاردهمين بهار عمر خود را مي‌گذراند ،‌وارد مدرسه علميه «مروي» شد . سال 1327 ﻫ . ش براي مهدي سالي سرنوشت ساز بود ؛ او در يكي از عيدهاي مذهبي در مجلسي با شكوه ، افتخار پوشيدن لباس مقدس روحانيت را يافت.
هرچند سال 1327 ش . براي مهدي سالي غرور آفرين بود ، اما حوادث تلخ هميشه پيشاپيش مردان خدا مي‌رود تا آنها را در كوره‌هاي سختي آبديده سازد . هنوز بيش از يك سال از طلبه شدن مهدي نگذشته بودكه در سال 1328 ش. بهترين معلم و ياور خود را از دست داد . در اين سال آيت الله شاه آبادي به سوي خداوند پركشيد .
شيخ مهدي پس ازگذشت دو سال از فوت پدر راهي شهر مقدس قم شد . او يك سال در قم اقامت كرد و سپس براي گذراندن دوره دبيرستان دوباره به تهران برگشت و طي چهار ده ماه دوره دبيرستان را با موفقيت به پايان رساند .
او در سال 1332 ﻫ .ش و بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد براي اولين بار دستگير و زنداني شد ، ولي پس از مدت كوتاهي آزاد گشت .
در مهرماه همان سال دوباره راهي قم شد و به تحصيل در حوزه علميه ادامه داد . او رسائل را از آيت الله مشكيني و مكاسب را از آيت الله ستوده و كفايةالاصول را از آيت الله مجتهدي آموخت . در 25 سالگي دوره سطح به پايان رسيد و در كلاس درس خارج فقه و اصول نشست . اساتيد او در درس خارج ، حضرت امام (قده) و آيات عظام بروجردي ، گلپايگاني و اراكي بودند . شيخ مهدي در درسهاي حوزه پشتكار عجيبي داشت و بسيار پيش مي‌آمد كه او تمام شب را به مطالعه مشغول بود و بعضي از شبها استراحت او بيش از چهار ساعت نبود .
خود او در اين زمينه مي‌گويد :
«با مختصر غذايي در ماه مبارك رمضان افطار مي‌كردم وبه مطالعه مي‌نشستم و هنوز جابه‌جا نشده بودم كه صدا مي‌زدند و مي‌گفتند دير شده و نزديك اذان است . بسرعت چيزي مي‌خوردم و به نماز مشغول مي‌شدم . در طي چند سال متمادي در ايام تحصيل اتفاق نيفتاد كه در شبانه روز بيش از چهار ساعت بخوابم ؛ حتي پنج دقيقه هم نشد»!
 دستگيري و زندان و تبعيد
از زماني كه شيخ مهدي به تهران آمد ، مبارزات او عليه رژيم پليد پهلوي شدت بيشتري گرفته بود . اين روحاني شجاع ،‌با درك صحيح اهداف والاي امام امت (قده) و بينش كامل نسبت به موقعيت ويژه كشور ، آگاهي بخشيدن به طلاب جوان و جوانان پرشور مسلماني را كه قصد زيارت امام (قده) يا آموزش نظامي در خارج از كشور داشتند يا به هر شكل ديگري در مبارزه شركت مي‌كردند ،‌از جهت مالي در حد توان خويش ياري كرده ، امكانات مورد نياز را در اختيارشان قرار مي‌داد .
همچنين ايشان در آن زمان با حزب الله ( يكي از گروههاي مسلمان و داراي خط مشي مبارزه مسلحانه ) در ارتباط بود و براي نجات دادن بعضي از زندانيان از سياهچالهاي رژيم ، نقش فعال و عمده‌اي ايفا كرد . به علت همين فعاليتهاي شبانه روزي و بي‌وقفه ، رژيم شاه ايشان را به عنوان يك روحاني برجسته و فعال در مبارزه شناسايي كرد و اين امر منجر به دست كم پنج بار زندان و يك بار تبعيد وي – به جز بازداشتهاي متعدد كوتاه مدت – گشت .
در اينجا نگاهي به اولين زندان ايشان در سال 1352 مي‌افكنيم :
شيخ مهدي مبارزه به دليل فعاليتهاي آشكار و پنهاني عليه رژيم سفاك پهلوي و لو رفتن ايشان در بازجوييهاي بعضي از افراد – كه از ايشان اعلاميه گرفته بودند – دستگير شد و وقتي خانه اين روحاني توسط ساواك جستجو شد ، تعداد زيادي اعلاميه و كتاب اسلامي به دست ساواك افتاد كه به زنداني شدن ايشان منجر گشت.
