راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در رهی میرفت شبلی دردناک

دید دو کودک در افتاده بخاک

زانکه جوزی در میان افتاده بود

هر دو را دعوی آن افتاده بود

هر دو از یک جوز میکردند جنگ

شیخ گفتا کرد میباید درنگ

تا من این جوز محقر بشکنم

پس میان هر دو تن قسمت کنم

جوز بشکست و تهی آمد میانش

برگسست آنجایگه آهی ز جانش

گشت بیمغزی خویشش آشکار

اشک میبارید و میشد بیقرار

هاتفی گفتش که ای شوریده جان

گر تو قَسّامی هلا قسمت کن آن

چو نهٔ صاحب نظر خامی مکن

بعد از این دعوی قَسّامی مکن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک آمد چون شکر پیش نبات

گفت ای سرسبزیت زاب حیات

پاکیت چون آب ذاتی آمده

قابل نفس نباتی آمده

فالق الحب از نوا داده ترا

حبه حب صد نوی داده ترا

سبز پوشان را تو محرم آمدی

لاجرم سر سبز عالم آمدی

قوت ارواح و بینائی ز تست

دلگشائی و دل افزائی ز تست

در جهان نوباوهٔ هر دم تراست

صد بهشت عدن در عالم تراست

جملهٔ دارو و درمان از تو رست

گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست

نیست خاری از تو بی سر وسهی

نیست ناری ظاهر از تو بی بهی

نار چون از شاخ سبزت بردمید

درد موسی را بهی آمد پدید

قصه انی انااللّه زان تست

سدرهٔ و طوبی بهم درشان تست

خواجهٔ کونین منت از تو یافت

در نماز انگور جنت از تو یافت

عشق حنانه چو آتش از تو خاست

آن حنین او چنین خوش از تو خاست

کی بود شرح عصای تو مرا

موسئی باید که گوید از عصا

چون تو سر سبزی دولت یافتی

موی در نشو و نما بشکافتی

پس بسوی بحر جوئی بردهٔ

چون تو داری عود بوئی بردهٔ

یا ببوئی زنده گردان جان من

یا بساز از داروئی درمان من

زین سخن بس تلخ شد عیش نبات

نی شکر گفتی نماندش در حیات

گفت تا کردم برون سر از زمین

روز و شب از شوق مینالم چنین

روزکی چندی چو سیرابی کنم

بعد از آن رخساره چون آبی کنم

چون بسر سبزی بیابم راستی

سر نهم در زردی و در کاستی

سر برارم تازه در آغاز کار

پس فرو ریزم به آخر زردوزار

گه نهندم اره بر سر سخت سخت

گه ببرندم بسختی لخت لخت

گه بسوزندم چو خاکستر کنند

گاه از داسی تنم بی سر کنند

گه خورند و گاه ریزندم بخاک

شرح دادم قصهٔ بس دردناک

آنچه میجوئی مرا با خویش نیست

زانکه با من رنگ و بوئی بیش نیست

چون ندارد رنگ و بوی من سری

کی گشاید از منت هرگز دری

سالک آمد پیش پیر خوش زفان

کرد حال خویش پیش او عیان

پیر گفتش هست اشجار و نبات

از صغار و از کبارش مثل ذات

عاقل و کامل کبارش آمدند

بیدل و مجنون صغارش آمدند

هرکه جان را محرم دلخواه یافت

چون شجر سرسبزی این راه یافت

یا کمالی یافت بر درگاه او

یا نه شد دیوانه دل در راه او

هرکه او دیوانه شد از دلنواز

هرچه دل میخواستش میگفت باز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پیش حیدر آمد آن درویش حال

کرد ازان دریای دانش سه سؤال

گفت از هفتاد فرسنگ آمدم

هین جوابم ده که دلتنگ آمدم

چیست درویشی و بیماری و مرگ

داد حیدر سه جواب او ببرگ

گفت درویشی تو جهل آمدست

فقر تو گر عالمی سهل آمدست

هست بیماری حسد بردن همه

هست بد خوئی تو مردن همه

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کشتئی افتاد در غرقاب سخت

بود در کشتی حریصی شور بخت

نقدش آهن بود خرواری مگر

بود با او همنشین مردی دگر

نقد این پرحواصل بود و بس

موج چون بسیار شد از پیش و پش

آنکه داشت آهن همه بر پشت بست

وین بدان پر حواصل بر نشست

عاقبت چون گشت آن کشتی خراب

مرد را افکند آن آهن در آب

وان دگر یک راه ساحل برگرفت

خوش خوشش پرحواصل برگرفت

ای شده عمری گران بار گناه

مینترسی پیش و پس آبی سیاه

بادلی چون آهن و باری گران

کی رسد کشتی ایمان با کران

گر ز دریا راه ساحل بایدت

بار چون پر حواصل بایدت

ورنه در غرقاب خون افتاده گیر

از گران باری نگون افتاده گیر

کار خود در زندگانی کن ببرگ

زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ

این زمان دریاب کاسان باشدت

ور نه دشواری فراوان باشدت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن وزیری را چو آمد مرگ پیش

