راسخون

غزلیات هلالی جغتایی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به راهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتم

به هر جا پانهی، از شوق پابوست به سر غلتم

به هر پهلو که می‌افتم به پهلوی سگت شب‌ها

نمی‌خواهم کز آن پهلو، به پهلوی دگر غلتم

بدان در وقت بسمل از تو می‌خواهم چنان زخمی

که عمری نیم‌بسمل باشم و بر خاک درغلتم

به امیدی که روزی بر سرم آید سگ کویت

در آن کو هر شبی تا روز در خون جگر غلتم

چنان زار و ضعیفم در هوای سرو بالایی

که همچون خار و خاشاک از دم باد سحر غلتم

نمی‌خواهم که از بزم وصال او روم بیرون

کرم کن، ساقیا، جامی که آن‌جا بی‌خبر غلتم

هلالی چون مرا در کوی آن مه ناتوان بینی

بگیر از دستم و بگذار تا بار دگر غلتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من نه آنم که دل خویش مشوش دارم

هر کجا ناخوشی‌یی هست به او خوش دارم

گر سگان سر آن کوی کبابی طلبند

پاره سازم دل پرخون و بر آتش دارم

چه بلاها که دل زارم از آن مه نکشید؟

الله، الله! چه دل زار بلاکش دارم!

تا تو را صفحهٔ دل ساده شد از نقش وفا

ورق چهره به خوناب منقش دارم

از من امروز، هلالی، مطلب خاطر جمع

که دل آشفتهٔ آن زلف مشوش دارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عمر رفته است و کنون آفت جانی دارم

گشته‌ام پیر ولی عشق جوانی دارم

چاره‌ساز دل و جان همه بیمارانی

چاره‌ای ساز که من هم دل و جانی دارم

کاش چون لاله دل تنگ مرا بشکافی

تا بدانی که چه سان داغ نهانی دارم؟

بر همه خلق یقین شد که وفا نیست تو را

لیک من از طمع خویش گمانی دارم

بنده‌ام خواندی و داغم چو سگان بنهادی

زین سبب در همه جا نام و نشانی دارم

ملک عشق تو جهانی‌ست که پایان‌ش نیست

من درین ملکم و غوغای جهانی دارم

جان من شرح الم‌های هلالی بشنو

که درین واقعه جان‌سوز بیانی دارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم

چون رسم پیش تو نتوانم از آن جا گذرم

دارم آن سر که به سودای تو بازم سر خویش

سر چه کار آید؟ اگر زین سر و سودا گذرم

زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوان

گر به صد مرتبه از خضر و مسیحا گذرم

هم‌نشینا، قدمی چند به من همره شو

که برش طاقت آن نیست که تنها گذرم

قصر مقصود بلندست، خدایا، سببی

که ازین مرحله بر عالم بالا گذرم

رشتهٔ مهر تو گر دست دهد همچو مسیح

پا به گردن نهم و از سر دنیا گذرم

من که امروز هلالی، خوشم از دولت عشق

بهتر آن‌ست کز اندیشهٔ فردا گذرم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم

هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم

دانم که چرا خون مرا زود نریزی

خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم

مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

خورشید حیاتم به لب بام رسیدست

آن به که در آن سایهٔ دیوار بمیرم

گفتی که ز رشک تو هلاک‌ند رقیبان

من نیز بر آنم که از این عار بمیرم

چون یار به سر وقت من افتاد، هلالی

وقت‌ست اگر در قدم یار بمیرم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به صد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم

بسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم

چه حسن‌ست این؟ که از یک دیدنت دیوانه گردیدم

بیا، تا بار دیگر بینم و دیوانه‌تر گردم

چون آن مه فتنه شد در شهر، من عاقبت روزی

شوم آواره و هر دم به صحرای دگر گردم

خدا را، این چنین زود از سر بالین من مگذر

دمی بنشین، که برخیزم، تو را بر گرد سر گردم

زهر در کامدم، در کوی تو همچون سگم راندی

سگ کوی توام تا چند، یا رب در به در گردم؟

خبر می‌پرسم از جانان ولی ناگه اگر روزی

ازو کس یک خبر گوید من از خود بی‌خبر گردم

هلالی، چون سپه انگیخت عشق آن کمان ابرو

به میدان آیم و تیر ملامت را سپر گردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز سوز سینه کبابم، ز سیل دیده خرابم

تو شمع بزم کسانی و من در آتش و آبم

مرا عقوبت هجر تو بهتر از همه شادی‌ست

تو راحت دگران شو، که من برای عذابم

به دیگران منشین و به جان من مزن آتش

مرا مسوز، که من خود بر آتش تو کبابم

اگر برای هلاک من‌ست ناز و عتابت

بیا و قتل کن ایدون، که مسحق عتابم

سوال بوسه نمودم ولی تو لب نگشودی

سخن به عرض رسید و در انتظار جوابم

به گرد روی تو پروانه‌ام، که شمع مرادی

اگر تو روی بتابی، من از تو روی نتابم

به قدر خاک از من کسی حساب نگیرد

به کوی دوست، هلالی، ببین که در چه حسابم؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مه ز جور فلک دو تا شده است؟

یا ز مه پاره‌ای جدا شده است؟

دل ز دستم شد و نیامد باز

تا به دست که مبتلا شده است؟

زلف را بیش از این به باد مده

که بسی فتنه در هوا شده است

نیست گل در چمن که بی رخ تو

غنچه را پیرهن قبا شده است

با هلالی چه دشمنی‌ست تو را؟

شیوهٔ دوستی کجا شده است؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراق

از فراق او به فریادیم، فریاد از فراق!