ايشان در سال 1353 دوباره دستگير شد و پس از 20 روز آزاد شد و در سال 1354 مجدداً دستگير و شكنجه شد و رژيم ساواك در سال 1355 او را به شهرستان «بانه» (يكي از شهرهاي استان كردستان)
تبعيد كرد تا شايد صداي حقگوي او را خاموش كند و با توجه به اختلاف مذهبي كه بين او و ديگر علماي شهرستان بانه وجود داشت ، امكان مبارزه را از ايشان سلب كند؛  اما ايشان نه تنها در بانه از هر گونه تفرقه و اختلاف پرهيز داشت ؛ بلكه با شركت پيوسته و مستمر در مساجد برادران اهل سنت آن شهر و گفتگوهاي صميمي با مردم و روحانيون آن ديار، ماهيت خائنانه رژيم را فشا كرد . يكي از علما مي‌گويد : «شايد بتوانم به جرأت ادعا كنم كه آقاي شاه آبادي درمدت تبعيد خود ، هيچ يك از نمازهاي يوميه‌اش را درمنزل نخواند ،بلكه در همه جماعات شركت مي‌نمود و حتي در يك يا چند مسجد خاص نماز نمي‌خواند ، بلكه سعي مي‌كرد در همه چهارده مسجدي كه در اين شهر بود ، به نوبت شركت كند .شهيد شاه آبادي در طول تبعيد ، مرتب به منزل علماي اهل سنت مي‌رفت و يا آنان را به منزل خود دعوت مي‌كرد و در اين مراوده ، آنها را به مبارزه و مخالفت با رژيم شاه فرا مي‌خواند . وي بويژه با شهيد ملا عبدالكريم - ( از علماي بانه)- انس بيشتري داشت .
او در مدت تبعيد زندگي بسيار ساده و بي‌آلايشي داشت .
گاهي تمامي طول شبانه روز را با يك وعده نان و پنير به سر مي‌برد و به سه ساعت خواب بسنده مي‌كرد . اين زندگي بي ‌آلايش ، درمردم محروم بانه تاثير شگرفي گذاشت . او در طول تبعيد خود ، علي رغم دستورهاي ساواك ، به شهرهاي ديگر مي‌رفت و با ديگر افرادي كه در تبعيد بودند ، ارتباط برقرار مي‌كرد .
بالاخره در اثر روشنگريهاي اين روحاني شجاع بتدريج شعله‌هاي خشم و نفرت از طاغوت در دل‌توده‌هاي مردم بانه اوج گرفت و به رهبري آن رادمرد ، تظاهرات باشكوهي عليه رژيم شاه برگزار شد . رژيم  هم از ترس شورش بيشتر در آن مناطق به تبعيد ايشان خاتمه داد و ايشان پس از حدود شش ماه آزاد شد . ديگر بار حجت الاسلام والمسلمين شاه آبادي در 30 خرداد 1357 به همراه 70 نفر ديگر دستگير شد . اين بار از لحظه‌ ورود به كميته ضد خرابكاري ،‌با صلابت و اقتدار خاصي با ماموران برخورد مي‌كرد و قدرت مخوف شاه را به مسخره مي‌گرفت و مرتباً به ماموران مي‌گفت : « بايد تمام اعلاميه‌ها ، كتابها و نوارهايي را كه ازمنزل دزديده‌ايد ، برگردانيد »! او حدود 5 ماه درزندان به سر برد و در آبان ماه آزاد شد  ،‌ ولي پس از 12 روز مجدداً دستگير شد و در سوم بهمن 1357 – چند روز قبل از ورود امام به ايران – از زندان آزاد شد.
بتحقيق مي‌توان گفت : شهيد شاه آبادي از شمار كساني است كه با صلابت و استواري خود توانستند طعم تلخ شكست و تحقير را به دژخيمان بچشانند.
مبارزه بر عليه رژيم طاغوت تحت رهبري امام خميني (ره)
شروع مجاهدتهاي ديني ، سياسي و اجتماعي شيخ مهدي را بايد از زمان نهضت ملي ايران و مبارزات مجاهد بزرگ ، آيت الله كاشاني جستجو كرد . او مبارزه براي تحقق احكام اسلام و حمايت از حركت روحانيت در مقابل حكومت ظالمانه رژيم شاه را تكليف خويش احساس كرد و از همان دوران شعله‌هاي خشم عليه رژيم ساواك پهلوي در درون اين طلبه جوان و پرشور زبانه مي‌كشيد .
اوج گيري مبارزات او را بايد از زماني دانست كه امام (قده) با مشاهده فجايع رژيم منحوس پهلوي و هتك احكام اسلام از سوي اين رژيم غاصب و جنايتكار ،‌تنها راه پيروزي را در قيام عمومي ملت عزيز ايران و سرنگوني شاه دانست و به مخالفت با آن رژيم پرداخت . در اين هنگام حجت الاسلام مهدي شاه آبادي ،‌كه انديشه قيام را ساليان دراز در عمق جان خود پرورده بود ، صداي آشنايي را شنيد و با او عهد و پيمان بست و علاقه اين فرزند رسول خدا را با جان خويش درآميخت و از آن پس با الهام از رهبر بزرگوار اسلام با شيفتگي و پشتكار خاصي مبارزات ديني خود را تداوم بخشيد و در اين راه از هيچ كوششي فروگذار نكرد .
شب عاشورا مسجد روستاي گيلان مملو از جمعيت عزادار بود و سخنران جواني براي آنها سخنراني مي‌كرد . پيش از اين چند بار به او تذكر داده بودند كه بايد در منبر براي جناب اعلي حضرت !  شاهنشاه «عاري از مهر» دعا كند ، اما او بدون توجه به آن دستورها ، هيچ گاه براي شاه دعا نكرده بود . ناگهان صداي چكمه‌هايي ، چشمها را متوجه درب مسجد كرد . رئيس پاسگاه به همراه چند تن از ژاندارمها وارد مسجد شدند و مستقيماً به طرف منبر رفتند ؛ ولي سخنران بي‌توجه به آنها به سخنراني خود ادامه داد . رئيس پاسگاه ، وقتي به منبر رسيد ، با پرخاشگري سخن روحاني را قطع كرد و او را از منبر پايين كشيد و به طرف پاسگاه برد . عده زيادي از مردم همراه آنها به راه افتادند تا ببينند رئيس پاسگاه با روحاني ‌شان چه مي‌كند . در پاسگاه ، رئيس رو به روحاني كرد  و گفت : با آن كه چندبار به شما تذكر داده‌ايم ، چرا به شخص اول مملكت جناب شاهنشاه دعا نمي‌كنيد و از او تعريف نمي‌كنيد ! روحاني آزاده حجت الاسلام شيخ مهدي شاه آبادي با صداي بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد : « من نان امام زمان را نمي‌خورم كه حليم مشهدي عباس را هم بزنم !» فرمانده پاسگاه از اين همه شجاعت و اين جواب دندان شكن غرق در حيرت شد . جالب تر اين كه وقتي همسر فرمانده اين پاسگاه از قضيه مطلع شد ، مدتها با شوهرش قطع رابطه كرد .
بي‌پروايي اين روحاني آزاده دربرخورد با طاغوت از او چهره‌اي مقاوم و سازش ناپذير ترسيم كرده بود . در سال 1350 شمسي پس از حدود 21 سال اقامت در قم به تهران آمد و پس از مدتي اهالي روستاي رستم آباد شميران از ايشان دعوت كردند تا امامت جماعت مسجد آنان را قبول كند . ايشان هم با توجه به نياز منطقه و براي جذب جوانان محل و تشكل آنان در قالب جلسات مذهبي ، اين مسئوليت را پذيرفت . ازفعاليتهاي ايشان در رستم آباد ، مي‌توان به جلسات «تفسير قرآن » اشاره كرد . در اين مجالس ، كه اكثر آنان را افراد تحصيل كرده و متدين تشكيل مي‌دادند وهمه هفته در شبهاي جمعه تشكيل مي‌شد ، موضوع بحث ، تحقيق گروهي در زمينه آيات قرآن بود .
در اين مجالس ابتدا حجت الاسلام شاه آبادي نتيجه تحقيقات و مطالعات هر يك از افراد جلسه را مي‌شنيد و در پايان ، خود به نتيجه گيري و جمع بندي مي‌پرداخت .
