راسخون

مصیبت نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

صوفئی را گفت مردی از رجال

کای جهان گردیده چون داری تو حال

گفت سی سال ای اخی بشتافتم

نه جوی زر دیدم و نه یافتم

وی عجب کردم من این ساعت نشست

تا مرا صد گنج زر آید بدست

آنکه در عمری جوی هرگز نیافت

دور نبود گر ز گنجی عز نیافت

نیست رویت یک جو زر یافتن

چون توانی گنج گوهر یافتن

آنکه او را هیچ در ده راه نیست

مه دهی گر جوید او آگاه نیست

گر همه شب روز میباید ترا

درد درمان سوز میباید ترا

من که درد عشق در جان منست

وی عجب این درد درمان منست

مینیابم آنچه میجویم همی

وین طلب ساکن نمیگردد دمی

در میان این و آن درماندهام

تا که جان دارم بجان درماندهام

هست دریای محبت بی کنار

لاجرم یک تشنگی شد صد هزار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پادشاهی دختری دلبند داشت

هر دو عالم وقف یک یک بند داشت

هر سر موئیش خونی کرده بود

سرکشان را سرنگونی کرده بود

عاشقی آتش فشانش اوفتاد

شور در دریای جانش اوفتاد

بیقراری کرد در جانش قرار

از میان خلق آمد با کنار

عاقبت چون طاقت او طاق شد

پیش آن مه پارهٔ آفاق شد

فرصتی جست وز عشق جان خویش

شمهٔ برگفت با جانان خویش

گفت اگر نبود وصالت رهبرم

میندانم تا که جان آنگه برم

دخترش گفتا اگر میبایدت

کزوصال من دری بگشایدت

یک جوال ارزنم در ره بریخت

نه بقصدی بود خود ناگه بریخت

سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک

از سر سوزن همه برچین ز خاک

چون جوال این شیوه پرارزن کنی

بامن آنگه دست در گردن کنی

مرد عاشق سالها با سوزنی

برنچیدست ای عجب یک ارزنی

گر نکرد از سوزن ارزن در جوال

درجوالش کرد آن زن از محال

وی عجب این مرد با سوزن بدست

جان بخواهدداد و جای آنش هست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

سائلی جویندهٔ راه کمال

کرد او از شیخ گرگانی سؤال

گفت چون نبود ترا میل سماع

گفت ما را از سماع است انقطاع

زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر

کو زمانی گر ز دل آید بدر

جملهٔ ذرات عرش و فرش پاک

نوحه گر گردند دایم یا هلاک

گر شود ظاهر چنین دردی که هست

تا ابد باید در آن ماتم نشست

با چنین دردی که درجان منست

کی سماع و رقص درمان منست

گر نیارم درد خویش امروز گفت

قصهٔ این غصه و این سوز گفت

تن زنم تا بوکه مرگم در رسد

ره بسوی روز برگم در رسد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یک کلیچه یافت آن سگ در رهی

ماه دید از سوی دیگر ناگهی

آن کلیچه بر زمین افکند سگ

تا بگیرد ماه بر گردون بتک

چون بسی تک زد ندادش دست ماه

باز پس گردید و با زآمد براه

آن کلیچه جست بسیاری نیافت

بار دیگر رفت و سوی مه شتافت

نه کلیچه دست میدادش نه ماه

از سر ره میشد او تا پای راه

در میان راه حیران مانده

گم شده نه این ونه آن مانده

تا چنین دردی نیاید در دلت

زندگی هرگز نگردد حاصلت

درد میباید ترادر هر دمی

اندکی نه عالمی در عالمی

تا مگر این درد ره پیشت برد

از وجود خویش بی خویشتن برد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود

همچو آب زر سخن میگفته بود

عاقبت چون روز بس بیگاه شد

گفت دردا کاین سخن کوتاه شد

زانکه روزی را که شب در پی بود

لایق این حرف هرگز کی بود

صبر باید کرد تا روزی تمام

در رسد کانرا نباشد شب مدام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک سرگشته چون مستی خراب

شد دلی پرتاب پیش آفتاب

گفت ای سلطانسرگیتی نورد

در جهان بسیار دیده گرم و سرد

ای بفیض و روشنی برده سبق

بوده برچارم سما زرین طبق

گرم کردی ذات ذریات را

عاشقی آموختی ذرات را

گرنهٔ سلطان علم چون میزنی

کوس زرین صبحدم چون میزنی

هست انگشتیت در هر روزنی

ذره ذره دیدهٔ چون روشنی

تو بحق چشم و چراغ عالمی

این جهان را وان جهان را محرمی

گاه سنگ از فیض گوهر میکنی

گاه مس بی کیمیا زر میکنی

رخش گردون زیر ران داری مدام

ملکت هر دوجهان داری مدام

پختگی جملهٔ خامان ز تست

زینت و زیب نکو نامان ز تست

من ز مقصودم جدا افتادهام

سرنگون در صد بلا افتادهام

گر ز مقصودم نشانی میدهی

مرده را انگار جانی میدهی

آفتاب این قصه را چون کرد گوش

بر رخش پروین اشک آمد بجوش

گفت من هم نیز غمگینم چو تو

دم بدم سرگشتهٔ اینم چو تو

روی زردم زین غم و جامه کبود

میزنم تک در فراز ودر فرود

روز و شب زین عشق افروزندهام

سال و ماه از شوق این سوزندهام

پای از سر می ندانم سر ز پای

میدوم هر ساعت از جائی بجای

چشمهٔ بی آب از این غم ماندهام

دایماً در تاب ازین غم ماندهام

گه سپر بر آب اندازم ز میغ

گه بقتل خویش دست آرم بتیغ

گاه بر خاک اوفتم زین درد من

گه برایم سرخ و گاهی زرد من

صد هزاران رنگ در کار آورم

تا مگر بوئی پدیدار آورم

بی سر و بن گرچه میگردم چو گوی

کار می برنایدم از رنگ و بوی

من که چشمم وین همه گردیدهام

کافرم گر هیچ بوئی دیدهام

گردهٔ هر شب برم در کوی او

تا مگر چیزی کند بر روی او

من ز تو حیران ترم بگذر ز من

زانکه نگشاید ترا این در ز من

سالک آمد پیش پیر دیده ور

کرد از حال خودش حالی خبر

پیر گفتش آفتاب اندر صفت

بارگاه همتست و معرفت

هرکه صاحب همت آمد مرد شد

همچو خورشید از بلندی فرد شد

گر چو گوهر همت عالی بود

بر سر زر جای تو خالی بود

گر بهر چیزی فرود آئی براه

کی توانی خورد جام از دست شاه

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شد بر دیوانهٔ آن مرد پاک

دید او را در میان خون و خاک

همچو مستی واله و حیرانش دید

سرنگونش یافت و سرگردانش دید

گفت ای دیوانهٔ بی روی و راه

در چه کاری روز و شب اینجایگاه

گفت هستم حق طلب در روز وشب

مرد گفتش من همین دارم طلب

مرد مجنون گفت پس پنجاه سال

همچو من در خون نشین در کل حال

کاسهٔ پرخون تو میخور ای عزیز

بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز

تاکه این دریا شود پرداخته

یا نه کار ما شود برساخته

این گره را چون گشادن روی نیست

هم بمردن هم بزادن روی نیست

این قدر دانم که با این پیچ پیچ

می ندانم می ندانم هیچ هیچ

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

داشت اندر خانه اسحق ندیم

بندهٔ در خدمت او مستقیم

دایماً هر روز پیش از آفتاب

میکشیدی تا بشب از دجله آب

چون نمیشد تشنگی و آب کم

مینزد یک دم غلام از کار دم

دید روزی خواجه او را بیقرار

فارغ از خلق و شده مشغول کار

خواجه گفتش کیف عیشک ای غلام

گفت کاری سخت دارم بر دوام

در میان دو بلا افتادهام

سرنگون در زیر پا افتادهام

هست از یک سویم آبی بی قیاس

وز دگر سو تشنگان ناسپاس

دجله را خالی بکردن روی نیست

تشنه را سیری سر یک موی نیست

در میان دجله و تشنه مدام

ماندهام درآمد و شد والسلام

در میان دین و دنیا ماندهام

گه بمعنی گه بدعوا ماندهام

نه ز دینم میرسد بوئی تمام

نه دمی دنیام میگیرد نظام

من نه این نه آن ز راه افتاده باز

خردغل باری گران راهی دراز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سایلی خفاش را گفت ای ضعیف

