راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود جامی لعل در دست ایاس

قیمت او برتر از حد و قیاس

شاه گفتش بر زمین زن پیش خویش

بر زمین زد تا که شد صد پاره بیش

شور در خیل و سپاه افتاد ازو

کان همه کس را گناه افتاد ازو

هرکسش میگفت ای شوریده رای

قیمت این کس نداند جز خدای

تو چنین بشکستی آخر شرم دار

عزتش بردی و افکندیش خوار

شاه از آن حرکت تبسم مینمود

خویش را فارغ بمردم مینمود

آن یکی گفت این جهان افروز جام

از چه بشکستی چنین خوار ای غلام

گفت فرمان بردن این شه مرا

برتر از ماهی بود تا مه مرا

تو بسوی جام میکردی نگاه

لیک من از جان بسوی قول شاه

بنده آن بهتر که بر فرمان رود

جام چبود چون سخن درجان رود

بندهٔ او باش تا باشی کسی

ور سگ او باشی این باشد بسی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گفت چون یعقوب بر عزم سفر

رفت از کنعان برون پیش پسر

مصریان بی پا و سر برخاستند

پای تا سر مصر را آراستند

چون زلیخا را خبر آمد ازان

نه بپای اما بسر آمد دوان

ژندهٔ بر سر فکند آن بی قرار

بر میان خاک ره بنشست خوار

یوسف صدیق را بر رهگذر

اوفتاده آخر بران بی دل نظر

تازیانه بود بر اسبش بدست

برد حالی سوی آن مجنون مست

برکشید ازدل دمی آن سوخته

تازیانش گشت از آن افروخته

ای عجب چون گشت از آن آتش بلند

تازیانه یوسف از دست او فکند

تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین

نیست در خورد جوانمردیت این

آتشی کز جان من آمد براه

تو بدست اندر نمی داری نگاه

سالها زین آتشم پر بود جان

گو ترا در دست باش این یک زمان

آنچه از عشق تو از جانم دمید

یک نفس در دست نتوانی کشید

تو سر مردان دینی من زنی

این وفاداری بود با چون منی

شرح دادن حال عاشق جاودان

از عبارت بر ترست و از بیان

گر زفان گردد دو گیتی سالها

هم نیارد داد شرح حالها

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود اندر خدمت سلطان کسی

کرده بود او خدمت سلطان بسی

خواندش یک روز شاه حق شناس

گفت کردی خدمت ما بی قیاس

چون تو حاجتمندی و من پادشاه

هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه

گفت چون حاضر بوددربار عام

هم وزیر و هم امیر و هم امام

هم بگرد شاه گرد آید سپاه

هم جهانی خلق پیش آید زراه

بر سر آن جمله خلق بیشمار

پیش خویشم خوان و سر در گوشم آر

یک سخن با من بگو چه کژ چه راست

گر همه دشنام باشد آن رواست

تا درین حضرت بدانندم همه

راز دار شاه خوانندم همه

هرچه زان حضرت رسد چه بد چه نیک

بد نباشد این بنتوان گفت لیک

گرچه زیر پای گردی پست او

یادگاری بایدت از دست او

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گفت محمود آن خدیو کامگار

میخرید از بهر خود برده هزار

پس ایاز پاک دل را آن زمان

در مکاس جمله بستد رایگان

آن غلامان میشدند از دور پیش

عرضه میکردند خصلتهای خویش

گفت آن یک من کمانکش آمدم

گفت این در تیر آرش آمدم

گفت آن یک نیزهٔ گردان مراست

گفت این یک خنجر بران مراست

گفت این یک من بدرم صد مصاف

گفت آن یک بشکنم من کوه قاف

گفت مردی از سر طعنه مگر

کای ایاز اینجا چه داری تو هنر

گفت ای سائل هنر دارم یکی

کزدوعالم بهتر ارزد بیشکی

بود جاسوسی مگر بشنود راز

رفت و گفت آن راز با محمود باز

شه بخواند او را و گفتش ای غلام

چه هنر داری بگو با من تمام

گفت اگر تاج خودم بر سر نهی

جایگه سازی مرا تخت شهی

هفت کشور زیر فرمانم کنی

بر همه آفاق سلطانم کنی

من نیفتم در غلط تا زندهام

زانکه من دانم که دایم بندهام

در زمین و آسمان خاص و عام

نیست از فرمان بری برتر مقام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عاشقی میرفت سوی حج مگر

