راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش

رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش

هرگز ندیدست آسمان هرگز نبوده در جهان

مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش

باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی

مانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش

ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیا

ای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش

چون گوهری ناسفته‌ام فارغ ز خام و پخته‌ام

در سایه‌ات خوش خفته‌ام سرمست از آن افیون خوش

از نغمه تو ذره‌ها گر رقص آرد چه عجب

نک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش

ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون می‌کشی

دیدی تو از زر و هنر بی‌خسف یک قارون خوش

باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شده

چون زهر مار کوهیی بنهفته در معجون خوش

یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گران

پیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش

زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد تو

زان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش

شاگرد لوح جان شدم زین حرف‌ها خط خوان شدم

کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش

ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریا

میزان کجا ماند مرا در عشقت ای موزون خوش

ای مایه صد بی‌هشی دی از طریق سرکشی

گفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی‌چون خوش

هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزد

کان ناخوشی‌ها خورده بد در غیبت تو خون خوش

ای شمس تبریزی تویی کاندر جلالت صدتویی

جان منست آن ماهیی در وی چو تو ذاالنون خوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل بی‌بهره از بهرام ترس

وز شهان در ساعت اکرام ترس

دانه شیرین بود اکرام شاه

دانه دیدی آن زمان از دام ترس

گر چه باران نعمتست از برق ترس

شاد ایامی تو از ایام ترس

لطف شاهان گر چه گستاخت کند

تو ز گستاخی ناهنگام ترس

چون بخندد شیر تو ایمن مباش

آن زمان از زخم خون آشام ترس

ای مگس دل با لب شکر مپیچ

چشم بادامست از بادام ترس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش

ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش

عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما

دست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش

ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی

گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش

شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو

هفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس

قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس

بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند

بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس

بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس

درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس

شنیده‌ای که در این راه بیم جان و سر است

چو یار آب حیاتست از این پیام مترس

چو عشق عیسی وقتست و مرده می‌جوید

بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس

اگر چه رطل گرانست او سبک روحست

ز دست دوست فروکش هزار جام مترس

غلام شیر شدی بی‌کباب کی مانی

چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس

حریف ماه شدی از عسس چه غم داری

صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس

خیال دوست بیاورد سوی من جامی

که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس

بگفتمش مه روزه‌ست و روز گفت خموش

که نشکند می جان روزه و صیام مترس

در این مقام خلیلست و بایزید حریف

بگیر جام مقیم و در این مقام مترس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش

چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش

یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود

ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش

هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد

سخت دل و سست قدم کاهل و بی‌کار و ترش

ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند

دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش

بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان

کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای روترش به پیشم بد گفته‌ای مرا پس

مردار بوی دارد دایم دهان کرکس

آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت

پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس

ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می‌خور

هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس

بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان

بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس

این روی آینه‌ست این یوسف در او بتابد

بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس

خفاش اگر سگالد خورشید غم ندارد

خورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس

ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی

این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس

گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهتر

زین هر دو چیست بهتر در منهج مؤسس

حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوتر

که حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس

تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینی

از رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس

این دو به کار ناید جز ناروا نشاید

ای وای آن که در وی باشد حسد مغرس

واهل ز دست او را تبت بس است او را

هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس

اعدات آفتابا می‌دان یقین خفاشند

هم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس

ابتر بود عدوش وان منصبش نماند

در دیده کی بماند گر درفتد در او خس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش

گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش

از دل و جان برکندش لولی و منبل کندش

سیل درآید چو گیا هر طرفی می‌بردش

اوست یقین رهزن تو خون تو در گردن تو

دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش

باده خوری مست شوی بی‌دل و بی‌دست شوی

بیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش

پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهی

هر که در این موج فتد تا لب دریا کشدش

گول شود هول شود وز همه معزول شود

دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش

ای دم تو دام خمش بی‌گنهان را بمکش

ای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش

وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش

الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر

بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش

گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت

بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش

پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش

که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش

منم در عشق بی‌برگی که اندر باغ عشق او

چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش

در آن گل‌های رخسارش همی‌غلطید روزی دل

بگفتم چیست این گفتا همی‌غلطم در احسانش

یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض

که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش

ولیکن سخت می‌ترسم از آن زلف سیه کاوش

که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش

به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن

که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش

آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش

گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر

باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او شب به چراغ روی او

چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش

درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده

تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش

گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد

زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش

بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش

کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش

همه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش

هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید

به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش

همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهش

وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش

ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را

که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش

بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینان

بسی جان‌های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش

بسی زخمست بی‌دشنه ز پنج و چار وز شش نه

ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش

زهی شیرین که می‌سوزم چو از شمعش برافروزم

زهی شادی امروزم ز دولت‌های فردایش

چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم

چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش

به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف

ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش

از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خون

وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش

دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی

بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش

چه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش

چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا

چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش

به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگه

مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش

اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم

دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش

بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری

دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش

مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می‌دیدم

چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش

شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم

ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش

چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد

هزاران خواجه می‌زیبد اسیر و بند دیدارش

کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد

چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش

بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش

سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانی

همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش

برای جن و انسان را گشادی گنج احسان را

مثال نحن اعطیناک بر محروم سائل کش

جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکن

نظر را بر مشارق زن خرد را در مسائل کش

چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی‌حد

چو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش

سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابد

چو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش

شراب کاس کیکاووس ده مخمور عاشق را

دقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش

به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کن

قبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش

اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتأسوا

قتول عشق حسنت را از این مقتل به قاتل کش

اگر کافردلست این تن شهادت عرضه کن بر وی

وگر بی‌حاصلست این جان چه باشد توش به حاصل کش

کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کن

تو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش

زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکی

اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش

تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالی

کسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش

زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش

زین باده نخوردست او زان بارد و سردست او

با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش

او سرکه چرا آرد غوره ز چه افشارد

زان زهر همی‌بارد تا جمله بدانیدش

آن باده انگوری نفزاید جز کوری

پهلوی چنین باده بالله منشانیدش

باشد بودش سکته در گور نباید کرد

زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش

بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش

در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست

هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش

آن دولت عالم را وان جنت خرم را

کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش

آن باده همی‌جوشد وز خلق همی‌پوشد

تا روی شود از وی خمار بشوریدش

چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما

نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش

گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او

باشد که بدید آید بسیار بشوریدش

شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد

هر کس که از او دارد زنار بشوریدش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش

صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش

هر چند به بر گیری او را نبود سیری

دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش

آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه

الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش

در وصل تو می‌جوید وز شرم نمی‌گوید

کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش

کاری که کند بنده تقدیر زند خنده

کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش

زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری

زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش

اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی

صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش