آلاچیق
یکی از بزرگان گفت پارسایی را
چه گویی در حقِ فلان عابد
که دیگران در حقِ وی
به طعنه سخنها گفتهاند.
گفت بر ظاهرش عیب نمیبینم
و در باطنش غیب نمیدانم.
هر که را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیکمرد انگار
ور ندانی که در نهانش چیست
مُحتسب را درون خانه چه کار
از کتاب: گلستان "سعدی"
مادرم باران است
می بارد بر شمعدانی ها
می بارد بر سر و وضع کودکانه ی ما
می بارد بر کم و کاستی های خانه
می بارد بر نقش کاشی های حیاط
مادرم سبز است
مادرم بهار است
مادرم ادامه ی هستی ست . . .
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل آزاری من
روزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بیایی به خریداری من
برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پی دلداری من....
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
ول ڪرده ايم آدم هاي زندگيمان را و چسبيده ايم به يڪ مشت خاطره هايي ڪه فڪر ڪردن بهشان نخ هاي پاڪتمان را ڪمتر مےڪند...سرمان را ڪرده ايم در قاب شيشه اي ڪه حڪم برف دارد براي کَبک
شروع مےڪنيم به معاشرت با آدم هايي ڪه هـيچ چيزي نمےدانيم از آنها....
مجازي زندگي ڪردن را دوست داريم،عادت ڪرده ايم ...
خاطره پرستے را دوست داريم،عادت ڪرده ايم..
فڪر ڪردن به آدم هايـے ڪه نمي آيند ڪار هر روزمان شده...همه نياز به يك گپ طولانے با "دوستان" "حقيقي" خود داريم...چه واژه ي غريبي..
انتخاب واژه اش با خودتان...
خراب ڪرده ايم زندگيمان را...
خراب ڪرده ايم دوستي هايمان را...
ڪاش بيشتر به جلوي چشممان دقت مےڪرديم، دوستانمان را ميديديم...
و لحظه لحظه های عمرمان و بودن ڪنار عزیزانمان را قدر مےدانستیم
ناز چشمان تو و امروز و فردا کردنت
میکشد آخر مرا این پا و آن پا کردنت
میپسندی بی تو بنشینم در آتش روز و شب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
میدهی دلتنگی ام را در شب مستی به باد
غنچههای باغ لب ها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم میکنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و آنجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسواکردنت
چشم هایم را بدست آور نگاهم را ببین
سرد مهریهاست حتی در تماشا کردنت
رهی_معیری
همه شب چشم شدم،
اشک شدم ............
ریزش یک کوه شدم ،
ناله ی جانسوز شدم،
درطلب عشق تو بیمار شدم،
خاک نشین رخ زیبای تو دلدار شدم،
به گدایی به در خانه ی تو بیدل و تبدار شدم ،
دربدرٍ کوچه و بازار شدم ،
تاک شدم،
برسر هر دار شدم،
در هوس روی تو بد نام شدم،
صحبت هر برزن و هر بام شدم،
جغد شبانگاه شدم ،
ذرّه شدم ،
آب شدم ،
خاک شدم،
شُهره ی آفاق شدم،
مُرده و برباد شـدم،
وای که من ...
خاک شـــــــدم!!
زندگی شیرین است
مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی زیبایی است
مثل زیبایی یک غنچه ی باز
زندگی تک تک این ساعت هاست
زندگی چرخش این عقربه هاست
اثر انگشت ما
از قلب هایی
که لمسشان کردیم
هیچ وقت
پاک نمی شود...
پس تا میتوانیم دل های بیشتری
با محبت کردن به دست بیاوریم ..
فرصت زندگی کم است
بزرگوارتر از آن باش که برنجی
و نجیب تر از آن باش که برنجانی
زندگی زیباست !
در "نوشته هایم" تنهاییم را پنهان میکنم..
در "دلم" دلتنگیم را..
در "سکوتم" حرف های نگفته هایم را
در "لبخندم" غصه هایم را..
دل من
از تبار دیوارهای کاهگلی است
ساده می افتد
ساده می شکند
ساده میمیرد..
دل من ..،
بس سخت گرفتیم به آسان نرسیدیم
ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم
صد وعده شنیدیم از این اهل تظاهر
عمریست خرابیم و به سامان نرسیدیم
ما تشنه دلان منتظر ابرِ بهاریم
بر آب نشستیم و به باران نرسیدیم
گردی ست بجا مانده از آن قافله سالار
هیهات، دویدیم و به یاران نرسیدیم
دردی ست در این سینه که مرهم نتوانیم
دیری ست دچاریم و به درمان نرسیدیم
صد سال در این بادیه سرگرم خداییم
ما زیره به دستیم وبه کرمان نرسیدیم...
زندگی کن به شیوه ی خودت
با قوانینِ خودت
با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان میخواهد موضوعی برایِ گفتگو داشته باشند ،
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی !
هر جور که باشی ، حرفی برایِ گفتن دارند …!
پس خودت باش …
بعضی وقتا
آدمها الماسی تو دست دارن
بعد چشمشون به یه گردو می افته
دولا میشن تا گردو رو بردارن
الماسه می افته تو شیب زمین
قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره میدونی چی می مونه؟
یه آدم
یه دهن باز
یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت
مواظب الماسهای زندگیمون باشیم
شاید به دلیل اینکه صاحبش هستیم و بودنش برامون عادی شده ارزشش رو از یاد بردیم
الماسهای زندگی
خانواده، سلامتی، عشق
و دوستان خوب هستند . .