شد بر معشوق بر عزم سفر

گفت اینک در سفر افتادهام

هرچه فرمائی بجان استادهام

در زمان معشوق آن مرد نژند

نیم خشتی سخت در عاشق فکند

همچو دُرّیش از زمین برداشت مرد

بوسه بر داد و درو سوراخ کرد

پس بگردن درفکند آن را بناز

مینکرد از خویشتن یک لحظه باز

هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز

گفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز

در همه عالم بدین گیرم قرار

کاینم از معشوق آمد یادگار

هرکرا بوئی رسد از سوی او

هر دو عالم چیست خاک کوی او

گر ازو راهی بود سوی تو باز

تو ازین دولت توانی کرد ناز

گرترا آن راه گردد آشکار

هرچه توگوئی بود از عین کار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یک شبی محمود شاه حق شناس

اشک میافشاند بر روی ایاس

جامه چون از اشک خود درخون کشید

موزهٔ او عاقبت بیرون کشید

طشت آورد و گلاب آن نیک نام

شست اندر طشت زر پای غلام

گرچه بسیاری گلابش پیش بود

صد ره اشکش از گلابش بیش بود

چون بدامن خشک کردی پای او

تر شدی از چشم خون پالای او

روی آخر بر کف پایش نهاد

پس ز دست عشق در پایش فتاد

تا بروز از پای او سر بر نداشت

پای او از دیدهٔ تر برنداشت

میگریست از آتش سودای او

بوسه میزد هر نفس بر پای او

شمع باشه نیز خوش خوش میگریست

همچو شه جانی پر آتش میگریست

شاهد و شب بود و شاه و شمع بود

هرچه باید جمله آن شب جمع بود

وی عجب شه در چنان عیشی تمام

روی میمالید در پای غلام

عشق چون جائی چنین زوری کند

شیر را دندان کنان موری کند

گر نبودی این چنین شب هرگزت

من نخوانم جز گدائی عاجزت

قدر این شب عاشقان دانند و بس

ذوق سیمرغی کجا داند مگس

عاقبت چون گشت هشیار آن غلام

گشته بد بیهش شاه نیک نام

چون نگه کرد آن غلام از سوی او

دید پای خویشتن بر روی او

پای از روی شهنشه برنداشت

زانکه او در خویش موئی سر نداشت

همچنان میبود تا شاه بلند

گشت از بیهوشی خود هوشمند

چون بهوش آمد شه عالی مقام

گفت چه بی حرمتیست این ای غلام

گفت این بی حرمتی در کل حال

هست شاه هفت کشور راکمال

زانکه شاهی بندگی میبایدت

سرکشی افکندگی میبایدت

داشتی از پادشاهی زندگی

آمدی اندر لباس بندگی

از خداوندی دلت بگرفته بود

لاجرم بر بندگی آشتفه بود

چون همه بودی همه میخواستی

شاه بودی بندگی را خاستی

بنده را کردی بمی بیخود تمام

تا شبی در بندگی کردی قیام

خیز کز تو بندگی زیبنده نیست

من بسم بنده که سلطان بنده نیست

بندگی چون نیست بر بالای تو

خیز با سر شو که نیست این جای تو

سرنشینی بس بود شه را مدام

پای بوسیدن رها کن با غلام

این بگفت و گفت شاها هر نفس

بر دل خود میدهی تو بوس و بس

چون دلت این خواست تو دانی و دل

من کیم تا در میان گردم خجل

بند بندم جمله در فرمان تست

بوسه بر هر جا که دادی زان تست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

