راسخون

غزلیات هلالی جغتایی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مهوشان در نظر کج‌نظرانند، دریغ!

انجم انجمن بی‌بصرانند، دریغ!

از گرفتاری احباب ندارند خبر

خوب‌رویان جهان بی‌خبرانند، دریغ!

گلعذاران که نمودند رخ از پردهٔ ناز

چون صبا هم‌نفس پرده‌درانند، دریغ!

چشم ما پر دُر و لعل‌ست، ولی سیم‌بران

چشم بر لعل و دُر بدگهرانند، دریغ!

ما نخواهیم به جز خیل بتان یار دگر

نیک این طایفه یار دگرانند، دریغ!

همچو عمر از صف عشاق روان می‌گذری

عاشقان عمر چنین می‌گذرانند، دریغ!

تازه شد داغ هلالی ز غم لاله‌رخان

همه داغ دل خونین‌جگرانند، دریغ!

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست غم گر شد گریبان من از غم چاک چاک

سینه‌ام چاک‌ست از چاک گریبان خود چه باک؟

می‌کشی بر غیر تیغ و می‌کشی از غیرتم

از هلاک دیگران بگذر که خواهم شد هلاک

نیست جان را با تن پاک تو اصلاً نسبتی

این تن پاک تو صد ره پاک‌تر از جان پاک

خاک آدم را از آن گل کرد استاد ازل

تا چنین نازک نهالی بر دمد ز آن آب و خاک

ای که از ما فارقی گویا نمی‌دانی که ما

دردمندانیم و آه ما به غایت دردناک

می‌پرستان را ز می هر دم حیاتی دیگرست

آب حیوان ریخت گویا باغبان در جوی تاک

گر هلالی چند روزی در لباس زهد بود

باز در کوی خرابات‌ست مست و جامه چاک

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل‌های مردمان به نشاط جهان خوش‌ست

در دل مرا غمی‌ست که خاطر به آن خوش‌ست

چون نیست خوش‌دل از تن زارم سگ درش

سگ بهتر از کسی که به این استخوان خوش‌ست

خوش نیست چشم مردم بیگانه جای یار

چون یار من پری‌ست ز مردم نهان خوش‌ست

از درد ناله کردم و درمان من نکرد

گویا دلش به درد من ناتوان خوش‌ست

سلطان ملک هستی باشد خیال دوست

این سلطنت به کشور ما جاودان خوش‌ست

ناصح عمارت دل ویران ما مکن

بگذار تا خراب شود، کان چنان خوش‌ست

بر آستان یار هلالی نهاد سر

او را سر نیاز بر آن آستان خوش‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عارضت هست بهشتی، که عیان ساخته‌اند

قامتت آب حیاتی که روان ساخته‌اند

این چه گلزار جمال‌ست، که بر قامت تو

از سمن عارضش و از غنچه دهان ساخته‌اند؟

لبت، آیا چه شکر ریخت که گفتار تو را

همه شیرین‌سخنان ورد زبان ساخته‌اند؟

بر گل روی تو آن سبزهٔ تر دانی چیست؟

فتنه‌هایی که نهان بود عیان ساخته‌اند

بر گمانی دهنت ساخته‌اند اهل یقین

چون یقین نیست، ضرورت، به گمان ساخته‌اند

مکن، ای دل هوس گوشهٔ آن چشم، بترس

زان بلاها که در آن گوشه نهان ساخته‌اند

گر مرا نام و نشان نیست، هلالی چه عجب؟

عاشقان را همه بی‌نام و نشان ساخته‌اند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ظاهر نکنم پیش رقیبان الم دل

با مردم بی‌غم نتوان گفت غم دل

جا کن به دل و دیده که غیر از تو نشاید

سلطان سراپردهٔ چشم و حرم دل

ای صبر کجایی؟ که ز حد می‌گذرد باز

بر دل ستم آن مه و بر من ستم دل

پای دل افگار شد از خار ره عشق

ای کاش! درین ره نرسیدی قدم دل

در عشق تو رسوای جهان‌ست هلالی

گاه از غم بسیار و گاه از صبر کم دل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بس که خلقی سخن عاشقی من کردند

دوست را با من دل‌سوخته دشمن کردند

سوختم ز آتش این چرب‌زبانان چو شمع

سوز پنهان مرا بر همه روشن کردند

بعد ازین دست من و دامن این سنگ‌دلان

که به آهنگ جفا سنگ به دامن کردند

به رضا کوش هلالی و ز قسمت مخروش

هر که را هرچه نصیب‌ست معین کردند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال

جلوهٔ حسن و جمالت همه در حد کمال

با چنین حسن تو را ماه فلک چون گویم؟

آفتابی، به تو یارب نرسد هیچ زوال!

کاتبان قلم صنع که مشکین رقمند

صفحهٔ روی تو آراسته‌اند از خط و خال

با تو خواهم که صبا حال مرا عرضه دهد

لیکن آن‌جا که تویی باد صبا را چه مجال؟

بی تو هر شب منم و گوشهٔ تنهایی خویش

پای در دامن غم، سر به گریبان ملال

وه! چه فرخنده شبی باشد و خرم روزی!

که فراق تو مبدل شده باشد به وصال

روی در روی تو آرم همه وقت از همه سو

چشم در چشم تو باشم، همه جا، در همه حال

با تو از هر طرفی صد سخن آرم به میان

هر جوابی که دهی باز درآیم به سوال

گفتگو چند؟ هلالی، دگر افسانه مخوان

تو کجا؟ وصل کجا؟ این چه خیال‌ست محال؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل شکفت و شوق آن گل‌چهره از سر تازه شد

وای جان من! که بر دل داغ دیگر تازه شد

آمد از کویت نسیمی، غنچهٔ دل‌ها شکفت

گلشن جان زان نسیم روح‌پرور تازه شد

تا گذشتی همچو آب خضر بر طرف چمن

هر خس و خاشاک چون سرو و صنوبر تازه شد

توسنت بار دگر پا بر رخ زردم نهاد

دولت من بین! که بازم سکهٔ زر تازه شد

زخم‌های تیر مژگان سر به سر آورده بود

چون نمک پاشیدی از لب‌ها، سراسر تازه شد

تازه شد جان هلالی، تا به خون عاشقان

رسم خونریزی از آن شوخ ستمگر تازه شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیش از روزی، که خاک قالبم گل ساختند

بهر سلطان خیالت کشور دل ساختند

صدهزاران آفرین بر کلک نقاشان صنع

کز گل و آب این‌چنین شکل و شمایل ساختند

خوب‌رویان را جفا دادند و استغنا و ناز

بر گرفتاران، به غایت، کار مشکل ساختند

کار ما این بود کز خوبان نگه داریم دل

عاقبت ما را ز کار خویش غافل ساختند

آه! ازین حسرت که هر جا خواستم بینم رخش

پیش چشم من هزاران پرده حایل ساختند

می‌تپم، نی مرده و نی زنده، بر خاک درش

همچو آن مرغی که او را نیم‌بسمل ساختند

منظر عیش هلالی از فلک بگذشته بود

خیل اندوه تو با خاکش مقابل ساختند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه رفیقی که بود در پی غم‌خواری دل

نه طبیبی که کند چارهٔ بیماری دل

دل بیمار مرا هر که گرفتار تو خواست

یارب آزاد نگردد ز گرفتاری دل!