دست‌نوشته شهيد در تاريخ29/11/61 خطاب به رزمندگان اسلام
بسمه تعالي
در دل سنگرها و در كوه و دشت و بيابان عزيزان انقلاب و رزمندگان اسلام را بقرآن ميسپارم و از خداوند بزرگ مسئلت مينمايم تا در پناه قرآن همه رزمندگان را به سلامت و با پيروزي كامل بخانه و كاشانه خود بازگرداند و و آنان را توصيه به صبر و پايداري مينمايم و نيزتوصيه بتقوي و الهام از قرآن و قرآت و تدبير در آنرا تاكيد دارم كه مايه سربلندي درا من و پيروزي بر شيطان است والسلام عليكم و رحمةالله  مهدي شاه آبادي 29/11/61
خاطراتي از دوران مبارزه
همسر شهيد در اين زمينه مي‌گويد : « بچه‌ها را برمي‌داشتيم و به دنبال آقا به روستاها مي‌رفتيم .با توجه به تبليغات ضد روحاني رژيم ، ايشان جاهايي را انتخاب مي‌كرد كه سختي ، بيشترو نياز ، شديدتر باشد . در ابتداي ورود ما به روستاها با عدم استقبال مواجه مي‌شديم و گاهي مي‌شد كه بر اثر تبليغات سوء رژيم شاه عليه روحانيت به حدي افراد روستاها با ما مخالفت مي‌كردند كه حتي از فروش نان به ما ابا داشتند . لذا ايشان همراه خودشان به روستاها نان خشك و پنير مي‌بردند ؛ اما درهمين روستاها ايشان با شوق و علاقه فراواني در هدايت و ارشاد مردم مي‌كوشيدند و بيشتر توجه ايشان به جوانان و نوجوانان بود كه با برنامه‌هاي درسي – تفريحي – در علاقه مند ساختن آنان به اسلام تلاش مي‌كردند . رفتار روستائيان در روزهاي آخر اقامت ما ، با روزهاي وردمان تفاوتي توصيف ناپذير داشت . مردم با گريه ، جلو ماشين آقا جمع مي‌شدند و با اصرار و التماس از خروج ايشان جلوگيري مي‌كردند و ازاو مي‌خواستند كه دوباره  و در فرصتي ديگر به آن ده برگردد ؛ ولي ايشان به جاي آن كه در رمضان بعد يا محرم آينده به همان ده برگردند ؛ اين روستا را به روحاني ديگري سپرده ، خودشان به يك روستاي ديگر مي‌رفتند ».
يكي از دوستان ايشان نقل مي‌كند : « يك بار وقتي آقا آزاد شد و حكومت نظامي شاه بود ، از رستم آباد آمديم به ايشان گفتيم كه مي‌خواهيم به همراه عده‌اي به استقبال شما بياييم . آقا فرمود : اگر يك تظاهرات داغ عليه شاه راه مي‌ندازيد ، اشكال ندارد وگرنه استقبال لازم نيست و ساده مي‌آيم .
ديدگاه شهيد در خصوص ولايت فقيه در رهبري حضرت امام (ره)
ايشان ، قبل و بعد از انقلاب اسلامي تا آخرين دقائق عمر گرانبار خويش به طور روز افزوني بر اين عامل مهم و حياتي تأكيد مي‌فرمودند و عميقاً اعتقاد داشتند كه در زمان غيبت حضرت ولي عصر (عج) بايد تحت رهبري فقيه جامع الشرايط تشكيل حكومت داد ، اين شهيد بزرگوار، استاد و مراد خود ، حضرت امام خميني (قدس سره) را بزرگمرد تاريخ تاريخ تشيع مي‌دانستند يكي از همرزمان ايشان مي‌فرمودند :
شهيد شاه آبادي يكي از روحانيوني بودند كه از همان سالهاي قم كه در درس حضرت امام ، حاضر مي‌شدند ، و تا آخرين روزي كه من ايشان را زيارت كردم ، گام به گام پشت سر امام حركت مي‌كردند و در هر مبارزه ، همراه ايشان و تابع ايشان بودند .»
حجةالاسلام و المسلمين عميد زنجاني مي‌گويد :
در هيئت منتخب امام براي رسيدگي به عملكرد بنياد مستضعفان با ديگر دوستان در خدمتش بوديم . مخلصانه و بي‌قرار دنبال امتثال امر امام مي‌كوشيد و مانند هر كار ديگر عجله داشت كه هر چه زودتر با ارائه گزارش كار به محضر امام ، ايشان را ياري دهد . بارها به من مي‌گفت گزارش كي تمام مي‌شود ؟ وقتي موفقيت نسبي مي‌ديد از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد و دلسوزي و بي‌قراري شهيد شاه آبادي زبانزد دوستان بود .
