راسخون

الهی نامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یکی بینندهٔ معروف بودی

که ارواحش همه مکشوف بودی

دمی گر بر سر گوری رسیدی

در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی

بزرگی امتحانی کرد خردش

بخاک عمر خیّام بردش

بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک

مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک

جوابش داد آن مرد گرامی

که این مردیست اندر ناتمامی

بدان درگه که روی آورده بودست

مگر دعویِ دانش کرده بودست

کنون چون گشت جهل خود عیانش

عَرَق می‌ریزد ازتشویر جانش

میان خجلت و تشویر ماندست

وزان تحصیل در تقصیر ماندست

بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد

ز دانش لاف آنجا کی توان زد

چو نه انجام پیداست و نه آغاز

نیابد کس سر و پای جهان باز

فلک گوئیست و گر عمری شتابی

چو گویش پای و سر هرگز نیابی

که داند تا درین وادیِ مُنکَر

چگونه می‌روم از پای تا سر

سراپای جهان صد باره گشتم

ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم

سراپای جهان درد و دریغست

که گر وقتیت هست آن نیز تیغست

مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت

ز بازیچه رها نکند بطاعت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پسر گفتش بر محبوب و معیوب

تو می‌دانی که ملکت هست مطلوب

بزرگان و حکیمان زبردست

بایشان قوت می‌جویند پیوست

نه هرگز جمع دیدم نه پریشان

که فارغ بود از درگاه ایشان

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یکی پرسید آن شوریده جان را

که چون می‌بینی این کار جهان را

چنین گفت این جهان پُر غم و رنج

بعینه آیدم چون نطعِ شطرنج

گهی آرایشی بیند بصف در

گهی بر هم زنندش چون دو صفدر

یکی را می‌برند از خانهٔ خویش

دگر را می‌نهند آن خانه در پیش

گهی بر شه درآیند از حوالی

بصد زاری کنندش خانه خالی

چنین پیوسته تا آنگه که دانند

که این نطع مزخرف برفشانند

چنان لهو و لعب کردست مغرور

شدی مشغولِ مال و ملک و منشور

تو شهبازی، گشاده کن پر و بال

بپر زین دامگاه لعب اطفال

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یکی پرسید ازان دیوانه ساری

که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را

اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز

گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری

بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه

نفیر از نقش لوح کودکانه

نگاری کان زنان بر دست دارند

اگرچه زان نکوئی چون نگارند

دل آن بهتر کزان دربند نبوَد

که آن هم بیشِ روزی چند نبوَد

نگاری کان نخواهد ماند بر جای

نه بر دستست زیبنده نه بر پای

نگاری کان بسان درهم آید

چو زهر جانست جان زو پُر غم آید

اگرچه ذوقِ دنیا بی‌شمارست

ولیکن در بقا چون آن نگارست

سر مردان عالم مصطفی بود

ببین تا در ره دنیا کجا بود

چو اندر ملک درویشی سرافراخت

قبای مسکنت را در بر انداخت

طعام جوع را صد خوان بگسترد

بملک فقر شادروان بگسترد

چنان بر ملکِ دنیا خاک انداخت

که رخت از خاک بر افلاک انداخت

کمال ملک درویشی چنان داشت

که آن طاقت ندانم تا توان داشت

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق

که بس گریانستی بوبکر ورّاق

بدو گفتا که ای مرد خدائی

بدین زاری چنین گریان چرائی

چنین گفت او که چون گریان نباشم

ز پای افتاده سر گردان نباشم؟

که امروزی درین جائی نشستم

درین یکپاره گورستان که هستم

زده مُرده که آوردند امروز

یکی ایمان نبرد این بس بوَد سوز

کسی را دین بوَد هفتاد ساله

بکفرش چون توان دیدن حواله؟

کنون هم گریه و هم سوزم اینست

چه گویم، نقدِ امروزم هم اینست

عزیزا کار مشکل می‌نماید

ولیکن خلق غافل می‌نماید

ز خوف عاقبت هر کو خبر یافت

بنَو هر لحظه اندوهی دگر یافت

ز خوف ره میان کفر و ایمان

نه کافر خواند خود را نه مسلمان

میان کفر و دین بنشست ناکام

که تا آن آب چون آید سر انجام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مگر پیری یکی دختر جوان خواست

نیامد کار این با کارِ آن راست

بخود می‌خواندش بهر بوسه آن پیر

نمی‌امیخت با او چون مَی و شیر

رفیقی داشست پیر سال خورده

بدو گفت ای بسی تیمار برده

بگو تا حالِ تو با زن چه گونه است

تو پیر و او جوان این باژگونه ست

چنین گفت او که گمراهم من از وی

که هر ساعت که بوسی خواهم از وی

مرا گوید ندارم موی تو دوست

که پنبه در دهان مرده نیکوست

چو تو در بوسه آئی هر زمانم

نهی چون پنبه موی اندر دهانم

برَو پنبه خوشی از گوش برکش

که پنبه گرد موی تو ترا خوش

مگر پنبه ز گوشت برکشیدی

که موی خویش همچون پنبه دیدی

ازان پشتت به پیری چون کمان شد

که چون تیر از گناهت سرگران شد

ز حق پیش از اجل بیدارئی خواه

چو مست غفلتی هشیارئی خواه

برافشان هرچه داری همچو مردان

چه سازی چون زنان با چرخ گردان

اگر داری گل اندر سر چه شوئی

سرت در گل نخواهد ریخت گوئی؟

حجابت از تن ویرانه بردار

طبق پوش از طبق مردانه بردار

که تا ویرانه جای شرک و علت

شود معمورهٔ دین، اینت دولت

اگر در شرک میری وای بر تو

که خون گریند سر تا پای بر تو

کسی عمری در ایمان ره سپرده

در آخر، چون بوَد، کافر بمرده

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

یکی پیر معمّر بود در شام

که چون تورات می‌خواندی بهنگام

چو پیش نام پیغامبر رسیدی

از آنجا محو کردی یا بُریدی

چو مصحف باز کردی روز دیگر

نوشته یافتی نام پیمبر

دگر ره محو نامش کردی آغاز

دگر روز آن نوشته یافتی باز

دلش بگرفت یک روز و بدل گفت

که نتوانم بگل خورشید بنهفت

مگر حقّست این رهبر که برخاست

بیامد تا مدینه یک ره راست

رسید آنجا بوقت گرمگاهی

نمی‌دانست خود را روی و راهی

چو پیش مسجد پیغمبر آمد

دلی بریان اَنَس را همبر آمد

اَنَس را گفت ای پاکیزه گوهر

دلالت کن مرا پیش پیمبر

انس او را به مسجد برد گریان

بدید آن قوم را بنشسته حیران

ردا افکنده در محراب صدّیق

نشسته گردِ او اصحاب تحقیق

چنان پنداشت آن مرد معمّر

که صدّیقست در پیشان پیمبر

بدو گفت ای رسول خاص درگاه

سلامت می‌کند این پیر گمراه

همه چون نام پیغمبر شنیدند

چو مرغ نیم بسمل می‌طپیدند

ز دیده اشک خون باران فشاندند

زهی طوفان که آن یاران فشاندند

خروشی از میان جمع برخاست

زهر دل گفتئی صد شمع برخاست

همی شد آن غریب پای بسته

ازان زاری ایشان دل شکسته

بایشان گفت من مردی غریبم

جهودم وز شریعت بی‌نصیبم

مگر ناگفتنی چیزی بگفتم

که می‌بایست آن اندر نهفتم

وگرنه از چه می‌گرئید چندین

که من آگه نیم زین شیوهٔ دین

عمر گفتش که این گریه نه زانست

که از تو هیچ خُرده درمیانست

ولیکن هفته‌ایست ای مردِ مضطر

که تا رفتست از دنیا پیمبر

چو بشنیدیم نامش از زبانت

همه جانها بخست از غم چو جانت

گهی در آتشیم از اشتیاقش

گهی در زمهریریم از فراقش

دریغا نور چشم عالم افروز

که بی اوذرّهٔ گشتیم امروز

دریغا آنچنان دریای اعظم

که بی او مانده‌ایم از قطرهٔ کم

چو گشت آن پیر را راز آشکاره

بیک ره کرد جامه پاره پاره

نه چندان ریخت او از چشم باران

که ابر از چشم ریزد در بهاران

ز واشوقاه و واویلاه در سوز

ز سر در ماتمی نو گشت آن روز

علی الجمله چو آخر شور کم شد

درآمد عقل، و دلرا زور کم شد

یهودی گفت یک کارم برآرید

مرا یک جامهٔ پیغامبر آرید

که گر دستم نداد آن روی دیدن

توانم بوی او باری شنیدن

عمر گفتش که این جامه توان خواست

ولیکن باید از زهرا نشان خواست

علی گفتا که یارد شد بر او

که شد یکبارگی بسته در او

درین یک هفته سردر پیش دارد

که او از جمله حسرت بیش دارد

نمی‌گوید سخن از سوگواری

زمانی می‌نیاساید ز زاری

همه یاران در آن اندوه و محنت

شدند آخر بر خاتون جنّت

کسی آن در بزد بانگی برآمد

که ما را روز رفت و شب درآمد

که می‌کوبد در چون من یتیمی

بمانده در پس ژنده گلیمی

که می‌کوبد در چون من اسیری

نشسته بر سر کهنه حصیری

که می‌کوبد در چون من حزینی

گشاده مرگ بر جانم کمینی

بگفتند آنچه بود القصّه یکسر

چنین گفت او که حق گوید پیمبر

که آن ساعت که جان با دادگر داد

بزیر لب ازین حالم خبر داد

که ما را عاشقی می‌آید از راه

ولی رویم نه بیند آن نکوخواه

بدو ده این مرقّع، کین تمامش،

به نیکوئی ز ما برسان سلامش

مرقّع چون بدو دادند پوشید

چو بوی او بدو زد خوش بجوشید

چو بوی آن بصدقش آشنا خواست

مسلمان گشت وخاکِ مصطفی خواست

ببردندش از آنجا تا بدان خاک

دلی برخاسته بنشست آن پاک

چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش

فرو رفت و بر آمد جانِ پاکش

بزاری جان بداد آن پیر غم خور

نهاده روی برخاک پیمبر

اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر

چو شمع از شوقِ معشوق این چنین میر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مگر سُفیان ثوری چون جوان بود

ز کوژی قامت او چون کمان بود

یکی گفت ای امام آن جهانی

چرا پشتت دو تا شد در جوانی

بصورت وقتِ این پشت دو تا نیست

که پشت تو چنین دیدن روا نیست

چه افتادست، ما را حال برگوی

نشانی ده بیانی کن خبرگوی

چنین گفت او که استادیم بودست

که دایم راه رفتست و نمودست

چو وقت مرگِ او آمد پدیدار

ببالینش شدم می‌دیدمش زار

بغایت اضطرابی در درونش

که می‌جوشید همچون بحر خونش

همه جان ودلش پر آتش رشک

بیک یک مژّه صد صد دانهٔ اشک

میان جامه در لرزیده چون برگ

دل او را امیدی بر در مرگ

بدو گفتم که شیخا این چه حالست

زبان بگشاد کایمان در وبالست

به پنجه سال در خون گشته‌ام من

کنون از تیغِ مرگ آغشته‌ام من

خطاب آمد که تو مردودِ مائی

تو زین در دور شو، ما را نشائی

چو زو بشنیدم این خود را بکُشتم

طراقی زان برون آمد ز پشتم

چو قول او چنان وقتی چنین بود

چنین شد پُشت من چون روی این بود

نصیب اوستادم چون چنینست

کجا شاگرد را امّید دینست

چو شد انجامِ اُستاد این درستم

من از شاگردی خود دست شستم

چراغی را که ره بر باد باشد

نمی‌دانم که چون آزاد باشد

چراغ روح تو چون مُرد ناگاه

نیابی سوی او یا بوی او راه

چراغ مُرده را چندانکه جوئی

نیابی هیچ جائی، چند پوئی

چراغ مُرده را ماتم مکن تو

که افسوسست هین مشنو سخن تو

خنک آن سگ که مُردورست از عمِ

ولی بیچاره این فرزندِّآدم

ز مردن غم نصیب کس نبودی

اگر انگیختن از پس نبودی

ازین وادی خاموشان خبر خواه

وگر داری خبر زیشان عِبَر خواه

بدانش زنده شو یکبار آخر

بمیر ای مرده دل ز اغیار آخر

جهودی را که کارش اوفتادست

بخوان مصطفی راهش گشادست

ترا گر نیز کار افتد بزودی

درین معنی نه کمتر از جهودی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست

بگو باری که سرّ آن چه چیزست

که گر دستم نداد آن خاتم امروز

شوم از علمِ آن باری دلفروز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

پدر بگشاد مُهر از حقّهٔ لعل

دُر افشان گشت و کرد این قصّه را نقل

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد

ز بعد آن مگر در نزع افتاد

یکی گفت ای بدان عالم قدم زن

کجا دفنت کنم جائی رقم زن

چنین گفت او که من شوریده ایمان

نخواهم در بر جمعی مسلمان

چو من نور مسلمانان ندارم

بگورستان دین داران چه کارم

نمی‌خواهم جهودان نیز همبر

که بیزارست از ایشان پیمبر

میان این دو گورستان زمینم

بدست آور که من زان نه زینم

مرا نه در مسلمانی قدم بود

نه در راه جهودی نیز هم بود

میان این و آن باید چنین کس

که تا خود حال چون گردد ازین پس

نرفتی یک قدم این راه آخر

کجا بودی تو چندین گاه آخر

نداری هیچ کاری کارت آنجاست

بره بر عقبهٔ بسیارت آنجاست

نه چندان عقبه در پیشست آنجا

که هرگز روی انجامست آنجا

ازین وادی که در وی بیم جانست

اگر خونی شود جان جای آنست

چه دریائیست این درجان پدیدار

نه سر پیدا و نه پایان پدیدار

هزاران دل اگر خون شد درین راه

ولی زان جمله جانی نیست آگاه

که می‌داند که هر دل چون چراغی

چه سودا می‌پزد در هر دماغی

همی هر لحظه غم بیشست ما را

ازین راهی که در پیشست ما را

چراغ نورِ ایمان بر سر راه

چه سازی گر فرو می‌زد بناگاه

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اُسامه گفت سیّد داد فرمان

که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز

پیمبر گفت زهرا را دگر نیز

برو بابا جهازت هرچه داری

چنان خواهم که در پیش من آری

اگرچه نورِ چشمی ای دلفروز

بحیدر می‌کنم تسلیمت امروز

شد و یک سنگِ دست آس آن یگانه

برون آورد در ساعت ز خانه

یکی کهنه حصیر از برگِ خرما

یکی مسواک و نعلینی مطرّا

یکی کاسه ز چوب آورد با هم

یکی بالش ز جلد میشِ محکم

یکی چادر ولیکن هفت پاره

همه بنهاد و آمد در نظاره

پیمبر خواجهٔ انواع و اجناس

بگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس

ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت

عمر آن بالش اندر راه برداشت

پس آنگه فاطمه نور پیمبر

بشد بر سر فکند آن کهنه چادر

پس آن نعلین را در پای خود بست

پس آن مسواک را بگرفت در دست

اُسامه گفت من آن کاسه آنگاه

گرفتم پس روان گشتم در آن راه

به پیش حجرهٔ حیدر رسیدم

ز گریه روی مردم می‌ندیدم

پیمبر گفت ای مرد نکوکار

چرا می‌گرئی آخر این چنین زار

بدو گفتم ز درویشیِ زهرا

مرا جان و جگر شد خون و خارا

کسی کو خواجهٔ هر دو جهانست

جهاز دخترش اینک عیانست

ببین تا قیصر و کسری چه دارد

ولی پیغمبر از دنیی چه دارد

مرا گفت ای اُسامه این قدر نیز

چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

چو پای و دست و روی و جسم و جانت

نخواهد ماند گو این هم ممانت

جگرگوشهٔ پیمبر را عروسی

چو زین سانست تو در چه فسوسی

شنودی حال پیغمبر زمانی

تو می‌خواهی که گرد آری جهانی

چو کار این جهان خون خوردن تست

چه گرد آری، که بار گردن تست

چو خورشیدت اگر باشد کمالی

بوَد آن ملک را آخر زوالی

اگرچه آفتاب عالم افروز

بتخت سلطنت بنشست هر روز

ز دست آسمان با روی چون ماه

کُلَه را بر زمین زد هر شبانگاه

اگر این پردهٔ نیلی نبودی

نه کوژی یافتی کس نه کبودی

فلک کوژست از سر تا به پائی

نیابی راستش در هیچ جائی

چو بگرفتست ازو کوژی جهانی

نیابی راستی از وی زمانی

فلک در خونِ مردان چرخ زن شد

زدلوش حلقِ مردان در رسن شد

زمین بر گاو افتادست مادام

ولی گردون ندارد هیچ آرام

نمی‌دانم چه کارست اوفتاده

که گردون می‌دود گاو ایستاده

فلک را قصدِ جان تو ازانست

که با تو پای گاوش در میانست

زمین بر گاو مانده دشمن تست

که دایم گاوِ او درخرمن تست

میان گاو چندینی چه خفتی

لُباده برفکن بر گاو و رفتی

گَوی، گاوی درو، گوئی برین گاو

فلک چوگان، که یابد یک نفس داو؟

ولی ازجسمِ دل مرده پریشان

شکم پُر کرده هم از پشتِ ایشان

بچرخ چنبری ره نیست هیچی

بخودبر چون رسن تا چند پیچی

اگر مهر فلک عمری بورزی

بدوزد یا بدرد همچو درزی

تنوری تافته‌ست از قرصِ آتش

که از خوانش نیابی گِردهٔ خوش

کجا ازماه سنگت لعل گیرد

که او هر ماه خود را نعل گیرد

که می‌داند که این گردنده پرگار

چه بازی می‌نهد هر لحظه در کار

سپهرا عمر مشتی بی سر و پای

بپیمای و بپیمای و بپیمای

ازین پیمانه پیمودن بادوار

نمی‌آرد ترا سرگشتگی بار؟

نکوکاری نکردی ای نگون کار

که در بازی کنی عالم نگونسار

چو طشتی خون به سر سرپوش می‌باش

پیاپی می‌کُش و خاموش می‌باش

چرا افسوس میداری همیشه

چو جز کُشتن نداری هیچ پیشه

سپهر پیر چون شش روزه طفلی

ز علو افکنده ناگاهت به سفلی

توئی ای شصت ساله تیره حالی

که این شش روزه کردت درجوالی

نهٔ چون بچّهٔ شش روزه آگاه

که این شش روزه طفلت برد از راه

چه گرامروز پیر ناتوانی

ولی درگور طفل آن جهانی

بنیروی اسد تا چند نازی

که تو سرگشتهٔ گر سرفرازی

چو طفلی و ترا نه تن نه زورست

قِماط تو کفن، گهواره گورست

چو پنبه گشت مویت ای یگانه

که پنبه خواهدت کردن زمانه

جوان چون آتشست ای پیرِ عاجز

تو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مگر یک روز می‌شد با سپاهی

ولی بر روی شادروان براهی

درآمد خاطرش از ملک ناگاه

که کیست امروز در عالم چو من شاه

فرو شد گوشهٔ زان قصرِ عالی

سلیمان بانگ زد بر باد حالی

که شادروان چرا کردی چنین تو

کرا افکند خواهی بر زمین تو

نیم گفت ای سلیمان من گنه کار

تو زان اندیشهٔ کژ دل نگه دار

چنین دارم من از درگاه فرمان

که چون دل را نگه دارد سلیمان

نگه می‌دار شادروان او را

وگرنه سر منه فرمان او را

بسوی ملک چون کردی دمی رای

ز شادروانت شد یک گوشه از جای

قناعت بایدت پیوسته حاصل

که تا بر تو نگردد ملک زایل

که مغز ملک و ملک استطاعت

نخواهد بود چیزی جز قناعت

ولی مغز قناعت فقر آمد

تو شاهی گر بفقرت فخر آمد

اگر خواهی تو هم ملک جهانی

مکن کبر و قناعت کن زمانی

قناعت بود آن خاتم که او داشت

بخاتم یافت آن عالم که او داشت

چنان ملکی عظیمش بود صافی

که قانع بود در زنبیل بافی

ازان خورشید سلطانی بلندست

که از آفاق یک قرصش پسندست

ازان در ملک مه را احترامست

که او را گردهٔ ماهی تمامست

چو پای از دست دادی پی چه خواهی

ملک چون هست مُلک وی چه خواهی

تراگر بی مَلک ملک جهانست

ازاین شومیت و هردم بیم جانست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

