راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لحظه‌ای قصه کنان قصه تبریز کنید

لحظه‌ای قصه آن غمزه خون ریز کنید

در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم

زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید

هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع

زلف او گر بفشانید عبربیز کنید

بس زبان کز صفت آن لب او کند شود

چون سنان نظر از دولت او تیز کنید

ای بسا شب که ز نور مه او روز شود

گر چه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید

وقت شمشیر بود واسطه‌ها برگیرید

صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید

شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست

ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد

یک یک برد شما را آنک مرا ببرد

آن را که بود آهن آهن ربا کشید

وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد

قانون لنگری به ثری گشت منجذب

عیسی مهتری را جذب سما ببرد

هر حس معنوی را در غیب درکشید

هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد

از غارت فنا و اجل ایمنست و دور

آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد

آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد

کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد

ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم

کنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد

این‌ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش

حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد

ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد

تشنیع می‌زنی که جفا کرد آن نگار

خوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد

عشقش شکر بس است اگر او شکر نداد

حسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد

بنمای خانه‌ای که از او نیست پرچراغ

بنمای صفه‌ای که رخش پرصفا نکرد

این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی

چون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد

چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت

نظاره جمال خدا جز خدا نکرد

هر یک از این مثال بیانست و مغلطه است

حق جز ز رشک نام رخش والضحی نکرد

خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین

بر فانیی نتافت که آن را بقا نکرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد

دل می‌جهد نشانه که دلدار می‌رسد

این هدهد از سپاه سلیمان همی‌پرد

وین بلبل از نواحی گلزار می‌رسد

جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی

بفروش خویش را که خریدار می‌رسد

آن گوش انتظار خبر نوش می‌کند

وان چشم اشکبار به دیدار می‌رسد

آن دل که پاره پاره شد و پاره‌هاش خون

آن پاره پاره رفته به یک بار می‌رسد

قد چو چنگ را که دلش تار تار شد

نک زخمه نشاط به هر تار می‌رسد

آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد

گل‌های خوش عذار سوی خار می‌رسد

آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود

اینک سپاه وصل به زنهار می‌رسد

نک طوطیان عشق گشادند پر و بال

کز سوی مصر قند به قنطار می‌رسد

شهر ایمنست جمله دزدان گریختند

از بیم آنک شحنه قهار می‌رسد

چندین هزار جعفر طرار شب گریخت

کآمد خبر که جعفر طیار می‌رسد

فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت

زیرا صفات خالق جبار می‌رسد

ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد

سلطان نوبهار به ایثار می‌رسد

در خامشیست تابش خورشید بی‌حجاب

خاموش کاین حجاب ز گفتار می‌رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند

از پاک می‌پذیرد در خاک می‌رساند

در عشق بی‌قرارش بنمودنست کارش

از عرش می‌ستاند بر فرش می‌فشاند

باری نبود آگه زین سو که می‌رساند

ای کاش آگهستی زان سو که می‌ستاند

خاک از نثار جان‌ها تابان شده چو کان‌ها

کو خاک را زبان‌ها تا نکته‌ای جهاند

تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه

کان بیشه جان ما را پنهان چه می‌چراند

این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو

ای آه را پناه او ما را که می‌کشاند

شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد

شیری که خویش ما را از خویش می‌رهاند

آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو

ما را به این فریب او تا بیشه می‌دواند

چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه

گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر عید وصل تست منم خود غلام عید

بهر تست خدمت و سجده و سلام عید

تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم

از غایت حلاوت نام تو نام عید

ای شاد آن زمان که درآید وصال تو

تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید

تا آفتاب چهره زیبات دررسید

صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید

در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا

ای پرتو خیال تو بوده امام عید

ای سجده‌ها به پیش درت واجبات عید

وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید

جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود

تا کام جان روا شود از جام و کام عید

اندر رکاب تو چو روان‌ها روا شوند

در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید

آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد

جانم دوید پیش و گرفته لگام عید

دانست کز خدیو اجل شمس دین بود

این فرو این جلالت و این لطف عام عید

لیکن کجاست فر و جمال تو بی‌نظیر

خود کی شوند دلشدگان تو رام عید

تبریز با شراب چنان صدر نامدار

بر تو حرام باشد بی‌شبهه تو جام عید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان

دامان زر دهند و خرند از بلیس درد

گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست

تو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد

ای مرده را کنار گرفته که جان من

آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد

خود با خدای کن که از این نقش‌های دیو

خواهی شدن به وقت اجل بی‌مراد فرد

پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک

کاین بستریست عاریه می‌ترس از نورد

مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار

پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد

منگر به گرد تن بنگر در سوار روح

می‌جو سوار را به نظر در میان گرد

رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست

گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد

سیب زنخ چو دیدی می‌دان درخت سیب

بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد

همت بلند دار که با همت خسیس

چاوش پادشاه براند تو را که برد

خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی

چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند

ای عاشقان شما را پیغام می‌رساند

سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری

خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند

نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست

هر حرف آتشی نو در دل همی‌نشاند

کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی

لیک او گرفته حلقی ما را همی‌کشاند

بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان

چوگان زلف ما را این سو همی‌دواند

چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد

سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند

هر سو که هست مستم چوگان او پرستم

در عین نیست هستم تا حکم خود براند

گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر

زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند

آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز

والله که در دو عالم نی درد و درد ماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد

اجزای خاک حامله بودند از آسمان

نه ماه گشت حامله زان بی‌قرار شد

گلنار پرگره شد و جوبار پرزره

صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد

اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت

بگشاد سر و دست که وقت کنار شد

گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید

در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد

آن خار می‌گریست که ای عیب پوش خلق

شد مستجاب دعوت او گلعذار شد

شاه بهار بست کمر را به معذرت

هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد

هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت

گر در دو دست موسی یک چوب مار شد

زنده شدند بار دگر کشتگان دی

تا منکر قیامت بی‌اعتبار شد

اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند

چون لطف روح بخش خدا یار غار شد

ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت

آن سو که وقت خواب روان را مطار شد

آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح

آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد

مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف

بدری منور آمد و شمع دیار شد

این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان

لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد

بربند این دهان و مپیمای باد بیش

کز باد گفت راه نظر پرغبار شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود

خندید و گفت روبه آخر به زیرکی

از دست شیر صید کجا سهل درربود

مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد

الا مگر که ابر نماید به خویش جود

معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا

فضل خدای بخشد معدوم را وجود

معدوم وار بنشین زیرا که در نماز

داد سلام نبود الا که در قعود

بر آتش آب چیره بود از فروتنی

کآتش قیام دارد و آب است در سجود

چون لب خموش باشد دل صدزبان شود

خاموش چند چند بخواهیش آزمود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود

گلگونه بین که بر رخ گلنار می‌رود

میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش

منصوروار خوش به سر دار می‌رود

اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه

کاندر بهار شاه به ایثار می‌رود

آن لاله‌ای چو راهب دل سوخته بدرد

در خون دیده غرق به کهسار می‌رود

نه ماه خار کرد فغان در وفای گل

گل آن وفا چو دید سوی خار می‌رود

ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغ

کاین جا حدیث دیده و دیدار می‌رود

آب حیات گشته روان در بن درخت

چون آتشی که در دل احرار می‌رود

هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک

بر عشق گرمدار به بازار می‌رود

اندر بهار وحی خدا درس عام گفت

بنوشت باغ و مرغ به تکرار می‌رود

این طالبان علم که تحصیل کرده‌اند

هر یک گرفته خلعت و ادرار می‌رود

گویی بهار گفت که الله مشتریست

گل جندره زده به خریدار می‌رود

گل از درون دل دم رحمان فزون شنید

زودتر ز جمله بی‌دل و دستار می‌رود

دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار

یاد آورد ز وصل و سوی یار می‌رود

ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری

آن جا حدیث زر به خروار می‌رود

نی نی حدیث زر به خروار کی کنند

کان جا حدیث جان به انبار می‌رود

این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست

وین نفس ناطقه سوی گفتار می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد

هر مرده‌ای ز گوری برجست و پیشش آمد

دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد

جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد

جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش

مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد

خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد

کب از جوار آتش همطبع آتش آمد

جان و دل فرشته جفت هوای حق شد

گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد

نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوان

بی نقش و بی‌جهات این شش سو منقش آمد

آن لعل را در آخر در جیب خویش یابی

بر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد

ز افیون شربت او سرمست خفت بدعت

ز استون رحمت او دولت منعش آمد

ای هوشمند گوشی کو را کشید دستش

وی روسپید رویی کز وی مخمش آمد

خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانی

کان آسمان برون این پنج و این شش آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد

خورشید دیگریست که فرمان و حکم او

خورشید را برای مصالح سفر دهد

بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود

او را نمی‌رسد که رود مال و زر دهد

بنگر به طوطیان که پر و بال می‌زنند

سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد

هر کس شکرلبی بگزیده‌ست در جهان

ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد

ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست

ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد

همت بلند دار اگر شاه زاده‌ای

قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد

برکن تو جامه‌ها و در آب حیات رو

تا پاره‌های خاک تو لعل و گهر دهد

بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی

کو دلبری نماید و خون جگر دهد

در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب

نقاش جسم جان را غیبی صور دهد

کی آب شور نوشد با مرغ‌های کور

آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد

خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش

گر ماه آن ببیند در حال سر دهد

در دیده گدای تو آید نگار خاک

حاشا ز دیده‌ای که خدایش نظر دهد

خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل

ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود

جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود

قاصد ره داد شیر ور نه کی باور کند

این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود

گوید گرگی بخورد یوسف یعقوب را

شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود

هر نفس الهام حق حارس دل‌های ماست

از دل ما کی برد میمنه دیو حسود

دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز

در ره حق هر کی کاشت دانه جو جو درود

هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار

هر کی بترساندت روی به حق آر زود

غصه و ترس و بلا هست کمند خدا

گوش کشان آردت رنج به درگاه جود

یارب و یارب کنان روی سوی آسمان

آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود

سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب

صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود

گر سر فرعون را درد بدی و بلا

لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود

چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید

کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود

رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر

تا تن فرعون وار پاک شود از جحود

نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر

باش بر او جبرئیل دود برآور ز عود

عود بخیلست او بو نرساند به تو

راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود

مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت

رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید

وز آسمان سپیده کافور بردمید

صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش

تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید

رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت

از تخت ملک زنگی شب را فروکشید

زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید

آمد شدیست دایم و راهیست ناپدید

یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت

ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید

زین راه نابدید معما کی بو برد

آنک از شراب عشق ازل خورد یا چشید

حیران شدست شب که کی رویش سیاه کرد

حیران شدست روز که خوبش که آفرید

حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه

نیمی دگر چرنده شد و زان همی‌چرید

نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی

نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید

شب مرد و زنده گشت حیاتست بعد مرگ

ای غم بکش مرا که حسینم توی یزید

گوهر مزاد کرد که این را کی می‌خرد

کس را بها نبود همو خود ز خود خرید

امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم

هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید

درده ز جام باده که یسقون من رحیق

کاندیشه را نبرد جز عشرت جدید

رندان تشنه دل چو به اسراف می‌خورند

خود را چو گم کنند بیابند آن کلید

پهلوی خم وحدت بگرفته‌ای مقام

با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید

خاموش کن که جان ز فرح بال می‌زند

تا آن شراب در سر و رگ‌های جان دوید