راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چون خلافت رونق از عثمان گرفت

شرق تا غرب جهان ایمان گرفت

از کمال فضل حق وز جهد او

شدجهان بر دین حق در عهد او

بود دریای حیا و کوه حلم

جان پاکش غرقه دریای علم

در سخا همتاش در عالم نبود

در وفای دین نظیرش هم نبود

چون پسند خواجه کونین شد

در دودامادیش ذی النورین شد

بود هم خیلش دو نور راستین

زان دو نورش دو علم برآستین

آن دو نورش چون دو چشم جان او

بل دو قطب عالم عرفان او

آن دو نورش چون دو کونش معتبر

پیش هر یک هر دو کونش مختصر

چون پیمبر عین ایمان خواندش

هم دم خود قاف قرآن خواندش

تا ز صاد صور برناید نفس

قاف قرآن را همی سیمرغ بس

سخت بود از غصه مشتی عام را

کو بود رحمت ذوی الارحام را

آنکه هست اهل غضب در کل حال

کی تواند دید رحمت را جمال

او بقرآن خواندن بنشسته بود

کشتی دریای قرآن بسته بود

چون بتیغ کشتش بردند دست

او چنان کشته بکشتی درنشست

لاجرم چون کرد بی سر دشمنش

کرد قرآن ختم آن سر بی تنش

چون بآخر برد قرآن تن بزد

دشمنان خویش را گردن بزد

عشق قرآن چون رگی با جانش داشت

هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت

از رگش چندانکه دایم خون چکید

تا اجل در عشق قرآن خون دوید

لاجرم قران چو شاهد بر جمال

تا ابد آن قطره خونش کرد خال

نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک

مشک قرآن گشت گر خونست مشک

نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد

قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود روزی حلقهٔ پر اهل فضل

هرکسی میکرد حرفی نیز نقل

تا سخن آمد بشعر و شاعری

هرکسی میگفت حرفی سرسری

مدح و ذم شعر میگفتند باز

شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز

بو محمد ابن خازن پیش رفت

در کمال شعر بیش اندیش رفت

گفت هم موزون و هم زیباست شعر

در حقیقت احسن الاشیاست شعر

زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ

تا ابد آن چیز گردد بی فروغ

گفت نیکو را کند در حال زشت

ور بود نیکو نکوتر از بهشت

کذب اگر در شعر گردد آشکار

در جوار شعر گردد چون نگار

آنچه کذب از وی چنین زیبا شود

میسزد گر احسن الاشیا شود

آنچه زیبا میشود ازوی دروغ

صدق او را چون بود یارب فروغ

چون شنیدند این دلیل اهل هنر

متفق گشتند با او سر بسر

شعر را کردند بهتر چیز نام

کی تواند بود ازین بر تر مقام

شعر چون در عهد ما بد نام ماند

پختگان رفتند و باقی خام ماند

لاجرم اکنون سخن بی قیمتست

مدح منسوخست وقت حکمتست

دل ز منسوخ وز ممدوحم گرفت

ظلمت ممدوح در روحم گرفت

تا ابد ممدوح من حکمت بس است

در سر جان من این همت بس است

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

گفت شهزادی مگر پیش پدر

خواند یک روزی غلامی را بدر

گفت برخیز ای غلام چست کار

نیم جو زر تره خر پیش من آر

شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس

تو خسیسی هیچ ناید از تو خس

شاه را کز نیم جو اندیشه است

گو ترا تره فروشی پیشه است

زین قدر آنرا که آگاهی بود

کی سزاوار شهنشاهی بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عشق چیست از قطره دریا ساختن

