راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بندهٔ را امتحان میکرد شاه

خواند یک روزیش پیش خود پگاه

گفت این دم دامن من بر سرآر

با من از یک جیب آنگه سربرآر

تا چو با من یک گریبانت بود

هرچه آن من بود آنت بود

چون میان ما یکی حاصل شود

گر خیالست ازدوئی باطل شود

جسم وجانم جسم و جان تو بود

هرچه هست آن من آن تو بود

بندهٔ نادان بجست از جایگاه

کرد بیرون سر ز جیب پادشاه

گشت با شاه جهان هم پیرهن

ذرهٔ نشناخت حد خویشتن

چون برون آورد سر از جیب شاه

خویشتن را سر ندید آنجایگاه

شه چو در بیحرمتس بشناختش

تاکه دم زد سر ز تن انداختش

هرکه پای از حد خود برتر نهد

سر دهد بر بادو دین بر سر نهد

هرکه در بی حرمتی گامی نهاد

در شقاوت خویش را دامی نهاد

بندهٔ را تا ادب نبود نخست

بندگی از وی کجا آید درست

چون بلای قرب دید آدم ز دور

سوی ظلمت آشیان آمد ز نور

دید دنیا کشت زار خویشتن

لاجرم کرد اختیار خویشتن

نیست دنیا بد اگر کاری کنی

بد شود گر عزم دیناری کنی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مرغکیست استاده چست افتاده کار

نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار

جملهٔ شب تا بروز او نعره زن

می در آویزد بیک پا خویشتن

جملهٔ شب بی قراری میکند

نالهٔ خوش خوش بزاری میکند

چون همه شب بر نیاید کار او

خون چکد یک قطره از منقار او

چون رود یک قطره خون از دل برونش

دل چو دریائی شود زان قطره خونش

شور ازان یک قطره در دریافتد

وآتشی زان شور در صحرا فتد

پس دگر شب با سر کار آید او

همچنان در نالهٔ زار آید او

چون نه سر دارد نه پای آن کار او

کی رسد آن نالهای زار او

تاترا کاری نیفتد مردوار

کی توانی ناله کرد از دردکار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک آمد پیش موسی ناصبور

