راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبر با عشق بس نمی‌آید

عقل فریادرس نمی‌آید

بیخودی خوش ولایتیست ولی

زیر فرمان کس نمی‌آید

کاروان حیات می‌گذرد

هیچ بانگ جرس نمی‌آید

بوی گلشن به گل همی‌خواند

خود تو را این هوس نمی‌آید

زانک در باطن تو خوش نفسیست

از گزاف این نفس نمی‌آید

بی خدای لطیف شیرین کار

عسلی از مگس نمی‌آید

هر دمی تخم نیکوی می‌کار

تا نکاری عدس نمی‌آید

هیچ کردی به خیر اندیشه

که جزا از سپس نمی‌آید

بس کن ایرا که شمع این گفتار

جانب هر غلس نمی‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سپاس آن عدمی را که هست ما بربود

ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد

زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود

به سال‌ها بربودم من از عدم هستی

عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود

رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش

رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود

که وجود چو کاهست پیش باد عدم

کدام کوه که او را عدم چو که نربود

وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بود

شه ای عبارت از در برون ز بام فرود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق مرا بر همگان برگزید

آمد و مستانه رخم را گزید

شکر کز آن کان زر جعفری

روی مرا نادره گازی رسید

باد تکبر اگرم در سرست

هم ز دم اوست که در من دمید

کرد مرا خشم مه و بر رخم

گنبد نیلی سره نیلی کشید

باده فراوان و یکی جام نی

بوسه پیاپی شد و لب ناپدید

ای شب کفر از مه تو روز دین

گشته یزید از دم تو بایزید

گو سگ نفس این همه عالم بگیر

کی شود از سگ لب دریا پلید

قفل خداییش بسی خون که ریخت

خونش بریزیم چو آمد کلید

جان به سعادت بکشد نفس را

تا به هم افتند سعید و شهید

هیچ شکاری نرهد زان صیاد

کو ز سگی‌های سگ تن رهید

ای خرف پیر جوان شو ز سر

تازه شد از یار هزاران قدید

وی بدن مرده برون آ ز گور

صور دمیدند ز عرش مجید

خامش و بشنو دهل خامشان

ایدک الله به عیش جدید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حکم البین بموتی و عمد

رضی الصد بحینی و قصد

فتح الدهر عیون حسد

فر آنی بفناکم و حسد

یهرق العشق دماء حقنت

لیس للعشق قریب و ولد

لکن الموت حیاه لکم

لکن الفقر غناء و رغد

سافروا فی سبل العشق معی

لا تخافن ضلالا و رصد

لا یهولنکم بعدکم

دونکم وفد وصال و مدد

فنسیم طرب اولهم

یهب السالک حولا و جلد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زان ازلی نور که پرورده‌اند

در تو زیادت نظری کرده‌اند

خوش بنگر در همه خورشیدوار

تا بگدازند که افسرده‌اند

سوی درختان نگر ای نوبهار

کز دی دیوانه بپژمرده‌اند

لب بگشا هیکل عیسی بخوان

کز دم دجال جفا مرده‌اند

بشکن امروز خمار همه

کز می تو چاشنیی برده‌اند

درده تریاق حیات ابد

کاین همگان زهر فنا خورده‌اند

همچو سحر پرده شب را بدر

کاین همه محجوب دو صد پرده‌اند

بس کن و خاموش مشو صدزبان

چونک یکی گوش نیاورده‌اند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عید بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عیدتان مبارک باد

عید ار بوی جان ما دارد

در جهان همچو جان مبارک باد

بر تو ای ماه آسمان و زمین

تا به هفت آسمان مبارک باد

عید آمد به کف نشان وصال

عاشقان این نشان مبارک باد

روزه مگشای جز به قند لبش

قند او در دهان مبارک باد

عید بنوشت بر کنار لبش

کاین می بی‌کران مبارک باد

عید آمد که ای سبک روحان

رطل‌های گران مبارک باد

چند پنهان خوری صلاح الدین

بوسه‌های نهان مبارک باد

گر نصیبی به من دهی گویم

بر من و بر فلان مبارک باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد

ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد

جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا

ربنا اصلح شأننا اوجد به عفو یا جواد

اضحکوا بعد البکاء نعم هذا المشتکی

قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد

پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد

ماه تو تابنده باد و دولت پاینده باد

هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد

آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد

خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست

چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود

میان این دل و آن یار می فروش چه بود

فدیت سیدنا انه یری و یجود

الی البقاء یبلغ من الفناء یذود

اگر به چشم بدیدی جمال ماهم دوش

مرا بگو که در آن حلقه‌های گوش چه بود

معاد کل شرود طغی و منه نی

مثال ظلک ان طال هو الیک یعود

وگر تو با من هم خرقه‌ای و همرازی

بگو که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بود

بامر حافظ الله المکان یعی

بمس عاطفه الله الزمان ولود

اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی

بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

ایا فؤاد فذب فی لظی محبته

ایا حیاه فدومی فقد اتاک خلود

وگر نخفتی و از حال دوش آگاهی

بگو که نیم شب آن نعره و خروش چه بود

ترید جبر جبیر الفؤاد فانکسرن

ترید نحله تاج فلا تنی به سجود

از آنچ جامه و تن پاره پاره می‌کردیم

بیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود

برغم انفک لا تنکسر کما الحیوان

به نصف وجهک لا تسجدن شبیه یهود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر

بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

یقول لیت حبیبی یحبنی کرما

الیس حبک تأثیر حب ود ودود

وگر شناخته‌ای کاصل انس و جان ز کجاست

یکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود

ایا نضاره عیشی بما تهیجنی

متی تقر عیونی و صاحبی مفقود

وگر بدیدی جانی که پشت و رویش نیست

گه تصور عشاق پشت و روش چه بود

لئن سکرت بما قد سقیتنی یا دهر

اکون مثلک لدا لربه لکنود

وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییم

هزار دفتر و پیغام و گفت و گوش چه بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شاهدی بین که در زمانه بزاد

بت و بتخانه را به باد بداد

شاهدانی که در جهان سمرند

کس از ایشان دگر نیارد یاد

از رخ ماه او چو ابر گشود

هفت گردون ز همدگر بگشاد

همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور

سوی هر روزنی درون افتاد

تابشش چون بتافت بیشترک

جان‌ها را بخورد از بنیاد

جان‌ها ذره ذره رقصان گشت

پیش خورشید جان‌ها دلشاد

همچو پرواز شمس تبریزی

جمله پران که هر چه بادا باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که را ذوق دین پدید آید

شهد دنیاش کی لذیذ آید

آن چنان عقل را چه خواهی کرد

که نگوسار یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خر

که تو را سود از این خرید آید

نه از آن حالتیست ای عاقل

که در او عقل کس بدید آید

نشود باز این چنین قفلی

گر همه عقل‌ها کلید آید

گر درآیند ذره ذره به بانگ

آن همه بانگ ناشنید آید

چه شود بیش و کم از این دریا

بنده گر پاک وگر پلید آید

هر که رو آورد بدین دریا

گر یزیدست بایزید آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به روح‌های مقدس ز من سلام برید

به عاشقان مقدم ز من پیام برید

به روز وصل چو برقم شب فراق چو ابر

از این دو حال مشوش بگو کدام برید

خدای خصم شما گر به پیش آن خورشید

ز ماه و شمع و ستاره و چراغ نام برید

سیاه کاسه شوی ار ز مطبخ عشقش

به سوی خوان کرم دیگ‌های خام برید

نشان دهم که شما آتش از کجا آرید

ز برق نعل شهنشاه خوش خرام برید

ولیک مرکب تندست هان و هان زنهار

نه زین هلد نه لگام ار شما لگام برید

حیات یابد آن جا را اگر چه مرده برید

حلال گردد آن جا اگر حرام برید

هزار بند چو عشقش ز پای جان بگشاد

مرا دو دست گرفته به آن مقام برید

ز لوح عشق نبشتیم این غزل‌ها را

به شمس مفخر تبریز از این غلام برید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

زعفران لاله را حکایت کرد

چون جدا گشت عاشق از معشوق

نیمه‌ای خنده بود و نیمی درد

سست پایی بمانده بر جایی

پاک می‌کرد از رخ مه گرد

دست می‌کوفت نیز می‌لافید

کاین چنین صنعتی کسی ناورد

صعوه پرشکسته‌ای دیدی

بیضه چرخ زیر پر پرورد

باز شد خنده خانه این جا

رو بجو یار خنده‌ای ای مرد

ناز تا کی کنند این زشتان

بازگونه همی‌رود این نرد

جفت و طاق از چه روی می‌بازند

چون ندانند جفت را از فرد

بهل این تا بیار خویش رویم

آنک رویش هزار لاله و ورد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آتش عشق تو قلاووز شد

دوش دلم سوی دل افروز شد

چون به سخن داشت مرا دوش یار

چون به دم گرم جگرسوز شد

من چه زنم با دم و با مکر او

کو به دغل بر همه پیروز شد

این دل من ساده و بی‌مکر بود

دید دغل‌هاش بدآموز شد

هر چه به عالم خوشی شهوتست

همچو پنیر آفت هر یوز شد

آه که شب جمله در این وعده رفت

بوسه دهم بوسه دهم روز شد

یار برهنه به قبا میل کرد

عقل دگربار کمردوز شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آتش افکند در جهان جمشید

از پس چار پرده چون خورشید

خنک او را که شد برهنه ز بود

وای آن را که جست سایه بید

دل سپیدست و عشق را رو سرخ

زان سپیدی که نیست سرخ و سپید

عشق ایمن ولایتیست چنانک

ترس را نیست اندر او امید

هر حیاتی که یک دمش عمرست

چون برآید ز عشق شد جاوید

یک عروسیست بر فلک که مپرس

ور بپرسی بپرس از ناهید

زین عروسی خبر نداشت کسی

آمدند انبیا به رسم نوید

شمس تبریز خسرو عهدست

خسروان را هله به جان بخرید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیدن روی تو هم از بامداد

درد مرا بین که چه آرام داد

در دل عشاق چه آتش فکند

جانب اسرار چه پیغام داد

چون ز سر لطف مرا پیش خواند

جان مرا باده بی‌جام داد

صافی آن باده چو ارواح خورد

کاسه آلوده به اجسام داد

صافی آن باده ز ارواح جو

زانک به اجسام همین نام داد

در تبریزست تو را دام دل

رحمت پیوسته در آن دام داد