موسی عمران همی شد سوی طور

زاهدی را دید در ره غرق نور

گفت ای موسی بگو با کردگار

کانچه گفتی کرده شد رحمت بیار

بعد از آن چون شد از آنجا دورتر

عاشقی را دید ازو مخمور تر

گفت با حق گوی کاین بی مغز و پوست

دوستدار تست توداریش دوست

عاقبت موسی چو شد آنجایگاه

دید دیوانه دلی را پیش راه

برهنه پای و سر و گستاخ وار

گفت این ساعت بگو با کردگار

چند سودائیم داری بیش ازین

من ندارم برگ خواری بیش ازین

جان من از غصه بر لب آمدست

روز شادی مرا شب آمدست

من بترک تو بگفتم ای عزیز

تو بترک من توانی گفت نیز

چون سخن دیوانه را نیکو نبود

هیچ موسی را جواب او نبود

چون بطور آمد کلیم کار ساز

گفت وبشنید و چو میگردید باز

قصهٔ آن عابد و عاشق بگفت

حق جواب هر دو تن لایق بگفت

گفت آن عابد برای رحمتست

مرد عاشق را محبت قسمتست

هر دو را مقصود اینجا حاصل است

هرچه میخواهند از ما حاصل است

کرد موسی سجده و گردید باز

حق تعالی گفت دیگر چیست راز

قصهٔ دیوانه پنهان کردهٔ

تو درین پیغام تاوان کردهٔ

گفت یا رب آن سخن بنهفته به

گرچه میدانی تو آن ناگفته به

چون گشایم من دران پیغام لب

زانکه هست اینجایگه ترک ادب

حق بدو گفتا جوابش بازده

سوی او از سوی ما آواز ده

گو خدا میگویدت ای بی قرار

گر بگوئی تو بترک کردگار

من بترک تو نخواهم گفت هیچ

خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ

قصهٔ دیوانگان آزادگیست

جمله گستاخی و کار افتادگیست

آنچه فارغ میبگوید بیدلی

کی تواند گفت هرگز عاقلی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عشق لقمان سرخسی زور کرد

سوی صحرا بردش و در شور کرد

شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار

کرد چوبی نیز در دست استوار

گفت خواهم شد بجنگ امروز من

بو که یکباری شوم پیروز من

با دلی پر شور میشد همچنان

عاقبت ترکیش بگرفت آن زمان

ترک زود آن چوب از دستش بکند

پس بزخم چوب در بستش فکند

جامه و رویش همه درخون گرفت

بعد ازان رفت و ره هامون گرفت

عاقبت برخاست لقمان شرمسار

جامه و رویش ز خون چون لاله زار

سوی شهر آمد بخون غرقه شده

خلق گرداگرد او حلقه شده

سایلی گفتش که جنگت چون برفت

گفت بد یا نیک باری خون برفت

گفت تو به آمدی یا او بحرب

گفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب

چون من اندر جنگ بودم مرد مرد

زین چنین گلگونه رویم سرخ کرد

غرقهٔ خونم همی بنگر مپرس

جامه و رویم ببین دیگر مپرس

مینیارست او بخود این کار کرد

آمد و ترکیم با خود یار کرد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک جان بر لب دل پر نیاز

گفت با داود داء ود باز

کای به داودی جهان معرفت

از ودودت ود میبینم صفت

جمع شد سر محبت صد جهان

نام آن داود آمد در زفان

دی که روز عرض ذریات بود

ذرهٔ تو انور الذرات بود

نور عشقت از جهان قدس و راز

بود همره جانت را زان وقت باز

بود در جانت جهانی را ز نور

آن همه حق شرح دادت در زبور

لاجرم آن رازهای غمگسار

جمله در آوازت آمد آشکار

ای خوش آوازیت با جان ساخته

خلق از حلق تو جان در باخته

ای دل پاک تو دریای علوم

زآتش عشق تو آهن گشته موم

آتشی کاهن تواند نرم کرد

هردو عالم را تواند گرم کرد

آن چه آتش بود کامد آشکار

تا زبانگش گشت بی دل چل هزار

راه گم کردم مرا آگاه کن

ذرهٔ زان آتشم همراه کن

تا میان پیچ پیچی جهان

راه یابم سوی آن گنج نهان

گفت داودش که یک کار ملوک

راست نامد در ره حق بی سلوک

پادشاهانی که در دین آمدند

جمله در کار از پی این آمدند

گر برین درگاه باری بایدت

عزم راهی قصد کاری بایدت

گر باخلاصی فرو آئی براه

مصطفی راهت دهد تا پیشگاه

در ره او باز اگر هستیت هست

دامن او گیر اگر دستیت هست

گر گدای او شوی شاهت کند

ورنهٔ آگاه آگاهت کند

چون گذشتی در حقیقت از احد

احمد آید مرجع تو تا ابد

راهرو را سوی او باید شدن

معتکف در کوی او باید شدن

چون تو گشتی بر در او معتکف

مختلف بینی بوحدت متصف

مرده دل آنجا مرو ناتن درست

زندگی حاصل کن از عیسی نخست

سالک آمد پیش پیر دل فروز

بازگفتش حال خود از درد و سوز

پیر گفتش جان داود نبی

هست دریای مودت مذهبی

در مودت درد دایم خاص اوست

موم گشته آهن از اخلاص اوست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سائلی پرسید از آن شوریده حال

گفت اگر نام مهین ذوالجلال

میشناسی بازگوی ای مرد نیک

گفت نانست این بنتوان گفت لیک

مرد گفتش احمقی و بی قرار

کی بود نام مهین نان شرم دار

گفت در قحط نشابور ای عجب

میگذشتم گرسنه چل روز و شب

نه شنودم هیچ جا بانگ نماز

نه دری بر هیچ مسجد بود باز

من بدانستم که نان نام مهینست

نقطهٔ جمعیت و بنیاد دینست

از پی نان نیستت چون سگ قرار

حق چو رزقت میدهد توحق گزار

حق چو رزقت داد و کارت کرد راست

تو بخور وز کس مپرس این از کجاست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نوح منصور آن شهشنشاه جهان

