راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر نخسپی شبکی جان چه شود

ور نکوبی در هجران چه شود

ور بیاری شبکی روز آری

از برای دل یاران چه شود

ور دو دیده به تو روشن گردد

کوری دیده شیطان چه شود

گر برآری ز دل بحر غبار

چون کف موسی عمران چه شود

ور سلیمان بر موران آید

تا شود مور سلیمان چه شود

ور چو الیاس قلاووز شوی

تا لب چشمه حیوان چه شود

ور بروید ز گل افشانی تو

همه عالم گل و ریحان چه شود

آب حیوان که در آن تاریکیست

پر شود شهر و بیابان چه شود

ور ز خوان کرم و نعمت تو

زنده گردد دو سه مهمان چه شود

ور ز دلداری و جان بخشی تو

جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

ور سواره سوی میدان آیی

تا شود سینه چو میدان چه شود

روی چون ماهت اگر بنمایی

تا رود زهره به میزان چه شود

آستین کرم ار افشانی

تا ندریم گریبان چه شود

ور بریزی قدحی مالامال

بر سر وقت خماران چه شود

ور بپوشیم یکی خلعت نو

ما غلامان ز تو سلطان چه شود

ور چو موسی بپذیری چوبی

تا شود چوب تو ثعبان چه شود

رو به لطف آر و ز دشمن مشنو

گر بجویی دل ایشان چه شود

بس کن ای دل ز فغان جمع نشین

گر نگویی تو پریشان چه شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خدا از عاشقان خشنود باد

عاشقان را عاقبت محمود باد

عاشقان را از جمالت عید باد

جانشان در آتشت چون عود باد

دست کردی دلبرا در خون ما

جان ما زین دست خون آلود باد

هر که گوید که خلاصش ده ز عشق

آن دعا از آسمان مردود باد

مه کم آید مدتی در راه عشق

آن کمی عشق جمله سود باد

دیگران از مرگ مهلت خواستند

عاشقان گویند نی نی زود باد

آسمان از دود عاشق ساخته‌ست

آفرین بر صاحب این دود باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد

غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد

ز اندیشه‌ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی

نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد

آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت

زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد

صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم

یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد

تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته

گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد

از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی

ملک پدر بجویی ای بی‌نوا چه باشد

ای اولیای حق را از حق جدا شمرده

گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد

جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده

گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد

بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی

آنگه سری برآری از کبریا چه باشد

از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت

در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد

بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو

که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد

یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد

گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی

ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد

گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی

هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد

ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت

پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد

پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی

خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد

پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد

پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد

چون موی ابروی را وهمش هلال بیند

بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد

آن کس که از تکبر مالد سبال خود را

از نور کبریایی چون مستنیر باشد

عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن

تا ذره وجودت شمس منیر باشد

جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت

تا با پر خدایی جان مستطیر باشد

بربند پنج حس را زین سیل‌های تیره

تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد

بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را

صد سال گرم داری نانش فطیر باشد

گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری

در قوس او درآید کو همچو تیر باشد

خاموش اگر توانی بی‌حرف گو معانی

تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید

گرمی شیر غران تیزی تیغ بران

نری جمله نران با عشق کند آید

در راه رهزنانند وین همرهان زنانند

پای نگارکرده این راه را نشاید

طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد

کو رستم سرآمد تا دست برگشاید

رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب

چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید

هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد

کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید

هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد

غم‌های عالم او را شادی دل فزاید

دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست

عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید

شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو

منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

در عشق جوی ما را در ما بجوی او را

گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید

تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی

دریای ما و من را چون قطره دررباید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

موشکی صندوق را سوراخ کرد

خواب گربه موش را گستاخ کرد

اندر آتش افکنیم آن موش را

همچنان کان مردک طباخ کرد

گربه را و موش را آتش زنیم

در تنوری کآتشش صد شاخ کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد

دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد

تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری

ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد

رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته

کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید

نی هر خسیس را شه رخسار می‌نماید

الا حقیر ما را الا خسیس ما را

کز خار می‌رهاند گلزار می‌نماید

دود سیاه ما را در نور می‌کشاند

زهد قدیم ما را خمار می‌نماید

هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد

تا چیست اینک او را بازار می‌نماید

شیریست پور آدم صندوق عالم اندر

صندوق درشدست او بیمار می‌نماید

روزی که او بغرد صندوق را بدرد

کاری نماید اکنون بی‌کار می‌نماید

صدیق با محمد بر هفت آسمانست

هر چند کو به ظاهر در غار می‌نماید

یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید

وین احولان خس را دوچار می‌نماید

جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست

نور از درخت موسی چون نار می‌نماید

آب حیات آمد وین بانگ سیلابست

گفتار نیست لیکن گفتار می‌نماید

سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم

دل آینه‌ست و رو را ناچار می‌نماید

شمس الحقی که نورش بر آینه‌ست تابان

در جنبش این و آن را دیوار می‌نماید

هر طبله که گشایم زان قند بی‌کرانست

کان را به نوع دیگر عطار می‌نماید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد

مرغت شکار گردد صید حلال گیرد

مه می‌دود چو آیی در ظل آفتابی

بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد

در دل مقام سازد همچون خیال آن کس

کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد

کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا

وان جان گوشمالی کو پای مال گیرد

این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکن

مر چشم روشنان را از وی ملال گیرد

گر در برم کشد او از ساحری و شیوه

اندر برش دل من کی پر و بال گیرد

گلگونه کرده است او تا روی چون گلم را

بویش تباه گردد رنگش زوال گیرد

رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشه

مانند آفتابی نور جلال گیرد

چه جای آفتابی کز پرتو جمالش

صد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد

شویان اولینش بنگر که در چه حالند

آن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد

ای صد هزار عاقل او در جوال کرده

کو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد

خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذاران

کز خط سیه‌تر است او کاین خط و خال گیرد

از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شو

تا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید

در خانه خیالت شاید که غم درآید

ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزد

شاید که با وجودت در ما عدم درآید

ای غم تو جمع می‌شو کاینک سپاه شادی

تا کیقباد شادان با صد علم درآید

ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرین

آن چنگ پرنوای خالی شکم درآید

آن ساقی الهی آید ز بزم شاهی

وان مطرب معانی اکنون به دم درآید

ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگویی

اندر درم درافتی چون او درم درآید

آخر شوم مسلم از آتش تو ای غم

زان کس که جان فزایی او را سلم درآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند

دیوانگان بندی زنجیرها دریدند

بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان

گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند

جان‌های جمله مستان دل‌های دل پرستان

ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند

مستان سبو شکستند بر خنب‌ها نشستند

یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند

من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم

من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند

آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند

او را دگر کی بیند جز دیده‌ها که دیدند

یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد

می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برنشین ای عزم و منشین ای امید

کز رسولانش پیاپی شد نوید

دود و بویی می‌رسد از عرش غیب

ای نهانان سوی بوی آن پرید

هر چه غفلت کور و پنهان می‌کند

دود بویش می‌کند آن را سپید

ما ز گردون سوی مادون آمدیم

باز ما را سوی گردون برکشید

همچو مریم سوی خرمابن رویم

زانک خرمایی ندارد شاخ بید

بس کن و از حرف در معنی گریز

چند معنی را ز حرفی می‌مزید

این مزیدن طفل بی‌دندان کند

گر شما مردید نان را خود گزید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

زیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد

مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جان

در بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد

بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخواره

پیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد

با این همه فراغت گر بحر را به ماهی

میلی بود به رحمت فضل کبیر باشد

وان ماهیی که داند کان بحر طالب اوست

پایش ز روی نخوت فوق اثیر باشد

آن ماهیی که دریا کار کسی نسازد

الا که رای ماهی آن را مشیر باشد

گویی ز بس عنایت آن ماهیست سلطان

وان بحر بی‌نهایت او را وزیر باشد

گر هیچ کس ز جرات ماهیش خواند او را

هر قطره‌ای به قهرش مانند تیر باشد

تا چند رمز گویی رمزت تحیر آرد

روشنترک بیان کن تا دل بصیر باشد

مخدوم شمس دینست هم سید و خداوند

کز وی زمین تبریز مشک و عبیر باشد

گر خارهای عالم الطاف او ببینند

در نرمی و لطافت همچون حریر باشد

جانم مباد هرگز گر جانم از شرابش

وز مستی جمالش از خود خبیر باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید

جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید

جز رنگ‌های دلکش از گلستان چه خیزد

جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید

جز طالع مبارک از مشتری چه یابی

جز نقدهای روشن از کان زر چه آید

آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد

وز آب زندگانی اندر جگر چه آید

از دیدن جمالی کو حسن آفریند

بالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید

ماییم و شور مستی مستی و بت پرستی

زین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید

مستی و مستتر شو بی‌زیر و بی‌زبر شو

بی خویش و بی‌خبر شو خود از خبر چه آید

چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی

درده می رواقی زین مختصر چه آید

چون گل رویم بیرون با جامه‌های گلگون

مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید

ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورت

بنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد

در چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد

چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم

زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد

وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم او

کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد

گفتم به آسمان که چنین ماه دیده‌ای

سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد

اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا

دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد