راسخون

داستان های خواندنی

ma1393 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 1942
|
تاریخ عضویت : شهریور 1393 

 

 قدر همین شاه را باید دانست

 
 

 

 

داستای خواندنی قدر همین شاه را باید دانست پارس ناز : پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.

 

لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:…

 

من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.

 

شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.

 

روی کاغذ چنین نوشته شده بود:هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است.سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند.مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.

 

نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم،اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند..این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند،وای به روزی که به حاکمیت دست یابند.نفر دوم نیز گفت:درست است،قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم.و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.

 

ma1393 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 1942
|
تاریخ عضویت : شهریور 1393 



جوانی دلبسته ی زیبارویی شد. آن چنان غرق شور و شعف عشق که ناگاه دیگرمعشوق را نیافت. پرس وجوکرد. گفتند: «ازاین دیاررفته است.»

شوریده و دل شکسته به هر نشانی که از هرکس می یافت راه سفر برگرفت تا محبوب خویش را بیابد. خدا خدا می کرد تا او را دوباره به دیدار دلدار برساند.

القصه! شبی از دروازه ی شهری گذشت و خواست در جایی بیتوته کند. از قضا شهر در حکومت نظامی به سرمی برد و ساعت منع آمدوشُد بود. جوانک ازهمه جا بی خبر، در کوچه های شهر روان شد تا به جستجوی محبوب اقدام نماید. پاسبانی، جوانک را دید و فریاد برآورد: «آی! کجا می روی؟ ایست! ایست!»

جوانک گفت: «به توچه؟»

پاسبان گفت: «چه گفتی؟ ایست بی ادب لااُبالی!»

پاسبان دشنامی و جوانک در جوابش ناسزایی دیگر می گفت و از این کوچه به آن کوچه می دوید تا از دستش رهایی یابد. تا این که به بن بستی رسید و خود را در پایان راه و در حال دستگیر شدن به دست پاسبان دید. ناگهان دری را فشار داد. در باز شد و او به داخل خانه گریخت و پشت در را بست.

پاسبان که به دنبالش می دوید بر در کوبید و گفت: «ای پسرک دُزد! برخلاف قانون عمل می کنی؟ زودباش در را باز کن ...»

و همچنان هردو با کلماتی نه چندان زیبا همدیگر را می نواختند؛ تا این که آوایی لطیف و زنانه بلند شد که: «کیستی؟ در خانه ی من چه می کنی؟ چه می گویی؟»

جوان از فرط تعجب، زبانش بند آمد. پس ازچندی از پشت در، لحن صحبتش تغییر کرد و شروع کرد به دعا کردن به پاسبان که:

«مرد نیک سیرت! خدا خیرت بدهد! عمرت دراز باد! و...»

پاسبان با تعجب بیشتر گفت: «چرا دعا می کنی؟ تو که ازمن می گریختی و دشنامم می دادی؟»

جوان گفت: «دنبال کردن تو و مرا به این کوچه و آن کوچه دواندن، مرا به محبوبم رساند که مدتها بود در دوری اش می سوختم وهمه جا به دنبالش می گشتم.»

چه بسا در بن بست های زندگی که سختی ها ومَرارت ها با شتاب به دنبال ما دوان هستند، خیری در پس دری پنهان شده است که پیروزی و بهروزی و وصال به خواسته ها یمان را در برداشته باشد. پس، همواره با نیروی عشق، استوار و شتابان در پی دلخواسته ی خود روان باشیم.