راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کرد در کشتی یکی گبری نشست

موج برخاست و شد آن کشتی ز دست

سخت میترسید گبر هیچ کس

گفت ای آتش مرا فریاد رس

گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای

آتش اینجا کی شناسد سر ز پای

موج چون هم مردکش هم سرکش است

در چنین موجی چه جای آتش است

گر کند اینجایگه آتش قرار

تا زند یک دم برآید زو دمار

گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست

گفت تسلیم است تا تقدیر چیست

چون برآید بحر تقدیرش بجوش

شیر گردد همچو مور آنجا خموش

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خواجه‌ای در شهر ما دیوانه شد

وز خرد یکبارگی بیگانه شد

نه لباسی بودش و نه طعمهٔ

کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ

بود پنجه سال تادیوانه بود

در زفان کودکان افسانه بود

سیم رفته روی چون زر مانده

در بدر در خاک هر درمانده

دیده پرخون دل پر آتش آمده

لب فرو بسته بلاکش آمده

دید یک روزی جوانی تازه را

خویشتن آراسته آوازه را

پای در مسجد نهاد آن سرفراز

کان جوان را بود هنگام نماز

پیر دیوانه بدو گفت ای پسر

در رو ودر رو هلا زین زودتر

زانکه من دررفتهام بسیار هم

کردهام چون تو بسی این کار هم

هم نمازی بودم وهم حق پرست

تاثریدی این چنینم درشکست

گر چو من شوریده دین میبایدت

ور ثریدی این چنین میبایدت

پای در نه زود تا دستت دهند

نه بهر وقتی که پیوستت دهند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود مجنونی بغایت گرسنه