موسم موسی بدید از کوه طور

گفت ای نور دو عالم ذات تو

نه فلک ده یک زنه آیات تو

ای بشب گنج الهی یافته

از شبانی پادشاهی یافته

در شبانی گر رمه کردی بدست

بلکه در یک شب همه کردی بدست

تو چه دانستی که با چندین رمه

آن همه حاصل کنی با این همه

از گلیمی آمدی بیرون کلیم

در شبانی پادشا گشتی مقیم

در همه آفاق روزانو شبان

این چنین روزی نیابد یک شبان

روزیت چون در شبانی شد قوی

در شبانی ختم کردی شبروی

چون شنود انی انا اللّه گوش تو

هفت دریا خاست از یک جوش تو

آتش حضرت ز راهت در ربود

کهربای حق چو کاشت در ربود

بود تا آتش ز تو صد ساله راه

تو بیک جذبه شدی آنجایگاه

کرد آن آتش جهان بر تو فراخ

ای همه سر سبزی آن سبز شاخ

چون شدی بیخود ز کاس اصطناع

کرد جان تو کلام حق سماع

از حجب چون آن کلام آمد بدر

گشت یک یک ذره داودی دگر

صد جهان پرعقل بایستی و هوش

تا شدی آنجایگه جاوید گوش

این چنین دولت که جاویدان تراست

خاص سلطانی و خود سلطان تراست

گر کنی یک ذره دولت قسم من

در دو عالم با سر آید اسم من

موسی عمرانش گفت ای سوخته

تانگردی آتشی افروخته

جان نسوزی تن نفرسائی تمام

ره نیابی سوی جانان والسلام

اول از هستی خود بیزار شو

پس بعشق نیستی در کار شو

گر شوی در نیستی صاحب نظر

در جهان فقر گردی دیده ور

فقر کلی نقد خاص مصطفاست

بی قبول او نیاید کار راست

چون بدیدم فقر و صاحب همتیش

خواستم از حق تعالی امتیش

چون تو هستی امت او شاد باش

بندگی او کن و آزاد باش

راه او گیر و هوای او طلب

در رضای حق رضای او طلب

مرده دل مردی تو و راهیست دور

زنده کن جان از دم صاحب زبور

سالک آمد پیش پیر پاک ذات

شرح دادش آنچه بود از مشکلات

پیر گفتش جان موسی کلیم

عالم عشق است و دریای عظیم

در جهان عشق او دارد سبق

عشق را او میسزد الحق بحق

عشق دولت خانهٔ هر دو جهانست

هرکه عاشق نیست داوش در میانست

روی میباید بخون خویش شست

تا بود در عشق مرغ جانت چست

عاشقی در عشق اگر نیکو بود

خویشتن کشتن طریق او بود

هر کرا با عشق دمسازی فتاد

کمترین چیزیش جانبازی فتاد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

کرد آن دیوانه رامردی سؤال

گفت هان چونی تو ای شوریده حال

گفت بر هر پهلوئی گشتم براه

هم بتر من آمدم بیگاه و گاه

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پادشاهی بود مجنون را بخواند

پیش تخت خویش بر کرسی نشاند

گفت چندین درجهان صاحب جمال

تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال

پس بتان را خواند از هر سوی او

عرضه شان میداد پیش روی او

گفت ای مجنون ببین کاین یک نگار

هست نیکوتر ز چون لیلی هزار

لیک مجنون سرفکنده بود و بس

ننگرست از سوی یک بت یک نفس

پادشاهش گفت آخر درنگر

پس ببین چندین نگار سیمبر

تا زهم بگشاید آخر مشکلت

عشق لیلی سرد گردد بر دلت

از سر دردی زفان مجنون گشاد

از دو چشم سیل بارش خون گشاد

گفت شاها عشق لیلی سرفراز

در میان جانم استادست باز

پس گرفته برهنه تیغی بدست

میخورد سوگند کای مغرور مست

گر بغیر ما کنی یک دم نظر

خون جان خود بریزی بی خبر

روی یوسف دیدن و بر زیستن

وانگهی سوی دگر نگریستن

چون بود دیدار یوسف ماحضر

در نیاید هیچ پیوندی دگر

گر تو خواهی بود مرد اهل راز

تا ابد منگر بسوی هیچ باز

زانکه گر جائی نظر خواهی فکند

در کنار خویش سرخواهی فکند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

از سریست این سر که در روز جزا

باز خوانند امتان با انبیا

لیک فردا دوستانش را بناز

تا ابد دایم بحق خوانند باز

دوستی نبود که در وقت بلا

از خلیل خویش یاد آید ترا

گر ترا نقدست در خلت مقام

نقد جانت ذکر حق باید مدام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خواجهٔ را طوطی چالاک بود

زهر با سر سبزیش تریاک بود

مدت یکسال میدادش شکر

تا بنطق آید شکر ریزد مگر

روز و شب در کار او دل بسته بود

ز اشتیاق نطق اودل خسته بود

گرچه میدادش شکر سالی تمام

او نگفت از هیچ وجهی یک کلام

عاقبت کاری قوی ناخوش فتاد

در سرای آن خواجه را آتش فتاد

چون بگرد آن قفس آتش رسید

تفت آن در طوطی دلکش رسید

گفت هین ای خواجه زنهار الامان

ورنه در آتش بسوزم این زمان

خواجه گفتش چون چنین کاری فتاد

آمدت از من چنین در وقت یاد

درکشیدی دم شبان روزی تمام

از کجا آوردی اکنون این کلام

چون ز بیم جان خود درماندی

از قصور عجز خویشم خواندی

از برای خویش پیشم خواندهٔ

دفع آتش را بخویشم خواندهٔ

گرنکردی آتشت جان بی قرار

با منت هرگز نبودی هیچ کار

یاد من پیوسته چون باد آمدت

این چنین وقتی ز من یاد آمدت

چون بکردی یاد من بیگانه وار

تن کنون در سوز ده پروانه وار

هرکه در آتش چو ابراهیم نیست

گر بسوزد همچو طوطی بیم نیست

تانیفتد کار در کار ای پسر

کی ز کار افتادگی یابی خبر

هست خلت عین کار افتادگی

گر خلیلی کم طلب آزادگی

راه تو زیر و زبر افتادنست

زانکه بهبودت بتر افتادنست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گشت لیلی پیش از مجنون هلاک

