پندنامه عطار
چارچیز است از عطاهای کریم
با تو گویم یادگیرش ای سلیم
فرض حق اول بجای آوردنست
والدین از خویش راضی کردنست
حکم دیگر چیست با شیطان جهاد
چارمش نیکی بخلق نامراد
چارچیز است آنکه بعد از رفتنش
از محالاتست باز آوردنش
چون حدیثی رفت ناگه بر زبان
یا که تیری جست بیرون از کمان
باز چون آری حدیث گفته را
کس نگرداند قضای رفته را
باز کی گردد چو تیر انداختی
همچنین عمری که ضایع ساختی
هر که بی اندیشه گفتارش بود
پس ندامتهای بسیارش بود
تا نگفتی میتوانی گفتنش
چون بگفتی کی توان بنهفتنش
عمر را میدان غنیمت هر نفس
چون رود دیگر نباید باز پس
هیچ کس از خود قضا را رد نکرد
هر که راضی از قضا شد بد نکرد
هر که میخواهد که باشد در امان
مهر میباید نهادن بر دهان
میسزد گر عمر را داری عزیز
چون رود پیشش نخواهی دید نیز
چارچیز ای خواجه کم دارد بقا
گوش دار ای مومن نیکو لقا
جور سلطان را بقا کمتر بود
پس عتاب دوستان خوشتر بود
دیگر آن مهری که باشد از زنان
بی بقا چون صحبت ناجنس دان
با رعیت چون کند سلطان ستم
مرورا باشد بقا در ملک کم
گر ترا از دوستان آید عتاب
کم بقا دارد چو خط بر روی آب
گرچه باشد زن زمانی مهربان
چون کم آید بهرهٔ بگشاید زبان
چون بناجنسان نشیند آدمی
کمترک بیند از ایشان همدمی
زاغ چون فارغ زبوی گل شود
نفرتش از صحبت بلبل شود
صحبت ناجنس جانگاهی بود
جمله را زین حال آگاهی بود
چون ترا ناجنس آید در نظر
ای پسر چون باد از وی درگذر
چارچیز آثار بدبختی بود
جاهلی و کاهلی سختی بود
بی کسی و ناکسی هرچار باشد
بخت بد را این همه آثار شد
هر که در بند عبادت میشود
بی شک از اهل سعادت میشود
آنکه در بند عبارت میشود
بی شک از اهل خسارت میشود
بر هوای خود قدم هر کو نهاد
میتواند کرد با نفسک جهاد
هر که سازد در جهان با خواب و خور
در قیامت نبودش ز آتش گذر
روی گردان از مراد و آرزو
پس بدرگاه خدا آور تو رو
کامرانی سر بناکامی کشد
مرد ره خط در نکونامی کشد
امر ونهی و حق چوداری ای وحید
پس مرو بروایهٔ نفس پلید
امر و نهی حق ز قرآن گوش دار
جای شادی نیست دنیا هوش دار
هر که ترک کامرانی میکند
بر خلافش زندگانی میکند
چارچیز از چار دیگر شد تمام
چون شنیدی یاد میدار ای غلام
دانش مرد از خرد گیرد کمال
از عمل نیت همی یابد جمال
دینت از پرهیز کامل میشود
نعمتت از شکر شامل میشود
هست دانش را کمالات از خرد
نیتت را بی عمل کس ننگرد
شکر نعمت را کمالی میدهد
غافلان را گوشمالی میدهد
شکر ناکردن زوال نعمتست
بهرهٔ شاکر کمال نعمتست
علم را بی عقل نتوان کاربست
پیش بی عقلان نمیباید نشست
بی خرد دانش وبالست ای پسر
علم مرغ و عقل بالست ای پسر
هر که علمی دارد و نبود بر آن
از طریق عقل باشد بر کران
میفزاید عمر مرد از چارچیز
این نصیحت بشنو ای جان عزیز
اول آوردن بگوش آواز خوش
وانگهی دیدن جمال ماه وش
سیوم آمد ایمنی بر مال و جان
میفزاید عمر مردم را از آن
آنکه کارش بر مراد دل شود
در بقا افزونیش حاصل بود
آدمی را چارچیز آرد شکست
با تو گویم گوش دارای حق پرست
دشمن بسیار و وام بی شمار
شغل بی حد و عیال با قطار
وای مسکین که غرق وام شد
هر دمی از غصه خون آشام شد
هر کرا بسیار باشد دشمنش
خیره گردد هر دو چشم روشنش
هر کرا اشغال بسیارش بود
در زمانه زار بیکارش بود
عمر مردم را بکاهد پنج چیز
یاددارش چون شنیدی ای عزیز
شد یکی زان پنج در پیری نیاز
پس غریبی وانگهی رنج دراز
هر که او بر مرده اندازد نظر
عمر او بیشک بکاهد ای پسر
پنجم آمد ترس و بیم از دشمنان
عمر را اینها همی دارد زیان
هر که او از دشمنان ترسان بود
کار او هر لحظه دیگرسان بود
از خداترس و مترس از دشمنان
کز همه دارد خدایت در امان
شد دو خصلت مرد ابله را نشان
صحبت صبیان و رغبت با زنان
ناخوشی در زندگانی ای ولید
مرد را از خوی بد گردد پدید
آنکه نبود مرد را خوی نکو
مرده میدانش که زنده نبود او
هر که گوید عیب تو اندر حضور
مینماید راهت از ظلمت بنور
مر ترا هر کس که باشد رهنمای
شکر او میباید آوردن بجای
هر خردمندان علم را لباس
خلق نیکو شرم نیکوتر شناس
حال خود را از دو کس پنهان مدار
از طبیب حاذق و از یار غار
تا توانی با زنان صحبت مجوی
راز خود را نیز با ایشان مگوی