کرد حیران روی سوی قوم خویش

گفت دردا و دریغا کز غرض

آخرت با خواجگی کردم عوض

زارزوی این جهان میسوختم

لاجرم آن یک بدین بفروختم

میروم امروز جانی سوخته

رفته دنیا و آخرت بفروخته

ای دل غافل دمی بیدار شو

چند بد مستی کنی هشیار شو

رفتگان اندر نخستین منزلند

منتظر بنشسته و مستعجلند

بیش ازین در بند خودشان می مدار

چندشان فرمائی آخر انتظار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

این سیرین گفت جانم در جسد

بر کسی هرگز نبرد الحق حسد

زانکه نیست از دو برون حال ای اخی

یا بهشتیست این کس ویا دوزخی

گر بهشتیست او پس آن چندان کمال

کو بخواهد یافت آنگه بی زوال

آن همه او راست دنیاش اندکی

کی حسد باشد براندک بی شکی

آن همه چون خواهدش آمد بدست

من حسد ورزم ازین اندک که هست

ور ز اهل دوزخست این مبتلا

آنچه او را هست در پیش از بلا

کی روا باشد حسد بردن برو

نوحه باید یا دعا کردن برو

چون ترا از گردهٔ نانست زیست

آخرت چندین حسد از بهر چیست

چون ترا هر روز یک گرده تمام

گردهٔ چون حاصل آمد والسلام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کرد درویشی ز درویشی سؤال

کارزویت چیست ای درویش حال

گفت از ملک دو عالم خشک و تر

ناچخی میبایدم اما دو سر

تا بیک سر وارهانم خویش را

وز دگر سر خواجهٔ درویش را

تا چونه تو باشی و نه من پدید

حق شود بی ننگ ما روشن پدید

تادرین حضرت خودی میماندت

صد جهان پر بدی میماندت

زنکه گر موئی بماند از خودیت

هفت دوزخ پر برآید از بدیت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بامدادی بود محمود از پگاه

برنشست از بهر حربی با سپاه

موج میزد لشکرش از کشورش

جمع بود از چند کشور لشکرش

قرب پانصد پیل در زنجیر داشت

عالمی القصه دار و گیر داشت

دید در کنجی یکی دیوانه مست

شد پیاده شاه و پیش او نشست

کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه

عالمی میدید پر پیل و سپاه

کرد حالی روی سوی آسمان

گفت شاهی زو درآموز این زمان

گفت محمودش مگو این زینهار

گفت آخر چون کنم ای شهریار

کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه

از پی جنگ گدائی عزم راه

بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ

تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ

پادشاه با پادشاه جنگی کند

نه بیاید با گدا جنگی کند

حق ترا تنها چنین بگذاشتست

پس بسلطانیت سر افراشتست

وامده با من بجنگ آویخته

من چنین از دست او بگریخته

فارغست از شاهی تو ای عجب

با گدائی می برآید روز و شب

با من بیچاره میکوشد مدام

من زبون تر آمدستم والسلام

چون شود از درد دلشان بیقرار

دل بپردازند خوش از کردگار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خواجهٔ مجنون شد و مبهوت گشت

بیدل و بی قوت و بی قوت گشت

در گدائی و اسیری اوفتاد

در بلا و رنج و پیری اوفتاد

کوه نتواند همی هرگز کشید

صد یک آن بارکان عاجز کشید

یک شبی در راز آمد با خدای

گفت ای هم رهبر و هم رهنمای

این که توهستی اگر من بودمی

از خودت پیوسته میآسودمی

یک دمت اندوهگین نگذارمی

ای به از من به ازینت دارمی

بیدلان چون گرم در کار آمدند

از وجود خویش بیزار آمدند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

بود آن دیوانهٔ در اضطرار

در مناجاتی شبی میگفت زار

کای خدا از تو نخواهم هیچ من

یا دهی یا ندهیم بشنو سخن

سخت در خود ماندهام جان در خطر

تا که از من این چه دادی واببر

این وجودم را که داری در زحیر

مینخواهم هیچ میگویم بگیر

هرچه از دیوانه آید در وجود

عفو فرمایند از دیوان جود

گرچه نبود نیک بپذیرند ازو

پس بچیزی نیک بر گیرند ازو

هر بد او را مراعاتی کنند

از نکو وجهی مکافاتی کنند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود دیوانه مزاجی گرسنه

