راسخون

پندنامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چارچیز آمد نشان ابلهی

با تو گویم تا بیابی آگهی

عیب خود را ابله نه بیند در جهان

باشد اندر جستن عیب کسان

تخم بخل اندر دل خود کاشتن

وانگه امید سخاوت داشتن

هر که خلق از خلق او خشنود نیست

هیچ قدرش بر در معبود نیست

هر که او را پیشه بدخویی بود

کار او پیوسته بدرویی بود

خوی بد بر تن بلای جان بود

مردم بدخو نه از انسان بود

بخل شاخی از درخت دوزخست

وان بخیلک از سگان مسلخست

روی جنت را کجا بیند بخیل

پشه افتاده اندر پای پیل

باش از بخل بخیلان برکران

تا نباشی از شمار ابلهان

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

گر همی خواهی که گردی سر بلند

ای پسر بر خود در راحت ببند

هر که بربست او در راحت تمام

باز شد بر وی در دار السلام

غیر حق را هر که خواهد ای پسر

کیست در عالم ازو گمراه تر

ای برادر ترک عز و جاه کن

خویش را شایسته درگاه کن

خوار گردد هر که گردد جته جوی

ای برادر قرب این درگاه جوی

عز و جاهت سوی پستی می‌کشد

مرا ترا بر تن پرستی می‌کشد

نفس در ترک هوا مسکین بود

گوشمال نفس نادان این بود

چون دلت بر یاد حق ایمن بود

نفسک اماره هم ساکن بود

هر که او را تکیه بر صانع بود

در جهان با لقمهٔ قانع بود

اکتفا بر روزی هر روزه کن

گر نداری از خدا دریوزه کن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

باش دایم ای پسر با یاد حق

گر خبر داری ز عدل و داد حق

زنده دار از ذکر صبح و شام را

در تغافل مگذران ایام را

یاد حق آمد غذا این روح را

مرهم آمد این دل مجروح را

یاد حق گر مونس جانت بود

کی هوای کاخ و ایوانت بود

گر زمانی غافل از رحمن شوی

اندر آن دم همدم شیطان شوی

مومنا ذکر خدا بسیار گوی

تا بیابی در دو عالم آب روی

ذکر را اخلاص می‌باید نخست

ذکر بی اخلاص کی باشد درست

ذکر بر سه وجه باشد بی خلاف

تو ندانی این سخن را از گزاف

عام را نبود به جز ذکر لسان

ذکر خاصان باشد از دل بی گمان

ذکر خاص الخاص ذکر سر بود

هر که ذاکر نیست او خاسر بود

ذکر بی تعظیم گفتن بدعتست

واندر آن یک شرط دیگر حرمتست

هست بر هر عضو را ذکر دگر

هفت اعضا راست ذکری ای پسر

یاری هر عاجز آمد ذکر دست

ذکر پاخویشان زیارت کردنست

ذکر چشم از خوف حق بگریستن

باز در آیات او نگریستن

استماع قول حق دان ذکر گوش

تا توانی روز و شب در ذکر کوش

اشتیاق حق بود ذکر دلت

کوش تا این ذکر گردد حاصلت

آنکه ازجهلست دایم در گناه

کی حلاوت یابد از ذکر الله

خواندن قرآن بود ذکر لسان

هر کرا این نیست هست از مفلسان

شکر نعمتهای حق می‌گو مدام

تا کند حق بر تو نعمتها تمام

حمد حق را بر زبان بسیاردار

تا شوی از نار حرمان رستگار

لب مجنبان جز بذکر کردگار

زانکه پاکان را همین بودست کار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گر ترا عقلست با دانش قرین

باش درویش و بدرویشان نشین

همنشینی جز بدرویشان مکن

تا توانی غیبت ایشان مکن

حب درویشان کلید جنت است

دشمن ایشان سزای لعنت است

پوشش درویش غیر از دلق نیست

در پی کام و هوای خلق نیست

مرد تا ننهد بفرق نفس پای

ره کجا باید بدرگاه خدای

مرد ره در بند قصر و باغ نیست

بر دل او غیر درد وداغ نیست

گر عمارت را بری بر آسمان

عاقبت زیر زمین گردی نهان

گر چو رستم شوکت و زورت بود

جای چون بهرام درگورت بود

ای پسر از آخرت غافل مباش

با متاع این جهان خوش مباش

در بلیات جهان صبار باش

گاه نعمت شاکر جبار باش

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بر همه کس نیک باشد چارچیز

با تو گویم یادگیرش ای عزیز

اول آن باشد که باشی دادگر

هم ز عقل خویش باشی باخبر

با شکیبائی تقرب کردنست

حرمت مردم بجای آوردنست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چار چیز آمد نشان مدبری

یادگیرش گر تو روشن خاطری

مدبری باشد بابله مشورت

هم بجاهل دان سیم و زرت

هرکه پند دوستان نکند قبول

در حقیقت مدبرست آن بوالفضول

هر که از دنیا نگیرد عبرتی

هست از آن مدبر جهان را نفرتی

مشورت هر کس که با ابله کند

دیو ملعونش سگ گمره کند

آنکه مال خود دهد با جاهلان

آنچنان کس کی شود از مقبلان

زر چو ابله را همی آید بکف

می‌کند اسراف و می‌سازد تلف

نشنود از دوست ابله پند را

ازجهالت بگسلد پیوند را

عبرتی گیر از زمانه ‌ای جوان

تا نباشی از شمار ابلهان

هرکرا ازعقل آگاهی بود

نزد او ادبار گمراهی بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چارچیز دیگر ای نیکو سرشت

هست از جمله خلایق نیک زشت

زان چهار اول حسد کینی بود

زان گذشتی عجب و خود بینی بود

خشم خود دیگر فروناخوردنست

خصلت چارم بخیلی کردنست

ای پسر کم گرد گرد این خصال

از برای زانکه زشتست این فعال

غل و غش بگذار چون زر پاک شود

پیش از آن که خاک گردی خاک شو

حرص بگذار و قناعت پیشه کن

آخر از مردن یکی اندیشه کن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هست بی شک رستگاری در سه چیز

با تو گویم یادگیرش ای عزیز

زان یکی ترسیدنست از ذوالجلال

دوم آمد جستن قوت حلال

سیومین رفتن بود بر راه راست

رستگارست آنکه این خصلت رواست

گر تواضع پیشه گیری ای جوان

دوست دارندت همه خلق جهان

سر مکن در پیش دنیا دار پست

ور کنی بی شک رود دینت ز دست

بهر زر مستای دنیادار را

تا چه خواهی کرد این مردار را

مردگانند اغنیای روزگار

ای پسر با مردگان صحبت مدار

مال و زر بی حد بدست آورده گیر

بعد از آن در کور حسرت برده گیر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

حاصل آید چارچیز از چارچیز

یاد دار از این نکته از من ای عزیز

خامشی را هر که سازد پیشهٔ

در جهان نبود ز کس اندیشهٔ

از سخاوت مرد یابد سروری

شکر نعمت را دهد افزون‌تری

گر سلامت بایدت خاموش باش

گشت ایمن هر که نیکی کرد فاش

هر که او ساکت شد و خاموش کرد

از سلامت کسوتی بر دوش کرد

گر همی خواهی که باشی در امان

رو نکویی کن تو با خلق جهان

هر کرا عادت شود جود و کرم

در میان خلق گردد محترم

هر که کار نیک یا بد می‌کند

آن همه می‌دان که با خود می‌کند

ای برادر بندهٔ معبود باش

تا توانی با سخا و جود باش

باش از بخل بخیلان بر حذر

تا نسوزد مرا ترا نار سقر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

چارچیزت بردهد از چار چیز

نشنود این نکته جز اهل تمیز

هر که زو صادر شود این چارکار

بیند آن چار دگر بی‌اختیار

هر که در پایان کاری ننگرد

عاقبت روزی پشیمانی خورد

هر که نکند احتیاط کارها

بر دلش آخر نشیند بارها

هر که او استیزه با سلطان کند

کار خود را سر بسر ویران کند

هرکه او یاغی شود با پادشاه

روز او چون تیره شب گردد سیاه

هر که گشت از خوی بدناسازگار

دوستان از وی کنند بی شک فرار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای پسر هر کس که دارد چارچیز

