راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سفر کردم به هر شهری دویدم

به لطف و حسن تو کس را ندیدم

ز هجران و غریبی بازگشتم

دگرباره بدین دولت رسیدم

از باغ روی تو تا دور گشتم

نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم

به بدبختی چو دور افتادم از تو

ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم

چه گویم مرده بودم بی‌تو مطلق

خدا از نو دگربار آفریدم

عجب گویی منم روی تو دیده

منم گویی که آوازت شنیدم

بهل تا دست و پایت را ببوسم

بده عیدانه کامروز است عیدم

تو را ای یوسف مصر ارمغانی

چنین آیینه روشن خریدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه نزدیک است جان تو به جانم

که هر چیزی که اندیشی بدانم

از این نزدیکتر دارم نشانی

بیا نزدیک و بنگر در نشانم

به درویشی بیا اندر میانه

مکن شوخی مگو کاندر میانم

میان خانه‌ات همچون ستونم

ز بامت سرفرو چون ناودانم

منم همراز تو در حشر و در نشر

نه چون یاران دنیا میزبانم

میان بزم تو گردان چو خمرم

گه رزم تو سابق چون سنانم

اگر چون برق مردن پیشه سازم

چو برق خوبی تو بی‌زبانم

همیشه سرخوشم فرقی نباشد

اگر من جان دهم یا جان ستانم

به تو گر جان دهم باشد تجارت

که بدهی به هر جانی صد جهانم

در این خانه هزاران مرده بیش اند

تو بنشسته که اینک خان و مانم

یکی کف خاک گوید زلف بودم

یکی کف خاک گوید استخوانم

شوی حیران و ناگه عشق آید

که پیشم آ که زنده جاودانم

بکش در بر بر سیمین ما را

که از خویشت همین دم وارهانم

خمش کن خسروا هم گو ز شیرین

ز شیرینی همی‌سوزد دهانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر سرمست اگر مخمور باشم

مهل کز مجلس تو دور باشم

رخم از قبله جان نور گیرد

چو با یاد تو اندر گور باشم

قرارم کی بود خود در تک گور

چو بر دمگاه نفخ صور باشم

صد افسنتین و داروهای نافع

تویی جان را چو من رنجور باشم

شوم شیرین ز لطف گوهر تو

اگر چون بحر تلخ و شور باشم

اگر غم همچو شب عالم بگیرد

برآ ای صبح تا منصور باشم

تویی روز و منم استاره روز

عجب نبود اگر مشهور باشم

به من شادند جمله روزجویان

چو پیش آهنگ چون تو نور باشم

مرا مخمور می داری نه از بخل

ولی تا ساکن و مستور باشم

بدان مستور می داری چو حوتم

که تا از عقربت مهجور باشم

چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه

چو غرق شهد چون زنبور باشم

خمش کردم ولیکن عشق خواهد

که پیش زخمه‌اش طنبور باشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من از عالم تو را تنها گزینم

روا داری که من غمگین نشینم

دل من چون قلم اندر کف توست

ز توست ار شادمان وگر حزینم

بجز آنچ تو خواهی من چه باشم

بجز آنچ نمایی من چه بینم

گه از من خار رویانی گهی گل

گهی گل بویم و گه خار چینم

مرا تو چون چنان داری چنانم

مرا تو چون چنین خواهی چنینم

در آن خمی که دل را رنگ بخشی

چه باشم من چه باشد مهر و کینم

تو بودی اول و آخر تو باشی

تو به کن آخرم از اولینم

چو تو پنهان شوی از اهل کفرم

چو تو پیدا شوی از اهل دینم

بجز چیزی که دادی من چه دارم

چه می جویی ز جیب و آستینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

زنده منگر در من زیرا نه چنانم

اندر کژیم منگر وین راست سخن بین

تیر است حدیث من و من همچو کمانم

این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من

بازار جهان در به کی مانم به کی مانم

وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی

دارمش نگوسار از او من نچکانم

ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را

کز بحر بدان قطره جواهر بستانم

چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر

بر چرخ وفا آید این ابر روانم

در حضرت شمس الحق تبریز ببارم

تا سوسن‌ها روید بر شکل زبانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ورا خواهم دگر یاری نخواهم

چو گل را یافتم خاری نخواهم

تو را گر غیر او یار دگر هست

برو آن جا که من باری نخواهم

بجز دیدار او بختی نجویم

به غیر کار او کاری نخواهم

چو بازان ساعد سلطان گزیدم

چو کرکس بوی مرداری نخواهم

میان اهل دل جز دل نگنجد

جز این دلدار دلداری نخواهم

ز من جزوی ستاند کل ببخشد

از این به روز بازاری نخواهم

نه آن جزوم که غیر کل بود آن

نخواهم غیر را آری نخواهم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه آن شیرم که با دشمن برآیم

مرا این بس که من با من برآیم

چو خاک پای عشقم تو یقین دان

کز این گل چون گل و سوسن برآیم

سیه پوشم چو شب من از غم عشق

وزین شب چون مه روشن برآیم

از این آتش چو دودم من سراسر

که تا چون دود از این روزن برآیم

منم طفلی که عشقم اوستاد است

بنگذارد که من کودن برآیم

شوم چون عشق دایم حی و قیوم

چو من از خواب و از خوردن برآیم

هلا تن زن چو بوبکر ربابی

که تا من جان شوم وز تن برآیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا پرسی که چونی بین که چونم

