راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوز

به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی‌کش تو موافقت همی‌کن

چو لباس تو درانند تو لباس وصل می‌دوز

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی

ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف

همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش

ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش

گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش

ور قلعه‌ها درآید ویرانه‌ها کنیمش

گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم

ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش

بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش

عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش

چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد

ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنک جانش داده‌ای آن را مکش

ور ندادی نقش بی‌جان را مکش

آن دو زلف کافر خود را بگو

کای یگانه اهل ایمان را مکش

آفتابا روی خود جلوه مکن

چند روزی ماه تابان را مکش

چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال

بازگرد و جمله مرغان را مکش

در میان خون هر مسکین مرو

جز قباد و شاه خاقان را مکش

گر مرا دربان عشقت بار داد

از سر غیرت تو دربان را مکش

گر فضولم من که مهمان توام

شرط نبود هیچ مهمان را مکش

مست میدانم ز می‌دانم خراب

شیشه مشکن مست میدان را مکش

شمس تبریزی تویی سلطان من

بازگشتم باز سلطان را مکش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش

بوک این همت ما جانب بستان کشدش

گر چه جان را نبود قوت این گستاخی

آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش

هر دم از یاد لبش جان لب خود می‌لیسد

ور سقط می‌شنود از بن دندان کشدش

جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان

تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش

ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد

تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش

هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند

گر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش

هر که در دیده عشاق شود مردمکی

آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش

کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد

کفر آید بر او جانب ایمان کشدش

شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند

هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می‌گفت چشم شوخش با طره سیاهش

من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش

یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست

چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش

ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم

حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش

ما شاخ ارغوانیم در آب و می‌نماییم

با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش

روباه دید دنبه در سبزه زار و می‌گفت

هرگز کی دید دنبه بی‌دام در گیاهش

وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد

از دام بی‌خبر بد آن خاطر تباهش

ابله چو اندرافتد گوید که بی‌گناهم

بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش

ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری

کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش

پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان

آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش

حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد

خود حلق کی گشاید بی‌آه غصه کاهش

تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد

چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش

تا چه جمال دارد آن نادره مطرز

که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش

ز اندیشه می‌گذارم تا خود چه حیله سازم

با او که مکر و حیله تلقین کند الهش

آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد

وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش

نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم

چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش

مستی فزود خامش تا نکته‌ای نرانی

ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش

وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش

هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان‌ها

وین اختیارها را بشکسته اختیارش

من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم

من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش

آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش

وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش

عشقش بلای توبه داده سزای توبه

آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش

چون دوست و دشمن او هستند رهزن او

ماییم و دامن او بگرفته استوارش

از عشق جام و دورش شاید کشید جورش

چون گوش دوست داری می‌بوس گوشوارش

من حلقه‌های زلفش از عشق می‌شمارم

ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش

لطفش همی‌شمارم دل با دم شمرده

جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مستی امروز من نیست چو مستی دوش

می‌نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش

غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب

گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش

عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون

چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش

این دل مجنون مست بند بدرید و جست

با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش

صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان

کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش

گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن

وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش

خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور

شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش

گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ

جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش

چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین

گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش

بشنو از جان سلام تا برهی از کلام

بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش

گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو

صافم و آزاد نو بنده دردی فروش

ترس و امید تو را هست حواله به عقل

دانه و دام تو را هست شکاری وحوش

دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت

با من از این‌ها مگو کار توست آن بکوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روحیست بی‌نشان و ما غرقه در نشانش

روحیست بی‌مکان و سر تا قدم مکانش

خواهی که تا بیابی یک لحظه‌ای مجویش

خواهی که تا بدانی یک لحظه‌ای مدانش

چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش

چون آشکار جویی محجوبی از نهانش

چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان

پاها دراز کن خوش می‌خسب در امانش

چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد

وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش

ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را

درتاز درجهانش اما نه در جهانش

بی‌حرص کوب پایی از کوری حسد را

زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش

آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان

و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در عشق آتشینش آتش نخورده آتش

بی‌چهره خوش او در خوش هزار ناخوش

دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می‌خور

خون چون میست جوشان بنشین شراب می‌چش

گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی

ای دل در این کشاکش بنشین و باده می‌کش

هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکن

ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش

گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مه

گه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش

گر منکری گریزد از عشق نیست نادر

کز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش

صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوش

وجه الولاء حقاء من عبرتی منقش

القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبر

الاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش

حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش

هست درست دلم مهر تو ای حاصلم

جان زرینم بس است مهر زری گو مباش

عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است

چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش

برکن از کار تو دست به یک بار تو

خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش

جان من از جان عشق شد همگی کان عشق

همره مردان عشق ماده نری گو مباش

سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس

سایه آن نخل بس باروری گو مباش

جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین

از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آینه‌ام من آینه‌ام من تا که بدیدم روی چو ماهش

چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش

چرخ زمین شد چرخ زمین شد جنت مأوی راحت جان‌ها

تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش

پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت

چون نشود شه چون نشود شه آنک تو باشی پشت و پناهش

شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری

سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش

روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر

گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش

سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون

چون بنشورد چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش

دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کآمد روز مبارک

کیست مبارک کیست مبارک آن که ببیند هم ز پگاهش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرآمد شاه شیرینان ترش

جان شیرینم فدای آن ترش

چشم کژبین را بگفتم کژ مبین

کس کند باور گل خندان ترش

در هر آن زندان که درتابد رخش

کس نماند در همه زندان ترش

گرد باغش گشتم و والله نبود

میوه‌ای اندر همه بستان ترش

در حرم خندان بود سلطان ولیک

می‌نماید خویش در دیوان ترش

گر تو مرد مؤمنی باور مکن

انگبین و شکر و ایمان ترش

منکر ار باشد ترش نبود عجب

نسبتی دارد به بادنجان ترش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواجه چرا کرده‌ای روی تو بر ما ترش

زین شکرستان برو هست کس این جا ترش

در شکرستان دل قند بود هم خجل

تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش

بر فلک آن طوطیان جمله شکر می‌خورند

گر نپری بر فلک منگر بالا ترش

رستم میدان فکر پیش عروسان بکر

هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش

هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر

هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش

مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود

تو به کجا دیده‌ای طبله حلوا ترش

این ترشی‌ها همه پیش تو زان جمع شد

جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش

والله هر میوه‌ای کو نپزد ز آفتاب

گر چه بود نیشکر نبود الا ترش

سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن

روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش

هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریخت

غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش

دعوه دل کرده‌ای وعده وفا کن مباش

در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش

بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی

کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش

خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک

گه گه قاصد کند مردم دانا ترش

او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک

در ادب کودکان باشد لالا ترش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش

وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش

بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش

باز سعادت رسید دامن ما را کشید

بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش

دیده دیو و پری دید ز ما سروری

هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش

ساقی مستان ما شد شکرستان ما

یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش

دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار

چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش

آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب

شکر که من یافتم در بن دندان خویش

بی‌زر و سر سروریم بی‌حشمی مهتریم

قند و شکر می‌خوریم در شکرستان خویش

تو زر بس نادری نیست کست مشتری

صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش

دور قمر عمرها ناقص و کوته بود

عمر درازی نهاد یار به دوران خویش

دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین

رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش