راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر

که از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر

تو ارتقا به سخا جو مگو نه گو آری

نظر مکن که نیی یافت ارتفاع شکر

لب تو است که شکر ز عین او روید

نه منتظر که رسید نسیه از بقاع شکر

شکر به وقت شکر خوردنت نصیبی یافت

که بر مذاق دهان‌ها بود مطاع شکر

ببسته‌ای دو لب امروز زان همی‌ترسم

که از غم تو بماند ز انتفاع شکر

زهی نبات که دارد لب تو کز وی شد

امیر جمله نباتات بی‌نزاع شکر

دهان ببندم و بسته شکر همی‌خایم

که تا به جان برسد خوش به ابتلاع شکر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

خراب کار مرا شمس دین کند معمور

خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف

که روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور

که تا ز بحر تحیر برآورد دستش

هزار جان و روان‌های غرقه مغمور

گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر

چو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور

از آن صفا که ملایک از او همی‌یابند

اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور

وگر نباشد آن نور دیو را روزی

به پرده‌های کرم دیو را کند مستور

به روز عیدی کو بخش کردن آغازد

به هر سویست عروسی به هر نواحی سور

ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد

شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور

ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک

که هر سحر من و تو گشته‌ایم از او مسرور

که چون رسی به نهایت کران عالم غیب

از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز

هزارساله ره اندر پرت نباشد دور

بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن

برای حال من خسته جان و دل مهجور

به آب چشم بگویش که از زمان فراق

شدست روز سیاه و شدست مو کافور

تو آن کسی که همه مجرمان عالم را

به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور

چو چشم بینا در جان تو همی‌نرسد

کسی که چشم ندارد یقین بود معذور

چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را

بدیده آری کاین درد می‌شود ناسور

وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی

درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور

چو سرمه‌اش به من آری هزار رحمت نو

به جانت بادا تا قرن‌های نامحصور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر

اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر

ز زخم‌های نهانی که عاشقان دانند

به خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر

مقیم شد به خرابات و جمله رندان را

خراب کرد و نشد از شراب باری سیر

هزار جان مقدس سپرد هر نفسی

در آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر

مثال نی ز لب یار کام پرشکرست

ولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیر

بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز تو

ولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیر

نه شهر و یار شناسیم ای مسلمانان

از آنک نیست دل از جام شهریاری سیر

هوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغ

که باغ می‌نشود از دم بهاری سیر

چو شرمسارم از احسان شمس تبریزی

که جان مباد از این شرم و شرمساری سیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر

ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر

چو روی انور او گشت دیده دیده

مقام دیدن حق یافت دیده‌های بشر

فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشان

فلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر

به چشم نفس نشد روی ماه او دیدن

که نفس می‌نگشاید به سوی شاه نظر

که لعل آن مه خاصیت زمرد داشت

از آن ببست از او اژدهای نفس به صبر

درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد

ز اره‌های فنا و ز زخمه‌های تبر

کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجران

ز ابرهای دو دیده فرودوید مطر

ز قطره‌های دو دیده زمین شدی سرسبز

اگر نه قطره برآمیختی به خون جگر

جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزد

از این سبب مدد دیده‌ها بکرد مگر

ز عشق جمله اجزای خانه باخبرند

چو کدخدای بود از جمال شه مخبر

تو طالب خبری کم نشین به بی‌خبران

گروه بی‌خبران را به هیچ سگ مشمر

که جفت مرده تو را مرده شوی گرداند

که شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر

به چشم درد به عیسی نگر اگر نگری

سرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر

چو همنشین شود انگور با خم سرکه

شراب او ترشی شد حریف اوست کبر

به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشی

برون گریز و بو سوی بحر شهد و شکر

کدام بحر خداوند شمس دین به حق

به ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مطرب عاشقان بجنبان تار

بزن آتش به مؤمن و کفار

مصلحت نیست عشق را خمشی

پرده از روی مصلحت بردار

تا بنگریست طفل گهواره

کی دهد شیر مادر غمخوار

هر چه غیر خیال معشوقست

خار عشقست اگر بود گلزار

مطربا چون رسی به شرح دلم

پای در خون نهاده‌ای هش دار

پای آهسته نه که تا نجهد

چکره‌ای خون دل به هر دیوار

مطربا زخم‌های دل می‌بین

تا ندانند خویشتن خوش دار

مطربا نام بر ز معشوقی

کز دل ما ببرد صبر و قرار

من چه گفتم کجا بماند دلی

گر دلم کوه بود رفت از کار

نام او گوی و نام من کم کن

تا لقب گویمت نکوگفتار

چون ز رفتار او سخن گویم

دل کجا می‌رود زهی رفتار

شمس تبریز عیسی عهدی

هست در عهد تو چنین بیمار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر تو خواهی وطن پر از دلدار

