راسخون

غزلیات ابن حسام خوسفی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ان را که مهر روی تو در دل نیافتند

او را به هیچ واسطه مقبل نیافتند

حجاج ره به کعبه ی اهل صفا نبرد

تا در حریم کوی تو منزل نیافتند

عطرنسیم کوی توکان همدم صباست

درچین طرّه های شمایل نیافتند

آنکو نه خاک درگه جانان به جان خرید

او را به هیچ باب معامل نیافتند

گنجینه ی رموز محبت که عشق اوست

درسینه ای طلب که درو غل نیافتند

اهل روش که سالک اطوار عزتند

جز عکس روی دوست مقابل نیافتند

دست امید ابن حسام شکسته دل

درگردن مراد حمایل نیافتند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دل اگر رود ز حریم کوی تو ای صنم به کجارود؟

عجبا کسی که مقیم شد به بهشت عدن کجا رود

چو نه از خطا به نسیم مشک دلم مقید زلف تست

تو رها مکن که ز چین زلف تو گر رود به خطا رود

ز شمیم طرّه ی عنبرین تو شمّه ای به صبا رسید

که نسیم او همه شب زبوی خوش تو غالیه سا رود

به زیارت دل خستگان ز ره صفا گذری بکن

چه کسی که او به طواف کعبه ی حق رود به صفا رود

دل و دینت ابن حسام درسرکار و عشق بتان بشد

خبرت شود که ازین معامله بر سر تو چها رود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بیا بیا که در این خظه ی خراب آباد

نگشت بی تو دمی این دل خراب آباد

گره زن آن زلف بنفشه بر لاله

که کار بسته ی من جز بدان گره نگشاد

چو لاله صرف مکن با پیاله حاصل عمر

که دور مایه ی جوراست و دهر بی بنیاد

به ناز خویش مبین در نیاز من بنگر

که روزگاربسی چون من و تو دارد یاد

نسیم عقده ی زلفت اگرچه خوشبویست

درو مپیچ که نتوان گره زدن در باد

فروغ لاله مگر عکس روی شیرین است

که گرد کوه برآمد به دیدن فرهاد

نشان همی دهد از خط و خدّ و بالایت

بنفشه و گل نسرین و قامت شمشاد

هزار دیده ی نرگس به قامتت نگران

زنار خویش توچون سرو از آن همه آزاد

ز زهد خشک ریائی دلم به تنگ آمد

«زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد»

به آشکار بده می به دست ابن حسام

«شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد»

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

جان را همیشه بر سر کوی توراه باد

دل را مقیم در سر زلفت پناه باد

همچون بنفشه زلف تو پشتم دوتاه کرد

یا رب که پشت زلف تو دایم دوتاه باد

ای چشم دیده ای که چه کردی به جای دل

زین کرده، خان و مان تو دایم سیاه باد

چشم ار گناه کرد که در ابروی تو دید

پیوسته کاردیده ی من این گناه باد

انجا که کشتگان تودعوی خون کنند

چشم تو بر مقاله ی ایشان گواه باد

طالع قرین حال و سعادت رفیق تو

دولت مظیع و بخت نکو نیکخواه باد

ابن حسام محرم اسرار جان تویی

جانت حرم نشین حریم اله باد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

به جرعه ای که ز جام جهان نما بخشند

کرشمه ایست که صد جام جم به ما بخشند

نصیبه ای به گدایان مگر حواله شود

در ان مقام که صد گنج بی بها بخشند

به تیغ غمزه ی خوبان بنه سر تسلیم

که کشتگان چنین تیغ را بقا بخشند

زغیر قطع نظر کن که چشم ان داری

که از مکاشفه ی وحدتت لقا بخشند

اگر تو گوشه ی چشمی به ما کنی شاید

زخاک پای تو انجا که توتیا بخشند

دلا بیا که زدیوان فضل او روزی

کرام او به کرم رقعه ای به ما بخشند

اگرچه درگه لطف تو منزل جودست

پدید نیست که این منزلت کرا بخشند

به کوی دوست به دریوزه آید ابن حسام

بود که خلعت خاصی بدین گدا بخشند

مراکه غرقه ی دریای جرم و عصیانم

مگر به عصمت مردان آشنا بخشند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

