راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

میشد ابراهیم ادهم در رهی

پیش اوآمد سواری ناگهی

گفت آبادانی ای رهرو کجاست

اوبگورستان اشارت کرد راست

شد سوار از قول اودر خشم سخت

تازیانه کرد بر وی لخت لخت

خون روان شد از سر واز روی او

تا زخون گل گشت خاک کوی او

چون بنزد شهر آمد آن سوار

دید خلقی را دوان و بیقرار

گفت این تعجیل چیست ای مردمان

گفت ابراهیم ادهم این زمان

میرود در پیش آگاهی رسید

اسب داری گر درو خواهی رسید

هرکه او رادید پیدا و نهان

گشت ایمن از عذاب آن جهان

زو صفت پرسید آن مرد سوار

چون صفت گفتند او بگریست زار

حال خودبرگفت کو را چون زدم

جامه و دستم ازو در خون زدم

شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز

دید او راجامه شستن کرده ساز

خون زخود میشست پیشش شد سوار

گشت درخاک و بسی بگریست زار

عفو خواست او عفو دادش در زمان

گفت آخر آن چرا گفتی چنان

گفت آبادانی ای مرد تمام

نیست جز در کوی گورستان مدام

گورها هر روز آبادان ترست

لیک هر دم شهرها ویران ترست

گر همه آفاق آبادان کنند

عاقبت می دان که گورستان کنند

پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار

راست گفتم تو خیال کژ مدار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بود عبداللّه طاهر در شکار

باز میآمد بشهر آن نامدار

بود در راهش پلی جای نشست

پیر زالی از پس آن پل بجست

اسب عبداللّه سر بر زد ز راه

بر زمین افکند از فرقش کلاه

خشمگین شد سخت عبداللّه ازو

خواست تا خود را کند آگاه ازو

گفت ای نادان چکارت اوفتاد

کاین چنین جای اختیارت اوفتاد

قصهٔ دادش بدست آن پیرزن

گفت فرزندیست بی جرم آن من

مانده در زندان تو خوار و اسیر

لطف کن او را برون آر ای امیر

میبسوزد جان من از درد او

شد سیه روزم ز روی زرد او

پیرم و رفته بآخر روز من

رحمتی کن بر دل پر سوز من

خورد سوگند از سر خشم آن امیر

کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر

برنیارم من ز زندان هرگزش

همچنان میدارم آنجا عاجزش

پیره زن گفت ای امیر کاردان

نیست بر کاری خداوند جهان

گر تو بر کاری خدا هم نیز هست

قادر و دانندهٔ هر چیز هست

من کنون با او گذارم کار خویش

توبرو من نیز بردم بار خویش

تا درچون حق جهانداری بود

بر در تو آمدن عاری بود

تن زدم جان سوخته رفتم ز جای

تا تو بهتر آئی اکنون با خدای

این سخن بر جان عبداللّه زد

اشک خونین بر غبار راه زد

خورد سوگندی دگر آن مهربان

کز سر پل نگذرم من این زمان

تا نیارند آن پسر را سوی من

تا ببینم روی او او روی من

شد بزندان مرد و آوردش سوار

چون جمال او بدید آن نامدار

خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز

تا بگردانند در شهرش بناز

پس منادی میکنند از چپ و راست

کاین طلیق اللّه آزاد خداست

این چنین کاری که کوهی کاه کرد

رغم عبداللّه را اللّه کرد

گر تحمل هست نیکو از یکی

هست نیکوتر ز شاهان بیشکی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک آمد پیش خاک بارکش

گفت ای افکندهٔ تیمارکش

هر کجا سریست در هر دو جهان

گر برون آری درون داری نهان

توخمیر دست قدرت بودهٔ

حامل اسرار فطرت بودهٔ

چون ز چارارکان بحق رکنی تراست

نقد رکنی گر ز تو جویم رواست

گرچه بار و رنج داری از برون

لیک بار گنج داری از درون

در کنارت گنج بینم صد هزار

با میان آر آنچه داری در کنار

هر کرا گنجی بود خاصه غریب

دیگران را کی گذارد بی نصیب

چون تو میدانی که هستم راز جوی

سر گنج خویش با من باز گوی

بر دل مستم دری بگشای تو

سوی مقصودم رهی بنمای تو

زین سخن چون خاک راه آگاه شد

باد در کف همچو خاک راه شد

گفت آخر من که باشم در جهان

تا بود رازیم پیدا ونهان

من ندارم هیچ جز افسردگی

نیست بر من وقف الا مردگی

بر نهاد من قضا بگشاد دست

پس لبادم آمد و برگاو بست

اولم از خاک ره برداشتند

پس چو خاکم خاکسار انگاشتند

من زنومیدی چنین افسردهام

خفته درخاکی وخاکی خوردهام

گاو را چون دشمن من میکنند

جمله را درخرمن من میکنند

بر تن خود بار دارم همچو کوه

باگروهی هر زمان گیرم گروه

گرچه گشتم ذره ذره زیر پای

ذرهٔگردش ندیدم هیچ جای

روز و شب از درد این افسردهام

می ندانم زندهام یا مردهام

آنچه بر من رفت از ظلم و فساد

در بدل خواهند از ننگم معاد

در مضیقی بس خطرناکم ازین

خاک بر سر بر سر خاکم ازین

مردگان را جمله در من مینهند

مرگ را زرین نهنبن مینهند

من میان مردگانم بیخبر

کی مرا از زندگی باشد اثر

زندگی کی یابی از مرده دلی

ترک من کن چون ندارم حاصلی

سالک آمد پیش پیر پاک زاد

شرح حال خویش پیش پیر داد

پیر گفتش هست خاک بارکش

عالم حلم و جهان خلق خوش

گر تحمل میکنی چون خاک تو

در دو عالم همچو آبی پاک تو

ذرهٔ گر تو تحمل میکنی

همچو خورشیدی تجمل میکنی

هرکه او موئی تحمل خوی کرد

مشک خلقش عالمی پر بوی کرد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گفت یک روزی همایی میپرید