آنچه اندر شرع باشد ناپسند
گرد او هرگز مگرد ای هوشمند
هر چه را کردست بر تو حق حرام
دور باش از وی که باشی نیک نام
چونکه بگشاید در روزی خدای
دل گشاده دار تنگی گم نمای
تازه روی و خوب سخن باش ای اخی
تا بود نام تودر عالم سخی
پر مخور اندوه مرگ ای بوالهوس
چونکه وقت آید نگردد پیش و پس
دل زغل و غش همیشه پاک دار
تا توانی در درون کینه مدار
تکیه کم کن خواجه برکردار خویش
دل بنه بر رحمت جبار خویش
بهترین چیزها خلق نکوست
خلق خلق نیک را دارند دوست
رو فروتر شو همیشه ای خلف
کین بود آرایش اهل شرف
آنکه باشد در کف شهوت اسیر
گرچه آزادست او را بنده گیر
گر تو بینی ناکسی را بارگاه
حاجت خود را ازو هرگز مخواه
بر در ناکس قدم هرگز مبر
ور به بینی هم مپرس از وی خبر
تا توانی کار ابله را مساز
کار فرمایش ولی کمتر نواز
ازدو کس پرهیز کن ای هوشیار
تا نهبینی نکبتی در روزگار
اول از دشمن که او استیزه روست
انگهی از صحبت نادان دوست
خویش را از نود دشمن دور دار
یار نادان را زخود مهجور دار
ای پسر کم گوی با مردم درشت
ور بگویی از تو گردانند پشت
بهترین خلق میدانی کراست
آنکه داد انصاف و انصافش نخواست
چون حدیث خوب گویی با فقیر
به بود ز آتش که پوشانی حریر
خشم خوردن پیشهٔ هر سرورست
تلخ باشد از شکر شیرین ترست
هر که با مردم نسازد درجهان
زندگانی تلخ دارد بی گمان
آنکه شوخست و ندارد شرم نیز
دان که ناپاک زاده است ای عزیز
از ملامت تا بمانی در امان
باش دایم همنشین صالحان
کس نیاید پنج چیز از پنج کس
یادگیر از ناصح خود این نفس
نیست اول دوستی اندر ملوک
این سخن باور کن از اهل سلوک
سفلهٔ را با مروت ننگری
هیچ بد خوی نیابد مهتری
هر که بر مال کسان دارد حسد
بوی رحمت بر دماغش کی رسد
آنکه کذابست میگوید دروغ
نیست او رادر وفاداری فروغ
گر همی خواهی که باشی رستگار
رخ مگردان ای برادر از سه کار
اولت دیدن بود حکم قضاش
بعد از آن جستن بجان و دل رضاش
چیست سیوم دور بودن از جفا
هر که این دارد بود اهل صفا
هر که دارد دانش و عقل و تمیز
جز براه حق نبخشد هیچ چیز
صدقهٔ کالوده گردد از ریا
کی بود آن خیر مقبول خدا
گر عمل خالص نگردد همچو زر
قلب را ناقد نیارد در نظر
تا توانگر باشی اندر روزگار
نفس را از آرزوها دور دار
چار چیزست از کرامتهای حق
یاد دارش چون ز من گیری سبق
اولا صدق زبانست در سخن
بعد از آن حفظ امانت فهم کن
پس سخا هست از کرامات الله
فضل حق دان گر نظر داری نگاه
تا توانی دور باش از سود خوار
زانکه هستند دشمنان کردگار
هر کرا حق داده باشد این چهار
باشد آن کس مؤمن پرهیزکار
پیش مردم هر که رازت کرد فاش
همدم آن ابله باطل مباش
هر که باشد مانع عشر و زکات
وانکه غافل وار بگذارد صلات
بر حذر باش از چنان کس زینهار
تا نباشی در جهان بسیار راز
در جهان شش چیز میآید بکار
اولا باری طعام خوشگوار
خوش بود یار موافق در جهان
باز مخدومی که باشد مهربان
هر سخن کان راست گویی و درست
به ز دنیا زانکه در وی نفع تست
آنکه ارزانست عالم در بهاش
عقل کامل دان وزان خرسند باش
دشمن حق را نباید داشت دوست
بازگشت جمله چون آخر بدوست
عیب کس با او نمیباید نمود
زانکه نبود هیچ لحمی بی غدود
از خدا خواه هرچه خواهی ای پسر
نیست در دست خلایق نفع و ضرر
بندگان را نیست ناصر جز اله
یاری از حق خواه و از غیرش مخواه
آنکه از قهر خدا ترسد بسی
بیگمان میترسد از وی هر کسی
از بدی گفتن زبان را هر که بست
کرد شیطان لعین را زیر دست
از بلا نارسته گردی ای عزیز
باز باید داشتن دست از دو چیز
رو تو دست ازنفس و دنیا باز دار
تا بلاها را نباشد با تو کار
ور بحرص و آز گردی مبتلا
با تو روی آرد ز هر سو صد بلا
آنکه نبود هیچ نقدش در میان
هر کجا باشد بود اندر امان
نفس ودنیا را رها کن ای پسر
باز رستی از بلا و از خطر
ای بسا کس کز برای نفس زار
در بلا افتاد و گشت از غم نزار
از برای نفس مرغ نامراد
آمد و در دام صیاد اوفتاد
تا دلت آرام یابد ای پسر
بود و نابود جهان یکسان شمر
از عذاب و قهر حق ایمن مباش
در پی آزار هر مؤمن مباش
در بلا یاری مخواه ازهیچ کس
زانکه نبود جز خدا فریادرس
هر کرا رنجانده عذرش بخواه
تا نباشد خصم تو در عرصه گاه
گر غنا خواهد کسی از ذوالمنن
در قناعت میتوانش یافتن