راسخون

اسرارنامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

غلامی با طبق می‌رفت خاموش

طبق را سر بپوشیده بسرپوش

یکی گفتش چه داری بر طبق تو

مکن کژی بگو با من بحق تو

غلامش گفت ای سرگشته خاموش

چرا پوشیده‌اند این بر تو سر پوش

ز روی عقل اگر بایستی این راز

که تو دانستیی بودی سرش باز

که می‌داند که چرخ سالخورده

‌چه می‌سازد بزیر هفت پرده

سپهر بوالعجب زو پر شگفت است

که یک یک دوره او ناگرفتست

بپیش چار طاق هفت پوشش

بدین بارو که یارد کرد کوشش

فلک را کیسه پردازیست پیوست

که کارش بوالعجب بازیست پیوست

ز پرگاری که در بر می‌بگردد

ز بس سرگشتگی سر می‌بگردد

که داند کین فلکها را چه دورست

نهان در زیر هر دورش چه جورست

ازین گلشن که گلهاش از ستاره‌ست

چو بی‌کاران نصیب ما نظاره‌ست

بداند هرک دارد در هنر دست

که او را جز روش کاری دگر هست

فلک جستی بسی زد در تک و تاز

نیافت از هیچ سو گم کرده را باز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مگر می‌کرد درویشی نگاهی

درین دریای پر در الهی

کواکب دید چون در شب افروز

که شب از نور ایشان بود چون روز

تو گفتی اختران استاده اندی

زفان با خاکیان بگشاده اندی

که هان ای غافلان هشیار باشید

برین درگه شبی بیدار باشید

چرا چندین سر اندر خواب دارید

که تا روز قیامت خواب دارید

رخ درویش بی دل زان نظاره

ز چشم درفشان شد پر ستاره

خوشش آمد سپهر گوژ رفتار

زبان بگشاد چون بلبل بگفتار

که یا رب بام زندانت چنین است

که گویی چون نگارستان چین است

ندانم بام استانت چه سانست

که زندان تو باری بوستانست

ولی بر بام این زندان ستاره

ز خلقان عمر دزدد اشکاره

چو این زندان بجانی مزد داریم

از آن بر بام زندان دزد داریم

ز دیری گاه من در بند آنم

که سحر صحن گردون بازدانم

که تافت از بیخ و بار هفت طارم

خروش و گریهٔ طفلان انجم

دمی این جوز زرین ستاره

برین گنبد نشد سیر از نظاله

مگر ما را درین ره طفل دانند

که چندین جوز بر گنبد فشانند

بگو تا کی حلال سعر گردون

نماید هر شبی لعبی دگرگون

گهی مه در دق و گاهی در آماس

گهی گشته سپر گاهی شده داس

گهی در خوشه چون از سیم داسی

گهر در گاو چون زرین خراسی

که داند کین کله داران افلاک

کمر بسته چرا گردند در خاک

که داند کین هزاران مهره زرین

چرا گردند در نه حقه چندین

درین دریا چرا غواص گشتند

سماعی نیست چون رقاص گشتند

نه پی شان از طواف خود بگیرد

نه دل شان از مصاف خود بگیرد

مشعبدوار تا کی مهره بازند

درین نه حقه بر هم چند تازند

هزاران بار برگشتند بر هم

یکی افزون نمی‌گردد یکی کم

طریقی مشگل و کاری شگرفست

دلم ز اندیشهٔ این خون گرفتست

دمی زیشان یکی از پای ننشست

که تا خود کی دهد مقصودشان دست

دلی پر شوق می‌گردند عاجز

ز گردش می‌نیاسایند هرگز

خموشانند سر در ره نهاده

زفان ببریده و در ره فتاده

همه چون صوفیان خرقه پوشند

ز بی‌خویشی درآن خوشی خموشند

در آن گردش نه مستند و نه هشیار

نه در خوابند زان حالت نه بیدار

شبان روزی از آن در جست و جویند

که تا محشر بجان جویای اویند

تو شب خوش خفته ایشان در ره او

همی بوسند خاک درگه او

دلا حاصل کن آخر تیز بینی

ترا تا چند ازین آویز کینی

چه می‌گویی که این بتهای زرین

ازین گشتن چه می‌جویند چندین

برو از روی بتها دیده بردار

سر بت را فرو گردان نگوساز

چو ابراهیم بتها بر زمین زن

نفس از لا احب الآفلین زن

ترا با آفرینش نیست کاری

که باشی در همه عالم تو باری

ترا با حکمت یزدان چه کارست

مزن دم گرنه جانت زیر دارست

اگر صد سال در اندیشه باشی

گیاه خشک و باد بیشه باشی

اگر مقصود کس رادست دادی

ز نادانی ز ره باز اوفتادی

شدی از جست و جویی باکناری

نماندی رونقی درهیچ کاری

چو نشناسی سر مویی ز اسرار

بنادانی چه گردی گرد این کار

ترا خاموشی و صبرست راهی

نخواهی یافت به زین دست گاهی

مکن با سر این معنی دلیری

که چون موری شوی گر نره شیری

یقین دانم که بسیاری برنجی

که رعشه داری و سیماب سنجی

تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی

بشطرنج اندرون رنجی نبردی

چو تو شطرنج بازی می‌ندانی

از آن از یک دو بازی می‌بمانی

چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت

شه از هر سوی سرگردان چرا رفت

ز یک سو اسب بینی رخ نهاده

ز یک سو پیل برگردن فتاده

پیاده چون ببینی بر کناره

که فرزین شد ترا گیرد سواره

ذراعی نیست آخر نطع شطرنج

که تو دروی فروماندی بصد رنج

برین نطعی که در چشم است خردت

نمی‌دانی که تا در چیست بردت

چنین نطعی که بحر سرنگونست

چه دانی لعبهای او که چونست

تو صد بازی کجا از پیش بینی

که تو نه پس روی نه پیش بینی

چو لعب نطع شطرنجی ندانی

ز لعب چرخ بی شک خیره مانی

ز یک سو خرمن زر که کشان را

ز یک سو دانه زر آسمان را

دو مرغ اندر پی دانه دویده

عددشان شش یکی زیشان پریده

ز گندم خوشه بر خرمن رسیده

دو دهقان گاو در خرمن کشیده

ترازویی بگندم کرده بازو

جوی ناسخته هرگز آن ترازو

بدریا درفکنده دلوی از چنگ

برآورده ازو ماهی و خرچنگ

بره با بز شده سوی چراگاه

بنخجیر آمدی شیری ز روباه

کمان بر شیر دهقان برگشاده

بره دو پای بر کژدم نهاده

چو تودهقانی و گردون نگری

برو تن زن بگرد این چه گردی

بره جان و دلت بریان بسی کرد

بره بریانیی زین سان بسی کرد

چو گاو از خشم با تو در سروشد

چرا خواهی تو ریش گاو اوشد

چو جوزا از تو چون برنا کمر جست

برین پستی ازو نتوان کمر بست

بزیر چنگ خرچنگ اندری تو

از آن هر ساعتی واپس تری تو

تو این دم در دهان شیر اسیری

چه دانی زانک این دم شیرگیری

ز خوشه دانهٔ بی غم نبینی

که یک جو ندهدت بی خوشه چینی

چو سنجد در ترازو زور بازوت

که برد او از تنور اندر ترازوت

بکژدم چون توان ظن نکو برد

که او خود کژدم زنده فرو برد

کمان گر در زه آید برد جانت

چو زه بر تو کشد ناگه کمانت

ز بز بازی بز چشم تو خیرست

سر بز دار این بز گرحظیره‌ست

چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه

چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه

بموری در کف ماهی اسیری

که تو چون ماهی هنگامه گیری

چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز

برو انگشت حیرت نه بلب باز

کناری گیر زین نطع مزین

چه می‌ریزی میان ریگ روغن

دلت در سیر نطع چرخ بستی

برو دنبال زن بر ریک و رستی

ز نطع چرخ درمانی علی القطع

برو بر ریگ رو تا چندازین نطع

برین نطع زمینت بیم جانست

که دم چون ریگ در شیشه روانست

برین نطع زمین منشین بشاهی

که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی

فلک نطع و زمین ریگست هر روز

برآرد تیغ خورشید جهان سوز

ز نطع و ریگ دل نومید داری

که بر سر تیغ زن خورشید داری

بآخر چون نه اهل این سرایی

میان نطع و ریگ از سر برآیی

ز حیرت گرچه در دردسری تو

مده بر باد سر را سرسری تو

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چنین گفتست آن پیرپر اسرار

که نه گم می‌شوی تو نه پدیدار

اگر چون عرش اعلاگردی از عز

بهیچت برنمی‌گیرند هرگز

وگر چون ذره‌ای گردی بخردی

چنین گفت او که هم گم می‌نگردی

چه می‌خواهی چه می‌گوئی کجایی

سخن از دوغ گوی ای روستایی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

بمنبر بر امامی نغز گفتار

ز هر نوعی سخن می‌گفت بسیار

یکی دیوانه گفتش چه می‌گویی

ز چندین گفت آخر می چه جویی

جوابش داد حالی مرد هشیار

که چل سالست تا می‌گویم اسرار

بهر مجلس یکی غسلی بیارم

چنین مجلس چرا آخر ندارم

جوابش داد آن مجنون مفلس

که چل سال دگرمی گوی مجلس

همی کن غسل و این اسرار می‌گوی

گهی قرآن و گه اخبار می‌گوی

چو سال تو رسد از چل به هشتاد

بنزدیک من آی آنگه چون باد

کواره با خود آر ای دوغ خواره

که با دوغت کنم اندر کواره

بعمری این کواره بافتی تو

ولیکن دوغ در وی یافتی تو

سبد در آب داری می ندانی

سر اندر خواب داری می ندانی

بسی خورشید اندر دشت تابد

ولیکن دشت او را درنیابد

مرا صبرست تا این طبل پر باد

دریده گردد و بی بانگ و فریاد

اگر بینا شود چشمت باسرار

نماند عالم ودیار و آثار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بر محمود شد دیوانهٔ خوار

که هستم بر ایازت عاشق زار

بدو محمود گفت ای خوار مانده

ز بهر لقمهٔ غم خوار مانده

همه عالم مرا زیر نگین است

که ملک من همه روی زمین است

شمار لشگرم سیصد هزار است

سلاح و اسب و گنجم بی شمارست

بر من چارصد پیل است دربند

ندیمان و حکیمان هنرمند

منش با این همه می دوست دارم

همه مغزم نه چون تو پوست دارم

مراست این ملکت و این کامکاری

من این دارم که گفتم تو چه داری

بخندید آن زمان دیوانه و گفت

که نتوانی بگل خورشید بنهفت

تو ای غافل کژی در عشق و من راست

ز دیوانه شنو شاها سخن راست

منم بس گرسنه تو سیر نانی

مرا بی هیچ شک دیوانه خوانی

هم اکنون آتش عشقم بیک راه

بسوزد جمله ملکت بیک آه

ندارد عشق تو با عشق من کار

تو عاشق نیستی هستی جهاندار

بدل چون عاشق صد چیز باشی

نباشی مرد عاشق حیز باشی

مرا در دل چو نه کارست و نه بار

همه دل داد وام او بیک بار

همه دل عاشق روی ایاس است

هنوزش بندهٔ ناحق شناس است

یکی نیکو مثل زد پیر هندو

که این و آن نیاید راست هر دو

چو آن خر بنده بر یک خر نشستی

دگر خر را رسن بر دست بستی

ترا دل در دو خر بینم نهاده

نترسی کز دو خر مانی پیاده

بصد نوعت بگفتم شرح این راه

ولی نیست از یکی جان تو آگاه

دلت گر زین همه حرفی شنودی

بچندینی سخن حاجت نبودی

خللها زین همه دلهای مردست

که دلها را هوا از راه بردست

همه بر ناخنی بتوان نبشتش

ولی آسان بر او نتوان گذشتن

زهی اسرار ما اسرار دان کو

یکی بیننده داننده جان کو

هزاران جان فدای آن عظیمی

کزین اسرار می‌یابد نسیمی

کسی کو علم لوت و لات داند

بلاشک این سخن طامات داند

ز چشم کور بینایی نیاید

که از خفاش جویایی نیاید

فلک این را یکایک کرده دارد

عجایبها بسی در پرده دارد

نه چندانست در پرده شگفتش

که بر انگشت بتوانی گرفتش

بزیر پرده بی حد راز دارد

نمی‌گوید یکی و آواز داد

بسی سر رشتهٔ این راز جستم

ندیدم گر چه عمری باز جستم

بپیش زیر کان نامبردار

درین اندیشه‌ها کردیم بسیرا

نه آن راز نهانی روی بنمود

نه مقصودی سر یک موی بنمود

مگر این راز اینجا گفتنی نیست

در اسرار اینجا سفتنی نیست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شبی آن پیر زاری کرد بسیار

که یارب این حجاب از پیش بردار

حجابش چون نماندواو فرو دید

دو عالم چون پیازی تو بتودید

بهر تویی جهانی پر رونده

چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده

گروهی سر نه، بی سر می‌دویدند

گروهی پرنه، بی پر می‌پریدند

گروهی جمله را در برگرفته

گروهی لوح را از سر گرفته

جهانی دید از هر گونه مردم

شده هر یک ازیشان در رهی گم

چو پیر آن دید از هش رفت بیرون

ز بیهوشی افتاد و خفت در خون

بماند اندر عجایب روزگاری

که در پرده عجایب دیدکاری

چو عمری زین برآمد پیر هشیار

ز حق درخواست آن عالم دگربار

حجاب از پیش چشم پیر برخاست

ندید از کس خیالی از چپ و راست

ز چندان خلق تن گم دید و جان نی

اثر پیدا نه و نام و نشان نی

بزاری گفت ای دانندهٔ راز

کجا شد خلق با چندان تک و تاز

خطاب آمد ز دار الملک اسرار

که پیدا نیست اندر دار دیار

نمودی بود کایشان می‌نمودند

نماند آن هم که بس نابود بودند

سراب دور همچون آب دیدی

بمردی تشنه چون آنجا رسیدی

دو عالم موم دست قدرت ماست

کل از قدرت بگردد قدرت از خواست

اگر خواهیم در یک طرفه العین

پدید آریم در هر ذره کونین

اگرنه در فرو بندیم محکم

چو ما هستیم مه عالم مه آدم

عزیزا در نگر تا بی نیازی

چگونه جان ما دارد ببازی

ببین تا خود و شاق لاابالی

چه سان می‌آید از اوج تعالی

کسی داند شدن در قرب آن اوج

که فقر او چو دریا می‌زند موج

فقیر آنست اندر عالم پیر

که چون آن طفل نستاند به جز شیر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شنودم من که غولی روستایی

