اتفاق
به روی يکديگر بخنديم. به همسر، همسايه و فرزندان خود. مهم نيست به چه کسي اين تبسم را هديه ميدهيد. نکته مهم انرژی نهفتهای است که در لبخند زدن وجود دارد و سبب رشد و تکامل انسانها میشود...
آنها يک زن و شوهر معمولي بودند. مثل صدها نفر ديگر و در خانهای کوچک زندگي ميكردند. امامثل بسياری از زوجهای ديگر، عشق و علاقهشان به فراموشي سپرده شده بود و فقط در کنار يکديگر بودند. نه اثری از نگاههای عاشقانه و نه ردی از تلاش برای شکستن حصارهای بيگانگي در بين آنها به چشم میخورد. آنچه بود فقط تلاش برای رفع نيازهای زندگي روزانه و رسيدگي به بچهها بود. خيلي وقت بود يکديگر را فراموش کرده بودند. نقطه مشترک آنها با بسياری از زوجهای ديگر، به دنبال متهم گشتن و پيدا کردن مقصر و سرزنش او بود. اکثر صحبتهای آنها بر پايه امور بيارزش بود، تا اينکه روزي اتفاقي غير عادی برای آنها رخ داد.
مرد: هر وقت کشوی لباسهايم را باز میکنم، پر از لباسهای اتو کشيده و مرتب است. جورابهای تميز، پيراهنهايي که بوی تميزی میدهند. سالهاست که من از درک اين مساله غافل هستم. اما امروز دلم میخواهد از بابت اين لطفت تشکر کنم.
زن با تعجب به همسرش نگاه کرد و گفت: چيزی از من میخواهي؟
مرد: نه، من فقط خواستم بداني که قلب من از بابت اين همه زحمت تو مملو از سپاس و قدرداني است.
اين حرکت آنقدر تعجبآور و غير قابل پيشبيني بود که زن آن را به حساب اتفاقي ناشي از يک هيجان زودگذر گذاشت و آن را خيلي زود فراموش کرد. چند روز گذشت و شبيه اين حرکت به گونهای ديگر تکرار شد. زن نتوانست جلوی کنجکاوی خود را بگيرد و از مرد پرسيد: ”تو هميشه از نحوه انجام دادن کارهای من شکايت داشتي. دليل اين کارت چيه؟“
فقط خواستم بداني که اين تلاش و زحمت تو را تقدير و درک میکنم و اين مساله برای من بسيار مهم است.
زن با خود فکر کرد حتما چيزی شده است. چند روز گذشت. حالا ديگر هر روز يک رفتار عجيب از مرد سر میزد. يک شب پس از خوردن شام باز اتفاق ديگری رخ داد. مرد رو به همسرش کرد و گفت: ”عزيزم از بابت غذای خوشمزهای که درست کردهای متشکرم. پانزده سال است که از نعمت در کنار تو بودن بهرهمند هستم. در اين مدت بيش از چهارده هزار بار غذا برای من و بچهها درست کردی.“
هر روز که میگذشت صحبتهای جديدی بر زبان مرد جاری میشد.
چه بوی خوشي از خانه میآيد. بوی تميزی! همه جا برق میزند. حتما خيلي خسته شدی، معلوم است خيلي زحمت کشيدهای.
عزيزم از کنار تو بودن و روزهای زندگيام را در کنار تو و بچهها سپری کردن خيلي خوشحال هستم. با شما دنيا برای من رنگ و بوی ديگری دارد. اصلا با شما زندگي من معنا و مفهوم پيدا میکند.
در ابتدا تمام اين مکالمات باور نکردني و مسخره به نظر میرسيد. حرفهايي که سالها بود به زبان نيامده بود، حالا زينتبخش خانه آنها شده بود. چند روز ديگر گذشت. حالا رفتار مرد خانه با بچهها نيز عوض شده بود.
دخترم اين لباس چقدر به تو میآيد. چه نمرات خوبي در کارنامهات ديده میشود. تو باعث افتخار من و مادرت هستي.
سرانجام وضعيت به جايي رسيد که دختر به مادرش گفت: ”مادر من فکر میکنم پدر دچار نوعي بيماری روحي شده است. آيا برای او اتفاقي افتاده است؟“
شب و روز میگذشت. حالا ديگر همسر و بچههای مرد خانه به خصوصيات و نقاط مثبت مرد علاقهمند شده بودند. از شنيدن حرفهاي او لذت میبردند و علاقه خاصي به بودن در کنار او و تلاش برای داشتن لحظاتي شاد پيدا کرده بودند. اندک اندک آنها نيز از محبتهای پدر تشكر کردند. اعتماد به نفس در چشمان، افکار و اعمال تک تک اعضای خانواده به چشم میخورد و از همه مهمتر هر کس متوجه جايگاه عظيم خود در دل ديگری شده بود.
نوع روابط مرد و زن نيز عوض شده بود. ديگر به چشم سابق به هم نگاه نمیکردند. تا اينکه يک روز صبح اتفاقي رخ داد که مرد را شگفتزده کرد. خانم خانه از او به خاطر تلاشهاي پايانناپذيرش برای خوشبختي، رفاه و آسايش افراد خانواده، تشکر کرد. مثبتانديشي در بند بند وجود او نيز ريشه دوانده بود.
همسرم دوست دارم برای زحمات بيدريغت تشکر کنم. يادم نمیآيد تا به حال از تو تشکر کرده باشم.
مرد هيچگاه علت تغيير رفتار خود را آشکار نکرد. اما از روزی که کلمات سرد و خشک، جای خود را به واژههای دلانگيز داد و نگاههای پرمحبت، جايگزين نگاههای بيروح شد، ابرهای تيره از آسمان مهگرفته زندگي آنها کنار رفت و روزهای آفتابي شروع شد. زن و مرد ديگر مثل خيلي از انسانها معمولي نبودند. همه چيز عوض شده بود. نکات منفي جای خود را به مهرباني، قدرشناسي و محبت داده بود. واژههايي که شايد امروزه برای خيلي از انسانهای معمولي نامانوس است.
مترجم: بهاره حاجيلي- مجله موفقیت