غلامی داشت مأمون خلیفه

کزو مهمل نماندی یک لطیفه

چو خورشیدی به نیکوئی جمالش

خلایق جمله مایل بر وصالش

خَم زلفش که دام عنبرین داشت

همه هندوستان در زیر چین داشت

بلی گر زلفِ او در چین نبودی

نثارش نافهٔ مشکین نبودی

چه گویم ز ابروی همچون کمانش

که زاغی بود زلف دلستانش

ز عشق ثُقبهٔ لعلش ز لولو

هزاران ثُقبه در دل مانده هر سو

در آن ثُقبه چرا و چون نگنجد

که از تنگی نَفَس بیرون نگنجد

ز دیری گه مگر می‌خواست مأمون

که آید آن غلام از پوست بیرون

که تا مأمون بداند کان پری چهر

قدم چون می‌زند با شاه در مهر

دلش در مهر مامونست یا نه

ز خطّ عهد بیرونست یا نه

بمعشوقی وفای عشق دارد

باستحقاق جای عشق دارد

مگر قومی دلی پُر درد و پُر سوز

به بغداد آمدند از بصره فریاد

کامیر المؤمنین ما را دهد داد

که ماراست از امیر بصره فریاد

نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم

که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم

اگر نستانی از وی داد ما تو

مشوّش گردی از فریادِ ما تو

نهان آن قوم را فرمود مأمون

که خواهید این غلامم را هم اکنون

مگر او در پذیرد این امیری

کند زین پس شما را دستگیری

ز شه درخواستند آن قوم آنگاه

که ما را این غلامت گر بود شاه

همه از حکم او دلشاد گردیم

ز ظلم آن امیر آزاد گردیم

نگه کرد آن زمان سوی غلام او

که تا در عهد عشق آید تمام او

غلام سیمبر را گفت مأمون

درین منصب چه می‌گوئی تو اکنون

اگر مرکب سوی آن خطه رانی

خطی بنویسمت در پهلوانی

غلم آنجایگه می‌بود خاموش

دلش آمد ز شوق بصره در جوش

بدانست آن زمان مأمون که آن ماه

بغایت فارغست از عشقِ آن شاه

دل مأمون ازان دلبر بگردید

ز کار آن نگارش سر بگردید

ز عشق او پشیمانی برآورد

وز آن حاصل پریشانی برآورد

بدل می‌گفت عشق من غلط بود

چه دانستم که معشوقی سقط بود؟

بدست خویشتن در جای خالی

بعامل نامهٔ بنوشت حالی

که چون آید غلام من بآنجا

خطی آرد بنام خود بر آنجا

چنان باید که کوی شهر و بازار

همه بصره بیارائی بیکبار

جُلاب آرید و در وی زهر آنگاه

برو ریزید و برگیریدش از راه

منادی گر زهر سو برنشانید

که می‌گویند واسپش می‌دوانید

که هرکش بر مَلِک مُلک اختیارست

سزای او بتر زین صد هزارست

چو حق از بهر خویشت آفریدست

برای قربِ خویشت آوریدست

بنگذارد تو مرد بی خبر را

که باشی یک نَفَس چیزی دگر را

وگر بگذاردت کارت فتادست

که صاعی خفیه در بارت نهادست

چرا می‌آید این رفتن گرانت