شب عیش است و ساقی با شراب ناب می آید

زعکس طلعت او شعله ی مهتاب می آید

شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولت

بشارت داد کان خورشید عالمتاب می آید

چو اندر دیده می آید خیال لعل می گونت

به جای آبم از دیده همه خوناب می آید

برفت از ناله ی من خواب خوش از دیده ی مردم

الا ای مردم دیده ترا چون خواب می آید

خیال ابرویت درچشم من پیوسته می گردد

مه نو بین که چون ماهی میان آب می آید

زتاب زلف مشکینت صبا بر خویش می پیچد

صبا را غالبا از پیچ زلفت تاب می آید

سواد ابن حسام از نامه می شوید به آب چشم

چو در وقت کتابت یادش از احباب می آید

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهاد

جانا به قصد خون دل ناتوان نهاد

گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنم

مُهر سکوت، لعل تواَم بر دهان نهاد

یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچ

طبع لطیف اگر چه مرا خرده دان نهاد

چشمت به فتنه خانه ی مردم خراب کرد

نتوان دگر بهانه بر آخر زمان نهاد

دل در میان دوست به مویی خیال بست

باریک نکته ایست که دل در میان نهاد

دندان به آرزوی لبش تیزکرد کام

گفتا که بر رطب نتوان استخوان نهاد

دیگر مخوان به صومعه ابن حسام را

کو سربر آستانه ی پیر مغان نهاد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

رخت نمونه ی صورت نگار چین باشد

عجب که درهمه چین صورتی چنین باشد

به آستانه ی جنت فرو نیارد سر

سری که بر سر کوی تو برزمین باشد

هوای باغ و تمنای راغ در سر نیست

مراکه داغ هوای تو بر جبین باشد

دهان ز چشم من تنگدل چو پوشانی

مگیر خرده برآن کس که خرده بین باشد

دلم زعشوه ی چشم تو چون تواند رست

که فتنه ایش زهر گوشه درکمین باشد

بریخت مردم چشمت به غمزه خون دلم

برو حلال ولی مردمی نه این باشد

اگر نوازی و گر می کشی ترا زیباست

که نازنین چه کند کان نه نازنین باشد

ز دود سینه ی من گر حذرکنی شاید

که آه سوختگان دود آتشین باشد

شکیب ابن حسام از لب تو ممکن نیست

مگس چگونه شکیبد چو انگبین باشد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هلال عید کزین طاق زرنگار برآید

به ابرویت نرسد گرهزار بار برآید

ز زلف بسته ی مشکین اگر گره بگشایی

از ان گشاد دلم را هزار کار برآید

چو سرو اگر بخرامی به ناز و رخ بنمایی

به باغ نارون ازخاک و گل زخار برآید

نقاب برشکن ای لاله زار باغ جوانی

به لاله زار گذر کن که لاله زار برآید

زخون دیده ی فرهاد کوهکن اثری بین

زلاله ها که بر اطراف کوهسار برآید

کمی به معرکه منصور گشت درصف عشاق

که مرد وار چو حلاج گرد دار برآید

بشوی ابن حسام از غبار سینه ی صافی

که عکس طلعت از آینه، بی غبار برآید

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

هرشب از طوفان چشم آب از سرما بگذرد

مردم چشمم ندانم چو ز دریا بگذرد

اشک خون آلوده ی من با شفق همدم شود

آه مینا گون من زین سقف مینا بگذرد

گر ندیدی زحمتی از خار مژگان پای دوست

دیده مفرش کردمی در راه تا وا بگذرد

هر شب از آشوب قدش صدبلابالا شود

برگذرگاهی اگر آن سرو بالا بگذرد

گل ز خجلت خوی کند، نرگس سراندازد به پیش

بر چمن گر قامت آن شوخ رعنا بگذرد

در دماغ باد ناید بوی ریحان بهشت

گر دمی بر طرف آن زلف سمن سا بگذرد

تلخی مردن نبیند آنکه وقت نزع روح

بر زبانش نام آن لعل شکرخا بگذرد

چون بنفشه سر برآرم پای بوسش را زخاک

سایه ی سَروش اگر بر تربت ما بگذرد

خانه ی صبر تو یغما گردد ای ابن حسام

گر خیالی بر دلت زان ترک یغما بگذرد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود

نام رخت برم همه عالم قمر شود

با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال

تاکی خیال کج زسر ما بدر شود

تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر

گر نه فضای سینه مرو را سپر شود

بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم

عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود

شرح فراق یار نوشتن مجال نیست

کز آب دیده صفحه ی طومار تر شود

ما ره به اختیار به مقصد نمی بریم

آری مگر عنایت او راهبر شود

هر نیک و بد که بر سر ما می رود قضاست

هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود

ابن حسام چشم به بهبود روزگار

مگشای و زان بترس کزین هم بتر شود

بگذر ز سر که در ره عشاق اگر ترا

کاری به سر شود هم از این رهگذر شود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

چون عارض تو سنبل مشکین برآورد

خطّت بنفشه بر گل نسرین برآورد

چشم سیه دل تو که در عین کافریست

در یک نظر به غمزه صد ازدین برآورد

آیینه ی رخ تو به یک جلوه هر نفس

آه از نهاد این دل مسکین برآورد

زلف بنفشه بوی تو بر طرف لاله زار

خوشتر ز روضه ای که ریاحین بر آورد

از شبنم دمادم این چشم چشمه خیز

خاک ره تو لاله ی خونین برآورد

یاران به همتی نظری کاین غریق آب

از بحر آب دیده نمد زین برآورد

ابن حسام طبع تو از نو بهار شعر

در باغ فکر صد گل رنگین برآورد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ما را به جای آب اگر از دیده خون رود

چون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود

از گوشه ی جگر نرود داغ او مرا

آری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود

سیماب آه من بکند چرخ را سیاه

گر آه من به گنبد سیمابگون رود

برکوه اگر نهند تحمل نیاورد

آنچه از غم تو بر دل زار و زبون رود

تریاک روزگار نباشد دوا رسان

انرا که زهر داغ تو اندر درون رود

چون دل به قوت ملکیّت برد شکیب

صبر از دریچه ی بشریّت برون رود

عقل جنون گرفته فروشد به کوی غم

ترسم که عقل درسرکارجنون رود

هردم زچشم من بچکد اشک لاله رنگ

درچشم کان خیال رخ لاله گون رود

کوروکبود چرخ که از جور روزگار

برمن هر آنچه می رود از چرخ دون رود

ابن حسام از در دولت پناه دوست

بر وعده ی پناهگه آخر برون رود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

قول مطرب دل من دوش به راهی زد و برد

چشمش آرام دل من به نگاهی زد و برد

غمزه ی دوست به یغمای دلم تیزی داشت

وه که بر مخزن دل خانه سیاهی زد و برد

هرغباری که بر آیینه ی دل بود مرا

ای عجب صیقلی عشق به آهی زد و برد

خیل غم داشت کمین بر دل من باز ببین

که برین قلب شکسته چه سپاهی زد و برد

سایه ی سرو قدمت برسر ما باقی باد

که به باغ آمد و بر برگ گیاهی زد و برد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مژده ای دل مر ترا کارامش جان می رسد

خه خه ای جان زنده شو چون بوی جانان می رسد

بخ بخ ای آدم ترا کایّام ناکامی گذشت

کز یزید خوش خبر پیغام رضوان می رسد

سر بر آر ای ساکن بیت الحزن تا بشنوی

بوی پیراهن که از یوسف به کنعان می رسد

ای صبا فرّاشی فرش سبا کن دم به دم

خاصه چون هدهد به درگاه سلیمان می رسد

تازه باش ای گلبن شادی زباغ مردمی

خوش برآ کاوازه ی مرغ خوش الحان می رسد

سرو دلجویی چمن از قد خود چندین مناز

سرکشی از سربنه سرو خرامان می رسد

گشت روشن مطلع صبح امید ابن حسام

ظلمت شب می رود خورشید تابان می رسد