💥حکایت
💥حکایت
🌸روزے لقمان بـہ پسرش گفت امروز بـہ تو 3 پند مے دهم ڪـہ ڪامروا شوی.
اول اینڪـہ سعے ڪن در زندگے بهترین غذاے جهان را بخوری!
دوم اینڪـہ در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابے !
سوم اینڪـہ در بهترین ڪاخها و خانـہ هاے جهان زندگے ڪنے !!!
پسر لقمان گفت اے پدر ما یڪ خانوادہ بسیار فقیر هستیم چطور من مے توانم این ڪارها را انجام دهم؟
💕لقمان جواب داد :
اگر ڪمے دیرتر و ڪمتر غذا بخورے هر غذايے ڪـہ میخورے طعم بهترین غذاے جهان را مے دهد.
💞اگر بیشتر ڪار ڪنے و ڪمے دیرتر بخوابے در هر جا ڪـہ خوابیدہ اے احساس مے ڪنے بهترین خوابگاـہ جهان است.
💞و اگر با مردم دوستے ڪنے و در قلب آنها جاے مے گیرے و آنوقت بهترین خانـہ هاے جهان مال توست...
💥حکایت
فقیری به ثروتمندی گفت:
اگر من در خانه ی تو بمیرم،
با من چه می کنی؟
ثروتمند گفت:
تو را کفن میکنم و به گور می سپارم.
فقیر گفت:
امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان، و چون مُردم، بی کفن مرا به خاک بسپار ....!
حکایت بالا حکایت بسیاری از ماست؛
که تا زنده ایم قدر یکدیگر را نمیدانیم ولی بعد از مردن هم، میخواهیم برای یکدیگر سنگ تمام بگذاریم.
✨🌹✨
💞خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
از خدا پرسید: «خوشبختی را کجا میتوان یافت؟»
✨خدا گفت: «آن را در خواستههایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.»
💕با خود فکر کرد و فکر کرد: «اگر خانهای بزرگ داشتم بیگمان خوشبخت بودم.»
خداوند به او داد.
«اگر پول فراوان داشتم یقیناً خوشبختترین مردم بودم.»
🌹خداوند به او داد.
اگر... اگر... و اگر...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود.
💞از خدا پرسید: «حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.»
خداوند گفت: «باز هم بخواه.»
گفت: «چه بخواهم؟ هر آنچه را که هست دارم.»
خدا گفت: «بخواه که دوست بداری، بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.»
✨او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها مینشیند و نگاههای سرشار از سپاس به او لذت میبخشد.💞
💕رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا خوشبختی اینجاست؛ در نگاه و لبخند دیگران.»💕
✨داستان-کوتاه
🌹الزایمر
💞پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..💞
✨پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..💞
💞پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..✨💫
💞پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است...✨