راسخون

دوبیتی های فایز دشتی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

رخت تا در نظر می آرم ای دوست
خودم را زنده می پندارم ای دوست
ولی چون تو برفتی یار فایز
بگو این دل به کی بسپارم ای دوست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سحر دل ناله های زار میکرد
چنان که دیده را خونبار میکرد
شکایت های ایام جوانی
به فایز یک یه یک اظهار میکرد

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

لب و دندان و چشم و زلف و رخسار 
بر و دوش و قد و بالا و رفتار
به جنت حور اگر فایز چنین است 
بر احوالت به محشر گریه کن زار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد
لب لعل و رخت روزم سیه کرد
مکن عشوه دگر بر فایز زار
که ابروی کجت جانم تبه کرد

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یا جانا که دنیا را وفا نیست 
جوی راحت در این محنت سرا نیست
در این ره هر چه فایز دیده بگشود
ز همراهان اثر جز نقش پا نیست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

تو از من بی خبر من از تو بی تاب
نمی آیی مرا یک شب تو در خواب
یقیـن حال دل فایز ندانی
لب من تشنه و لعل تو سیراب

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بت نامهربان یار ستمگر
جفا جو سنگدل بیرحم کافر
بیا از کشتن فایز به پرهیز
بیندیش از حساب روز محشر