عقل نعل کفش سودا ساختن

فکر چیست اسرار کلی حل شدن

کوه کندن در دل خردل شدن

ذوق چیست آگاه معنی آمدن

نه بتقوی نه بفتوی آمدن

صحو چیست از خود بخود ره یافتن

پس زخود خود را منزه یافتن

محو چیست ازخویش بی خویش آمدن

پس ز هر دو نیز درویش آمدن

وجد چیست از صبح صادق خوش شدن

بی حضور آفتاب آتش شدن

فقد چیست از صبح با شام آمدن

هم ز عشق خویش در دام آمدن

عیب چیست از عین پرده ساختن

خویشتن را زنده مرده ساختن

شکر چیست از خار گل پنداشتن

جزو را نادیده کل پنداشتن

عین چیست آئینه خویش آمدن

خویش را بی خویش در پیش آمدن

شوق چیست از خویش بیرون آمدن

بر امید مشک در خون آمدن

لطف چیست از ذرهٔذره شدن

عذر کمتر ذره را غره شدن

قهر چیست ازمور پیل انگاشتن

پشهٔ را جبرئیل انگاشتن

بسط چیست از هردو عالم سر زدن

خویش بر صد عالم دیگر زدن

قبض چیست ازجان و دل تن ساختن

خانه در سوراخ سوزن ساختن

قرب چیست اندر بر آتش شدن

یا چو پروانه شدن تا خوش شدن

بعد چیست ازجسم جان انگاشتن

قعر دوزخ آسمان انگاشتن

خوف چیست امن آزاد آمدن

در بهشت عدن ناشاد آمدن

عمر چیست از مرگ بیرون زیستن

مرگ از پس کردن اکنون زیستن

عیش چیست از زندگی مرده شدن

پیش هر دردی پس پرده شدن

وقت چیست از یک سر موی آمدن

صد بلا چون موی در روی آمدن

حال چیست از نفس متواری شدن

پس باستقبال جباری شدن

راه چیست از جان پناهی یافتن

گنج را دزدیده راهی یافتن

سیر چیست از جزو خود بیرون شدن

ذرهگی بگذاشتن گردون شدن

حب چیست از پیش جان برخاستن

پیش جانان جان فشان برخاستن

انس چیست از خود رهائی یافتن

در سویدا آشنائی یافتن

مهر چیست از سنگ پستان ساختن

طفل خود را هر دو کیهان ساختن

وصل چیست از نیستی هست آمدن

پس ازین هر دو برون مست آمدن

نفخه چیست از لا هو الا هو شدن

پس دو عالم ناف یک آهو شدن

شرح چیست از غش بتحقیق آمدن

موی را چون قرع و انبیق آمدن

شرم چیست از لطف ناآمیختن

سایهٔ خود دیدن و بگریختن

چاره چیست از بود نابود آمدن

پس بهیچ از جمله خشنود آمدن

جهد چیست از دیده دریا ریختن

در روش از آب گرد انگیختن

جذبه چیست از یک نظر ذره شدن

بر پر جبریل بر سدره شدن

جود چیست از جمله با هیچ آمدن

هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن

عدل چیست انصاف خود را خواستن

هیچ انصاف از کسی ناخواستن

فضل چیست اسرار را محرم شدن

تا ابد جان پیش صورت کم شدن

ذوق چیست از وعده شبنم داشتن

چشم بر دریای اعظم داشتن

امر چیست از بندگی جان داشتن

ذره ذره محو فرمان داشتن

نهی چیست از درد در دیر آمدن

غیر دیدن در ولا غیر آمدن

حسن چیست از رشح سرگردان شدن

در رخ انموذجی حیران شدن

قبح چیست آئینه را پشت آمدن

از همه تن با یک انگشت آمدن

نفع چیست از شمع کار آموختن

جمله را افروختن خود سوختن

صبر چیست آتش مزاجی داشتن

سوختن مردن همه بگذاشتن

جد چیست از جان وفادار آمدن

بس بیک یک موی در کار آمدن

هزل چیست آب فراست ریختن

یا گلابی بر نجاست ریختن

سهو چیست از پرده بر در ماندن

زیر باران خفتن و تر ماندن

حلم چیست از ذروهٔ عرش آمدن

گاو و ماهی را بهم فرش آمدن

توبه چیست اینجمله را درهم زدن

خیمه زین عالم بدان عالم زدن

سجده چیست از ننگ خود در گل شدن

در دل گل عرش جان حاصل شدن

قصد چیست از دیده کوری ساختن

مردمک سوراخ موری ساختن

حج چیست از پا و سر بیرون شدن

کعبهٔ دل جستن و در خون شدن

عفو چیست آزار جان برداشتن

جرم خلقان جرم خود پنداشتن

کبر چیست آبی بهاون کوفتن

وز منی بر دوست و دشمن کوفتن

عجب چیست آهن ز گرمی سوختن

دیو را ابلیستی آموختن