یک پسر داشت ای عجب ماه جهان

یوسفی کز نوح یعقوبیش بود

بیش از اندازه بسی خوبیش بود

رخش حسن او چو گرد انگیختی

از نفسها باد سرد انگیختی

چون بشیرینی جمال افروختی

ازحیا چون نی شکر میسوختی

زلف او در سر فکندن کاملی

سر در افکنده بهر مویش دلی

چنبر زلفش رسن اندر رسن

حلقه در حلقه شکن اندر شکن

صد هزاران تاب بر وی بیش بود

آری آن بت آفتاب خویش بود

پرده از رویش چو فتح الباب کرد

مهر و مه را روی او درتاب کرد

تختهٔ پیشانیش از سیم بود

جمله را تابود از آنجا بیم بود

زلف او چون کافری پیوسته داشت

تختهٔ سیمین ازان بر بسته داشت

قوس او با زاغ همچون پر زاغ

هر نفس صد باز صید او براغ

تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشت

عقل را در تنگ تیر آورده داشت

خال او در روی او در حال بود

عقل و جان سر بر خط آن خال بود

از دهانش خود سخن گفتن خطاست

زانکه آنجا تنگنا در تنگناست

بسدش مخدوم دایم آمده

لعل ازو یاقوت خادم آمده

رسته دندان او در بسته بود

در همه بازار حسن آن رسته بود

گر بخندیدی دمی آن سیمبر

در زمان از سنگ رستی نیشکر

از زنخدانش سخن حیرانی است

زانکه آنجا کوی سرگردانیست

برده گوی حسن رویش تا بماه

گوی او بر ماه و پس در گوی چاه

در میان گوی او چاه آمده

وی عجب آن چاه پرماه آمده

از خط او هیچ نقصانی نبود

ماه را از عقده تاوانی نبود

لیک گرد لوح سیمین آن ملیح

خط بزد یعنی بیاض آمد صحیح

گرچه عقلم شرح او نیکو دهد

لیکن او باید که شرح او دهد

آنچنان روئی که آن او سزد

شرح آن هم از زبان او سزد

گشت مردی از سپاه شهریار

عاشق او عاشقی بس بی قرار

بی رخش از بس که خون بگریستی

همچو لاله غرقه در خون زیستی

بی لبش از بس که ماتم داشتی

گوئیا صد مرده درهم داشتی

بی خطش از بس که در خون آمدی

از شفق گوئی که بیرون آمدی

در غمش از بس که سرگردان شدی

گوئیا یک گوی و صد چوگان شدی

هر زمان یک درد او صد بیش گشت

خویش را میکشت تا بیخویش گشت

شاه را آمد ز عشق او خبر

پارهٔ‌آنجا فرو افکند سر

گفت فرمایند تا فردا پگاه

در فلان صحرا بود عرض سپاه

پس پسر را گفت شاه نامور

جامهٔ زیبا فرو پوش ای پسر

شانه کن مرغول زلفت از گلاب

گرد بفشان از رخ چون آفتاب

اندک آرایش مکن بسیار کن

هرچه بتوانی همه بر کار کن

مرکبی رهوار و زیبا برنشین

عرض خواهد بود فردا برنشین

روز دیگر سوی صحرا رفت شاه

عرض میکرد از همه سوئی سپاه

شاه با شهزادهٔ‌و صاحب خبر

هر دمی میکرد از بالا نظر

شاه با صاحب خبر گفت آن زمان

کان جوان عاشق آید در میان

دست بر زانوی من زن آن نفس

تا بدانم من که کیست آن هیچکس

چون زمانی بود هم پهلوی او

دست زد آهسته بر زانوی او

کرد شاه آنجایگه حالی نگاه

بود برنائی چو سروی زیر ماه

گرد مه خطی سیاه آورده بود

سر بخط بر جان براه آورده بود

هم قبائی سخت نیکو در برش

هم کلاه شوشهٔ زر بر سرش

هم سلاحش چست هم او چست بود

گوئیا از عشق بیرون رست بود

چون فرود آمدمیان عرض گاه

در پسر میکرد دزدیده نگاه

شه پسر را گفت از اسب آی زیر

بازکن بند قبا در رو دلیر

در میان این سپاه ای نیک بخت

در برش گیر و بسی بفشار سخت

روی بر رویش همی نه هر نفس

همچنان میباش تا گویم که بس

آن پسر حالی بجای آورد راز

میشد وبند قبا میکرد باز

ای عجب هر بند کو بر میگشاد

صد گره برجان عاشق میفتاد

شد بر برنا بغارت کردنش

دست چنبر کرد گرد گردنش

