راسخون

آلاچیق

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

 فراوانی باران را می شنوم!

موفقیت در راه است، پیروزی شما نزدیک است

و نعمتهای خدا در کنارتان. حقیقت این است،

“هنوز حتی ابر کوچکی هم نمی بینم. اما در

اعماق جانم می دانم، حــــــادثه خــــوبی

قـــــرار اســـت اتــــــفاق بیــــفتد!!!”
 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

شعرم را
غرق در گلهای اقاقیا کرده ام
و بر قامتش
ردایی از جنس گل یاس پوشانده ام
تا همه بدانند
غم  !
هرگز نمی تواند
شانه هایش را تکیده کند . . .
 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

چه شبهایی

که دست به دامن مهتاب میشدم

تا روشنی ببخشد

به خاطرات تاریکم !


چه شبهای بی نهایتی

که در تقویم زندگی من

هنوز هم ؛

به فردا نرسیده اند . . .
 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

دوست من
.طوری بخند که حتی تقدیر شکستش را بپذیرد،

چنان عشق بورز ...

که حتی تنفر راهش را بگیرد و برود ...

و طوری خوب زندگی کن ...

که حتی مرگ از تماشای زندگیت سیر نشود ...!

این زندگی نیست که می گذرد ما هستیم که رهگذریم ...

پس با هر طلوع و غروب لبخند بزن مهربان باش و محبت کن ...

می دانی ..!!

روزها بلاخره به شب می رسند.

تا رسیدن شب از گذشت روزت راضی باش دوست من ..

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

ساحل که تو باشی
ترسی از صخره ها نیست
هزار بار به سویت
موج برمی دارم
سرم به سنگ می خورد اما
دوباره برمی گردم
دوباره برمی گردم

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

در دنیا
دو نابینا هست
یکی تو
که عاشق شدنم را
نمی بینی
یکی من
که به جز تو
کسی را نمی بینم

جوزف_لنون

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

" زندگی " یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد؛
چشید،
و لذت برد
" زندگیتان " پر از زیبایی ..

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

به سراغ من اگر می آیی

تند و آهسته چه فرقی دارد؟!؟

تو به هرجور دلت خواست بیا!

مثل سهراب دگر

جنس تنهایی من چینی نیست

که ترک بردارد...

مثل آهن شده است

تو فقط زود بیا...

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…
تلافی نکن…
فریاد نزن…
شرمگین نباش…
حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…
صبور باش و ساکت…
بغضت را پنهان کن…
رنجت را پنهان تر…

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

گر مى خواهى كسى يا چيزى را فراموش كنى
هرگز بر آن كينه نورز
هر چيز يا هر كس را كه از آن بيزار باشى ، بر قلبت حك مى گردد و با ریسمانهای نامرئی به تو وصل میگردد
اگر مى خواهى اجازه دهى كه چيزها بروند،
و اگر مى خواهى فراموش كنى
كينه نورز.....

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

شکسپیر میگوید: من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم. انتظارات همیشه صدمه زننده هستند.

زندگی کوتاه است. پس به زندگی ات عشق بورز، خوشحال باش و لبخند بزن.

فقط برای خودت زندگی کن و قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن؛
قبل از اینکه بنویسی، فکر کن؛
قبل از اینکه خرج کنی ،درآمد داشته باش؛
قبل از اینکه دعا کنی، ببخش؛
قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن؛ قبل از تنفر، عشق بورز؛ زندگی این است.

احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر.

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

کسانی که زندگی خود را وقف بدست آورن

منافع مادی و ثروت کرده اند به شما خواهند

گفت که احساس خوشبختی را در اموال خود

نمی یابند. خوشبختی هرگز انعکاس ثروتهای

مادی یک شخص نیست، بلکه انعکاس ثروتهای

معنوی و احساسی او است.

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا

گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم

گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم

گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم

مولانا

 

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب، این‌ همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی

تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است
شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟
کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی...

surush67 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1394 

همچو نی
می‌نالم از سودایِ دل
آتشی در سینه دارم جایِ دل
من که با هر داغِ پیدا ساختم
سوختم، از داغِ ناپیدایِ دل

رهی_معیری