چار دیگر هم شود موجود نیز

عاقبت رسوای آید از لجاج

خشم را نکند پشیمانی علاج

بی‌گمان از کبر خیزد دشمنی

حاصل آید خواری از کاهل تنی

چون لجوجی در میان پیدا شود

بنده از شومی او رسوا شود

خشم خود را چونکه راند جاهلی

جز پشیمانیش نبود حاصلی

هر که کرد از کبر بالا گردنش

دوستان گردند آخر دشمنش

کاهلی را هر که سازد پیشهٔ

آید از خواری بپایش تیشهٔ

خشم خود را گر فرو نخورد کسی

عاقبت بیند پشیمانی بسی

هر که او از تنبلی باشد بلید

بر قفایش شاید ار سیلی رسید

هر که او افتادهٔ تن پرورست

نیست انسان کمتر از گاو و خرست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چارچیز آمد بزرگ و معتبر

می‌نماید خرد لیکن درنظر

زان یکی خصمت و دیگر آتشست

باز بیماری کزو دل ناخوشست

چارمین دانش که آراید ترا

این همه تا خرد ننماید ترا

هر که در چشمش عدو باشد حقیر

از بلای او کند روزی نفیر

ذرهٔ آتش چو شد افروخته

بینی از وی عالمی را سوخته

علم اگر اندک بود خوارش مدار

زانکه دارد علم قدری بی شمار

رنج اندک را بکن غم خوارگی

ورنه بینی عجز در بیچارگی

دردسر را گر نجوید کس علاج

خوف آن باشد که بدگردد مزاج

باش از قول مخالف بر حذر

پیش از آن کز پا درآیی ای پسر

آتش اندک توان کشتن بآب

وای آن ساعت که گیرد التهاب

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چارچیز است از خطاها ای پسر

گوش دارش با تو گویم سر بسر

اول از زن داشتن چشم وفا

ساده دل را بس خطا باشد خطا

ایمنی از بد خطای دیگرست

صحبت صبیان ازینها بدترست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شد دلیل نیک بختی چار چیز

هرکه این چارش بود باشد عزیز

اصل پاک آمد دلیل نیک بخت

نیست بی اصل سزای تاج و تخت

یک دلیل دیگر آمد قلب پاک

گر دلت پاکست نبود هیچ باک

نیک بختان را بود رای صواب

آنکه بد رایست باشد در عذاب

هر که ایمن از عذاب حق بود

نیست مؤمن کافر مطلق بود

عمر دنیا پنج روزی بیش نیست

غافلست آنکس که پیش اندیش نیست

ترک لذات جهان باید گرفت

دامن صاحب دلان باید گرفت

در پی لذات نفسانی مباش

دوست دار عالم فانی مباش

نیست حاصل رنج دنیا بردنت

عاقبت چون می‌بباید مردنت

از تنت چون جان روان خواهد شدن

خاکت اندر استخوان خواهد شدن

مر ترا از دادن جان چاره نیست

رهزنت جز نفسک اماره نیست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر کرا عقلست ودانش ای عزیز

دور باید بودنش از چارچیز

کار خود با ناسزا نکند رها

مردمی نکند بجای ناسزا

عقل داری میل بدکاری مکن

زین چو بگذشتی سبکساری مکن

تا شوی پیش از همه در روزگار

دست بر نان و نمک بگشاده دار

تا تو باشی در زمانه دادگر

زیر دستان را نکو دار ای پسر

هر که در پند خود آمد استوار

پند او را دیگران بندند کار

هر که از گفتار خود باشد ملول

قول او را دیگران نکنند قبول

هرچه باشد در شریعت ناپسند

گرد او هرگز مگرد ای هوشمند

تا صواب کار بینی سر بسر

بر مراد خود مکن کار ای پسر