بود غایب آن زمان مجنون پاک

عاقبت مجنون چو با آنجا رسید

آنچه نتوانست دید آنجا شنید

آن یکی گفت ای دلت پر شور او

خیز تا با تو نمایم گور او

گفت حاجت نیست این با من مگوی

زانکه من آن خاک بشناسم ببوی

این بگفت و راه گورستان گرفت

نعره زن شد شیوهٔ مستان گرفت

خاک میبوئید و در ره میشتافت

تا که گور لیلی آخر باز یافت

ماتم آن ماه را تاوان بداد

ساعتی بی خود شد آخر جان بداد

چون بپاکی زو برآمد جان پاک

در بر اودفن کردندش بخاک

زنده او از عشق جانان بود و بس

لاجرم بی او فرو رفتش نفس

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک جان کرده بر خلعت سبیل

چون خلالی باز شد پیش خلیل

گفت ای دارای دارالملک جان

خاک پایت قبلهٔ خلق جهان

از سه کوژت راستی هر دو کون

راست تر زان کژ که دید از هیچ لون

هم اب ملت ز دولت آمدی

هم سر اصحاب خلت آمدی

خویش در اصل اصول انداختی

مهر و مه رادر افول انداختی

جملهٔ ملکوت چون دیدی عیان

جان نهادی پیش جانان در میان

چون شدی از خویش وز فرزند فرد

لاجرم جبریل را گفتی که برد

پرده از روی جهان برداشتی

بی جهان راز نهان برداشتی

چون جهان بر یکدگر انداختی

حجت ازوجهت وجهی ساختی

چون نبودی مرد دیوان پدر

قرب دادت حق ز قربان پسر

از وجود خویشتن پاک آمدی

زان درآتش چست و چالاک آمدی

در جهان معرفت بالغ شدی

از خود و از این و آن فارغ شدی

چون خلیل مطلقی در راه تو

هم ز جانی هم ز تن آگاه تو

چون ندارم من زجان و تن نشان

از رهت گردی بجان من رسان

آمدم مهمانت با کرباس و تیغ

تو نداری هیچ از مهمان دریغ

خواجهٔ خلت بدو گفت ای پسر

تا ننالی مدتی زیر و زبر

راه ننمایند یک ساعت ترا

می بباید عالمی طاعت ترا

گرچه دولت دادنش بی علت است

طاعت حق کار صاحب دولت است

گر تو باشی دولتی طاعت کنی

ورنه طاعت نیز یک ساعت کنی

چون چنین رفتست سنت کار کن

کارکن و اندک مکن بسیار کن

چون تو مرد کار باشی روز و شب

زود بگشاید در تو این طلب

گر رهی میبایدت اندر وفا

حلقهٔ فرزند من زن مصطفی

دست از فتراک اویک دم مدار

گر قبولت کرد هرگز غم مدار

گر قبول اومسلم گرددت

کمترین ملکی دو عالم گرددت

گر بسوی مصطفی داری سفر

بر در موسی عمران کن گذر

سالک آمد پیش پیر پیش بین

پیش او برگفت حالی درد دین

پیر گفتش هست ابراهیم پاک

بحر خلّت عالم تسلیم پاک

هرکرا یک ذره خلت دست داد

هردمش صد گونه دولت دست داد

اول خلّت محبت آمدست

آخرش تشریف خلّت آمدست

از مودّت در محبت ره دهند

وز محبت خلّتت آنگه دهند

گر محبت ذرهٔ پیدا شود

کوه از نیروی او دریا شود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پادشاهی را غلامی خوب بود