بیخبر ماندی ز خورشید شریف

ای همه روزت شب تیره شده

از فروغی چشم تو خیره شده

در شب تیره بسی گردیده تو

رشته تائی روشنی نادیده تو

گر تو با خورشید میآمیزئی

از فروغ او چنین نگریزئی

چند در سوراخها سازی وطن

در نگر در آفتاب موج زن

تا ببینی آفتاب آتشین

ذرهٔ با او شوی خلوت نشین

ای عجب خفاش گفت ای بیخبر

من چه خواهم کرد خورشید و قمر

آفتابی را که خواهد شد سیاه

وز غروبش بر لوش دادند راه

روی زرد و جامهٔ ماتم به بر

در تک و پوئی بمانده در بدر

تشنهتر از دیگران صد باره او

وز شفق آغشتهٔ خونخواره او

گر چنین خورشید ناید در نظر

گومیاچون هست خورشیدی دگر

تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار

تا بشب خورشید بینی آشکار

روز من ای مرد غافل هر شبست

کافتاب ینزل اللّه در شبست

چون پدید آید بشب آن آفتاب

خلق عالم را کند مشغول خواب

آفتاب از عکس چندانی ضیا

روی در پوشد بجلباب حیا

در گریز آید ز تشویر ای عجب

روز و شب خوش میکند از بیم شب

لیک هرکو همچو من محرم بود

آفتابش در شب ماتم بود

چون چنین خورشید در شب حاصلست

گر زکوری میبخسبی مشکلست

من نخفتم جملهٔ شب تا بروز

گرد آن خورشید میپرم ز سوز

چون نماید روی خورشید مجاز

ما بظلمت آشیان کردیم باز

چون بشب نقدست خورشید اله

آن چنان خورشید دیدن نیست راه

گر چو بازان همتی آری بدست

دست سلطانت بود جای نشست

ور چو پشه باشی از دون همتی

همچو پشه باشی از بیحرمتی

لاجرم چون پشه نقصان باشدت

بود با نابود یکسان باشدت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پادشاهی در رهی میشد پکاه

خاک بیزی میگذشت آنجایگاه

پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز

کای خدا بر فرق کردم خاک ریز

گر مرا بایست رفتن سوی کار

تاکنون در کار بودم بی قرار

ور پگه بایست کردن عزم راه

کار را برخاستم اینک پگاه

آنچه بر من بود آوردم بجای

کار اکنون با تو افتاد ای خدای

شاه خوش شد از حدیث خاک بیز

گفت گیر این بدره در غربال ریز

چون پگاهی کار را بشتافتی

آنچه جستی بیشتر زان یافتی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کردروزی چند سارخگی قرار

بر درختی بس قوی یعنی چنار

چون سفر را کرد آخر کار راست

از چنار کوه پیکر عذر خواست

گفت زحمت دادمت بسیار من

زحمتی ندهم دگر این بار من

مهر برداشت از زفان حالی چنار

گفت خود را بیش ازین رنجه مدار

فارغم از آمدن وز رفتنت

نیست جز بیهوده درهم گفتنت

زانکه گرچون تو درآید صد هزار

یک دمم با آن نباشد هیچ کار

خواه بامن صبر کن خواهی مکن

تو که بای تا ز من گوئی سخن

لیک اگر از عجز آئی پیش در

زانچه میجوئی بیابی بیشتر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خسروی روزی غلامی میخرید

کافتابش پیش مرکب میدوید

در نکو روئی کسی همتا نداشت

شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت

چون ببالا سرو وار استاده بود

سرو او را بندهٔ آزاده بود

از رخ او هم قمر در وی گریخت

وز لب او هم شکر درنی گریخت

آفتابی بود از سر تا بپای

کس ندیدست آفتابی در قبای

گر سخن گفتی گهر میریختی

ور بخندیدی شکر میریختی

صد هزاران عاشقش درکوی بود

زانکه روی آن بود چون آن روی بود

کافر زلفش که از وی دین شدی

حلقهٔ او از در صد چین شدی

نرگسش بادام را دو مغز داشت

کافری و جادوئی نغز داشت

چون نمودی از صدف در عدن

عقل را دندان شکستی در دهن

چون گشادی درج لعل از خنده باز

مردهٔ صد ساله گشتی زنده باز

گر سخن گویم ز تنگی دهانش

درنگنجد هیچ موئی جز میانش

آفتاب از شرم او رخ زرد بود

صبح را از شوق او دم سرد بود

موسم خوش بود و ایام بهار

نازنینان چمن را روز بار

روی صحرا جمله رنگارنگ بود

سبزه بسیاری و عالم تنگ بود

بلبل شوریده میگردید خوش

پیش گل میگفت راه خارکش

هم گل نازک لبی پرخنده داشت

هم بنفشه سر ببر افکنده داشت

یاسمین را یک زفان افزون فتاد

زان ز تنگی دهان بیرون فتاد

نرگس تر طشت زرین بردماغ

چشم بگشاده خوشی بر روی باغ

گنج قارون بازبر افتاده بود

آب خضراندر حضر افتاده بود

در چنین وقتی چنین زیبا رخی

میندانم تا توان زد شه رخی

شاه را عزم چنین شه رخ فتاد

عزم جشنی تازه و فرخ فتاد

چون میاه باغ جشن آراستند

آن غلام سیمبر را خواستند

در میان جشن شاه نیک نام

خواست تا گستاخ گردد آن غلام

گفت ساقی را که یک ساغر شراب

پیش او بر تاچسان آید ز آب

برد ساقی پیش اودر حال جام

سر ببالا برنیاورد آن غلام

شه اشارت کرد حاجب را که خیز

تو بدوده جام و گو در جانت ریز

می ز حاجب نستد آن بدر منیر

شاه گفتا هست این کار وزیر

برد پیش او وزیر شاه جام

عاقبت هم جام ازو نستد غلام

شاه برخاست و بدست خویشتن

برد جامی پیش سرو سیمتن

هم بنستد زو و تن میزد خموش

زین سبب خون وزیر آمد بجوش

گفت آخر جام نستانی ز شاه

بی ادب تر از تو نبود در سپاه

شاه بر پا و تو سرافکندهٔ

بندگی را راستی زیبندهٔ

آن غلام آواز داد آن جایگاه

گفت ازان در پیش من استاد شاه

کز کسی نگرفتهام البته جام

فخر من خود تا قیامت این تمام

گر ز هرکس جام می بستانمی

کی چنین شایستهٔ سلطانمی

از خموشی بد نمیافتد مرا

نیک تر زین خود نمی افتد مرا

چون نیامد جام اول در خورم

شاه استادست آخر بر سرم

گر باول جام قانع گشتمی

از وزیر و شاه ضایع گشتمی

گر کند فانی و یا باقی مرا

تا ابد شه بس بود ساقی مرا

شاه گفتالحق غلامی درخورست

خلق او از خلق او نیکوترست

روی خوب و همت عالیش هست

با چنین کس جاودان باید نشست

هرکه از همت درین راه آمدست

گر گدائی میکند شاه آمدست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سالک آمد با دو چشم خون فشان

چون زمین افتاد پیش آسمان

گفت ای سلطان عالم آمده

پای تا سر طاق و طارم آمده

جمله در تو گم تو بالای همه

جمله چون قطره تو دریای همه

هم قوی دل هم قوی همت توئی

خلق عالم را ولی نعمت توئی

چشم نگشادست کس چندین که تو

خود که گشت از پیش و پس چندین که تو

با هزاران دیده میگردیدهٔ

لاجرم پیوسته صاحب دیدهٔ

این همه گردیدنت مقصود چیست

دایمت آمد شدی محدود چیست

چند باشی ای فلک سرگشته تو

چند گردی در شفق آغشته تو

گرچه بسیاری بگردیدی مدام

سیر از سیرت نگردیدی تمام

چند آئی از زبر با زیر تو

زین شد آمد مینگردی سیر تو

هر شبی چون پر زاغت میبرند

زاختران چندین چراغت میبرند

زانچه میجوئی مرا آگاه کن

دست من گیر و مرا همراه کن

من چو تو سرگشتهام با من بساز

پرده کن از روی این مقصود باز

چون فلک بشنود گفت ای بی قرار

این همه با من ندارد هیچ کار

تو چنین دانی که بوئی بردهام

نی که من سر تا قدم در پردهام

زارزوی این نه سر دارم نه پای

نیست یک ساعت قرارم هیچ جای

روز در دود کبودم بی گناه

جملهٔ شب مانده در آب سیاه

زین طلب درخون همی گردم مدام

گر نمیبینی شفق بین والسلام

روز و شب چون حلقه میگردد سرم

تا که میگوید درون دل درم

همچو گوئی مانده در چوگان چنین

چند خواهم بود سرگردان چنین

حلقهام گم شده پا و سرم

لاجرم چون حلقه مانده بر درم

دم بدم دست قضا میراندم

گوش من بگرفته میگرداندم

آنکه هر شب آسمان پر اخترست

آسمان نیست این که طشت اخگرست

چون ز قطران جامه سازد در برم

برفشاند طشت اخگر بر سرم

تا بکی چون صوفیان بی قرار

چرخ خواهم زد درین میدان کار

تا بکی سرگشتگی دین داشتن

جامه در طاق از پی این داشتن

قرنها گردیدهام شیب و فراز

عاقبت طی کرده خواهم ماند باز

گر بسی بنشینی ای سالک برم

من در این راه از تو سرگردان ترم

سالک آمد پیش پیر اوستاد

حال خود برگفت آنچش اوفتاد

پیر گفتش آسمان سرگشته است

وز شفق در خون دل آغشته است

آسیای او گر آوردی شکست

نیستی سرگشتگی را پای بست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

طالبی را کو طلب می‌کرد راز

گفت یک روزی اویس پاکباز

روی آن دارد که تو در راه بیم

تا که جان داری چنان باشی مقیم

کاین همه خلق جهان را آشکار

گوئیا تو کشتهٔ از درد کار

تا نباشد این چنین دردی ترا

ننگ باشد خواندن مردی ترا

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در رهی محمود میشد با سپاه

دید پیری پشته در بسته براه

پیش اوشد خسرو صاحب کمال

گفت ای پیر این چه داری در جوال

گفت تا شب ای شه پیروز من

خوشه بر میچیدهام امروز من

این جوال از خوشه پر درکردهام

روی سوی طفلکان آوردهام

تا جوینی سازم این اطفال را

ای گرامی با تو گفتم حال را

شاه گفتش از برای توشه تو

از کجا بر چیدهٔ این خوشه تو

گفت بی شک چون مسلمانی بود

از زمینی کان نه سلطانی بود

زانکه باشد آن زمین بی شک حرام

کی نهم من در زمین غصب گام

هم نباشد خوشهٔ ایشان حلال

گر خورم زینجا بود وزرو وبال

شاه گفت ای بدگمان ناتمام

مال سلطان را چرا گوئی حرام

گفت با پیری و ضعف و افتقار

آیدم از مال سلطانیت عار

زان ندارم لقمهٔ خود را روا

کردهام دایم برین حق را گوا

تو که داری این همه پیل و سپاه

هفت کشور را توئی امروز شاه

نیست شرمت با همه ملک جهان

از جهان قسمت ستانی هر زمان

روز و شب از مال درویشان خوری

روزی از خون دل ایشان خوری

میستانی گاه از ده گه ز شهر

زر بزخم چوب از مردم بقهر

عالمی بر هم نهی وزر و وبال

گوئی این مال منست آنگه حلال

اینهمه ملک و ضیاع و کار و بار

کاین زمانت جمع شد ای شهریار

مادرت از دوک رشتن گرد کرد

یا پدر از دانه کشتن گرد کرد

میبری مال مسلمانان بزور

گوئیا ایمان نداری تو بگور

صد هزاران خصم درهم میکنی

تا که یک لقمه مسلم میکنی

هر که در آفاق سلطان آمدست

سرور جمله سلیمان آمدست

او برای قوت خود زنبیل بافت

نه چو تو قالی قال و قیل بافت

کار اوآمد بیک زنبیل راست

وان تو ناید بپانصد پیل راست

گرچه درویشم من و فتوت تو

ننگ دارم گر خورم از قوت تو

تو که داری این همه وان تو نیست

جز گدائی هیچ درمان تو نیست

چون کنی دون همتی خود نظر

پس بعالی همتی من نگر

مال و ملکت میبباید سوختن

پادشاهی از منت آموختن

این بگفت ودرگذشت از پیش شاه

شاه میکرد از پسش حیران نگاه

از کمال آن سخن وز رشک او

شد چو باران بهاری اشک او

مرغ همت خاصه در راه صواب

دانهٔ بر دام داند آفتاب