شهادت در جبهه نبرد حق حق عليه باطل
آخرين سنگر حجت الاسلام شاه آبادي نمايندگي دوره دوم مجلس بود كه مردم تهران به پاس خدمات صادقانه‌اش با اكثريت آرا در مرحله اول و با حدود يك ميليون و دويست هزار رأي او را به مجلس شوراي اسلامي فرستاد . اما تأكيدهاي مكرر امام نسبت به رفتن روحانيون به جبهه‌ها از يك طرف و عشق زايدالوصف خود او به رزمندگان كفر ستيز اسلام او را وا مي‌داشت كه با به دست آوردن كمترين فرصتي راهي جبهه‌ها شود.  او حتي حاضر نبود روزهاي تعطيل مجلس را به استراحت بپردازد و اگر تنها دو روز هم تعطيل بود ، راهي جبهه‌ها مي‌شد و آن  دو روز را كنار رزمندگان طي مي‌كرد .
او در آخرين سفر به جبهه‌ها ، در روز چهارشنبه 15 ارديبهشت راهي جزاير مجنون شد . در جبهه ، رزمندگان براي بوسيدن دستش هجوم آوردند ، اما او امتناع كرده ، مي‌گفت : اگر رزمندگان سر ناقابل ما را بخواهند تقديمشان مي‌كنم و اين سر در مقابل آنها ارزش ندارد .
آنگاه كه روز پنجشنبه 6 ارديبهشت نماز ظهر و عصر را در جمع رزمندگان اقامه كرد ، بعد از نماز ،‌سر به سجده نهاد و با روحانيت تمام به پيشگاه خداوند عرضه داشت (الهم اني اسئلك ان تجعل وفاتي قتلاً في سبيلك تحت راية نبيك و وليك مع اوليائك ..)
و چه زود خداوند تقاضاي او را اجابت كرد .
پس از نماز به بازديد خود از جزاير مجنون ادامه داد . هواپيمايي روز قبل با آتش رزمندگان قهرمان سقوط كرده بود كه درا دامه ، از‌آن هم بازديد به عمل آورد . آن شب ، جمعه بود و چون قرار بود دعاي كميل برگزار شود ،‌ايشان مي‌خواست به طرف «مقر» برگردد. ناگهان صداي انفجار خمپاره‌اي همه چيز را عوض كرد و لحظه‌اي بعد نداي منادي آسمان برخاست كه به شيخ نستوده مي‌گفت : ( ارجعي الي ربك راضية مرضيةفادخلي في عبادي و ادخلي جنتي ) فرشتگان بالهاي خود را گشوده بودند تا در شب شهادت امام كاظم (ع) شاهد معراجي ديگر باشند و روح شهيدي را به كاروان حسينيان ملحق كنند . خورشيد خون گرفته بود و سعي مي‌كرد هر چه زودتر خود را در افق پنهان كند تا شاهد آن لحظه دردناك نباشد . گويي خورشيد نيز درخون تپيده بود .
پيكر مطهر اين شهيد عزيز به تهران منتقل شد و از مجلس شوراي اسلامي به طرف بهشت زهرا تشييع شد و در كنار ديگر شاهدان گلگون كفن آرميد .
پيام حضرت امام (ره) در شهادت شهيد شاه آبادي
بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
با كمال تأسف و تأثر شهادت استادزاده محترم جناب حجةالاسلام آقاي شيخ مهدي شاه آبادي را به پيشگاه معظم حضرت بقية الله ارواحنا لمقدمه الفداء تبريك و تسليت عرض مي‌كنم . مبارك باد بر آن حضرت چنين فداكاران و جانبازان در راه هدف بزرگ و اسلام عزيز كه با شهادت افتخار آميز خود ملت عظيم الشأن ايران ، بويژه روحانيت عاليقدر را سرافراز مي‌نمايد .
اين شهيد عزيز ، علاوه بر آن كه خود مجاهدي شريف و خدمتگزاري  مخلص براي اسلام بود و در همين راه به لقاءالله پيوست ، فرزند برومند شيخ بزرگوار ما بود كه حقاً حق حيات روحخاني به اين جانب داشت كه با دست و زبان از عهده شكرش برنمي‌آيم . از خداوند متعال براي اين شهيد سعيد و ساير شهداي در راه اسلام ، رحمت در جوار خود و براي فاميل معظم و حضرات آقازادگان محترم شاه آبادي دامت افاضاتهم صبر و اجر عظيم خواستارم .
روح الله الموسوي الخميني