بعد از آنش آورد در زیر قبا

محکمش میداشت از بیم فنا

تا بدیری همچنان میداشتش

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود آن دیوانهٔ از عشق مست

کرد بر بالای خاکستر نشست

هر زمانی باز میخندید خوش

استخوانی باز میرندید خوش

سایلی گفتش که هین برگوی حال

گفت درخون گشتهام هفتاد سال

تا مرا بر روی خاکستر نشاند

چون سگم با استخوان بردر نشاند

گرچه چون سگ نیست ره سوی ویم

خوشدلم چون هم سگ کوی ویم

یک اضافت گر ازو حاصل کنی

جان خود را تا ابد کامل کنی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک دل مردهٔ درمان طلب

پیش روح اللّه آمد جان بلب

گفت ای روح مجرد ذات تو

زندگی در زندگی آیات تو

تا ابد فتح و فتوح مطلقی

از قدم تا فرق روح مطلقی

پرتو خورشید عکس جان تست

آب حیوان دست شوئی زان تست

ای ورای جسم وجوهر جای تو

در طهارت نیست کس بالای تو

چون دم رحمن مسلم آمدت

مهر همبر صبح همدم آمدت

صبغةاللّه از درون میآوری

وز خم وحدت برون میآوری

صبغةاللّه را بخود ره داده‌ای

زانکه ابرص نور اکمه داده‌ای

گرچه رنگت را رکوعی بایدم

برنخواهم گشت بوئی بایدم

عالم جانی تو جانی ده مرا

گر سگیام استخوانی ده مرا

من بسوزم ز آرزوی زندگی

چون توداری زندگی وبندگی

آمدم تا بندهٔ خاصم کنی

زندهٔ یک ذره اخلاصم کنی

عیسی مریم دمی بر کار کرد

مست ره را از دمی هشیار کرد

گفت از هستی طهارت بایدت

ور خرابی صد عمارت بایدت

پاک گرد از هستی ذات و صفات

تا بیابی هم طهارت هم نجات

زانکه گر یک ذره هستی در رهست

در حقیقت بت پرستی در رهست

گر ز جان خود فنا باید ترا

نور جان مصطفی باید ترا

تا زنور جان او سلطان شوی

تا ابد شایستهٔ عرفان شوی

من که او را یک مبشر آمدم

در بشارت هم مقصر آمدم

بر در او رو بشارت این بَسَت

خاک او گشتی طهارت این بَسَت

سالک آمد پیش پیر کاینات

قصهٔ برگفت سر تا سر حیات

پیر گفتش هست عیسی را بحق

در کرم در لطف ودرپاکی سبق

زهر را از صدق خود تریاک دید

هرچه دید از پاکی خود پاک دید

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گشت پیدا یک کبوتر نازنین

رفت موسی را همی در آستین

از پسش بازی درآمد سرفراز

گفت ای موسی بمن ده صید باز

رزق من اوست ازمنش پنهان مدار

لطف کن روزی من با من گذار

گشت حیران موسی عمران ازین

میتوان شد ای عجب حیران ازین

گفت این یک را امانم حاصل است

واندگر یک گرسنست این مشکلست

زینهاری پیش دشمن چون کنم

هست دشمن گرسنه من چون کنم

گفت اکنون هیچ دیگر بایدت

گوشتت یا این کبوتر بایدت

باز گفتا گوشتی گر باشدم

راضیم به از کبوتر باشدم

کز لکی خواست از پی مهمان خویش

تا ببرد پارهٔ از ران خویش

بازچون گشت ای عجب واقف زراز

شد فرشته صورت و گم گشت باز

گفت ما هر دو فرشته بودهایم

تا ابد از خورد و خفت آسودهایم

لیک ما را حق فرستاد این زمان

تا کند معلوم اهل آسمان

شفقت تو درامانت داشتن

رحمت تو در دیانت داشتن

هرکرا چشمی بشفقت باز شد

در حریم قرب صاحب راز شد

عفو آمد مذهبش تا بود او

بی کرم یک دم نمیآسود او

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در مصافی پادشاه حق شناس

یافت از خیل اسیران بی قیاس

با وزیر خویشتن گفت ای وزیر

چیست رای تو درین مشتی اسیر

گفت چون دادت خدای دادگر

آنچه بودت دوستر یعنی ظفر

آنچه آن حق دوستر دارد مدام

تو بکن آن نیز یعنی عفو عام