در رهی میرفت سر پا برهنه

نان طلب میکرد از جائی بجای

هرکسی میگفت نان بدهد خدای

اوفتاد از جوع در رنجورئی

دید اندر مسجدی مغفروئی

زود در پیچید و پس بر سر گرفت

قصد بردن کرد و راه درگرفت

عاقبت در راه بگرفتش کسی

زجر کردش پس جفا گفتش بسی

زو ستد آن جامه و کردش سؤال

کاین چرا کردی بگو ای تیره حال

گفت هر جائی که میرفتم دمی

جمله میگفتند حق بدهد همی

چون شدم درمانده بی دستوریش

برگرفتم عاقبت مغفوریش

تا بسازد کار من یکبارگی

چند خواهم بود در بیچارگی

خنده آمد مرد را از کار او

برد نان و جامه را تیمار او

دید آن دیوانه را مردی براه

جامه در پوشید میآمد پگاه

گفت جامه از کجا آوردهٔ

کسب کردی یا عطا آوردهٔ

گفت این جامه خدای آوردراست

گفت هم اقبال و هم دولت تراست

زانکه تادولت نباشد ما حضر

این چنین جامه نبخشد دادگر

مرد مجنون گفت کو یک دولتم

کو نداد این جامه بی صد محنتم

تا که بر نگرفتمش ناگه گرو

نه شکم نان یافت نه تن جامه نو

در نمیگیرد خوشی با او بسی

تا گرو بر مینگیرد زو کسی

بی گرو کار تو کی گیرد نوا

جامه و نان بی گرو ندهد ترا

ور گرو می بر نگیری تن زند

آتشت در جان و در خرمن زند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نازنین شوریده میشد ناگهی

بود هم سرما و هم گل در رهی

آن یکی گفتش که گل بگرفت راه

خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه

گفت چون پا را کنم کفشی طلب

خاصه اندر زیر میگیرند شب

تا که در شخص تو میماند دلت

هرگز آن دولت نیاید حاصلت

چون بجای دل رسی بی دل مدام

گردد این دولت ترا حاصل مدام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود شوریده دلی دیوانهٔ

روی کرده در بن ویرانهٔ

همچو باران زار برخود میگریست

سایلی گفتش که این گریه ز چیست

که بمردت گفت دور از تو دلم

دل بمرد و سخت تر شد مشکلم

گفت دل چون مردت و چون شد زجای

گفت چون اندوه بودش با خدای

خوش بمرد و دور گشت از من نهان

شد بر او و برون رفت از جهان

تا بتنهائی مرا حیران گذاشت

وین چنین افکنده سر گردان گذاشت

ای عجب جائی که آنجا شد دلم

رفتن آنجا مینماید مشکلم

آرزوی من بدانجا رفتن است

لیک ره در قعر دریا رفتن است

گر رسم آنجایگه یک روز من

وارهم از گریه و از سوز من

هرکرا این درد عالم سوز نیست

در شبست و هرگز او را روز نیست

درد میباید که بی درمان بود

تا اگر درمان کنی آسان بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در رهی میرفت مجنونی عجب

بود پای و سر برهنه خشک لب

شد ز سرما و گل ره بیقرار

سر ببالا کرد و گفت ای کردگار

یا دلم ده باز تا چند از بلا

یا نه باری ژنده کفشی ده مرا

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود صاحب عزلتی در گوشهٔ

از جهان نه زادی ونه توشهٔ

بر توکل روز و شب بنشسته بود

رشتهٔ دل در قناعت بسته بود

چون نمیپیچید هیچ از راه حق

بود گستاخیش با درگاه حق

گرسنه از ره رسیدندش دو کس

واو نداشت از دخل و خرج الانفس

چو نشستند آن دو کس تادیرگاه

در نیامد هیچ معلومی ز راه

چون بسی گشت آن دو تن را انتظار

شیخ شد از شرم ایشان شرمسار

عاقبت بر جست از جای آن زمان

کرد چون دیوانهٔ سر باسمان

گفت آخر من چه دارم بیش و کم

میهمانم میفرستی دم بدم

چون فرستادی دو روزی خواره را

روزنی باید من بیچاره را

گر فرستادی مرا روزی کنون

وارهی از جنگ هر روزی کنون

ورنه زین چوبی نهم برگردنم

جملهٔ قندیل مسجد بشکنم

چون بگفت این مرد دل برخاسته

شد زره خوانی پدید آراسته

در زمان آمد غلامی همچو ماه

کرد خدمت خوان نهاد آنجایگاه

چون شنودند آن دو تن گفتار او

در تعجب آمدند از کار او

هر دو گفتندش که گستاخی عظیم

مینیارد هیچ گستاخیت بیم

گفت دندانی بدو باید نمود

تا که ننمائی ندارد هیچ سود

عاشقانش پاک از نقص آمدند

چون درختان جمله در رقص آمدند

پاک همچون شاخ در گل میشدند

لاجرم در قرب کامل میشدند