سر از پا نمى شناختم ! نه تنها من ، بلكه همه ى اعضاى خانواده از رسيدنش ‍ خوشحال بوديم . هنگامى كه داشت بار و بنه ى سفر را جابه جا مى كرد، خوشحالى ام بيش تر شد، چون مى دانستم موقع تقسيم سوغاتى است . اوّل از همه هديه خواهرم را - كه كوچك تر از همه بود - داد. سپس هديه ى من و آخر از همه سوغاتى اى را كه براى مادرم آورده بود.
پس از اين كه هديه ها را داد، از خاطراتش تعريف كرد؛ از حوادثى كه در طول راه و طى يك ماه مسافرت برايش اتفاق افتاده بود.
صبر كردم تا صحبت هايش به پايان دسيد. آن گاه گِله و شكايت را آغاز كردم .
- پدر! يك ماه كار و زندگى را رها كرديد و به زيارت رفتيد؛ خب مرا هم با خود مى برديد! نگاهى به من كرد و گفت :
- پسر جان ! در نبود من ، خانه يك مرد مى خواهد يا نه ؟ اگر تو را مى بردم ، چه كسى از خواهر و مادرت مواظبت مى كرد؟
از حرف او - كه مرا مرد خانه مى انگاشت - به خود باليدم و در دلم احساس ((بزرگى )) كردم . گلويم را صاف كردم و گفتم :
- درست مى گوييد. در اين مدت ، مثل يك مرد مراقب همه چيز بودم ، اما اين يك ماه كه نبوديد به ما سخت گذشت ! از همه مهم تر، دلمان برايتان تنگ شده بود.
- اين مسافرت لازم بود. حتما بايد مى رفتم .
- چرا؟
- برو به آن اسب بيچاره كمى آب بده ، بعد بيا تا بگويم . زبان بسته ، تشنه است . بدو! به سرعت به طرف حياط رفتم . از چاه آب كشيدم و جلوى اسب گذاشتم . وقتى برگشتم ، پدر بر متكّايى لم داده بود. ظاهرش نشان مى داد كه خيلى خسته است . گفتم :
- سيرابش كردم . حالا بگوييد.
- مى دانى پسرم ! اين حكايتى كه مى خواهم برايت بگويم ، مربوط به سال ها قبل است . آن موقع بيست ساله بودم و هنوز با مادرت ازدواج نكرده بودم . تصميم گرفتم براى ديدن امام هشتم ، به خراسان سفر كنم . به محض ‍ ديدنش احساس كردم سال ها است كه او را مى شناسم . چهره اى نورانى و با صفا داشت . همان لحظه ى اوّل محبتش در دلم نشست .
امام رضا عليه السلام كه ديد محو تماشاى او شده ام ، پرسيد:((جوان ! كارى داشتى ؟)) گفتم : نه از راه دورى آمده ام تا فقط شما را ببينم . همين !
لبخندى بر گوشه ى لبش شكفت . خوش آمد گفت و دعوت كرد در جمع زيارت كنندگان بنشينم . همه ى چهره ها صميمى و دوست داشتنى بود. گويى از مدت ها قبل با هم آشنا هستيم .
حضرت رو به من و بقيه فرمود:
- هر دوستى كه از راه دور به زيارت من بيايد، فرداى قيامت در سه مرحله ى حساس به يارى اش مى شتابم و او را از حال و روز بد نجات مى دهم :
هنگامى كه نامه ى اعمالش را به دستش مى دهند؛ در لحظه عبور از صراط؛ و هنگامى كه اعمالش را بررسى مى كنند.
پدرم به يك نقطه از در خيره شده بود و قطره ى اشكى از چشمش چكيد. نمى دانستم به چه مى انديشيد، اما به او كه از چنان سفر پر بركتى بازگشته بود، غبطه مى خوردم .(12)