بشهر آمد بدست بی نوایی

ندیده بود اندر ده مناره

تعجب کرد و آمد در نظاره

یکی را گفت این نیکو درختیست

همانا دست کشت نیک بختیست

بگو تیمار دار کار این کیست

کجا شد برگ این و بار این چیست

جواب او چنین گفتند در حال

که این بارآورد طنگی بهر سال

کسی را دردسرگرهست و سخت است

همه داروش طنگ این درخت است

بسی بگریست مرد از بی نوایی

که مرد از دردسر این روستایی

برو گفتند برشو طنک کن باز

که تا بی دردسر گردی سرافراز

سلیم القلب بر روی مناره

روان شد عالمی در وی نظاره

چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست

فرو افتاد و گردن خرد بشکست

بنادانی چنین پاکیزه استاد

ز بهر درد سر سرداد برباد

ز بس کان بی سر و بن درد سر برد

سر دردش نبود از دردسرمرد

از آن سر داد بر باد آشکاره

که مسجد برد برتر از مناره

الا ای چون الف افتاده بر هیچ

برونت چون مناره اندرون هیچ

میان بستی چو موری لنگ در راه

که برمویی روان گردی سوی ماه

ترا در راه چندان تفت و بادست

که پیل از وی بگردن برفتادست

چنین بادیت در راه و تو چون مور

بمویی می‌شوی برمه زهی کور

چه اگر اعمی بسی از خود بلافد

بشب در چاه مویی چون شکافد

چه جوی چون نیابی خویش را باز

چه بنشینی بجوی از خویشتن راز

همه بر تو تو برهیچی زهی کار

بگو چونست بر هیچ این همه بار

توی و تو نه آن طرفه معجون

نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چنین گفتست آن دریای پر نور

که خاک او بخرقانست مستور

که در عالم فقیر آنست کامل

که اندر فقر خود باشد سیه دل

بگویم با تو این معنی مکن جنگ

که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ

سواد وجه فقر آید بدارین

نسنجد ذره‌ای در فقر کونین

چه می‌گویم که یک تن چون پیمبر

نیابد فقر کلی رنج کم بر

مرا کار تو می‌آید ببازی

که با اسپان تازی لاشه بازی

مزن دم چون نبی درخورد این راز

تن اندر کار ده با وقت می‌ساز

بگرد پردهٔ اسرار کم گرد

که نبود مرد این اسرار هر مرد

نیابی در دریای معانی

وگر یابی هم آنجا غرقه مانی

کسی کو کنه این اسرار جوید

کلید گنج در بازار جوید

چو پی گم کرده‌اند از راه اسرار

چگونه پی بری ای مرد هشیار

کسی کین راز پی برد از نهانی

هم او گم کرد پی تو تا ندانی

بماندی گوش بر در، چشم بر راه

ببر پی تا بیابی پیر آگاه

اگر خواهی که در را باز یابی

بعجز اقرار ده تا بازیابی

قبای راز بر بالای جان نیست

که جان را ازچنین رازی نهان نیست

کسی کور در این اسرار بشناخت

همان در را بدین دریا درانداخت

درین دریا گهرهای معانی

که می‌داند بگو تا تو بدانی

بپنجه سال چون شد سوزنی راست

کنون آن سوزن اندر قعر دریاست

بسی سکان درین دریا باستاد

چو آب از سر بشد در قعر افتاد

بسی سودای این تقویم پختیم

هنوز از خام کاری نیم پختیم

بسی گفتیم کز اهل درونیم

هنوز از ابلهی از در برونیم

بسی اندوه گوناگون بخوردیم

بسی برخاک خفته خون بخوردیم

بسی چون عنکبوتان خانه رفتیم

بسی همچون مگس افسانه گفتیم

بهر پرکان کسی پرد پریدیم

بهر تک کان کسی بدود دویدیم

گهی با رند در می خانه بودیم

گهی رخ در در بت خانه سودیم

گهی زنار ترسایان ببستیم

گهی در دیر ترسایان نشستیم

گهی با کافران در جنگ بودیم

گهی با آتش اندر سنگ بودیم

گهی سجاده بر دوش اوفکندیم

گهی در بحر دل جوش افکندیم

گهی اندر چله سی پاره خواندیم

گهی چون وحشیان آواره ماندیم

گهی با کوف در ویرانه بودیم

گهی با صوف در کاشانه بودیم

گهی در خاره دل پر خار کردیم

گهی در دشت جان ایثار کردیم

گهی سر بر زانو نهادم

گهی در های و هوی هو فتادیم

گهی از فخر فوق عرش رفتیم

گهی از عار تحت عرش خفتیم

گهی با باز جان پرواز کردیم

گهی صد در بآهی باز کردیم

گهی بوده گهی نابوده بودیم

گهی کشتیم و گه هیچی درودیم

بسی در پویهٔ این راز گشتیم

کنون بر ناامیدی باز گشتیم

بسی مردی بکردیم و چخیدیم

کنون نادیده بویی ناپدیدیم

بسی این راه را از سر گرفتیم

کنون این نیز بر دیگرگرفتیم

بسی سیلی و ماه و سال خوردیم

قدحها زهر مالامال خوردیم

بسی گفتیم دل آرام نگرفت

بسی رفتیم ره انجام نگرفت

کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم

که ناپروای کار خویش ماندیم

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بر آن پیر زن شد مرد مهجور

که برگو سرگذشتی گفت هین دور

سرکس می‌ندارم این زمان من

که سرگم کرده‌اند این ریسمان من

ببین چندین طلب کار دگرگون

زفان ببریده و سر داده بیرون

چه گویم چون زفان این ندارم

دلم خون گشت جان این ندارم

فلک گرچه بسی بربوک بشتافت

لباس سوک یافت از دردنایافت

چه گر کوه این حقیقت را کمر بست

بریخت آخر که بادش بود در دست

چو دریا هرک زینجا قطرهٔ برد

ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد

اگر خورشید گویم با رخی زرد

شود در کوش هر شب هم بدین درد

اگر ماهست می‌بینی که هر ماه

سپر بندازد از حیرت درین راه

زمین خود خاک بر سر دارد از غم

فلک سرگشته در افسوس و ماتم

دهان آلوده عرش و در شکم هیچ

گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عزیزی گفت از عرش دلفروز

خطاب آید بخاک تیر هر روز

که آخر از خدا آنجا خبر نیست

خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست

همه حیران و سرگردان بماندیم

درین وادی بی پایان بماندیم

که می‌داند که حال رفتگان چیست

بخاک اندر خیال خفتگان چیست

همه رفتند پر سودا دماغی

فرو مردند چون روشن چراغی

همه چون حلقه بر درماندگانیم

همه در کار خود درماندگانیم

زهی دردی که درمانی ندارد

زهی راهی که پایانی ندارد

بیک ره هیچ کس را هیچ ره نیست

که جز در پایه بودن دست گه نیست

که داند تا چه شربتهای پر زهر

بکام ما فرود آمد ازین قهر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خوش است این کهنه دیر پرفسانه