جنگ چیست از جان عنانی داشتن

هر سر موئی سنانی داشتن

صلح چیست از ذات خود پنهان شدن

سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن

خشم چیست از خود خیالی داشتن

دوزخی را بر سفالی داشتن

کینه چیست از سینه زندان کردنست

اژدها در حقه پنهان کردنست

بخل چیست از تشنگی جان دادنست

همچو بوتیمار بحر افتادنست

جبن چیست از سایهٔ پژمردنست

چون شکوفه از دمی افسردنست

مکر چیست از زهر حلوا کردنست

وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست

امن چیست از جان طمع ببریدنست

خویش را چون سایه بیجان دیدنست

ذل چیست از نفس پاک افتادنست

زیر پای سگ چو خاک افتادنست

عز چیست از نیک خود گردیدنست

در معز خویش خود را دیدنست

صدق چیست در راستی به بودنست

در کمانی سر بسر زه بودنست

کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست

تیر را اندر کمان پوشیدنست

حرص چیست از جهل گرد آوردنست

چون شود کوهی بزیرش مردنست

ذنب چیست از راه سر پیچیدنست

با نجاست مشک در پیچیدنست

قطع چیست از جان بسفل افتادنست

شیشهٔ از دست طفل افتادنست

حدس چیست اصل خدائی دیدنست

صدق صبح آشنائی دیدنست

طبع چیست از گل بگل افتادنست

همچو خر بر یک نسق استادنست

یأس چیست آزردن دلخستگانست

هم بریدن از همه پیوستگانست

ضعیف چیست از ضعف زیر افتادنست

قوت پیلی را بموری دادنست

کشف چیست از خاک در خون جستنست

وز درون پرده بیرون جستنست

برچیست از تشنگی خود مردنست

جمله را سیراب احسان کردنست

وعظ چیست از کوه چشمه زادنست

گفتنت وصفیت آندادنست

صمت چیست ازدام هستی جستنست

هر دو لب از ما سوی اللّه بستنست

خلق چیست از خاک مفرش کردنست

با سگان همکاسگی خوش کردنست

ربح چیست از بند مطلق گشتنست

فانی خود باقی حق گشتنست

خسر چیست از جهل گوهر سودنست

یک نفس مشغولی هستی بودنست

صبر چیست آهن سکاهن کردنست

پشم را در دیده آهن کردنست

شکر چیست انعام دایم دیدنست

پس در آن انعام منعم دیدنست

علم چیست از ذره قافی کردنست

تا ابد گردش طوافی کردنست

زهد چیست آزاد دنیا بودنست

دیده بان راه عقبی بودنست

فقر چیست از گمرهی ره کردنست

وز دو عالم دست کوته کردنست

زرق چیست از نقطه ساکن بودنست

وز بلای خویش ایمن بودنست

رزق چیست از زهر قند آوردنست

آسمان را در کمند آوردنست

جوع چیست اصل دو عالم خوردنست

هم ز جوع آخر بزاری مردنست

روزه چیست از غیر درگه بستنست

ازوجود و از عدم ره بستنست

فرق چیست اندر جهان پیوستنست

ذره ذره چیز در جان بستنست

ذکر چیست از درد درمان بردنست

بر در دل نقب بر جان بردنست

قبله چیست آیات کبری دیدنست

ذره ذره روی مولی دیدنست

کعبه چیست اندر جوار افتادنست

تو بتو در ناف عالم زادنست

توشه چیست از کل کل پربودنست

پس تهی بر هیچ ره پیمودنست

حرف چیست از درد چیزی گفتنست

شیرمردی پیش حیزی گفتنست

قال چیست از قشر روغن خوردنست

کوزه را با آب روشن خوردنست

حیله چیست از عقل عزم جستنست

پنبه و آهن بهم پیوستنست

غصه چیست ازکور ره نادیدنست

در سقر برف سیه نادیدنست

قصه چیست از مشکلی آشفتنست

وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست

شعر چیست این جمله در بگشادنست

شرح چندینی عجایب دادنست

گرچه بود اینجایگه جولان راز

مصلحت نبود سخن کردن دراز

هم برین صد بیت کردم اختصار

زانکه گر گویم بچربد از هزار

هر دلی را کین قدر معلوم شد

آن دگرها نرم تر از موم شد

چون صفات راه را پایان نبود

بیش از این گفتن مرا امکان نبود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مصطفی کو بود دل جان را ز قدر