یار با اغیار و ما محروم، کی باشد روا؟

دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق

در فراقت حالم از هر مشکلی مشکل‌ترست

هیچ کس را این‌چنین مشکل نیفتاد از فراق

آن که روزم را سیه کرد از فراقت همچو شب

روز او چون روزگار من سیه باد از فراق!

در بهار از نگهت گل بوی وصلت یافتم

وه! که می‌آید خزان و می‌دهد یاد از فراق

داد و فریاد هلالی گفته‌ای: از دست کیست؟

این تغافل چیست؟ فریاد از تو و داد از فراق!

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار اگر مرحم داغ دل محزون نشود

با چنین داغ دلم خون نشود چون نشود؟

جز دل سخت تو خون شد همه دل‌ها ز غمم

دل مگر سنگ بود کز غم من خون نشود

این که با ما ستمت کم نشود باکی نیست

کوشش ما همه این‌ست که افزون نشود

گر به سرمنزل لیلی گذری، جلوه‌کنان

نیست ممکن که تو را بیند و مجنون نشود

بس که در ناله‌ام از گردش گردون همه شب

هیچ شب نیست دو صد ناله به گردون نشود

واعظا ترک هلالی کن و افسانه مخوان

کشتهٔ عشق بتان زنده به افسون نشود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکم

تا لاله مگر روزی سر برزند از خاکم

هر روز به خون ریزم آبی و رقیب از پی

زان واقعه خوشحالم زین واسطه غمناکم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شد

بیا ای بخت کاری کن که ما را کار پیدا شد

به کنج عافیت می‌خواستم کز فتنه بگریزم

بلای عشق ناگه از در و دیوار پیدا شد

جگر خون‌ست، ازان این گریهٔ خونین پدید آمد

دلم زارست، ازان این ناله‌های زار پیدا شد

نمی‌خواهم که خورشید جمالش جلوه‌گر گردد

در آن منزل که روزی سایهٔ اغیار پیدا شد

عزیزان را ز سودای کسی آشفته می‌بینم

مگر آن یوسف گم‌گشته در بازار پیدا شد؟

طبیبا هر که را بیماری هجران فگند از پا

اجل پیش از تو بر بالین آن بیمار پیدا شد

به سویش بگذر ای باد صبا و ز من بگو آن‌جا

که در هجرت هلالی را بلا بسیار پیدا شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مگو افسانهٔ مجنون چو من در انجمن باشم

ازو باری چرا گوید کسی جایی که من باشم

کسی افسانهٔ درد مرا جز من نمی‌داند

از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم

رو ای زاهد که من کاری ندارم غیر می خوردن

مرا بگذار تا مشغول کار خویشتن باشم

جدا زان سروقد گر جانب بوستان روم روزی

به یاد قد او در سایهٔ سرو چمن باشم

چه سان رازی کنم پنهان که از صد پرده ظاهر شد

مگر وقتی نهان ماند که در زیر کفن باشم

مرا جان کوه اندوه است و من جان می‌کنم آری

تو را لعل شیرین‌ست من هم کوهکن باشم

هلالی چون نمی‌پرسد مرا یاری و غم‌خواری

من مسکین غریبم گرچه دایم در وطن باشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار گفت از ما بکن قطع نظر گفتم به چشم

گفت قطعاً هم مبین سوی دگر، گفتم به چشم

گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم

وانگهی دزدیده در ما می‌نگر گفتم به چشم

گفت با ما دوستی می‌کن بدل گفتم به جان

گفت راه عشق ما می‌رو به سر گفتم به چشم

گفت با چشمت بگو تا در میان مردمان

سوی ما هر دم نیندازد نظر گفتم به چشم

گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو

تا نگردد گوش مردم با خبر گفتم به چشم

گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه

برفشان آبی به خاک رهگذر گفتم به چشم

گفت اگر خواهد دلت زین لعل می‌گون خنده‌ای

گریه‌ها می‌کن به صد خون جگر گفتم به چشم

گفت جان من کجا لایق بود گفتم به دل

گفت می‌خواهم جز این جای دگر گفتم گفتم به چشم

گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

تا سحرگاهان ستاره می‌شمر گفتم به چشم

گفت اگر دارد هلالی چشم گریانت غبار

کحل بینایی بکن زین خاک در گفتم به چشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو بخت نیست که شایستهٔ وصال تو باشم

به صبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم

به عشوه طلف گشودی به چهره خال فزودی

اسیر زلف تو گردم غلام خال تو باشم

کمال فضل به تحصیل عاشقی‌ست، خوش آن دم

که در مطالعهٔ صفحهٔ جمال تو باشم

چو پایمال تو گشتم سرم بلند شد آری

چه سربلندی از این به که پایمال تو باشم

خمیده باد قد من ز غصه همچو هلالی

اگر نه مایل ابروی چون هلال تو باشم