اگر نه مردنستی در میانه

درین محنت سرا اینست ماتم

که ما را می‌بنگذارند با هم

خوشستی زندگانی و کیستی

اگر نه مرگ ناخوش درپیستی

نشاط ار هست بی دوران غم نیست

وجود ار هست بی خوف عدم نیست

خوشی جویی ز عالم سرکشی را

ز عالم نیست دورانی خوشی را

شراب خوش گوارش آتشی دان

سراسر خوشی او ناخوشی دان

گلاب و مشک عالم اشک و خونست

خوشی جستن ز اشک و خون جنونست

کسی کو بوی عودش خوش شنودست

چه خوش است آنکه خود در اصل دودست

ترا گر اطلس است اینجا گراکسون

لعاب کرمی است آن این چه افسون

اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست

ولیکن فضلهٔ زنبور مسکینست

ترا اینجا سر بزمی نماند

که سگ در دیده قندزمی نماید

لعاب کرم را دادی بخون رنگ

که آمد اطلس رومیم در چنگ

گرت بادی خوش آید از زمانه

کند پر خاکت آخر چشم خانه

اگر تو زیرکی خواهی زمانی

نیابی زیرکی را بی زیانی

چو جوزی بشکنی بخت آزمایی

نبینی هیچ مغز آنجا چرایی

شوی صد بار در دریا نگوسار

نیابی در و ریگ آری بخروار

زنی صد گونه میتین گران سنگ

که تا یک جو برون آری از آن سنگ

چو تو از سنگ زرزین سان ستانی

بمشتت خرج باید کرد دانی

گرش گنجی بود هرگز نیابی

که نتوان گشت عمری در خرابی

درین گلشن اگر صد روی از بار

شود چون خار پشتی دستت ازخار

ز جوشن دادنش در دست بادست

که آن جوشن بماهی نیز دادست

چه سود ار آردت صد تیغ در بر

که کبک کوه را تیغ است بر سر

گرت بخشد کمر چه تو چه موری

که هر دو زین کمر هستند عوری

ورت بخشد کله چه تو چه آن باز

که هر دو زین کله هستند جان باز

کله بر فرق زان می‌داردت سوک

که بس مرده دلی زنده شوی بوک

برو بفکن کلاه و برگ ره گیر

چو داری شعر سر ترک کله گیر

اگر تاجت دهد آن هم فسوس است

که یعنی او شریک آن خروس است

چو تو پیکی کنی مانند هدهد

کند صد ریش خندت تاج لابد

مکن چندین عتاب ار تخت یابی

که تختی نیز می‌باید عتابی

ترا هم چون عتابی تخت چندست

عتابی را چه تخت آن تخت بندست

زهی شد در گلویت گر زهت کرد

که آماسی بود گر فربهت کرد

گرینجا سرخ رویی آیدت خوش

دمیدن بایدت چون زرگر آتش

چو در آن آب از چشمت بریزد

که تا برخیزد آتش یا نخیزد

چولاله سرخ رویی بایدت زود

سیه دل تر ز لاله بایدت بود

ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی

جهان گر سیر دیدی هم ندیدی

ز عالم چشمهٔحیوان لذیذست

ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست

بدین خوبی که می‌بینی تو طاوس

فدای یک دومیویزیست افسوس

همای عالم ار سلطان نشان است

چو سگ باری کنون با استخوانست

نیابی آتشش بی آب خیری

نبینی باد او بی خاک ریزی

اگر تیغ است کان راگوهری هست

گهر در آهنست آن چون دهد دست

یکی خادم که کافورش بود نام

سیه تر زو نیفتد زاغ در دام

دگر خادم که عنبر گویی او را

خوشت ناید ز ناخوش بویی اورا

دگر خادم که جوهر اسم دارد

ز خردی نه عرض نه جسم دارد

خوشی این جهان بر تو شمردم

که من در زندگی زین قصه مردم

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شنودم کز سلف درویش حالی

هوای قلیه‌ای بودش بسالی

چو سیمی دست داد آن مرد درویش

سوی قصاب راه آورد در پیش

مگر قصاب ناخوش زندگانی

بدادش گوشتی چو نان که دانی

چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید

سراسر یا جگر یا استخوان دید

جگر خود بود یکباره دگر خواست

که کار ما نیاید بی جگر راست

دل ما غرقهٔ خون شد بیک بار

چه می‌خواهند زین مشتی جگر خوار

نه ما را طاقت بارگران است

نه ما را برگ بی برگی جانست

چنان غم یار ما شد در غم یار

که نیست از کار غم ما را غم کار

اگر گردون بمرگ ما کند ساز

غم عشقش کفن ازما کند باز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

حکیمی را یکی زر در بدل زد

حکیم اندر حق او این مثل زد

که در دامت چنان آرم بمردی

که بر یک جست ده گردم بگردی

زهی هیبت که گردون یک اثر دید

که بر یک جست چندینی بگردید

اگر صد قرن دیگر زود گردد

چو از دودیست هم در دودگردد

جهان را گر فراز و گر فرو دست

گل تیره‌ست یا دود کبودست

فلک گر دیر گر زودست گردان

میان این گل ودودست گردان

بدین پرقوتی که افلاک گردد

کجا از بهر مشتی خاک گردد

چنین جرمی عظیم القداری دوست

نگردد از پی مشتی رگ و پوست

چنین دریا بما عاجز نگردد

ز بهر شب نمی هرگز نگردد

مگس پنداشت کان قصاب دمساز

برای او در دکان کند باز

چه می‌گویم عجب نیست از خدایی

که بهر دانه راند آسیابی

فلک گردان ز بهر جان پاکست

نه از بهر کفی آبست و خاکست

قدم در نه درین ره همچو مردان

که خدمت کار تست این چرخ گردان

ولیکن روز کی چندی جهاندار

درین حبس زمین کردت گرفتار

که تا چون بگذری زین حبس فانی

تمامت قدر آن گلشن بدانی

از آن کانی که جانها گوهر اوست

فلک از دیر گه خاک دراوست

فلک در جنب آن کان اصل گردیست

که آن کانرافلک چون لاژوردیست

چو در فهم گهر جان می‌کنی تو

چگونه فهم آن کان می‌کنی تو

بسی کوکب که بر چرخ برین است

صد و ده بار مهتر از زمینست

بباید سی هزاران سال از آغاز

که تا هر یک بجای خود رسد باز

اگر سنگی بیندازی از افلاک

بپانصد سال افتد بر سر خاک

زمین در جنب این نه سقف مینا

چو خشخاشی بود بر روی دریا

ببین تا توازین خشخاش چندی

سزد گر بر بروت خود بخندی

چو خشخاشی همی پوشی توازناز

کجا یابی تو این خشخاش را باز

توزین خشخاش کی آگاه کردی

که سی سوراخ در خشخاش کردی

ازین نه چار طاق پر ستاره

بتو نرسد مگر لختی نظاره

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یکی پرسید از آن مجنون پرغم

که رمزی بازگوی از خلق عالم

چنین گفتا که خلق این خرابه

همه هستند کالوی قرابه

بنادانی چو آن حجام استاد

دمی خوش می‌کشند از خون وزباد

سزد گراز جهان بسیارگویی

که خوش وقتیست کز وی را ز جویی

سزد گر سینه پر آتش شوی زو

که در وقت گرستن خوش شوی زو

برو خوشی عالم سر فرو پوش

سخن در پردهٔ دل دار خاموش

بشادی از تو گر یک دم برآید

پی یک شادیت صد غم درآید

وصالی بی فراقی قسم کس نیست

که گل بی خار و شکر بی مگس نیست

جهان بی وفا نوری ندارد

دمی بی ماتمی سودی ندارد

اگر سیمیت بخشد سنگ باشد

وگر عذریت خواهد لنگ باشد

هزاران حرف ناکامی بخوانیم

که تا در عمر خودکامی برانیم

اگر کامیست در کام بلاییست

وگر گنجیست زیر اژدرهاییست

اگر تختست بس نااستواریست

وگر عمرست بس ناپای داریست

جهان بی وفا جای سپنج است

ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است

نمی‌دانم کسی را بی غمی من

که تا دستی درو مالم دهی من

چو هست و نیز می‌آید غم و بار

نه ونیزم همی آید غم کار

اگر آدم نخوردی گندمی را

کجا بودی جوی غم مردمی را

بسیصد سال آدم مانده غم ناک

ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک

پدر او بود واصل او بود ما را

بیک گندم هدف شد صد بلا را

اگر تو لقمه‌ای خواهی بشادی

محالست این که از آدم بزادی

چو او را گندمی بی صد بلا نیست

ترا هم لقمهٔ بی غم روانیست