گوئیا نوباوهٔ یعقوب بود

رنگ رویش رنگ رز گلنار را

پیچ مویش زهر داده مار را

مردم چشمش که مشک اندام بود

چرب و خشک از مشک و از بادام بود

از دهان او سخن در پیچ پیچ

چون رسیدی با میانش هیچ هیچ

چون دهانش نقطهٔ موهوم بود

عقل اگر زو گفت نامعلوم بود

آب کوثر بی لب او تشنهٔ

تیغ حیدر نرگسش را دشنهٔ

عشق گرم او که جان را ساختی

عقل را در زهد خشک انداختی

پادشاه از عشق اودلداده بود

کارش افتاده ز کار افتاده بود

شب چو جامه برکشیدی پادشاه

آن غلامش جامه پوشیدی پگاه

آبش آوردی و شستی پا و دست

جامه افکندیش بر جای نشست

عود وجلابش نهادی پیش در

خدمتش هر لحظه کردی بیشتر

شه چو بنشستی بتخت بارگاه

تکیه کردی بر غلام همچو ماه

سوی او هر لحظه مینگریستی

پیش او میمردی و میزیستی

میندانست او که با او چون کند

این قدر دانست کو دل خون کند

تا چو در خون خوردن آید آن نگار

بوکه درد دلبرش گیرد قرار

بامدادی پیش شاه آمد وزیر

دید پیش شه سر آن بی نظیر

سر بریده آن غلام همچو ماه

پس چو ابری زار گریان پادشاه

حال پرسید از شه عالی مقام

گفت آری بامدادی این غلام

رفت تا آیینه آرد سوی شاه

کرد در راه اندر آیینه نگاه

روی آیینه سیه بود ازدمش

کشتمش از خشم و کردم ماتمش

تادگر بی حرمتی نکند غلام

شاه راحرمت نگهدارد تمام

من چو بودم همدمش در عالمی

زاینه میساخت خود را همدمی

هرکرا آیینه باشد پادشاه

کفر باشد گر کند در خود نگاه

روی از بهر چه میدید آن غلام

من نبودم آینه وی را تمام

گر بخلّت خواهی آمد پیش تو

پیش آی از ذات خود بی خویش تو

تا گرت جبریل آرد دور باش

بر سر آتش تو گوئی دور باش

در وجود خویش منگر ذرهٔ

تابدان ذره نگردی غرهٔ

چون وجودت نیست ذاتت را بخویش

از چه میآئی بموجودی تو پیش

گر خلیلت پیش آرد پیش آی

ورنه با خویشی همه با خویش آی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

میرزادی بود بس خورشید چهر

از قدم تا فرق چون خورشید مهر

مشک موئی تنگ چشمی دلبری

هر دولعلش شیر و شهد و شکری

چون بترکی گفتنش رای آمدی

درد دندانش شکر خای آمدی

هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه

و او فکندی پیش دو زلف سیاه

هرکه زلف او به پیش افکنده دید

خویش را در پیش زلفش بنده دید

بامدادان کو برون میآمدی

از لب او بوی خون میآمدی

با کمان و تیر آن عالم فروز

برگرفتی راه صحرا روز روز

چون کژ استادی و تیر انداختی

عالمی را در نفیر انداختی

چون نهادی تیر سرکش در کمان

خلق سرگردان شدندی هر زمان

هرکژی کز ناوک مژگانش خاست

ابروی همچون کمانش کرد راست

جمله میمردند چون راهی نبود

هیچکس را زهرهٔ آهی نبود

عاشقیش افتاد آتش پارهٔ

بی قراری بی دلی خون خوارهٔ

جان او میسوخت دل خود رفته بود

زانکه بیش از جان دلش آشفته بود

گفت تا جانست با دمساز خویش

کی توانم گفت هرگز راز خویش

چون بیک جو مینسنجد عالمش

کی بود از عالمی یک جو غمش

می نبودش صبر بی آن در پاک

کرد از شوق رخش عزم هلاک

موضعی کان میرزاد آنجایگاه

تیر میانداخت هر روزی پگاه

بود از بهر هدف یک کوره خاک

شد نهان در خاک عاشق دردناک

خویش رادر خاک پنهان کرد چست

مرگ را بنشست ودست از جان بشست

چون دگر روز آمد آن مه پاره باز

خاک کرد از تیر آن خونخواره باز

آنچنان تیریش زد بر سینه سخت

کز شگرفی تیر او شد لخت لخت

عاشقش از خاک بیرون کرد سر

جملهٔ آن خاک در خون کرد تر

میرزاده کان بدید او دور جای

باز مینشناخت زان غم سر ز پای

سوی عاشق رفت و گفت ای شوخ مرد

این چرا کردی و هرگز این که کرد

مرد عاشق چون شنید آواز او

پس بدید آن نیکوی و ناز او

همچو باران گریهٔ بر وی فتاد

راست گفتی آتش اندر نی فتاد

گفت ازاین این کار کردم بر یقین

تا توم گوئی چرا کردی چنین

تیر چون از دست تو آمد برون

گو بریز از سینهٔ من جوی خون

هرچه ازدست تو آید خوش بود

گر همه دریای پر آتش بود

بود با زلف توم رازی نهان

هیچ محرم می ندیدم در جهان

دور دیدم زلف چون زنجیر تو

بازگفتم راز دل با تیر تو

من چه سگ باشم ترا ناسازگار

تا مرا تیر تو باشد راز دار

کاشکی من صاحب صد جانمی

تا همه بر تیر تو افشانمی

نیم جانی بود از عالم مرا

از هزاران جان به است این دم مرا

کی کنم از نیم جانی یاد من

کز هزاران جان شدم آزاد من

گر بجان آمد مرا درعشق کار

پیش جانان خوش توانم مرد زار

چون بگفت این راز خود خوش جان بداد

جان گران نخریده بود ارزان بداد

ای که برجان لرزی و بر تن مدام

خود بیک ارزن نمیارزی تمام

گه تو بر جان لرزی و گه بر تنی

چند لرزی چون نیرزی ارزنی

تا بکی همچون زنان پردگی

مرد عاشق باش بی افسردگی

زندگانی این چنین کن گر کنی

جانفشانی این چنین کن گر کنی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پیر زالی بود با پشتی دو تاه

کشته بودندش جوانی همچو ماه

پیش مادر آن پسر را بر سپر

باز آوردند در خون جگر

پیرزن آمد بضعف از موی کم

سر برهنه موی کنده روی هم

کرده خون آلود روی و جامه را

گرد خویش آورده صد هنگامه را

گرچه پشتی کوژبودش چون کمان

تیر آهش میگذشت از آسمان

آن یکی گفتش که هان ای پیرزن

رخ بپوش و چادری در سرفکن

زانکه نبود این عمل هرگز روا

پیرزن در حال گفت ای بینوا

گر ترا این آتشستی بر جگر

هم روا میدارئی زین بیشتر

تا نیاید آتش من در دلت

این روا بودن نیاید حاصلت

چون نبودی مادر کشته دمی

کی توانی کرد چون من ماتمی

چون ترا میبینم از آزادگان

کی شناسی کار درد افتادگان

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گشت مجنون در بیابانی مقیم

بود آنگاهی زمستانی عظیم

آتشی بر کرده بود آن بی خبر

گرم می شد دل ز آتش گرم تر

از بر لیلی کسی آمد فراز

گفت ای از یار خود افتاده باز

چه خبر داری ز لیلی باز گوی

من نیم بیگانه با من راز گوی

گفت این دارم خبر کان سیمبر

هست از جان کندن من بی خبر

این بگفت و دست در اخگر گرفت

تا که اخگر جمله خاکستر گرفت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

برد مجنون را سوی کعبه پدر

تادعا گوید شفا یابد مگر

چون رسید آنجایگه مجنون ز راه

گفت اینجا کن دعا اینجایگاه

گو خداوندا مرا بی درد کن

عشق لیلی بر دل من سرد کن

تو دعا کن تا پدر آمین کند

بوکه حق این مهربانی کین کند

دست برداشت آن زمان مجنون مست

گفت یارب عشق لیلی زانچه هست

میتوانی کرد و صد چندان کنی

هر زمانم بیش سرگردان کنی

درد عشق او چو افزون گرددت

هرچه داری تا بدل خون گرددت

چون همه عالم شود همرنگ خون

زان همه خون یک دلت آید برون

آن دل آنگه در حضور افتد مدام

شادی دل تا ابد گردد تمام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خواند داود پیامبر شست سال

بر سر خلقان زبور ذوالجلال

ای عجب آواز چون برداشتی

عقل رابر جای خود نگذاشتی

باد از رفتن باستادی خموش

برگهای شاخ گشتی جمله گوش

آب فارغ از دویدن آمدی

مرغ معزول از پریدند آمدی

گرچه خوش آوازیش بسیار بود

لیک از ماتم نبود از کار بود

لاجرم یک آدمی نگریستی

میشنودی خلق و خوش میزیستی

عاقبت چون ضربتی خورد از قدر

شد دل و جانش همه زیر و زبر

نوحهٔ خود را بصحرا شد برون

شد روان ازنوحهٔ او جوی خون

چون شد آواز خوش او دردناک

ای عجب شد چل هزار آنجا هلاک

هرکه آن آواز بشنیدی ز دور

گشتی اندر جان فشاندن ناصبور

تا خطاب آمد که ای داود پاک

آدمی شد چل هزار از تو هلاک

پیش ازین کس رانمیشد دیده تر

این زمان بنگر که چون شد کارگر

لاجرم اکنون چو کارت اوفتاد

آتشی در روزگارت اوفتاد

نوحهٔ تو چون برفت ازدرد کار

بر سر تو جان فشاندم چل هزار

بود آواز خوشت زین بیشتر

نوحهٔ ماتم دگر باشد دگر

هرچه از دردی هویدا آید آن

خلق کشتن را بصحرا آید آن

ما ز آدم درد دین میخواستیم

تا جهانی را بدو آراستیم

او چو مرد درد آمد در سرشت

پاک شد از رنگ و از بوی بهشت

زن کند رنگی و بوئی اختیار

مرد را با رنگ و با بوئی چکار

لاجرم چون اهبطوش آمد خطاب

پای تا سر درد آمد و اضطراب

هرکرا دل در مودت زنده شد

در خصوصیت خدا را بنده شد

سر نه پیچید از ادب تا زنده بود

لاجرم پیوسته سر افکنده بود