خرابم بیخودم مست جنونم

مرا از کاف و نون آورد در دام

از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم

پری زاده مرا دیوانه کرده‌ست

مسلمانان که می داند فسونم

پری را چهره‌ای چون ارغوان است

بنالم کارغوان را ارغنونم

مگر من خانه ماهم چو گردون

که چون گردون ز عشقش بی‌سکونم

غلط گفتم مزاج عشق دارم

ز دوران و سکونت‌ها برونم

درون خرقه صدرنگ قالب

خیال بادشکل آبگونم

چه جای باد و آب است ای برادر

که همچون عقل کلی ذوفنونم

ولیک آنگه که جزو آید به کلش

بخیزد تل مشک از موج خونم

چه داند جزو راه کل خود را

مگر هم کل فرستد رهنمونم

بکش ای عشق کلی جزو خود را

که این جا در کشاکش‌ها زبونم

ز هجرت می کشم بار جهانی

که گویی من جهانی را ستونم

به صورت کمترم از نیم ذره

ز روی عشق از عالم فزونم

یکی قطره که هم قطره‌ست و دریا

من این اشکال‌ها را آزمونم

نمی‌گویم من این این گفت عشق است

در این نکته من از لایعلمونم

که این قصه هزاران سالگان است

چه دانم من که من طفل از کنونم

ولی طفلم طفیل آن قدیم است

که می دارد قرانش در قرونم

سخن مقلوب می گویم که کرده‌ست

جهان بازگونه بازگونم

سخن آنگه شنو از من که بجهد

از این گرداب‌ها جان حرونم

حدیث آب و گل جمله شجون است

چه یک رنگی کنم چون در شجونم

غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید

ولی در ابر این دنیای دونم

خمش کن خاک آدم را مشوران

که این جا چون پری من در کمونم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده

کو خانه نشانم ده من خانه نمی‌دانم

زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش

پیش آ و مرنجانش من خانه نمی‌دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش

وز خانه مکن دورش من خانه نمی‌دانم

من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم

رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی‌دانم

ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف

بر راه دلم این دف من خانه نمی‌دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم

می افتم و می خیزم من خانه نمی‌دانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا گویی که رایی من چه دانم

چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان‌ها

نمی‌ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر کشته خدایی

چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو

ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست

اگر مرغ هوایی من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد

ار آن ترک ختایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا

به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز

ز من یکتا دو تایی من چه دانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز قند یار تا شاخی نخایم

نماز شام روزه کی گشایم

نمی‌دانم کجا می روید آن قند

کز او خوردم نمی‌دانم کجایم

عجایب آنک نقلش عقل من برد

چو عقل نیست چونش می ستایم

کی دارد روزه همچون روزه من

کز او هر لحظه عیدی می ربایم

ز صبح روی او دارم صبوحی

نماز شام را هرگز نپایم

چو گل در باغ حسنش خوش بخندم

چو صبح از آفتابش خوش برآیم

زبانم از شراب او شکسته‌ست

ز دستانش شکسته دست و پایم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من و تو دوش شب بیدار بودیم

همه خفتند و ما بر کار بودیم

حریف غمزه غماز گشتیم

به پیش طره طرار بودیم

بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم

که با عشق نهانی یار بودیم

اگر چه پیش و پس آن جا نگنجد

به پیش صانع جبار بودیم

عجب نبود اگر ما را ندیدند

که ما در مخزن اسرار بودیم

بیاوردیم درها ارمغانی

که یعنی ما به دریابار بودیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به پیش باد تو ما همچو گردیم

بدان سو که تو گردی چون نگردیم

ز نور نوبهارت سبز و گرمیم

ز تأثیر خزانت سرد و زردیم

ز عکس حلم تو تسلیم باشیم

ز عکس خشم تو اندر نبردیم

عدم را برگماری جمله هیچیم

کرم را برفزایی جمله مردیم

عدم را و کرم را چون شکستی

جهان را و نهان را درنوردیم

چو دیدیم آنچ از عالم فزون است

دو عالم را شکستیم و بخوردیم

به چشم عاشقان جان و جهانیم

به چشم فاسقان مرگیم و دردیم

زمستان و تموز از ما جدا شد

نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم

زمستان و تموز احوال جسم است

نه جسمیم این زمان ما روح فردیم

چو نطع عشق خود ما را نمودی

به مهره مهر تو کاستاد نردیم

چو گفتی بس بود خاموش کردیم

اگر چه بلبل گلزار و وردیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از آن باده ندانم چون فنایم

از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم

دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی

زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطی جان شکر خاید به ناگه

شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم

بجز آن یار بی‌جا را نشایم

منم آن رند مست سخت شیدا

میان جمله رندان‌های هایم

مرا گویی چرا با خود نیایی

تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه هما چندان نوازد

که گویی سایه او شد من همایم

بدیدم حسن را سرمست می گفت

بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان

ترایم من ترایم من ترایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت

خدایم من خدایم من خدایم

بگفتم شمس تبریزی کیی گفت

شمایم من شمایم من شمایم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو آب آهسته زیر که درآیم

به ناگه خرمن که درربایم

چکم از ناودان من قطره قطره

چو طوفان من خراب صد سرایم

سرا چه بود فلک را برشکافم

ز بی‌صبری قیامت را نپایم

بلا را من علف بودم ز اول

ولیک اکنون بلاها را بلایم

ز حبس جا میابا دل رهایی

اگر من واقفم که من کجایم

سر نخلم ندانی کز چه سوی است

در این آب ار نگونت می نمایم

نه قلماشی است لیکن ماند آن را

نه هجوی می کنم نی می ستایم

دم عشق است و عشق از لطف پنهان

ولی من از غلیظی‌های هایم

مگو که را اگر آرد صدایی

که‌ای که نامدی گفتی که آیم

تو او را گو که بانگ که از او بود

زهی گوینده بی‌منتهایم