منبری بنهاد حسان را ز قدر

بر سر منبر فرستادش پگاه

تا ادا میکرد شعر آنجایگاه

گه ثنا گفتیش گه آراستی

گاه از وی قطعهٔ درخواستی

بنگرید ای منکران بیوفا

تا کرا بنهاد منبر مصطفی

گفت حسان را ز احسان و کرم

هست جبریل امین با تو بهم

خواجهٔ دنیا و دین شمع کرام

خواند ایشان را امیران کلام

شعر را جاوید چون نبود مزید

اصدق قول عرب قول لبید

مصطفی گفتست شعر نامدار

چون سخنهای دگر دارد شمار

زشت او زشت و نکوی اونکوست

زشت دشمن دار نیکو دار دوست

از ابوبکر وعمر هم شعر خواست

اشعر از هر دو علی مرتضا است

نظم حسانی و اشعار حسن

هست منقول از حسین و از حسن

شافعی را شعر هم بسیار هست

وز امامان دگر اشعار هست

شعر اگر حکمت بود طاعت بود

قیمتش هر روز و هر ساعت بود

شعر بر حکمت پناهی یافتست

کوبه یؤتی الحکمه راهی یافتست

شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست

شعر حکمت به که در وی پیچ نیست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

کوفئی را گفت مرد راز جوی

مذهب تو چیست با من باز گوی

گفت این که پرسد ای کاره لقا

باد پیوسته خدایم را بقا

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شعر و عرش و شرع از هم خاستند