سوی صحرا رفت سر پا برهنه

نانش میبایست چون نانش نبود

دردش افزون گشت درمانش نبود

گفت یا رب آشکارا و نهان

گرسنه تر هست از من در جهان

هاتفی گفتش که میآیم ترا

گرسنه تر از تو بنمایم ترا

همچنان در دشت میشد یک تنه

پیشش آمد پیر گرگی گرسنه

گرگ کو را دید غریدن گرفت

جامهٔ دیوانه دریدن گرفت

لرزه بر اندام مجنون اوفتاد

در میان خاک در خون اوفتاد

گفت یارب لطف کن زارم مکش

جان عزیزست این چنین خوارم مکش

گرسنه تر دیدم از خود این بسم

وین زمان من سیر تر از هر کسم

سیر شد امشب شکم بی نان مرا

نیست نان در خورد ترازجان مرا

بعد ازین جز جان نخواهم از تو من

تا توانم نان نخواهم از تو من

گرگ را تو بر سرم بگماشتی

گر بفرمائی کند گرگ آشتی

در چنین صحرا گرفتار بلا

این چنین گرگیم باید آشنا

این دمم با گرگ کردی در جوال

هین رهائی ده مرا زین بد فعال

این سخنها چون بگفت آن سرنگون

گرگ از پیشش بصحرا شد برون

گر تو خواهی تا بسر گرداندت

چون فلک زیر و زبر گرداندت

سرنگون نه پای در دریای او

در شکن با شیوهٔ و سودای او

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک همچون موکل بر سری

پیش میکائیل شد چون مضطری

گفت ای فرمانده هر مخزنی

بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی

ای مفاتیح جهان در دست تو

حامل عرشی و کرسی پست تو

ابر و باران قطرهٔ عمان تست

رزق و روزی ریزه از خوان تست

هر شبی ازتودل افروزی رسد

باز هر روزی ز نو روزی رسد

گر ترا نبود بروزی هیچ برگ

کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ

ور عنان باد پیچی یک دمی

کی نسیم خوش جهد در عالمی

تا ابد سرسبزی خلقان ز تست

رعد و برق و برف و هم باران ز تست

طفل بستان را چو از پستان میغ

تازه گردانی ز شیری بیدریغ

بر رخ بستانش از بهر فرح

برکشی آن طفل را قوس قزح

تا چو با این قوس بتواند نشست

قاب قوسینش مگر آید بدست

طفل عشقم تربیت کن هم مرا

تا برون آری ازین ماتم مرا

چون شنود القصه میکائیل راز

گفت ای بیچاره بر راهی دراز

من که میکائیلم اینجا برچه ام

شوق حق را عشق دین را خود که ام

گه بباران بازمانده گه ببرق

روز و شب مشغول کار غرب و شرق

رعد بانگیست از دل پر درد من

باد یک شمه ز باد سرد من

برف و باران اشک بسیار منست

برق از جان شرر بار منست

گه ز آهم میغ پرده میشود

گه زنومیدی فسرده میشود

سوز و جوش و اشک بسیارم نگر

سر برار آخر سر و کارم نگر

من چو خود سرگشتهٔ کار خودم

روز و شب در درد و تیمار خودم

تو برو کاین در ز من نگشایدت

جز درون خویشتن نگشایدت

سالک آمد پیش پیرو راز گفت

حال خود با پیر یک یک بازگفت

پیر گفتش آنکه میکائیل اوست

لطف را و رزق را دادن نکوست

هر دو عالم را مدد زو میرسد

رزق دادن تا ابد زو میرسد

رزق را از پادشاه دادگر

جان میکائیل میبینم ممر

هر که رزاقی ندید از پیشگاه

هست او در شرک نیست او مرد راه

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کرد حاتم را سؤال آن مرد خام

کز کجا آری تو هر روزی طعام

گفت حاتم تا که جان دارم بجای

هست قوت من ز انبان خدای

مرد گفتش تو بسالوس و برنگ

میکنی مال مسلمانان بچنگ

روز و شب مال مسلمانان بری

چون بخوردی عاقبت را ننگری

حاتمش گفتا که ای مرد عزیز

خوردهام زان تو هرگز هیچ چیز

گفت نه گفتا مسلمان پس نهٔ

تن بزن چون این سخن را کس نهٔ

سایلش گفتا که حجت می میار

گفت حجت خواهد از ما کردگار

گفت میخواهی که چون کارت خطاست

کاین خطاها را سخن بنهی تو راست

گفت از هفت آسمان آمد سخن

از خدا هم با میان آمد سخن

مادرت چون شوهری کرد اختیار

شدحلال از یک سخن آغاز کار

سایلش گفتا تو کرده خوش نشست

زاسمان ناید ترا روزی بدست

گفت روزی همه خلق جهان

همچو روزی من آید زاسمان

کانکه او دارندهٔ جان و جهانست

گفت روزی همه در آسمانست

گفت دایم پای در دامن ترا

روزئی میناید از روزن ترا

گفت بودم درشکم نه ماه من

بردم از روزن بروزی راه من

سائلش گفتا بخسب اکنون ستان

تا درآید روزی تو در دهان

گفت من قرب دو سال ای کوربین

بودهام در گاهواره همچنین

من ستان خفته در آن مهد بزر

در دهانم شیر میریخت از زبر

سایلش گفتا که باید کشت زود

هیچکس ناکشته هرگز چون درود

حاتمش گفتا که ای سرگشته من

موی سر میبدروم ناکشته من

گفت ناپخته بخور تا بنگرم

گفت ناپخته چو مرغان هم خورم

گفت زیر آب شو روزی طلب

گفت چون ماهی شوم نبود عجب

مرد عاجز گشت ازو حیران بماند

زان سخن انگشت در دندان بماند

عاقبت بر دست حاتم بازگشت

توبه کرد و همدم و همراز گشت

لطف و رزق حق درین منزل طلب

حل این مشکل درون دل طلب

چون همه زانجایگه بینی مدام

کار تو زانجایگه گردد تمام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک اسراف کرده در طلب

پیش اسرافیل آمد جان بلب

گفت ای در پرده همدم آمده

هم مکرم هم معظم آمده

ای بسر استاده قایم عرش را

عرش کرده خاک پایت فرش را

گه بمیرانی و گه زنده کنی

گاه برداری گه افکنده کنی

پرتو هفت آسمان از نور تست

زندگی جسم و جان از صور تست

صور اینست ازتو تنها نفخ نور

کز نفخت فیه من روحیست صور

چون دم رحمانست با صورت بهم

میتوانی زد خوشی را صور دم

چون در اول صبح صوری دردمی

دیگر از عالم نیاید عالمی

صعقهٔ در جان عالم افکنی

کل موجودات را بر هم زنی

کوه برگیری بدریا درکشی

گاو و ماهی را ببالا برکشی

مهر و مه را روی گردانی سیاه

اختران را افکنی در خاک راه

هر دو عالم را بدامن در نهی

در عدم افشانی و سر بر نهی

باز از صور دوم در هر دو کون

جامه پوشی یک بیک را لون لون

آنچه ازین صورت رود در کار وبار

میکند شرحش قیامت آشکار

ای بیک دم زنده کرده عالمی

پس مرا هم زنده گردان ازدمی

یا مرا از یکدم خود زنده کن

یا بمیران و بخاک افکنده کن

زین سخن تفتی بر اسرافیل زد

گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد

گفت ای از خویشتن سیر آمده

همچو گربه در صف شیر آمده

این طلب کز پرده جان تو خاست

ای مخالف کی شود بر پرده راست

من که عالم خردلیم آید مقیم

هر نفس را خر دلی آیم ز بیم

تو که از عالم نباشی خردلی

چون رسی آخر تو در بی اولی

من که در پای دو کون افتادهام

صور بر لب منتظر استادهام

تا جهانی خلق را بی جان کنم

بیت معمور از نفس ویران کنم

این جهان و آن جهان با دم زنم

چون دو شیشه هر دو را برهم زنم

چون شوم فارغ ز چندان رستخیز

لرزه بر من افتد و من در گریز

تا چو چندین کار بر عالم گذشت

بر من عاجز چه خواهد هم گذشت

تو برو تا نوحهٔ فردا کنم

بهر جانها ماتم تنها کنم

سالک آمد پیش پیر پیشوا

باز گفتش آنچه بودش ماجرا

پیر گفتش هست اسرافیل پاک

پرتو ایجاد و اعلام هلاک

در عظیمی یک ملک همتاش نیست

از شگرفی پا و سر پیداش نیست

وی عجب هر روز از خوف اله

کمتر از مرغی شود در پیشگاه

ذرهٔ گر بیم او میبایدت

تا ابد تسلیم او میبایدت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کاملی گفتست در راه خدای

هست بی حد رنجهای دلربای

وی عجب از هیبت این کار تو

میگریزی در پس دیوار تو

گر شراب لطف او خواهی بجام

قطع کن وادی قهر او تمام

زانکه تا این نبودت آن نبودت

بی بلا ودرد درمان نبودت

گر بلطفت یک نظر در میرسد

هر دمت جانی دگر در میرسد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در رهی میرفت محمود از پگاه

در میان راه خلقی دید شاه

آن یکی را زار میآویختند

سرنگون از دار میآویختند

چون نظر افتاد بر وی شاه را

خواست او مر عزم کردن راه را

مرد حالی بانگ زد از زیر دار

گفت میبینند خلقم ده هزار

هم تو میبینی مرا ای دادگر

نیست فرقی زین نظر تا آن نظر

چون نظر از پادشاه آید پدید

نیست ممکن گر گناه آید پدید

آن سخن محمود را دلشاد کرد

لاجرم دادش دیت و آزاد کرد

چون کشنده گشت فارغ از گناه

دست محکم کرد در فتراک شاه

شاه گفتش چون برستی از خطر

پای در ره نه چه میخواهی دگر

گفت من زینجا کجادانم شدن

یک زمان دور از تو نتوانم شدن

گفت ای احمق ترا با من چکار

گفت من خود با تودارم کار وبار

زانکه من آزاد کرد خسروم

از کرم تو دادهٔ جانی نوم

از خودم گر دور گردانی بزور

زنده انگارم که در کردی بگور

ورنه گرمی دی بگو بخشیدهٔ خون

تادر آویزند از دارم نگون

هرکه شد آزاد کرد خاص تو

بد نبیند نیز از اخلاص تو

من کنون آزاد کرد این درم

تا که جان دارم از این درنگذرم

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

داشت آن سلطان که محمودست نام

سرکش و بی باک و خونی یک غلام

عاقبت راهی زد آن بیروی و راه

حالیش گردن زدن فرمود شاه

لیک اول گفت شاه حق شناس

تا از آن مجلس رود بیرون ایاس

گفت از ما لطف دیدست او مدام

کی تواند دید قهرم این غلام

هرکه او در لطف ما پرورده شد

از خیال قهر ما آزرده شد

ای عجب چون این سخن بشنید ایاس

گفت فرخ آنکه شاه حق شناس

گردنش یکبار زد یکبار رست

تا قیامت از غم و تیمار رست

کار من بنگر که روزی چندبار

میشوم از تیغ هیبت کشته زار

با ادب در پیش سلطان تن زدن

سخت تر باشد ز صد گردن زدن

روز و شب در قهر میسوزد مدام

وانگهم پروردهٔ لطفست نام

لطف او در حق هرک افزون بود

بی شک آنکس غرقه تر در خون بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن یکی دیوانه برگوری بخفت

از سر آن گور یک دم مینرفت

سائلی گفتش که تو آشفتهٔ

جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهٔ

خیز سوی شهر آی ای بیقرار

تا جهانی خلق بینی بیشمار

گفت این مرده رهم ندهد براه

هیچ میگوید مرو زین جایگاه

زانکه از رفتن رهت گردد دراز

عاقبت اینجات باید گشت باز

شهریان را چون بگورستانست راه

من چه خواهم کرد شهری پرگناه

میروم گریان چو میغ از آمدن

آه از رفتن دریغ از آمدن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

آن یکی دیوانه را از اهل راز

گشت وقت نزع جان کندن دراز

از سر بی قوتی و اضطرار

همچو ابری خون فشان بگریست زار

گفت چون جان ای خدا آوردهٔ

چون همی بردی چرا آوردهٔ

گر نبودی جان من بر سودمی

زین همه جان کندن ایمن بودمی

نه مرا از زیستن مردن بدی

نه ترا آوردن و بردن بدی

کاشکی رنج شد آمد نیستی

گر شد آمد نیستی بد نیستی

چون ترا مرگست و آتش پیش در

ظلم تا چندی کنی زین بیشتر

مرگ گوئی نیست جانت را تمام

کاتشیش از ظلم در باید مدام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود اندر عهد موسی کلیم

