راسخون

غزلیات حزین لاهیجی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

به باغ راهِ خزان و بهار نتوان بست
به رویِ بخت درِ روزگار نتوان بست
کنارِ کِشت چه خوش می سرود دهقانی
که: سیل حادثه را رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهنِ شیشه وا کند، ورنه
دهانِ شکوۀ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروَش این حکایت گفت
که:برگ تا نفشانند،بار نتوان بست
دی است نوبت ما بی بضاعتان،ساقی!
که عقدِ دخترِ رز در بهار نتوان بست
نمی توان به شب آتش نهفته داشت، حزین
نهان به زلف دل داغدار نتوان بست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پیمان غنچه با دم مشکل گشای کیست؟
بوی گل گسسته عنان در هوای کیست؟
بر گِرد اوست کعبه . بتخانه در طواف
دولتسرای دل حَرَمِ کبریای کیست؟
ز افغان شکیب نیست در آتش سپند را
مُهر زبان دل نگهِ سرمه سای کیست؟
انگشت شاخ به شهادت بلند شد
گل سایه پرورِ کفِ معجز نمای کیست؟
خون در دلم ز جلوۀ گل جوش می زند
باغ و بهار آینه دارِ لقای کیست؟
کام حزین خسته به یک نوشخند داد
این مرحمت ز غتچۀ رنگین ادای کیست؟

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بر خاست دل زسینه پیکان فرو نشست
تا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست
بود از نوای تو همه جا شعله ها بلند
خامش نشستم، آتش سوزان فر نشست
اشکم کمر به سینه افلاک بسته بود
مژگان ز گریه بستم و طوفان فرو نشست
برخاست موج شکوه ، ولی دل ز تاب رشک
دم در کشید و شورش عمّان فرو نشست
افسرده شد جهان چو حرین از میانه رفت
مجنون گشت و شور بیابان فرو نشست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در پی دلشدگان جلوۀ طنّازی هست
با خرابی زدگان خانه براندازی هست
گر چه ما سبزۀ خوابیدۀ این گلزاریم
سر ما در قدم سرو سرافرازی هست
هرگز از خویش نکردیم سخن ساز چو نی
لب خاموشی ما گوش برآوازی هست
چیده از دام و قفس طُرفه بساطی هر سو
عشق پنداشته ما را پر پروازی هست
در و دیوار جهان گوش بر آواز دل اند
مگشا پردۀ این راز ،که غمّازی هست
از طلسم تن خاکی رخ امّید متاب
که در این مشت غبار آینه پردازی هست
می تراود ز لبم زمزمه بی خواست - حزین-
می توان یافت در این پرده سخنسازی هست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

باید همه تن صرف نگاهی شد و برخاست
چون شمع سراپا همه آهی شد و برخاست
هر دانۀ اشکی که به راه تو فشاندم
از فیض وفا مهر گاهی شد و برخاست
دل چون به تمنّای تو آسوده نشیند؟
کوه از غم عشقت پَرِ کاهی شد و برخاست
شبهای جدایی به هواداری چشمم
هر مدَِ نگه ابر سیاهی شد و برخاست
خون تو حزین تا به ره عشق نخوابد
هر لاله ز خاک تو گواهی شد و برخاست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بار ستم یار گران است و گران نیست
جانبازی عشّاق زیان است و زیان نیست
یارب! چه شنیده است ز اغیار؟که امروز
با ما نگه یار همان است و همان نیست
بویی نه و رنگی است به رخساره جهان را
در گلشنِ تصویر خزان است و خزان نیست
گردد به گلو بس که گره ،سوخت نفس را
ما را سبق گریه روان است و روان نیست
پیداست - حزین - از نفست بوی محبّت
در جیب تو این مشک نهان است و نهان نیست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ساقی از وَرَع کیشان ،مطرب از خموشان است
بی صفاتر از مسجد بزم دُردنوشان است
چاک پیرهن بگشا ،قبلۀ نیاز من
کعبه در سر کویت از پلاس پوشان است
چینِ جبهه وا کردی ،عیش عاشقان خوش باد
خنده از لبت گل کرد ،عید باده نوشان است
پیر خانقاه من! مست و پایکوبی 
سر بده قدح بستان ،کوی میفروشان است
جوش می ، خروش نی ،گر مکرّرت باشد
نالۀ حزین بشنو ، دل ز خوش سروشان است

