راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر

پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر

تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را

وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر

ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می‌خواند

که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر

چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را

زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر

پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان

ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر

چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حق

چو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر

من با تو نمی‌گویم ای مرده پار آخر

ماننده ابری تو هم مظلم و بی‌باران

تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر

این جمله فرمان‌ها از بهر قدر آمد

ای جبری غافل تو از لذت کار آخر

با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش

با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر

با طفل دوروزه کس از شاهد و می‌گوید

یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر

چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین

از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر

در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی

غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر

باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر

یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی

بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر

در بسته به روی من یعنی که برو واپس

بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر

سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد

من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر

من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده

زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر

تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو

من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر

کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم

وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر

ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی

فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر

چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت

چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر

احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد

ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر

ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته

تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در

در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان

بگداخت‌همی نقشی بفسرده بدین آذر

گفتا که خطاب تو هم باقی این برفست

تا برف بود باقی غیبست گل احمر

گفتم که الا ای مه از تابش روی تو

خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر

آخر بنگر در من گفتا که نمی‌ترسی

از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر

گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده

اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر

گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی

شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر

گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده

گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر

وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان

در حال درخشانی وز تابش او برخور

گفتم که همی‌ترسم وز ترس همی‌میرم

کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر

آن جوهر بی‌چونی کز حسن خیال تو

در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر

گفتا که مترس آخر نی منت همی‌گویم

کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر

آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی

پرنور از او عالم تبریز از او انور

او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن

تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان من و جان تو بستست به همدیگر

همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من

ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم

من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی

تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه

تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر

چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم

زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم

چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد

تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر

من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر

از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر

هر چند سبک دستی ای دست از آن زوتر

ای بر در و بام تو از لذت جام تو

جان‌ها به صبوح آیند من از همگان زوتر

سودای تو می‌آرد زان می که نه قی آرد

از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر

آخر نظری کن به نظربخش فکر بر

ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش

بنگر به مؤثر تو چه چفسی به اثر بر

او می‌کشدت جانب صلح و طرف جنگ

گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر

در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست

او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر

او می‌زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ

عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر

هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت

تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر

زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه

پخته کندت مطبخیش نار سقر بر

گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو

گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر

ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر

زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر

بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران

بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به حسن تو نباشد یار دیگر

درآ ای ماه خوبان بار دیگر

مرا غیر تماشای جمالت

مبادا در دو عالم کار دیگر

بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز

اگر بودی چو تو عیار دیگر

چو خورشید جمالت روی بنمود

ز هر ذره شنو اقرار دیگر

زهی دریا که آگندی ز گوهر

که هر قطره نمود انبار دیگر

به یک خانه دو بیمارند و عاشق

منم بیمار و دل بیمار دیگر

خدایا هر دو را تیمار کردی

ولیکن ماند آن تیمار دیگر

چه داند جان منکر این سخن را

که او را نیست آن دیدار دیگر

که منکر گفت سنایی خود همینست

سنایی گفت نی خروار دیگر

بدان خروار تو خروار منگر

گشا دو چشم عیسی وار دیگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار

رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی

چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا

که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای

چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد

ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی

چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی

زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش

سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست

اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ

چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی

کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم

حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا یارا چنین بی‌یار مگذار

ز من مگذر مرا مگذار مگذار

به زنهارت درآمد جان چاکر

مرا در هجر بی‌زنهار مگذار

طبیبی بلک تو عیسی وقتی

مرو ما را چنین بیمار مگذار

مرا گفتی که ما را یار غاری

چنین تنها مرا در غار مگذار

تو را اندک نماید هجر یک شب

ز من پرس اندک و بسیار مگذار

مینداز آتش اندک به سینه

که نبود آتش اندک خوار مگذار

دمم بگسست لیکن بار دیگر

ز من بشنو مرا این بار مگذار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا اقبال خندانید آخر

عنان این سو بگردانید آخر

زمانی مرغ دل بربسته پر بود

بدادش پر و پرانید آخر

زهی باغی که خندانید از فضل

بدان ابری که گریانید آخر

زهی نصرت که مر اسلام را داد

زهی ملکی که استانید آخر

به چوگان وفا یک گوی زرین

در این میدان بغلطانید آخر

کمر بگشاد مریخ و بینداخت

سلح‌ها را بدرانید آخر

بخندد آسمان زیرا زمین را

خدا از خوف برهانید آخر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر

گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر

بندیش از آن روز که دم‌های شماری

تو می‌زنی و وهم زنت شوی دگر بر

خود را تو سپر کن به قبول همه احکام

زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر

از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود

کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر

ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی

طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر

آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست

شکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر

جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده

ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر

از کار جهان سیر شده خاطر عارف

عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر

دیدست که گر نوش کند آب جهان را

بی‌حضرت تو آب ندارد به جگر بر

گیرم همه شب پاس نداری و نزاری

خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر

آن‌ها که شب و صبحدم آرام ندیدند

ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر

موسی همه شب نور همی‌جست و به آخر

نوری عجبی دید به بالای شجر بر

یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را

تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر

مقصود خدا بود و پسر بود بهانه

عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر

او ز آل خلیلست و به آفل نکند میل

چون خار بود آفل او را به بصر بر

جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش

ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر

ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی

انکار تو پس چیست به عباد حجر بر

یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت

ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر

بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست

ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر

بربستم لب را ز ره چشم بگویم

چیزی که رود مستی آن کله سر بر

نی نی بنگویم که عجب صید شگرفست

مرغ نظرست و ننشیند به خبر بر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بگرد فتنه می‌گردی دگربار

لب بامست و مستی هوش می‌دار

کجا گردم دگر کو جای دیگر

که ما فی الدار غیر الله دیار

نگردد نقش جز بر کلک نقاش

بگرد نقطه گردد پای پرگار

چو تو باشی دل و جان کم نیاید

چو سر باشد بیاید نیز دستار

گرفتارست دل در قبضه حق

گرفته صعوه را بازی به منقار

ز منقارش فلک سوراخ سوراخ

ز چنگالش گران جانان سبکبار

رها کن این سخن‌ها را ندا کن

به مخموران که آمد شاه خمار

غم و اندیشه را گردن بریدند

که آمد دور وصل و لطف و ایثار

هلا ای ساربان اشتر بخوابان

از این خوشتر کجا باشد علف زار

چو مهمانان بدین دولت رسیدند

بیا ای خازن و بگشای انبار

شب مشتاق را روزی نیاید

چنین پنداشتی دیگر مپندار

خمش کن تا خموش ما بگوید

ویست اصل سخن سلطان گفتار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بگردان ساقیا آن جام دیگر

بده جان مرا آرام دیگر

به جان تو که امروزم ببینی

که صبرم نیست تا ایام دیگر

اگر یک ذره رحمت هست بر من

مکن تأخیر تا هنگام دیگر

خلاصم ده خلاصم ده خلاصی

که سخت افتاده‌ام در دام دیگر

اگر امروز در بر من ببندی

درافتم هر دمی از بام دیگر

مرا در دست اندیشه بمسپار

که اندیشه‌ست خون آشام دیگر

می خام ار نگردانی تو ساقی

مرا زحمت دهد صد خام دیگر

بگیر این دلق اگر چه وام دارم

گرو کن زود بستان وام دیگر

بنه نامم غلام دردنوشان

نمی‌خواهم خدایا نام دیگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این سرما و باران یار خوشتر

نگار اندر کنار و عشق در سر

نگار اندر کنار و چون نگاری

لطیف و خوب و چست و تازه و تر

در این سرما به کوی او گریزیم

که مانندش نزاید کس ز مادر

در این برف آن لبان او ببوسیم

که دل را تازه دارد برف و شکر

مرا طاقت نماند از دست رفتم

مرا بردند و آوردند دیگر

خیال او چو ناگه در دل آید

دل از جا می‌رود الله اکبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صد بار بگفتمت نگهدار

در خشم و ستیزه پا میفشار

بر چنگ وفا و مهربانی

گر زخمه زنی بزن به هنجار

دانی تو یقین و چون ندانی

کز زخمه سخت بسکلد یار

می‌بخش و مخسب کاین نه نیکوست

ما خفته خراب و فتنه بیدار

می‌گویم و می‌کنم نصیحت

من خشک دماغ و گفت و تکرار

می‌خندد بر نصیحت من

آن چشم خمار یار خمار

می‌گوید چشم او به تسخر

خوش می‌گویی بگو دگربار

از تو بترم اگر ننوشم

پوشیده نصیحت تو طرار

استیزه گرست و لاابالیست

کی عشوه خورد حریف خون خوار

خامش کن و از دیش مترسان

کز باغ خداست این سمن زار

خاموش که بی‌بهار سبزست

بی‌سبلت مهر جان و آذار