تا دو عالم زین سه حرف آراستند

نور گیرد چون زمین از آسمان

زین سه حرف یک صفت هر دو جهان

آفتاب ار چه سمائی گشته است

در سنا جنس سنائی گشته است

از کمال شعر و شوق شاعری

چرخ را بین ازرقی و انوری

باز کن چشم و ز شعر چون شکر

از بهشت عدن فردوسی نگر

شعر را اقبال جمشیدی ببین

مهر را شمسی و خورشیدی ببین

ور ز بالا سوی ارکان بنگری

هم شهابی بینی و هم عنصری

ور درین علمت کند شاهی هوس

علم اگر در چینست خاقانیت بس

چون بهشت و آسمان و آفتاب

چون عناصر باد وآتش خاک و آب

نسبتی دارند با این شاعران

پس جهان شاعر بود چون دیگران

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن امام دین چنین گفتست راست

کان چنان قربی که نزدیک خداست

اهل لطف و طبع را کس در جهان

آن نیابد آشکارا و نهان

از زفانها هر سخن بیرون رود

از زفان شاعران موزون رود

آنکه بود او سرور پیغامبران

گفت در زیر زفان شاعران

هست حق را گنجهای بیشمار

سر آن یک میندانند از هزار

هم قوافی کان خوش و یکسان بود

زان سخن بسیار در قرآن بود

گر قوافی را رواجی نیستی

بر سر هر خطبه تاجی نیستی

نظم ونثری کان میان امتست

از قوافی آن سخن را حرمتست

گر پیمبرمی نخواندی شعر راست

پادشا جولاهه گر نبود رواست

چون جهودان ساحرش میخواندند

بت پرستان شاعرش میخواندند

حق تعالی گفت این بس ظاهرست

کو بحق نه ساحر ونه شاعرست

شاعری در منصب پیغامبری

همچو حجامیست در اسکندری

آنکه باشد هر دو کونش ارزنی

خوشه چینی چون کند در خرمنی

حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود

ورنه او را در سخن تاوان نبود

بود او هم در عرب هم در عجم

افصح الفصحاء فی کل الامم

شاعران را نطق او خاموش کرد

در لفظش حلقهشان در گوش کرد

هم فصیحان پیش او الکن شدند

هم ظریفان جهان کودن شدند

باز با جبریل گفت ای محترم

من نیم قاری نبود او لاجرم

هر دو عالم زیر پایش بود خاک

گر نبود او قاری و شاعر چه باک

شعر از طبع آید و پیغامبران

طبع کی دارند همچون دیگران

روح قدسی را طبیعت کی بود

انبیا را جز شریعت کی بود

در سخن آمد بسی و اندکی

گر بسنجی وزن گیرد بیشکی

شعر گفتن همچو زر پختن بود

در عروض آوردنش سختن بود

لیکن آن کس را که زر باشد بسی

کی تواند سختن آن هرگز هر کسی

گر بسنجی زر زر موزون بود

ور بسی باشد ز وزن افزون بود

زر چو در میزان نمیگنجد بسی

پس زر بسیار چون سنجد کسی

زر بسی سختن نه بس کاری بود

چون توان سختن چو بسیاری بود

چون پیمبر خواجه اسرار بود

در خور سرش سخن بسیار بود

چون بسختن در نمیآید زرش

همچنان ناسخته میشد از برش

گر زر سخته دهد مرد کریم

گرچه موزون باشد آن باشد سلیم

چون زر ناسخته او پخته بود

سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود

حاتم طی را ترازو کی نکوست

لیک فرش بخل را زوطی نکوست

پادشا را زور بازو بس بود

دست زر پاشش ترازو بس بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گوش شو از پای تا سر بی حجاب

تا نهم با تو اساس این کتاب

بوی او گر هیچ بتوانی شنود

گوی از کونین بتوانی ربود

گر کسی راهست در ظاهر گمان

کین سخن کژ میرود همچون کمان

آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیک

هست در باطن بغایت نیک نیک

آن که سالک با ملک گوید سخن

وز زمین و آسمان جوید سخن

یا گذر بر عرش و بر کرسی کند

یا ازین و ان سخن پرسی کند

استفادت گیرد او از انبیا

بشنود از ذره ذره ماجرا

از زبان حال باشد آن همه

نه زبان قال باشد آن همه

در زبان قال کذبست آن ولیک

در زبان حال پر صدقست و نیک

گر زفان حال نشناسی تمام

تو زفان فکرتش خوان والسلام

او چو این از حال گوید نه ز قال

باورش دار و مگو این را محال

چون روا باشد همه دیدن بخواب

گر کسی در کشف بیند سر متاب

گر چه در ره کشف شیطانی بود

لیک هم ملکوت و روحانی بود

ذوق و تقوی باید و شوق خدا

تا کند دو نوع شرع این را جدا

گر ترا روزی درین میدان کشند

آن رقم بینی که بر مردان کشند

آنگهی زین شیوه معنی صد هزار

بینی و دانی و داری استوار

هست این شیوه سخن چون اجتهاد

نیک و بد را کرد باید اعتقاد

یا خطاست و یا صواب این بیشکی

پس بود این دو خر این را یکی

زین بیان مقصود من آنست و بس

تا که از سالک زنم با تو نفس

کو بر جبریل رفت و فوق عرش

باز فوق العرش آمد تا بفرش

یا بر افلاک شد پیش ملک

یا بزیر خاک شد سوی سمک

آن همه بر کذب ننهی بشنوی

نه ز قال از حال آن را بگروی

اولت این اصل بر هم مینهم

با تو این بنیاد محکم مینهم

تا چو زین شیوه سخن بینی بسی

بر سر انکار ننشینی بسی

زانکه این زیبا کتاب خاص و عام

هست ازین شیوه که گفتم والسلام

راه رو را سالک ره فکر اوست

فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست

ذکر باید گفت تا فکر آورد

صد هزاران معنی بکر آورد

فکرتی کز وهم وعقل آید پدید

آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید

فکرت عقلی بود کفار را

فکرت قلبیست مرد کار را

سالک فکرت که در کار آمدست

نه ز عقل از دل پدیدار آمدست

اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست

کان زفهم هر دو عالم برترست

هرکه را آن فهم در کار افکند

خویش در دریای اسرار افکند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خسروی در کوه شد بهر شکار

بود بقراط آن زمان در کنج غار

همچو حیوانی گیه میخورد خوش

هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش

از حشم یک تن بدید اورا ز راه

گفت عمری کرد استدعات شاه

تا تو باشی همنشینش روز و شب

میگریزی می نیائی در طلب

نفس قانع کو گوائی میکند

در حقیقت پادشائی میکند

گفت بقراطش که ای مغرور شاه

گر تو قانع بودئی هم از گیاه

برگیه چون من بسنده کردئی

کی تن آزاد بنده کردئی

چون دهد نفسی بدین اندک رضا

با چه کار آید مر او را پادشا

تا چه خواهم کرد مشتی خام را

بیقراری چند بی آرام را

این دمم تا مرگ برگ خویش هست

هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست

زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم

چند خواهم گشت اگر گردون نیم

برگ عمرم هست بنشینم خوشی

میگذارم عمر شیرینم خوشی

عمر روزی پنج و شش می بگذرد

خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد

چون چنین می بگذرد عمری که هست

چیست جز باد از چنین عمری بدست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اصمعی میرفت در راهی سوار

دید کناسی شده مشغول کار

نفس را میگفت ای نفس نفیس

کردمت آزاد از کار خسیس

هم ترا دایم گرامی داشتم

هم برای نیک نامی داشتم

اصمعی گفتش تو باری این مگوی

این سخن اینجا در آن مسکین مگوی

چون تو هستی در نجاست کارگر

آن چه باشد در جهان زین خوارتر

گفت باشد خوارتر افتادنم

بر در همچون توئی استادنم

هرکه پیش خلق خدمتگر بود

کار من صد بار ازو بهتر بود

گرچه ره جز سر بریدن نبودم

گردن منت کشیدن نبودم

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سائلی در مجمعی بر پای خاست

گفت در بصره حسن مهتر چراست

گفت از آن کامروز در صدق و مجاز

هست خلقی را بعلم او نیاز

واو بیک جو نیست حاجتمند کس

او بدنیا کی بود در بند کس

او ز جمله فارغست از زاد وب رگ

خلق حاجتمند او تا روز مرگ

مهتری اینست در هر دو جهان

لاجرم او مهتر آمد این زمان

ای دل از خون میکن از جان جام ساز

خلق را نه دم ده و نه دام ساز

چون ترا نانی و خلقانی بود

هر سر موی تو سلطانی بود

هر که او از دست خوکان نان خورد

هیچ شک نبود که خون جان خورد

با سگان همسفرگی تا کی کنی

آفتابی ذرهگی تا کی کنی

زین بخیلان درگذر مردانه وار

خویشتن بر شمع زن پروانه وار

گر کنی زین قوم قولنجی حذر

کی بود ز امساک ایشانت خبر

خویش را پروانه کن وز پر مپرس

جان فشان و تن زن و دیگر مپرس

شیرنر چون دید آتش نیست چیر

شیر پروانه بود پروانه شیر

تو قدم در شیر مردی نه تمام

تا کی از انعام این انعام عام

مرد دین شو محرم اسرارم گرد

وز خیال فلسفی بیزار گرد

نیست از شرع نبی هاشمی

دورتر از فلسفی یک آدمی

شرع فرمان پیمبر کردنست

فلسفی را خاک بر سر کردنست

فلسفی را شیوه زردشت دان

فلسفه با شرع پشتاپشت دان

فلسفی را عقل کل می بس بود

عقل ما را امر قل می بس بود

در حقیقت صد جهان عقل کل

گم شود از هیبت یک امر قل

عقل را گر امر ندهد زندگی

کی تواند کرد عقلی بندگی

رهبر عقلت از آن سست آمدست

کو بنفس خویش خود رست آمدست

عین عقل خویش را کن محو امر

تا نگردد عین عقلت محو خمر

عقل اگر از خمر ناپیدا شود

کی بسر امر قل بینا شود

عقل را قل باید و امر خدای

تا شود هم رهبر و هم رهنمای

عقل اگر جزو و اگر کل ماندت

عین عقلت بفکنی قل ماندت

عین عقلت چون زقل افتاد راست

عقل اگر سر پیچد از قل این خطاست

علم عقل تو بفرمان رفتنست

نه بعقل فرد حیران رفتنست

علم جز بهر حیات حق مخوان

وز شفاخواندن نجات خود مدان

علم دین فقه است و تفسیر و حدیث

هرکه خواند غیر این گردد خبیث

مرد دین صوفیست و مقری و فقیه

گرنه این خوانی منت خوانم سفیه

این سه علم پاک را مغز نجات

حسن اخلاقست و تبدیل صفات

این سه علمست اصل و این سه منبع است

هرچه بگذشتی ازین لاینفع است

این سخن حقا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود تقلید نیست

من درین هر علم بوئی بردهام

پیش هر رنگی رکوئی بردهام

چون بدانستم که دین اینست و بس

هیچ نیست آنها یقین اینست و بس

ترک کردم اینهمه تا سوختند

تا از آن ترکم کلاهی دوختند

آسمان با ترک زر پشت دوتاه

در کبودی شد ز سوک این کلاه

این کلاه بی سرانست ای پسر

گر دهندت با تو مینازی بسر

