راسخون

پندنامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

معرفت حاصل کن ای جان پدر

تا بیابی از خدای خود خبر

هر که عارف شد خدای خویش را

در فنا بیند بقای خویش را

هر که او عارف نشد او زنده نیست

قرب حق را لایق و ارزنده نیست

هر که او را معرفت حاصل نشد

هیچ با مقصود خود واصل نشد

نفس خود را چون شناسی با هوا

حق تعالی را بدانی با عطا

عارف آن باشد که باشد حق شناس

هر که عارف نیست نبود جنس ناس

هست عارف را بدل مهر و وفا

کار عارف جمله باشد با صفا

هر که او را معرفت بخشد خدای

غیر حق را در دل او نیست جای

نزد عارف نیست دنیا را خطر

بلکه بر خود نیست‌اش هرگز نظر

معرفت فانی شدن در وی بود

هر که فانی نیست عارف کی بود

عارف از دنیا و عقبی فارغست

زانچه باشد غیر مولی فارغست

همت عارف لقای حق بود

زانکه در خود فانی مطلق بود

با چه ماند این جهان گویم جواب

آنکه بیند آدمی چیزی بخواب

چون شود از خواب بیدار ای عزیز

حاصل خواب نباشد هیچ چیز

همچنین چون زندهٔ افتاد و مرد

هیچ چیزی ازجهان با خود نبرد

هر کرا بودست کردار نکو

در ره عقبی بود همراه او

این جهان را چون زنی دان خوب روی

خویشتن آراید اندر چشم شوی

مرد را می‌پرورد اندر کنار

مکر و شیوه می‌نماید بی شمار

چون بباید خفته شویش ناگهان

بی گمان سازد هلاکش آن زمان

بر تو بادا ای عزیز پر هنر

کز چنین مکاره باشی بر حذر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گر کنی خیری بدست خویش کن

خیر خود را وقف هر درویش کن

یک درم کان را بدست خود دهند

به بود زان کز پی او صددهند

گر ببخشی خود یکی خرمای تر

بهتر از بعد تو صد مثقال زر

هر چه بخشیدی مکن با او رجوع

گر ز پا افتادهٔ از دست رجوع

این بدان ماند که شخصی قی کند

باز میل خوردن آن کی کند

با پسر گر چیزکی بخشد پدر

می‌رسد گر باز گیرد از پسر

ای پسر با مال و زر شادی مجوی

آنچه کس را دادهٔ دیگر مگوی

شادی دنیا سراسر غم بود

سور او را در عقب ماتم بود

امر لا تفرح ز دنیا گوش دار

جای شادی نیست دنیا هوش دار

شادمان را ندارد دوست حق

این سخن دارم ز استادان سبق

کر فرح داری ز فضل حق رواست

لیک از دنیا فرح جستن خطاست

ای پسر با محنت و غم خوی کن

روی دل را جانب دلجوی کن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

رو بپرسیدن بر خویشان خویش

تا که گردد مدت عمر تو بیش

هر که گرداند ز خویشاوند رو

بی گمان نقصان پذیرد عمر او

هر که او ترک اقارب می‌کند

جسم خود قوت عقارب می‌کند

گرچه خویشان تو باشند از بدان

بدتر از قطع رحم چیزی مدان

هر که او از خویش خود بیگانه شد

نامش از روی بدی فسانه شد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر کرا سه کار عادت باشدش

در جهان بخت و سعادت باشدش

تا تواند خیر بی منت کند

خویش را مستوجب رحمت کند

دائما گر بیند او عیب کسان

در ملامت هیچ نگشاید زبان

هر کرا بینی براه ناصواب

سر براهش آر تا یابی ثواب

زحمت خود را ز مردم دور دار

بار خود برکس میفکن زینهار