لشکر محمود هرکورا بدید

سر بسر در سایهٔ او تاختند

خویش را بر یکدیگر انداختند

تا ایاز آمد بر مقصود شد

در پناه سایهٔ محمود شد

پس دران سایه میان خاک راه

هر زمان در سر بگشتی پیش شاه

آن یکی گفتش که ای شوریده رای

نیست آنجا سایهٔ پرهمای

گفت سلطانم همای من بسست

سایهٔ او رهنمای من بسست

چون بدانستم که کار اینست و بس

در دو عالم روزگار اینست و بس

سر نپیچم هرگز از درگاه او

میروم بی پاو سر در راه او

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک آمد پیش کوه گوهری

گفت ای مشغول گوهر پروری

ای مرصع کره از گوهر کمر

تیغ داری هم ز آهن هم ز زر

پای بر جائی نهٔ جائی بدست

زانکه داری بر سر گوهر نشست

نی بگنجی در زمین ودر زمان

بردهٔ از کبر سر در آسمان

از تو میبینم زمین را استوار

زانکه تو میخ زمینی از وقار

لیک از عشق آن وقار تو برفت

صبر جان بی قرار تو برفت

لاجرم ساکن نهٔ در هیچ باب

در مروری روز و شب مرالسحاب

چون توداری در همه عالم صفا

ملک گوهر میشود صافی ترا

کوه رحمت در همه دنیا تراست

قاف و القرآن پرمعنی تراست

گر لبی نان نیست در انبان ترا

قطب عالم بس بود مهمان تو را

گر کنم یک ذره وصف طور تو

همچو خورشیدی شوم ازنور تو

چون تو چندینی گهرداری بدست

دست قوت و قوت جودیت هست

روی عالم سر بسر طوفان گرفت

کلبهٔ بی جودئی نتوان گرفت

جودئی داری بیک جودم رسان

جان ترا بخشم بمقصودم رسان

کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا

نالهٔ من مینبینی در صدا

زلزله زین درد در دیوان کیست

یا جبال اوبی در شان کیست

پای بسته آمدم تا رستخیز

مبتلای سنگسار و سنگ ریز

صد هزاران عقبه دارم سرفراز

پای بسته چون روم راهی دراز

هم فسرده هم خجل افتادهام

زانکه دایم سنگدل افتادهام

هر زمان چون نیستم دلریش او

تیغ بنهم با کمردر پیش او

نی که دل گر سنگ وآهن داشتم

خون شد ولعل و عقیق انگاشتم

گه کشم سختی ز پای ناکسان

گه خورم میتین من از دست خسان

میزنم چون پیر زن سنگی بدست

فال میگیرم ز مقصودی که هست

پس ز لاله سنگ میآرم بخون

لیک باز از سنگ میآرم برون

چون دلم ازناله خون میآورد

سنگ را از لاله چون میآورد

از طلب هرگه که دل تنگ آیدم

از صدا بانگ سر و سنگ آیدم

از چو من سنگی چه میباید ترا

زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا

سالک آمد پیش پیر دلپسند

داد شرححالش از جان نژند

پیر گفتش هست کوه وکوهسار

از قدم تا فرق آرام و وقار

گرچه در صورت ثباتی دارد او

در صفت جنبنده ذاتی دارد او

گرچه بر فرقش نهادستند تیغ

میرود بسته کمر دایم چو میغ

در طلب از بس که ره پیموده کرد

لاجرم نعلین آهن سوده کرد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

طالبی مطلوب را گم کرده بود

روز و شب سر در جهان آورده بود

از غم جان وجهان بفریفته

در جهان میرفت جانی شیفته

پای از سر در طلب نشناخت او

خویش را نعلین آهن ساخت او

پس جهان صدباره چون پیموده کرد

ای عجب نعلین آهن سوده کرد

ذره ذره گشت در راهی دراز

آهن نعلین او بی دلنواز

گر چه بسیاری بگشت از درد او

هم نیافت از هیچ راهی گرد او

عاقبت در پیش او آمد سه راه

بر سر هر راه او خطی سیاه

بر سر یک ره نوشته کای غلام

گر فرو آئی بدین ره تو تمام

گرچه این راهیست دشوار و دراز

هم برآئی عاقبت زین راه باز

بر ره دیگر نبشته کای سلیم

گر فرو آئی بدین راه عظیم

یا برآئی زین ره آخر ناگهان

یا ازین جابرنیائی جاودان

بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک

گر فرود آئی بدین راه هلاک

برنیائی تا ابد هرگز دگر

نه نشان از تو بماند نه خبر

محو گردی گم شوی ناچیز هم

زین چه فانی تر بود آننیز هم

گفت چون در وصال اومید نیست

کار جز نومیدی جاوید نیست

این سیم راهست راه من مدام

این بگفت و شد در آن ره والسلام

راه اول در شریعت رفتن است

در عبادت بی طبیعت رفتن است

پس دوم راهت طریقت آمدست

ور سیم خواهی حقیقت آمدست

در حقیقت گر قدم خواهی زدن

محو گردی تا که دم خواهی زدن

هر که در راه حقیقت زد دو گام

تا ابد نابود گردد والسلام

گام اول را زخود مطلق شود

پس بدیگر گام محو حق شود

هر کرا زانجایگه بوئی بود

در نگنجد گر همه موئی بود

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود

دایمش نه جامه و نه قوت بود

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف

روز و شب میسوختی از عشق دوست

هرکه میسوزد ز عشق او نکوست

روزگاری بود تا در صد عنا

گرد او میگشت گرداب بلا

لاجرم در جملهٔ عمر دراز

شادمان دستی بدل ننهاد باز

از شراب نامرادی مست بود

زیر پای پیل محنت پست بود

دایماً میگفت با چشم پر آب

ای خدا بازت دهم آخر جواب

وقت مردن بیدلی را خواند او

پس وصیت کردش و بنشاند او

گفت چون جانم برآید از تنم

برکش از بهر کفن پیراهنم

پیش دل بشکاف از بیرون من

پس برون کن این دل پرخون من

برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک

بر خط از خون دلم بنویس پاک

کاخر این بیدل جوابت باز داد