که می‌گوید خداوند جهانت

که گر آئی به پیش من رونده

باستقبالت آیم من دونده

خدا می‌خواندت تو خفته آخر

چرا می‌پائی ای آشفته آخر

کم از اشتر نهٔ ای مردِ درگاه

که بر بانگ درائی می‌رود راه

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چنین گفت اصمعی پیر یگانه

که یک شب در عرب گشتم روانه

کریمی کرد مهمانم دگر روز

بر او زنگئی دیدم همه سوز

کشیده پای تا فرقش بزنجیر

بزاری نالهٔ می‌کرد چون زیر

دلی چون دیدهٔ موری ز تنگی

همه زنگی دلی رفته ز زنگی

بپرسیدم از آن زنگی خسته

که از بهر چه گشتی پای بسته

مرا گفتا گناهی کرده‌ام من

که زین زنجیر و غلّ آزرده‌ام من

بنزد خواجهٔ من میهمان را

بوَد حقّی که نتوان گفت آن را

اگر از وی بخواهی این زمانم

ببخشد از برای میهمانم

چو آوردند نان و خواجه بنشست

بسوی نان نمی‌برد اصمعی دست

که نتوانم که خون جان خورم من

اگر او را ببخشی نان خورم من

چنین گفت اصمعی را میزبانش

که زنگی را پُر آتش باد جانش

بجانش نزد این دلخسته بیمست

چه گویم چون گناه او عظیمست

گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو

چنین گفتا که این زنگیِ بدخو

براهی چارصد اشتری قوی حال

همه در گرمگاه وزیرِ اثقال

بعجلت کرم میراندست در راه

حُدائی زار می‌خواندست آنگاه

که تا آن اشتران بی خورد و بی‌خواب

سِپَس کردند ده منزل در آن تاب

حدایی زار و زنگی خوش آواز

همه آن اشتران را داده پرواز

چو او قصد حَدَی پیوست کرده

ز لذّت اشتران را مست کرده

چو در سختی چنین راهی سپردند

بهم هر چار صد آنجا بمردند

بزاری اشتران را بار بر پُشت

حُدَی می‌گفت تا در تشنگی کُشت

به بانگی چارصد اشتر چو جان داد

منت زین غُصّه نتوانم نشان داد

چو حیوان می‌بمرد از درد این راه

چگونه گیرمت من مردِ این راه

جوانمردا شتر را گر حُدَی هست

ترا از حضرت حق صد ندا هست

چو حیوانی بمیرد از یک آواز

توئی اندر دو عالم محرم راز

پیاپی می‌رسد از حق پیامت

ز حیوانی کمست آخر مقامت؟

خدای از بهرِ خویشت آفریده

ز تو هم نفس وهم مالت خریده

تو مشغول وجود خویش گشته

بخودبینی ز شیطان بیش گشته

ترا صد گنج حق داده زهستی

تو با شیطان بهم خورده زمستی

خدا خوانده بخویشت جاودانه

تو گشته از پی شیطان روانه

خدا فعل تو یک یک ذره دیده

تو چون ذرهٔ هوای خود گزیده

زیان کردی همه عمر جهانی

که قدر آن ندانستی زمانی

ولیکن هست صبر آنکه ناگاه

برافتد پرده از چشم تو در راه

چو رسوائی خود گردد عیانت

بسوزد آتش تشویر جانت