طاقت زاری دل نیست دگر، بهر خدا

گوش کن گفت مرا، گوش مکن زاری دل

چند خواهی دگران را به شراب و به کباب؟

حال خون خوردن من بین و جگرخواری دل

جان به کوی تو شد و ناله‌کنان باز آمد

که در آن کوی نگنجید ز بسیاری دل

دل به راه غمت افتاد خدا را مددی

که درین راه ثواب‌ست مددگاری دل

در وفای تو چنانم که اگر خاک شوم

آید از تربت من بوی وفاداری دل

بر دل زار هلالی نکند غیر جفا

آه! تا جند توان کرد جفاگاری دل؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گل

آن به که می‌کشم دو سه روزی به روی گل

گل دیده‌ام، آرزوی کسی در دلم فتاد

کز دیدنش نکند کسی آرزوی گل

این دم که بوی دلکش گل می‌دهد نسیم

بس دلکش‌ست گشت گلستان به بوی گل

خوش آن که یار باشد و من در حریم باغ

من سوی او نظر فگنم، او به سوی گل

دید آن دوزخ هلالی و آسوده دل نشست

از جست و جوی لاله و از گفت و گوی گل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر چون خاک پامالم کنی، خاک درت گردم

وگر چون گرد بر بادم دهی، گرد سرت گردم

کشی خنجر که می‌سازم به دست خویش قربانت

چه لطف‌ست این؟ که من قربان دست و خنجرت گردم

تو ماه کشور حسنی و شاه کشور خوبان

گدای کشورت باشم، اسیر لشکرت گردم

پس از مردن چو در پرواز آید مرغ جان من

چوم مرغان حرم بر گرد قصر و منظرت گردم

مگس‌وارم، به تلخی، چند رانی؟ سوی خویشم خوان

که بر گرد لب شیرین همچون شکرت گردم

هلالی را به هشیاری چه جای طعن؟ ای ساقی

بگردان ساغر می تا هلاک ساغرت گردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شوق درون به سوی درون می‌کشد مرا

من خود نمی روم دگری می‌کشد مرا

با آن مدد که جذبهٔ عشق قوی کند

دیگر به جای پرخطری می‌کشد مرا

تهمت‌کش صلاحم و زین لعبتان مدام

خاطر به لعب عشوه‌گری می‌کشد مرا

صد میل آتشین به گناه نگاه گرم

در دیده تیزی نظر می‌کشد مرا

خاکم مگر به جانب خود می‌گشد؟ که دل

بیخود به خاک رهگذری می‌کشد مرا

من آن قدر که هست توان، پای می‌کشم

امداد دوست هم قدری می‌کشد مرا

از بار غم، چو یکشبه ماهی، به زیر کوه

شکل هلالی کمری می‌کشد مرا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست حد آن که گویم بندهٔ روی توام

دیگری گرینده باشد، من سگ کوی توام

بر امید آن که یک دشنام روزی بشنوم

سال‌ها شد، جان من، کز جان دعاگوی توام

گر چه ای، بدخوی من، خوی تو عاشق گشتن‌ست

ترک خوی خود مکن، من کشتهٔ خوی توام

گر دل من سدره و طوبی نجوید دور نیست

زان که من در آرزوی سرو دل‌جوی توام

چند گویی پای در دامن کش و این سو میا

پا کشیدن چون توان چون دل کشد سوی توام

رنجه کردی صاعد و خون هلالی ریختی

تا قیامت شرمسار دست و بازوی توام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به یار بی‌وفا عمری وفا کردم ندانستم

به امید وفا بر خود جفا کردم ندانستم

دل آزاری که هرگز دیده بر مردم نیندازد

به سان مردمش در دیده جا کردم ندانستم

اگر گفتم که دارد یار من آیین دلجویی

معاذالله غلط کردم، خطا کردم، ندانستم

بلای جان من آن شوخ و من افتاده در کویش

دریغا خانه در کوی بلا کردم ندانستم

به هر بیگانهٔ بدخوی او از آشنا بهتر

به آن بیگانه خود را آشنا کردم ندانستم

گرفتم آن سر زلف و کشیدم و صد گرفتاری

به دست خویش خود را مبتلا کردم ندانستم

هلالی پیش آن مه شرمسارم زین شکایت‌ها

درین معنی به غایت ماجرا کردم ندانستم