خانه را رو تهی کن از اغیار

ور تو خواهی سماع را گیرا

دور دارش ز دیده انکار

هر که او را سماع مست نکرد

منکرش دان اگر چه کرد اقرار

هر که اقرار کرد و باده شناخت

عاقلش نام نه مگو خمار

به بهانه به ره کن آن‌ها را

تا شوی از سماع برخوردار

وز میان خویش را برون کن تیز

تا بگیری تو خویش را به کنار

سایه یار به که ذکر خدای

این چنین گفتست صدر کبار

تا نگویی که گل هم از خارست

زانک هر خار گل نیارد بار

خار بیگانه را ز دل برکن

خار گل را به جان و دل می‌دار

موسی اندر درخت آتش دید

سبزتر می‌شد آن درخت از نار

شهوت و حرص مرد صاحب دل

همچنین دان و همچنین پندار

صورت شهوتست لیکن هست

همچو نار خلیل پرانوار

شمس تبریز را بشر بینند

چون گشایند دیده‌ها کفار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر

رخش کنار ندارد از او کنار مگیر

جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی

درآ چو شیر به جز شیر نر شکار مگیر

هوای نفس مهارست و خلق چون شتران

به غیر آن شتر مست را مهار مگیر

وجود جمله غبارست تابش از مه ماست

به ماه پشت میار و ره غبار مگیر

بران ز پیش جهان را که مار گنج تواست

تواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر

چو خلق بر کف دستت نهند چون سیماب

ز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر

به حس دست بدان ار چه چشم تو بستست

ز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر

به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوب

نسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر

کیست یوسف جان شاه شمس تبریزی

به غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر

برو به سوی خریدار خویش همچون زر

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جا

نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر

زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تو

مکان نیک گزین و زمان نکو بنگر

چنان شوی که مکان و زمان و اهل زمان

دگر نتاند کردن به فعل در تو اثر

تو تیره گردی از شب چو آینه گردون

نه زردروی خزان گردی از هوا چو شجر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق جانست عشق تو جانتر

لطف درمان وز تو درمانتر

کافری‌های زلف کافر تو

گشته ز ایمان جمله ایمانتر

جان سپردن به عشق آسانست

وز پی عشق توست آسانتر

همه مهمان خوان لطف تواند

لیک این بنده زاده مهمانتر

بی‌تو هستند جمله بی‌سامان

لیک من بی‌طریق و سامانتر

عشق تو کان دولت ابدست

لیک وصل جمال تو کانتر

تیغ هندی هجر برانست

لیک هندی عشق برانتر

هر دلی چارپره در پی توست

دل ما صدپرست و پرانتر

دیدن تو به صد چو جان ارزان

عوض نیم جانم ارزانتر

گر چه این چرخ نیک گردانست

چرخ افلاک عشق گردانتر

همه ز افلاک عشق در ترسند

وان فلک در غم تو ترسانتر

شمس تبریز همتی می‌دار

تا شوم در تو من عجب دانتر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مطربا عشقبازی از سر گیر

یک دو ابریشمک فروتر گیر

چونک در چرخ آردت باده

خانه بر بام چرخ اخضر گیر

ملک مستی و بیخودی داری

ترک سودای ملک سنجر گیر

مست شو مست کن حریفان را

بار گیر از کمیت احمر گیر

مستی آمد ز راه بام دماغ

برو اندیشه و ره در گیر

از ره خشک راه بسیارست

کشتیی ساز وین ره تر گیر

پر برآوردم و بپریدم

ز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر

فارغم همچو مرغ از مرکب

مرکبم را تو لنگ و لاغر گیر

گر نروید ز خاک هیچ انگور

مستی عشق را مقرر گیر

شیشه گر گر دگر نسازد جام

جام می عشق را میسر گیر

پاره روح را کند نقشی

گویدت دلبر مصور گیر

توبه کردم دگر نخواهم گفت

توبه مست را مزور گیر

عاشق و مست و آنگهی توبه

ترک سالوس آن فسونگر گیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عار بادا جهانیان را عار