برخ اسود بیدلی با دل دو نیم

آنچنان سر سبزئی در برخ بود

کز سوادش چهرهٔ دین سرخ بود

شد تبه بر آل اسرائیل کار

زانکه آمد خشک سالی آشکار

سایه میافکند قحطی سهمناک

خواستند افتاد خلقی در هلاک

خلقی آمد پیش موسی سر بسر

تا باستسقا برون آید مگر

رفت موسی سوی صحرا بی قرار

خواست باران ازخدای کامکار

هم باستسقا نماز آغاز کرد

هم ید بیضا دعا را باز کرد

گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان

هیچ اثر پیدا نیامد در جهان

رفت موسی بعد ازان یکبار نیز

برنیامد کار دیگر بار نیز

خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک

رفت موسی گفت ای دانای پاک

چیست دارو تا شود درمان پدید

چیست فرمانتا شود باران پدید

حق تعالی گفت با موسی براز

گر ببارانست قومت را نیاز

بندهٔ دارم که او گوید دعا

از دعای او شود حاجت روا

موسی آمد باز جست آن بنده را

برخ دید آن بندهٔ فرخنده را

برخ را گفت ای لطیف نامدار

چون جهان را قحطی آمد آشکار

سوی صحرا رنجه شو فرداپگاه

وز خدا از بهر باران ابر خواه

زانکه گر زین سان بماند خشک سال

عمر بر خلق جهان آید زوال

روز دیگر برخ آمد سوی دشت

پسجهانی خلق بروی گرد گشت

گفت یا رب خلق را در خون مکش

هر زماندر رنج دیگر گون مکش

خلق را از خاک چون برداشتی

گرسنه آخر چرا بگذاشتی

یا نبایست آفریدن خلق را

یا نه بیشک لقمه باید حلق را

لطف کم شد یا کرم گوئی نماند

وان همه انعام و نیکوئی نماند

آن همه دریای بخشش کان تراست

می نبخشی می نریزی آن کجاست

گر تو زان میآوری این قحط سال

تا دهی خلقان خود را گوشمال

بعد ازین ترسی که نتوانی همی

بل توانی کرد بآسانی همی

لطف کن این خلق حیران را بدار

جان چو دادی نان ده و جان را بدار

تا بگفت این فصل را برخ سیاه

مرد بالا گشت از باران گیاه

جملهٔ عالم ز باران تازه شد

دل خوشی خلق بی اندازه شد

روز دیگر موسی عمران مگر

دید ناگه برخ را بر رهگذر

گفت ای موسی بدیدی آن زمان

با خدای تو چه گفتم آن چنان

گرمی من دیدی و گفتار من

مردی من دیدی و هنجار من

زین سخن موسی چنان در تاب شد

کاتش خشم آمدش وز آب شد

جوش میزد خشم او چون بحر ژرف

خواست تا او را برنجاند شگرف

تا چنین شوریدهٔ نه سر نه بن

این چنین گستاخ چون گوید سخن

جبرئیل آمد که ای موسی متاب

پس مرنجان برخ را از هیچ باب

زانکه حق میگوید این برخ سیاه

هست ما را بندهٔ از دیرگاه

لطف ما را او بهر روزی سه بار

می بخنداند چو گلبرگ بهار

لطف ما را خنده از گفتار اوست

کار تو نیست این و لیکن کار اوست

هر کسی خاصیتی یافت از اله

بود این خاصیت برخ سیاه

تو چه دانی سر عشق ای بی خبر

چون نمیآئی ز خواب و خور بسر

می نیاسائی ز خورد و خفت تو

خود نداری کار جز برگفت تو

شام خورد و بامدادان خفتنت

هست پیشین تادگر بد گفتنت

چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب

در پسر کشتن فتاد او زین سبب

روز و شب میخسبی و خوش میخوری

این خری باشد نه مردم پروری

طبع خر داری نگویم مردمت

جو خور ای خر ای دریغا گندمت

مردم آخر خر چگونه اوفتاد

قصهٔ پس پاشگونه اوفتاد

تا ببازار جهانت خواندهاند

پاشگونه برخرت بنشاندهاند

تا کی از کوری و تا چند از کری

ای خر آخر پاشگونه بر خری

ماندهٔ دایم اسیر ننگ و نام

وانگهی گوئی که شد دوری تمام

سال و مه خون میخوری در حرص و آز

مینهی این را لقب عمری دراز

روز و شب جان میکنی بی زاد و برگ

زیستن میخوانی این را تو نه مرگ

ای خضابت را جوانی کرده نام

مرگ دل را زندگانی کرده نام

وی ورم را نام کرده فربهی

راست چون‌آزادی سر و سهی

زرد را کرده ز گلگونه عزیز

سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز

مشک را از باد رستی میدهی

حیز را تعلیم کستی میدهی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک سرکش سر گردن کشان

پیش عزرائیل آمد جان فشان

گفت ای جان تشنهٔ دیدار تو

نفس گو سر میزن اندر کار تو

طاقت هجران نداری اینت خوش

جان بجانان میسپاری اینت خوش

فالق الاصباح فی الاشباح تو

باسط الید قابض الارواح تو

اول نام تو از نام عزیز

یافته عزت چه خواهد بود نیز

چون جمالت ذرهٔدید آفتاب

گشت سرگردان نمیآورد تاب

خلق عالم چون ببینند آن جمال

جان برافشانند جمله کرده حال

هرکه رویت دید جان افشاند و رفت

دامن از هر دو جهان افتشاند و رفت

خلق گوید مرد زو گم شد نشان

زنده است او بر تو کرده جان فشان

میسزد گر جان بر افشانیش تو

تا بجانان زنده گردانیش تو

زندگی کردن بجان زیبنده نیست

جز بجانان زنده بودن زنده نیست

چون بدست تست جان را زندگی

ماندهام دل مرده در افکندگی

جان بگیر و زنده دل گردان مرا

زانکه بی جانان نباید جان مرا

تا که عزرائیل این پاسخ شنید

راست گفتی روی عزرائیل دید

گفت اگر از درد من آگاهئی

این چنین چیزی ز من کی خواهئی

صد هزاران قرن شد تا روز و شب

جان یک یک میستانم در تعب

من بهر جانی که بستانم ز تن

می بریزم خون جان خویشتن

دم بدم از بسکه جان برداشتم

دل بکلی از جهان برداشتم

با که کردند آنچه با من کردهاند

صد جهان خونم بگردن کردهاند

گر بگویم خوف خود از صد یکی

ذره ذره گردی اینجا بیشکی

چون نمیآیم ز خوف خود بسر

کی توان کردن طلب چیزی دگر

تو برو کز خوف کار آگه نهٔ

در عزا بنشین که مرد ره نهٔ

سالک آمد پیش پیر کاردان

داد شرح حال با بسیار دان

پیر گفتش هست عزرائیل پاک

راه قهر و معدن مرگ و هلاک

مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت

نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت

گر تو زین قومی و گر زان دیگری

همچو ایشان بگذری تا بنگری

هرکه مرد و گشت زیر خاک پست

هر کسش گوید بیاسود و برست

مرگ را زرین نهنبن مینهند

مردنت آسایش تن مینهند

الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد

کاولین آسایشش مرگ اوفتاد

چون ترازرین نهنبن هست مرگ

دیگ را سر برگرفتن نیست برگ

خیز تا گامی بگردون بر نهیم

پس سر این دیگ پرخون برنهیم

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در زمستان یک شبی بهلول مست

پای در گل میشد و کفشی بدست

سائلی گفتش که سر داری براه

تو کجا خواهی شدن زین جایگاه

گفت دارم سوی گورستان شتاب

زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب

میروم چون گور او پر آتش است

گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است

آن یکی را این چنین مرگی بود

وان دگر را مرگ او برگی بود

ظلم آتش در درونت افکند

در میان خاک و خونت افکند

گر چه راه ظلم از پیشان رود

هرکه آن ره رفت سرگردان رود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دفن میکردند مردی را بخاک

شد حسن در بصره پیش آن مغاک

سوی آن گور و لحد میبنگریست

بر سر آن گور برخود میگریست

پس چنین گفت او که کاری مشکلست

کاین جهان را گور آخر منزلست

وان جهان را اولین منزل همینست

اولین وآخرین زیر زمینست

دل چه بندی در جهان جمله رنگ

کاخرش اینست یعنی گور تنگ

چون نترسی زان جهان صعبناک

کاولش اینست یعنی زیر خاک

چند ازین چون آخر این خواهد بدن

وای ازان کاول چنین خواهد بدن

هیچ مردم از پس این پرده نیست

تا کسی او را بزاری مرده نیست

گر دمی خواهی زدن در پردهٔ

با کسی زن کو ندارد مردهٔ

هر چراغی را که باشد باد پیش

چون تواند برد راه آزاد پیش

چون تو پرسودا دماغی میبری

صرصری در ره چراغی میبری

مینترسی کاین چراغ زود میر

زود میری گر توانی زود گیر

گر بمیرد این چراغت ناگهی

ره بسر نابرده افتی در چهی

ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ

کز چنان بادت فرو میرد چراغ

چون چراغ توبمرد ای بی خبر

نه نشان ماند ازو و نه اثر

گر چراغ مرده را جوئی بسی

در همه عالم نشان ندهد کسی

هر چراغی را که بادی در ربود

گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود

از چراغ مرده کس آگاه نیست

چون بمرد او خواه هست و خواه نیست

چون چراغ از جای بی جائی رسید

چون بدانجا باز شد، شد ناپدید

راه بینا زین جهان تا آن جهان

بیش یکدم نیست جان را بر میان

از درونت چون برآید آندمی

این جهانت آن جهان گردد همی

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست

جز دمی اندر میان دیوار نیست

چون برآید آن دمت از جان پاک

سر نگونسارت در اندازد بخاک

مرگ را بر خلق عزم جان مست

جمله رادر خاک خفتن لازمست