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

تن سختی کشم نزار دل است
کمر کوه زیر بار دل است
دل از آن طرّه در پریشانی است
سر این فتنه در کنار دل است
چشم تا کار می کند ما را
گُل اشک است، نوبهار دل است
چمن عشق را خزانی نیست
گل پایبند خار خار دل است
عرق شرم ابر از دریاست
دیده تا هست،شرمسار دل است
ز دَم آینه پای دار ، حزین
نفس پاک هم غبار دل است

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

باشد رگ هر برگ چمن دام هوسها
رشک است به آزادی مرغان قفسها
کوتاهی پرواز بود لازم هستی
پیچیده به بال و پر ما تار نفسها
رحم است به مستی که ز میخانه برآید
در کشور عقل است به هر کوچه عسسها
خفتیم در این مرحله تا قافله ها رفت
بیدار نگشتیم ز فریاد جرسها
فریاد حزین از نفس سینه خراشت
نِشتر به رگ گل زده ،آتش به قفسها

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گیرد شرار عبرت از بی بقایی ما
برق آستین فشاند بر خودنمایی ما
ای عجز! همّتی کن ، تا بال و پر بریزیم
صیّاد ما ندارد فکر رهایی ما
ما تو در حقیقت چون آتش و سپندیم
ای عشق! از تو آید مشکل گشایی ما
ای برهمن! نداری در پیش ما وقاری
برتر نشیند از کفر زهد ریایی ما
غیرت اگر نمی شد مهر لب سپندم
می سوخت عالمی را آتش نوایی ما

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شور دلها بود ترانه ما
نمک دیده ها فسانهٔ ما 
سر رفعت به عرش می ساید
علم آه عاشقانهٔ ما
خرد افتاده بود صبح ازل
بیخود از بادهٔ شبانهٔ ما
یادگار هزار رنگ گل است
خس و خاشاک آشیانهٔ ما
در محبّت دراز باد حزین
عمر غمهای جاودانهٔ ما

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مرا آزاد می سازد ز دام دل تپیدنها
جنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدنها
به خاک افتادهٔ ضعفم چو نقش پا در این وادی
زمینگیر غبار خاطرم از آرمیدنها
رقیبان را به درد خود نبیند هیچ ناکامی
چه با جان زلیخا کرد رَشکِ کف بریدنها
تب و تاب دل ما تشنه کامان را چه می دانی؟
شراب بی خماری می کشی از لب مکیدنها
بهاران بوده ای در باغ ،دی را هم تماشا کن
عجب برچیدنی دارد بساط عیش چیدنها
حزین! آخر سر حرفی به آن شیرین زبان واکن
چه لذّت برده ای از شهدِ ناکامی چشیدنها؟

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دیدم صنمی، های! صلا! کعبه نشین ها!
بیعانه ببازید به یادش دل و دینها
درعشق دل از کوثر و رضوان نگشاید
از دوست تسلّی نتوان گشت به اینها
صیدِ دلم افتاده به صحرای رمیدن
صیّاد نگاهان! بگشایید کمینها
آن کیست که در جلوه گَهَت رخش بتازد؟
کرده است تهی غمزه ی بی باک تو زین ها
در کیش محبت هدفِ ناوک نازند
ابروی کماندار تو را چله نشین ها
زیر قلم توست – حزین! – کشور معنی
این نقش ندارند خدیوان به نگینها

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گوشی نشنیده‌ است صفیر از قفس ما 
چون شمع، به لب سوخته آید نفس ما
با قافلهٔ لاله در این دشت رفیقیم
گلبانگ خموشی است فغان جرس ما
کوتاه صفیرم، قفسم را بگذارید
جایی که رسد ناله به فریادرس ما
افتاده حزین از سر آن زلف رساتر
در جلوه گری خامهٔ مُشکین نفس ما

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نهفته ام به خموشی خیال روی تو را 
مباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
ز سنگ محتسب شهر غم مخور ،ساقی 
سپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را
اگر غلط نکنم ،حرف ما و من غلط است 
شنیده ام ز لب خویش گفتگوی تو را
شده ست شیفته بلبل به باغ و حور به خُلد 
ندیده اند گلستان رنگ و بوی تو را
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد 
کشیده ایم در آغوش، آرزوی تو را
شود ز باختن رنگم آتشین لعلت
چه نازکی است عتاب بهانه جوی ترا
به طور عشق حزین آستین فشان گردد 
کلیم اگر شنود، طرزهای و هوی تو را