برو تن در غم بارگران ده

بسی جان کن چو جان خواهند جان ده

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور

که برگردون روی نارفته باگور

اگر زیر و زبر گردانی افلاک

نمی‌آرد کسی یاد از کفی خاک

چه خیزد از تو ای افتاده در دام

صبوری کن صبوری و بیارام

که گفتت کآتشی درخویشتن زن

مکن خاک از سر خود باز تن زن

برو گر عاقلی نظارگی باش

وگر دیوانه‌ای یک بارگی باش

چو مقصودی نمی‌بینی ازین تو

چنین تا کی زنی سر بر زمین تو

مزن سر بر زمین ای مرد غمناک

که سر بر خشت خواهی بود در خاک

مزن بر روی این گردون ناساز

که هم گردون بروی تو زند باز

چخیدن هم چو آتش کی بود سود

که بیرون آید از هر روزن این دود

نچخ چندین چو ناکام اوفتادی

فرو ده تن چو در دام اوفتادی

جگرخواری دل مست جگرخوار

که کس را برنیامد بی جگرکار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شنودم من که جایی بی دلی بود

نه از دل هم چو مابی حاصلی بود

زدندش کودکان سنگی زهر راه

تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه

بسوی آسمان برداست سر را

که چون بردی دل این بی خبر را

تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار

شدی تو نیز با این کودکان یار

چه می‌گویم برو ای غافل مست

که یار تو نیالاید بتو دست

نیی تو اهل یار و یار دورست

تو دور از کار وز تو کار دورست

یقین می‌دان که خورشید سرافراز

نخواهد شد بسوی کس سرانداز

بپیش آفتاب نام بردار

چه سارخک و چه پیل آید پدیدار

فراغت بین که در بنیاد کارست

مچخ کین کار ساز استادکارست

سخن در پرده گوی از پرده سازی

رها کن این خیال و پرده بازی

چو شادی نیست دل در غم فروبند

چوهم دم نیست بر لب دم فروبند

جوامردا سخن در پرده می‌دار

که با هر دون نشاید گفت اسرار

مرا عمریست تادر بند آنم

که تا با هم دمی رمزی برانم

نمی‌یابم یکی هم دم موافق

فغان زین هم نشینان منافق

اگر این کار ما از هم نشین است

عذاب دوزخ از بئس القرینست

دلا خاموش چون محرم نیابی

مزن دم زانک یک هم دم نیابی

چو مردان خوی کن دایم سه طاعت

خموشی و صبوری و قناعت

طریق مرد عزلت جوی کن ساز

اگر مردی ز مردم خوی کن باز

ترا مردان دنیا ره زنانند

مگر مردان نیند ایشان زنانند

ز یک سو باده و زیک سوی شاهد

جیان خلق چون مانی توزاهد

یکی در سور دیگر در مصیبت

زفان و دل پر از تزویر و غیبت

جهان از گفت بیهوده برآمد

همه عالم درای استر آمد

درین ره صد هزاران سر چو گوییست

چه جای کار و بار و گفت و گوییست

اگر جان گویم اندر خون بماندست

وگر تن او ز در بیرون بماندست

چو جان سر باز نشناسید از پای

چه آید زین تن افتاده بر جای

چو در خونابه می‌گردند جانها

چه برخیزد ز بوده استخوانها

بزرگان را رخی پر اشک خونیست

چه جای خرده گیران کنونیست

کسی کز عقل صد کل را کلاه است

ز کوری همچو می مغزان راهست

چو موسی هرک کوران را عصا شد

ز فرعونان ره پیرش خطا شد

نه چندانست در ره ره زن تو

که گر گویم بگرید دشمن تو

ضرورت می‌بباید شد چه پیچی

توکل کن که او داند که هیچی

براه عاشقان بر زن قدم تو

چه باشی از سگی در راه کم تو

که آن سگ چون ازین ره شمهٔ یافت

بسنگ و چوب زین ره سر نمی‌تافت

نمی‌خورد و نه یک دم خواب می‌کرد

نگه بانی آن اصحاب می‌کرد

تو گرد مرد رهی در ره فرو شو

قدم در نه فدای راه او شد

گرت گویند سر در راه ما باز

بدین شادی تو دستاراند انداز

بصد حمله سپر گر بفکنی تو

چو آن دیوانه بس تر دامنی تو