گر کلاه فقر خواهی سر ببر

وز خود و هر دو جهان یکسر ببر

این سخن دانم که طامات آیدت

ترهائی پر خرافات آیدت

کی بود یارای آن خفاش را

کو به بیند آفتاب فاش را

عقل را در شرع باز و پاک باز

بعد از آن در شوق حق شو بی مجاز

تاچو عقل و شرع و شوق آید پدید

آنچه میجوئی بذوق آید پدید

چل مقامت پیش خواهد آمدن

جمله هم درخویش خواهد آمدن

این چله چون در طریقت داشتی

با حقیقت کرده آمد آشتی

چون بجوئی خویش را در چل مقام

جمله در آخر تو باشی والسلام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود درعهد عمر مردی قوی

چون ادا کردی نماز معنوی

خلق را در پیش خود بنشاندی

شعر درمحراب خوش میخواندی

خواندن اشعار او بعد از نماز

منکران گفتند با فاروق باز

گفت پیش او بریدم این زمان

پیش او بردندش آخر مردمان

چون عمر را دید مرد از جای جست

دست او بگرفت و در پیشش نشست

گفت فاروقش که تو بعد از نماز

شعر خوانی شعرهای دلنواز

گفت چیزی می درآید غیبیم

همچنان میخوانم از بی عیبیم

گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد

مرغ دل فاروق را پرواز کرد

شعر او در ذم نفس خویش بود

حکمت باریک و دور اندیش بود

سخت دلخوش شد ز شعر او عمر

حفظ کرد و باز میگفت آنقدر

گفت این شعرم که برخواندی تمام

هم عمر این شعر میگوید مدام

شعر چون اینست تا بتوانیش

جهد باید کرد تا میخوانیش

شعر نیک و بد تو از خود میکنی

نیک اگر بد میکنی بد میکنی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گفت سقراط حکیم آن مرد پاک

در رهی میشد پیاده دردناک

سائلی گفتش ملوک روزگار

جمله میجویندت و تو بر کنار

معتقد داری بسی اسبی بخواه

تا پیاده رفتنت نبود براه

گفت هم بر پای من بار تنم

به که بار منتی برگردنم

هرچه در عالم طلب دارد یکی

زان بسی بهتر فراغت بیشکی

در سخن گر چه بلاغت باشدم

آن بلاغت در فراغت باشدم

گر شوم سرگشتهٔ هر بی خبر

نه بلاغت ماندم نه شعر تر

گرچه شه را منصب اسکندریست

بنده کردن خویشتن را از خریست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

فاطمه خاتون جنت ناگهی

پیش سید رفت در خلوتگهی

گفت کرد از آس دستم آبله

یک کنیزک از تو میخواهم صله

تا مرا از آس رنجی کم رسد

تا کیم از آس چندین غم رسد

آس گردونم چو یک ارزن بود

آس کردن خود چه کار من بود

وی عجب در پیش حیدر روزگار

بود آن ساعت غنیمت بیشمار

دست بگشاد و ببخشید آن همه

هیچ نگذاشت از برای فاطمه

یک دعاش آموخت زیبا و عزیز

گفت این بهتر ترازان جمله چیز

چون نماند از انبیا میراث باز

کار چندینی مکن برخود دراز

هان چگوئی ظلم بود این یا نبود

بود این شفقت همه دین یا نبود

آنکه او از فقر فخر آمد عزیز

کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز

هست دنیا دشمن حق بی مجاز

دشمن حق کی گذارد دوست باز

گر سر دین داری ای بی پا و سر

راه دین این نیست زین ره در گذر

دین تو از بهر خلاص خویش دار

در دو عالم درد خاص خویش دار

بی شک این نادادن اینجا دین بود

در فدک صدیق را هم این بود

درد حق گر دامن جان گیردت

این تعصب کی گریبان گیردت

انس حضرت جانفزایت بس بود

تا که تو هستی خدایت بس بود