از دو سه ماده ابله طرار

شکلک زاهدان ولی ز درون

لیس فی الدار سیدی دیار

به دو پول سیاه بتوان یافت

زین چنین خربطان دو سه خروار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میر خرابات تویی ای نگار

وز تو خرابات چنین بی‌قرار

جمله خرابات خراب تواند

جمله اسرار ز توست آشکار

جان خراباتی و عمر عزیز

هین که بشد عمر چنین هوشیار

جان و جهان جان مرا دست گیر

چشم جهان حرف مرا گوش دار

خاک کفت چشم مرا توتیاست

وعده تو گوش مرا گوشوار

خمر کهن بر سر عشاق ریز

صورت نو در دل مستان نگار

ساغر بازیچه فانی ببر

ساغر مردانه ما را بیار

آتش می بر سر پرهیز ریز

وای بر آن زاهد پرهیزکار

حق چو شراب ازلی دردهد

مرد خورد باده حق مردوار

پرورش جان به سقاهم بود

از می و از ساغر پروردگار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی بنما به ما مکن مستور

ای به هفت آسمان چو مه مشهور

ما یکی جمع عاشقان ز هوس

آمدیم از سفر ز راهی دور

ای که در عین جان خود داری

صد هزاران بهشت و حور و قصور

سر فروکن ز بام و خوش بنگر

جانب جمع عاشقی رنجور

ساقی صوفیان شرابی ده

کان نه از خم بود نه از انگور

ز آن شرابی که بوی جوشش او

مردگان را برون کشد از گور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند از این راه نو روزگار

پرده آن یار قدیمی بیار

آتش فرعون بکش ز آب بحر

مفرش نمرود به آتش سپار

چرخ فلک را به خدایی مگیر

انجم و مه را مشناس اختیار

شمس و شموسی که سرآخر شدست

چون خر لنگست در آن مستدار

باد چو راکع شد و خود را شناخت

نیست در آخر چو خسان بی‌مدار

چشم در آن باد نهادست خس

کو کشدش جانب هر دشت و غار

خیره در آن آب بماندست سنگ

کوش بغلطاند در سیل بار

گر بد و نیکیم تو از ما مگیر

ما همه چنگیم و دل ما چو تار

گاه یکی نغمه تر می‌نواز

گاه ز تر بگذر و رو خشک آر

گر ننوازی دل این چنگ را

بس بود اینش که نهی برکنار

نور علی نور چو بنوازیش

باده خوش و خاصه به فصل بهار

در کف عشقست مهار همه

اشتر مستیم در این زیر بار

گاه چو شیری متمثل شود

تا برمد خلق از او چون شکار

گاه چو آبی متشکل شود

خلق رود تشنه بدو جان سپار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در بگشا کآمد خامی دگر

پیشکشی کن دو سه جامی دگر

هین که رسیدیم به نزدیک ده

همره ما شو دو سه گامی دگر

هین هله چونی تو ز راه دراز

هر قدمی غصه و دامی دگر

غصه کجا دارد کان عسل

ای که تو را سیصد نامی دگر

بسته بدی تو در و بام سرا

آمدت آن حکم ز بامی دگر

گر به سنام سر گردون روی

بر تو قضا راست سنامی دگر

ای ز تو صد کام دلم یافته

می‌طلبد دل ز تو کامی دگر

ای رخ و رخسار تو رومی دگر

ای سر زلفین تو شامی دگر

سوی چنان روم و چنان شام رو

تا ببری دولت را می دگر

لطف تو عام آمد چون آفتاب

گیر مرا نیز تو عامی دگر

هر سحری سر نهدت آفتاب

گوید بپذیر غلامی دگر

بر تو و برگرد تو هر کس که هست

دم به دم از عرش سلامی دگر

بی‌سخنی ره رو راه تو را

در غم و شادیست پیامی دگر

این غم و شادی چو زمام دلند

ناقه حق راست زمانی دگر

شاد زمانی که ببندم دهن

بشنوم از روح کلامی دگر

رخت از این سوی بدان سو کشم

بنگرم آن سوی نظامی دگر

عیش جهان گردد بر من حرام

بینم من بیت حرامی دگر

طرفه که چون خنب تنم بشکند

یابد این باده قوامی دگر

توبه مکن زین که شدم ناتمام

بعد شدن هست تمامی دگر

بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر

یک دو سه میم و دو سه لامی دگر