مرد و مشتی خاک و آبت باز داد

مینگنجیدی تو با او در جهان

با تو بگذاشت او جهان رفت از میان

جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد

وز جهان جان ستان آزاد شد

گر جهان و جانشود در مفلسی

دایماً جان و جهان را تو بسی

من چه خواهم کرد پیدا ونهان

بی تو ای جان و جهان جان و جهان

تامرا از عمر میماند نفس

مذهبم الجار ثم الدار بس

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جاهلی میگفت احنف را متاب

گر یکی گوئی تو ده گویم جواب

احنفش گفتا تو گر گوئی دهم

من یکی باتو نگویم این بهم

خلق نبود این که تا یابی خبر

از فروتر کس شوی زیر و زبر

چون حقارت بر نتابی از حقیر

چون کشی پس کبریای آن کبیر

خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است

باز ناپوشیدن و کوشیدن است

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هندوئی بودست چون شوریدهٔ

در مقام عشق صاحب دیدهٔ

چون براه حج برون شد قافله

دید قومی در میان مشغله

گفت ای آشفتگان دلربای

در چه کارید و کجا دارید رای

آن یکی گفتش که این مردان راه

عزم حج دارند هم زینجایگاه

گفت حج چبود بگو ای رهنمای

گفت جائی خانهٔ دارد خدای

هرکه آنجا یک نفس ساکن شود

از عذاب جاودان ایمن شود

شورشی در جان هندوی اوفتاد

ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد

گفت ننشینم بروز و شب ز پای

تا نیارم عاشق آسا حج بجای

همچنان میرفت مست و بیقرار

تا رسید آنجا که آنجا بود کار

چون بدید او خانه گفتا کو خدای

زانکه او را مینبینم هیچ جای

حاجیان گفتند ای آشفته کار

او کجادر خانه باشد شرم دار

خانه آن اوست او در خانه نیست

داند این سر هر که او دیوانه نیست

زین سخن هندو چنان فرتوت شد

کز تحیر عقل او مبهوت شد

هر نفس میکرد هر ساعت فغان

خویشتن بر سنگ میزد هر زمان

زار میگفت ای مسلمانان مرا

از چه آوردید سر گردان مرا

من چه خواهم کرد بی او خانه را

خانه گور آمد کنون دیوانه را

گر من سرگشته آگه بودمی

این همه راه از کجا پیمودمی

چون مرا اینجایگه آوردهاید

بی سر وبن سر بره آوردهاید

یا مرا با خانه باید زین مقام

یا خدای خانه باید والسلام

هرچه او در چشم جز صانع بود

گر همه صنعت بود ضایع بود

تاکه جان داری ز صانع روز و شب

جان خود را چشم صانع بین طلب

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

رابعه یک روز در وقت بهار

شد درون خانهٔ تاریک و تار

سر فرو برد از همه عالم بزیر

همچنان میبود خوش خوش تا بدیر

پیش او شد زاهدی گفت این زمان

خیز بیرون آی وبنگر در جهان

تا ببینی صنع رنگارنگ او

چند باشی بیش ازین دلتنگ او

رابعه گفتش که تو در خانه آی

تا به بینی صانع ای دیوانه رای

تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر

صانعم نقدست با صنعم مبر

گر بصانع در دلت راهی بود

در بر آن صنع چون کاهی بود

چون کسی را این چنین راهیست باز

از چه باید کرد بر خود ره دراز

کعبهٔ جان روی جانان دیدنست

روی او در کعبهٔ جان دیدنست

گر چنین بینی جهان بین خوانمت

ورنه نابینای بی دین خوانمت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک آمد پیش دریای پر آب

گفت ای از شور او مست و خراب

موج عشقت میکند زیر و زبر

شور و شوقت میکند شیرین و تر

تشنهٔ سیراب از خویش آمده

تو مزاجی خشک لب پیش آمده

این همه خوردی دگر میبایدت

حوصله داری اگر میبایدت

در سراندازی سرافرازی تراست

سرفرازی کن که جان بازی تراست

گر کبودی صوفی کار آمدی

عاشقی الحق گهردار آمدی

گر نبودی شور در تو ای دریغ

در کبودی گوهری بودی چو تیغ

صوفی پیروزه پوش گوهری

جوش میزن چون بجوشی خوش دری

خویش را در شور مست آوردهٔ

وانچه میجوئی بدست آوردهٔ

چشم من بنگر چو ابر خون فشان

ذرهٔ از بی نشانم ده نشان

تو محیطی درمیان داری مدام

هین مرا این ده گر آن داری مدام

هم گهر هم آب داری همچو تیغ

آب از تشنه چرا داری دریغ

زین سخن افتاد در دریا خروش

آب او چون آتشی آمد بجوش

گفت آخر من کیم سرگشتهٔ

خشک لب تر دامنی آغشتهٔ

ای عجب در تشنگی آغشتهام

وز خجالت در عرق گم گشتهام

بر جگر آبم نماند ازدلنواز

همچو ماهی ماندهام در خشک باز

تو نمیدانی که با این کار و بار

ماهیان بر من همی گریند زار

هر زمانی جوش دیگر میزنم

کف درین اندوه بر سر میزنم

ماندهام شوریده در سودای او

قطرهٔ میجویم از دریای او

جان بلب میآید از قالب مرا

تا که او آبی زند بر لب مرا

چون ندارد تشنگی من سری

چون نشانم تشنگی دیگری

از چو من تشنه چه میبایدترا

رو که از من آب نگشاید ترا

سالک آمد پیش پیر رهروان

درس حال خویش برخواندش روان

پیر گفتش بحر صاحب مشغله

هست سر تا بن مثال حوصله

نوش کرده آب چندان وز طلب

مانده شوق قطرهٔ آن خشک لب

هرکرا سیرابئی ناید تمام

چاره نیست از تشنگی بر دوام

تشنگی جان و دل میبایدت

لیک هر دو معتدل میبایدت

زانکه گرناقص و گر افزون شود

از کمال خویشتن بیرون شود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کرد عمرو قیس را مردی سؤال

گفت اگر فردا خدای ذوالجلال

سر بدوزخ در دهد ناگه ترا

در چه شغلی ره بود آنگه ترا

گفت برگیرم عصا و رکوهٔ

میزنم در گرد دوزخ خطوهٔ

زار میگویم که این زندان اوست

وین سزای آنکه اورا داشت دوست

دید آن شب حق تعالی را بخواب

کرد عمرو قیس را حالی خطاب

گفت هان ای بدگمان خلق آفرین

کی کند با دوستان خود چنین

دوستان آید بفردوسم دریغ

کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

خواجه اکافی درآمد در سخن

خلق میبالید ازو چون سرو بن

منبرش گوئی ورای عرش بود

آسمان در جنب او چون فرش بود

در بلندی سخن چندان برفت

کان زمان از خلق گوئی جان برفت

چون بلندی سخن میداد دست

مستمع بیهوش میافتاد پست

کرد بر مجلس مگر مردی گذر

گفت پیش آرید کار کفشگر

خواجه کان بشنود شد با درد جفت

گفت بشنودید آنچ این مرد گفت

زین سخن الهام آمد در دلم

شد جهانی درد در دل حاصلم

ملهمم گفت این سخنهای بلند

نیست اندر خورد مشتی مستمند

این سخن پرندگان زنده راست

نه خر پالانی و خربنده راست

رهروان را همچو مرغان می مسوز

رهروان را پارهٔ بر کفش دوز

ره روانند اهل مجلس سر بسر

پاره دوزی کن چو مرد کفشگر

پشهٔ را قوت پیلی میدهی

مور را با جبرئیلی مینهی

راه رو را گر بخواهی دوخت کفش

بس طپانچه میزنی تو با درفش

کار چون از حد خویش افزون رود

صاحب آن کار را در خون رود

فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد

صاحبش در خون جان خویش شد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در حرم بادی مگر میجسته بود

شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود

جملهٔ استار کعبه در هوا

خوش همی جنبید از باد صبا

شیخ را خوش آمد آن از جای جست

درگرفت آن دامن پرده بدست

گفت ای رعنا عروس سر فراز

در میان مکه بنشسته بناز

جلوه داده چون عروسی خویش را

کرده بیجان عالمی درویش را

صد جهان مردم چو حیرانی ز تو

گشته هر زیر مغیلانی ز تو

عاشقی را هر نفس بندی کنی

کشته چندین جلوه تا چندی کنی

این تفاخر وین تکبر تا بکی

ای میان تو تهی پر تا بکی

گر ترا یکبار بیتی گفت یار

گفت یا عبدی مرا هفتاد بار

هرکه در سر محبت بنده شد

تا ابد هم محرم و هم زنده شد

سر او برتافت از پیشان کار

دوستانرادر ربود از نور و نار

تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند

بی بهشت عدن دلشاد آمدند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه

چهرهٔ گلناریش مانند کاه

نه طراوت مانده در رخسار او

نه حلاوت مانده در گفتار او

گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس

کاتشم در دل فکندی بیقیاس

بود پیش شاه خلقی بیشمار

هر یکی از بهر کاری بیقرار

گفت خلق بی حسابند این همه

چون بگویم چون حجابند این همه

شاه خالی کرد حالی جایگاه

تا ایاز آنجا بماند و پادشاه

گفت اکنون راز برگوی این زمان

چون حجاب خلق برخاست از میان

گفت شاها من حجابم چون کنم

خویش را بو کز میان بیرون کنم

چون حجاب خویش در عالم منم

خلق بود آن دم حجاب این دم منم

تا که میماند ز من یک موی باز

نیست روی آنکه بتوان گفت راز

چون نمانم من تو مانی جمله پاک

راز من آنگه برون جو شد ز خاک

پاکبازانی که درویش آمدند

هر نفس در محو خود بیش آمدند

در حقیقت جمله او را خواستند

لاجرم خصمی خود را خاستند