راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر

نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر

ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب

جهان چگونه منور شدی بگاه سحر

ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق

کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر

چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد

مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر

نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان

نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر

نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب

بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور

وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش

چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر

ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه

که از چنین سفری گشت خاک معدن زر

ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی

چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر

ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی

از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار

هر کس به لایق گهر خود گرفت یار

او را که داغ توست نیارد کسی خرید

آن کو شکار توست کسی چون کند شکار

ما را چو لطف روی تو بی‌خویشتن کند

ما را ز روی لطف تو بی‌خویشتن مدار

چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس

هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار

با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق

مانند آب و روغن و مانند قیر و قار

تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس

زین سوی تشنه‌تر شده باشد بدان کنار

هرکه از تو می‌گریزد با دیگری خوشست

و آنک از تو می‌رمد به کسی دارد او قرار

و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر

خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار

گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغ

وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار

آن نای و نوش یاد نمی‌آیدت که تو

خوش می‌خوری ز دست یکی دیو سنگسار

صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی

بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار

این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک

آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار

با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ

با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار

رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود

شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار

چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر

جویای وصل این شده‌ای دست از آن بدار

گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان

احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر

تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر

درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست

شراب و شاهد و ساقی بی‌شمار نگر

بدانک عشق جهانی است بی‌قرار در او

هزار عاشق بی‌جان و بی‌قرار نگر

چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم

به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر

چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن

بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر

هزار دود مرکب که چیست این فلکست

غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر

نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد

به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر

چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل

ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر

بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال

بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر

چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او

ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر

اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی

تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار

بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار

ز خواب برجهی و روی یار را بینی

زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار

همو گشاید کار و همو بگوید شکر

چنان بود که گلی رست بی‌قرینه خار

چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز

زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار

بگو به موسی عمران که شد همه دیده

که نعره ارنی خیزد از دم دیدار

برای مغلطه می‌دید و دیدنش می‌جست

زهی مقام تجلی و آفتاب مدار

ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم

برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار

ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس

چو عقل اندک داری برو مگو بسیار

برو مگوی جنون را ز کوره معقولات

که صد دریغ که دیوانه گشته‌ای یک بار

مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس

که باده جفت دماغست و یار جفت کنار

مرا مپرس عزیزا که چند می‌گردی

که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار

غبار و گرد مینگیز در ره یاری

که او به حسن ز دریا برآورید غبار

منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی

کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار

چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ

چه دست درزده‌ای در کمرگه کهسار

در آن زمان که عسل‌های فقر می‌لیسیم

به چشم ما مگسی می‌شود سپه سالار

چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها

چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

چونک ببردی دلی باز مرانش ز در

چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما

زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر

عشق بود گلستان پرورش از وی ستان

از شجره فقر شد باغ درون پرثمر

جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود

خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور

طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز

تازه و ترست عشق طالب او تازه تر

عشق برد جوبجو تا لب دریای هو

کهنه خران را بگو اسکی ببج کآمده ور

هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید

نحس قرین زحل شمس قرین قمر

دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست

گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر

تن چو ز آب منیست آب به پستی رود

اصل دل از آتشست او نرود جز زبر

غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری

بی‌خبری زان گهر تا نشوی بی‌خبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر

بی‌رقیبش دادمی من بوسه‌هایی سیر سیر

بس خطاها کرده‌ام دزدیده لیکن آرزوست

با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر

تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندید

عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر

یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید

تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر

دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب

می‌زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر

ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند

تا کشم او را برهنه بی‌قبایی سیر سیر

در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن

تا فزاید جان‌ها را جان فزایی سیر سیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر

زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر

اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنج

اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر

ز اندیشه‌ها برون دان بازار صنع را

آثار را نظاره کن ای سخره اثیر

آن کوی را نگر که پرد زو مصورات

وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر

گلگونه‌ای کز اوست رخ دلبران چو گل

سرفتنه‌ای کز اوست رخ عاشقان زریر

خوش از عدم همی‌پرد این صد هزار مرغ

از یک کمان همی‌جهد این صد هزار تیر

بی‌چون و بی‌چگونه برون از رسوم و فهم

بی‌دست می‌سریشد در غیب صد خمیر

بی‌آتشی تنور دل و معده‌ها فروخت

نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر

از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش

وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر

شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ

زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر

زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید

از مطبخ خدای نیاید صله حقیر

آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا

و آنک از شکاف کوه برون می‌کشد بعیر

وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی

وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر

اندر عدم نماید هر لحظه صورتی

تا این خیالیان بشتابند در مسیر

فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم

خود شرح این بگوید یک روز آن امیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار

که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار

لبم که نام تو گوید به باده‌اش خوش کن

سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار

بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم

چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار

وگر خراب شوم من بود رگی باقی

چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار

چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل

روا مدار که موقوف داریم به بهار

ز توست این شجره و خرقه‌اش تو دادستی

که از شراب تو اشکوفه کرده‌اند اشجار

مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر

به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار

مرا چو وقف خرابات خویش کردستی

توام خراب کنی هم تو باشیم معمار

بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن

نه لایقست که باشد غلام تو مکثار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق

نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

درون چاه ز خورشید روح روشن شد

ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور

بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست

از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا

نظر به صنع حجابست از چنان منظور

روان خفته اگر داندی که در خوابست

از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور

چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب

به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست

هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری

در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

میان غلغله و دار و گیر و بردابرد

میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

درآمد از در گلخن به خشم حمامی

زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک

ولی خزینه حمام سرد دید و نفور

بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا

تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور

چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته

هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل

خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند

به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست

نگر به دانش داوود و کوتهی زبور

مگر که لطف کند باز شمس تبریزی

وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نبشتست خدا گرد چهره دلدار

خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار

چو عشق مردم خوارست مردمی باید

که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار

تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی

ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار

تو لقمه‌ای بشکن زانک آن دهان تنگست

سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار

به پیش حرص تو خود پیل لقمه‌ای باشد

تویی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار

تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز

تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار

به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی

گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار

به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ

مگر که بر تو نهد پای خالق جبار

چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق

ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار

خداست سیرکن چشم اولیا و خواص

که رسته‌اند ز خویش و ز حرص این مردار

نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت

نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار

خموش اگر شمرم من عطا و بخشش‌هاش

از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار

بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق

کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به من نگر که منم مونس تو اندر گور

در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور

سلام من شنوی در لحد خبر شودت

که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور

منم چو عقل و خرد در درون پرده تو

به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور

شب غریب چو آواز آشنا شنوی

رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور

خمار عشق درآرد به گور تو تحفه

شراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور

در آن زمان که چراغ خرد بگیرانیم

چه‌های و هوی برآید ز مردگان قبور

ز های و هوی شود خیره خاک گورستان

ز بانگ طبل قیامت ز طمطراق نشور

کفن دریده گرفته دو گوش خود از بیم

دماغ و گوش چه باشد به پیش نفخه صور

به هر طرف نگری صورت مرا بینی

اگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور

ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کن

که چشم بد بود آن روز از جمالم دور

به صورت بشرم‌هان و هان غلط نکنی

که روح سخت لطیفست عشق سخت غیور

چه جای صورت اگر خود نمد شود صدتو

شعاع آینه جان علم زند به ظهور

دهل زنید و سوی مطربان شهر تنید

مراهقان ره عشق راست روز ظهور

به جای لقمه و پول ار خدای را جستی

نشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور

به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادی

دهان بسته تو غماز باش همچون نور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر

وی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر

اسرار آسمان را اندیشه و نهان را

احوال این و آن را دانی و چیز دیگر

تاریخ برگذشته بر انسی و فرشته

خط‌های نانبشته خوانی و چیز دیگر

از غیب حصه‌ها را بدهی به مستحقان

وز سینه غصه‌ها را رانی و چیز دیگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر

هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر

عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند

که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر

بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت

بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر

به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت

ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر

گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت

ولیک هست چو بیمار دق واپستر

به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت

ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر

طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل

طریق دل همه دیده‌ست و ذوق و شهد و شکر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

هزار آتش و دود و غمست و نامش عشق

هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار

هر آنک دشمن جان خودست بسم الله

صلای دادن جان و صلای کشتن زار

به من نگر که مرا او به صد چنین ارزد

نترسم و نگریزم ز کشتن دلدار

چو آب نیل دو رو دارد این شکنجه عشق

به اهل خویش چو آب و به غیر او خون خوار

چو عود و شمع نسوزد چه قیمتش باشد

که هیچ فرق نماند ز عود و کنده خار

چو زخم تیغ نباشد به جنگ و نیزه و تیر

چه فرق حیز و مخنث ز رستم و جاندار

به پیش رستم آن تیغ خوشتر از شکرست

نثار تیر بر او لذیذتر ز نثار

شکار را به دو صد ناز می‌برد این شیر

شکار در هوس او دوان قطار قطار

شکار کشته به خون اندرون همی‌زارد

که از برای خدایم بکش تو دیگربار

دو چشم کشته به زنده بدان همی‌نگرد

که ای فسرده غافل بیا و گوش مخار

خمش خمش که اشارات عشق معکوسست

نهان شوند معانی ز گفتن بسیار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیامدیم دگربار چون نسیم بهار

برآمدیم چو خورشید با صد استظهار

چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوز

فکنده غلغل و شادی میانه گلزار

هزار فاخته جویان ما که کو کوکو

هزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار

به ماهیان خبر ما رسید در دریا

هزار موج برآورد جوش دریابار

به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهد

که در جهان نگذاریم یک خرد هشیار

به مصطفی و به هر چار یار فاضل او

که پنج نوبت ما می‌زنند در اسرار

بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر

تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار

نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزی

دو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار