راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر

خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر

بلک دریاییست عشق و موج رحمت می‌زند

ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر

صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان

جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر

پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست

آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر

پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت

شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر

زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ

که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر

می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش

محو کن اندیشه‌ها را زان شراب چون شرر

دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میرداد

بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر

بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول

می پر از باغی به باغی این چنین کن پرشکر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بکش بکش که چه خوش می‌کشی بیار بیار

هزیمتان ره عشق را قطار قطار

کنار بازگشادست عشق از مستی

رسید دلشدگان را گه کنار کنار

ز دست خویش از آن ساغری که می‌دانی

اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار

قرار دولت او خواه و از قرار مپرس

که نیست از رخ او در دلم قرار قرار

نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق

حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار

ایا کسی که درافتاده‌ای به چنگالش

ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار

تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی

چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار

برو به باده مخدوم شمس دین آمیز

که نیست باده تبریز را خمار خمار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مجوی شادی چون در غمست میل نگار

که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار

اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو

قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار

درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی

بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار

کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست

ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار

غبارهاست درون تو از حجاب منی

همی‌برون نشود آن غبار از یک بار

به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن

رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار

اگر به خواب گریزی به خواب دربینی

جفای یار و سقط‌های آن نکوکردار

تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست

برای مصلحتی راست در دل نجار

از این سبب همه شر طریق حق خیرست

که عاقبت بنماید صفاش آخر کار

نگر به پوست که دباغ در پلیدی‌ها

همی‌بمالد آن را هزار بار هزار

که تا برون رود از پوست علت پنهان

اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار

تو شمس مفخر تبریز چاره‌ها داری

شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

چرا ز خواب و ز طرار می‌نیازاری

چرا از او که خبر می‌کند کنی آزار

تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توست

که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار

یکی همیشه همی‌گفت راز با خانه

مشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار

شبی به ناگه خانه بر او فرود آمد

چه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار

نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادن

که چاره سازم من با عیال خود به فرار

خبر نکردی ای خانه کو حق صحبت

فروفتادی و کشتی مرا به زاری زار

جواب گفت مر او را فصیح آن خانه

که چند چند خبر کردمت به لیل و نهار

بدان طرف که دهان را گشادمی بشکاف

که قوتم برسیدست وقت شد هش دار

همی‌زدی به دهانم ز حرص مشتی گل

شکاف‌ها همی‌بستی سراسر دیوار

ز هر کجا که گشادم دهان فروبستی

نهشتیم که بگویم چه گویم ای معمار

بدان که خانه تن توست و رنج‌ها چو شکاف

شکاف رنج به دارو گرفتی ای بیمار

مثال کاه و گلست آن مزوره و معجون

هلا تو کاه گل اندر شکاف می‌افشار

دهان گشاید تن تا بگویدت رفتم

طبیب آید و بندد بر او ره گفتار

خمار درد سرت از شراب مرگ شناس

مده شراب بنفشه بهل شراب انار

وگر دهی تو به عادت دهش که روپوشست

چه روی پوشی زان کوست عالم الاسرار

بخور شراب انابت بساز قرص ورع

ز توبه ساز تو معجون غذا ز استغفار

بگیر نبض دل و دین خود ببین چونی

نگاه کن تو به قاروره عمل یک بار

به حق گریز که آب حیات او دارد

تو زینهار از او خواه هر نفس زنهار

اگر کیست بگوید که خواست فایده نیست

بگو که خواست از او خاست چون بود بی‌کار

مرید چیست به تازی مرید خواهنده

مرید از آن مرادست و صید از آن شکار

اگر نخواست مرا پس چرام خواهان کرد

که زرد کرد رخم را فراق آن رخسار

وگر نه غمزه او زد به تیغ عشق مرا

چراست این دل من خون و چشم من خونبار

خزان مرید بهارست زرد و آه کنان

نه عاقبت به سر او رسید شیخ بهار

چو زنده گشت مرید بهار و مرده نماند

مرید حق ز چه ماند میان ره مردار

به سوی باغ بیا و جزای فعل ببین

شکوفه لایق هر تخم پاک در اظهار

چو واعظان خضرکسوه بهار ای جان

زبان حال گشا و خموش باش ای یار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نوریست میان شعر احمر

از دیده و وهم و روح برتر

خواهی خود را بدو بدوزی

برخیز و حجاب نفس بردر

آن روح لطیف صورتی شد

با ابرو و چشم و رنگ اسمر

بنمود خدای بی چگونه

بر صورت مصطفی پیمبر

آن صورت او فنای صورت

وان نرگس او چو روز محشر

هر گه که به خلق بنگریدی

گشتی ز خدا گشاده صد در

چون صورت مصطفی فنا شد

عالم بگرفت الله اکبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به ساقی درنگر در مست منگر

به یوسف درنگر در دست منگر

ایا ماهی جان در شست قالب

ببین صیاد را در شست منگر

بدان اصلی نگر کغاز بودی

به فرعی کان کنون پیوست منگر

بدان گلزار بی‌پایان نظر کن

بدین خاری که پایت خست منگر

همایی بین که سایه بر تو افکند

به زاغی کز کف تو جست منگر

چو سرو و سنبله بالاروش کن

بنفشه وار سوی پست منگر

چو در جویت روان شد آب حیوان

به خم و کوزه گر اشکست منگر

به هستی بخش و مستی بخش بگرو

منال از نیست و اندر هست منگر

قناعت بین که نرست و سبک رو

به طمع ماده آبست منگر

تو صافان بین که بر بالا دویدند

به دردی کان به بن بنشست منگر

جهان پر بین ز صورت‌های قدسی

بدان صورت که راهت بست منگر

به دام عشق مرغان شگرفند

به بومی که ز دامش رست منگر

به از تو ناطقی اندر کمین هست

در آن کاین لحظه خاموشست منگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر

هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر

عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد

مگرش جای دهی بر سر گردون دگر

عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی

تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر

عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست

که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر

رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد

که ندارد چو تو شاهنشه بی‌چون دگر

کو در این خانه یکی سوخته مفتونی

که به شب‌ها شنود ناله مفتون دگر

از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم

چاره‌ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شدست نور محمد هزار شاخ هزار

گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ

هزار راهب و قسیس بردرد زنار

تو را اگر سر کارست روزگار مبر

شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار

تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم

ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار

پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست

بگفتمش که ولیکن نه چون تو بی‌زنهار

جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع

که پات خار ندید و سرت نیافت خمار

بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا

نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار

چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین

که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار

به سوزنی که دهان‌ها بدوخت در رمضان

بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار

ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی

نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار

خیار امت محتاج شمس تبریزند

شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نزدیک توام مرا مبین دور

پهلوی منی مباش مهجور

آن کس که بعید شد ز معمار

کی گردد کارهاش معمور

چشمی که ز چشم من طرب یافت

شد روشن و غیب بین و مخمور

هر دل که نسیم من بر او زد

شد گلشن و گلستان پرنور

بی من اگرت دهند شهدی

یک شهد بود هزار زنبور

بی من اگرت امیر سازند

باشی بتر از هزار مأمور

می‌های جهان اگر بنوشی

بی‌من نشود مزاج محرور

در برق چه نامه بر توان خواند

آخر چه سپاه آید از مور

خلقان برقند و یار خورشید

بی‌گفت تو ظاهرست و مشهور

خلقان مورند و ما سلیمان

خاموش صبور باش و مستور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر

گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر

یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش

ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر

گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب

زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر

زانک تو در سردسیر داشته‌ای رخت خشک

خشک لب و چشم تر بوده‌ای از خشک و تر

برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست

نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر

از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب

از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر

جانب تبریز تاز جانب شمع طراز

شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر

هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر

بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست

جسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر

یک به یک پیش تو آیند چو از جا بروی

همچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر

در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق

صورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر

عشق داوود شود آهن از او نرم شود

شیر آهو شود آن جا وزو آهوتر

هر یکی ذره شود عیسی و عیسی نفسی

مرگ جان بخش شود بلک ز جان دلجوتر

اندر آن حال اگر ماه ببوسد لب تو

گوییش خیز برو از بر ما آن سوتر

دل من پرسخنست ار چه دهان بربستم

تا بگوید خردی کوست ز ما خوشگوتر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جفا از سر گرفتی یاد می‌دار

نکردی آن چه گفتی یاد می‌دار

نگفتی تا قیامت با تو جفتم

کنون با جور جفتی یاد می‌دار

مرا بیدار در شب‌های تاریک

رها کردی و خفتی یاد می‌دار

به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها

مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار

نگفتی خار باشم پیش دشمن

چو گل با او شکفتی یاد می‌دار

گرفتم دامنت از من کشیدی

چنین کردی و رفتی یاد می‌دار

همی‌گویم عتابی من به نرمی

تو می‌گویی به زفتی یاد می‌دار

فتادی بارها دستت گرفتم

دگرباره بیفتی یاد می‌دار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

راز را اندر میان نه وامگیر

بنده را هر لحظه از بالا مگیر

تو نکو دانی که هر چیز از کجاست

گر خطاها رفت آن از ما مگیر

روستایی گر بوم آن توام

روستایی خویش را رستا مگیر

چون مرا در عشق‌ست ا کرده‌ای

خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر

تو مرا از ذوق می‌گیری گلو

تا بنالم گویمت آن جا مگیر

سوی بحرم کش که خاشاک توام

تو مرا خود لایق دریا مگیر

از الست آمد صلاح الدین تمام

تو ورا ز امروز و از فردا مگیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار

بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار

صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله

کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار

از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن

هم منم بر در که حلقه می‌زنم این الفرار

هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر

ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار

چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست

چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار

گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد

بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار

زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می‌کنم

سوی وصلت پر خود را می‌کنم این الفرار

در درون این قفس تن در سر سودا گداخت

وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار

بی‌می از شمس الحق تبریز مست گفتنم

طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر

فغان که بنده مر او را نبود یار سفر

فغان که کار سفر نیست سخره دستم

که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر

ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد

که تاز گردششان سایه شد سوار سفر

سفر بیامد وزان هجر عذرها می‌خواست

بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر

بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر

که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر

مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی

روانه جانب دریا که شد مدار سفر

دود به لب لب این جوی تا لب دریا

دلی که خست در این راه‌ها ز خار سفر

به روی آینه بنگر که از سفر آمد

صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر

سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست

تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر

همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه

چو سرو روح روانست در بهار سفر

چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد

چه مملکت که بگسترد در دوار سفر