راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خنده از لطفت حکایت می‌کند

ناله از قهرت شکایت می‌کند

این دو پیغام مخالف در جهان

از یکی دلبر روایت می‌کند

غافلی را لطف بفریبد چنان

قهر نندیشد جنایت می‌کند

وان یکی را قهر نومیدی دهد

یأس کلی را رعایت می‌کند

عشق مانند شفیعی مشفقی

این دو گمره را حمایت می‌کند

شکرها داریم زین عشق ای خدا

لطف‌های بی‌نهایت می‌کند

هر چه ما در شکر تقصیری کنیم

عشق کفران را کفایت می‌کند

کوثر است این عشق یا آب حیات

عمر را بی‌حد و غایت می‌کند

در میان مجرم و حق چون رسول

بس دوادو بس سعایت می‌کند

بس کن آیت آیت این را برمخوان

عشق خود تفسیر آیت می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه فلک مر عاشقان را بنده باد

دولت این عاشقان پاینده باد

بوستان عاشقان سرسبز باد

آفتاب عاشقان تابنده باد

تا قیامت ساقی باقی عشق

جام بر کف سوی ما آینده باد

بلبل دل تا ابد سرمست باد

طوطی جان هم شکرخاینده باد

تا ابد پستان جان پرشیر باد

مادر دولت طرب زاینده باد

شیوه عاشق فریبی‌های یار

کم مباد و هر دم افزاینده باد

از پی لعلش گهربارست چشم

این گهر را لعلش استاینده باد

چشم ما بگشاد چشم مست او

طالبان را چشم بگشاینده باد

دل ز ما بربود حسن دلربا

چابک و صیاد و برباینده باد

مرغ جانم گر نپرد سوی عشق

پر و بال مرغ جان برکنده باد

عشق گریان بیندم خندان شود

ای جهان از خنده‌اش پرخنده باد

سنگ‌ها از شرم لعلش آب شد

شرم‌ها از شرم او شرمنده باد

من خموشم میوه نطق مرا

می بپالاید که پالاینده باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود

گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود

بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه

علت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود

هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی

هر درخت تلخ و شیرین آنچ می‌ارزد شود

ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دار

هر نباتی این نیرزد آنک چون سر زد شود

از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بود

کز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود

وانگه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزار

تا یکی را خود از آن‌ها دولتی باشد شود

نیکبختان در جهان بسیار آیند و روند

لیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود

هر که او یک سجده کردش گر چه کردش از نفاق

در دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود

از جفاها یاد ماور ای حریف باوفا

زانک یاد آن جفاها در ره تو سد شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد

بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد

از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد

بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار

تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد

پشت افلاک خمیدست از این بار گران

ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد

من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا

خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد

رمه خفتست همی‌گردد گرگ از چپ و راست

سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد

من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم

چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد

هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان

آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد

این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شهر پر شد لولیان عقل دزد

هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

هر که بتواند نگه دارد خرد

من نتانستم مرا باری ببرد

گرد من می‌گشت یک لولی پریر

همچنینم برد کلی کرد و مرد

کرد لولی دست خود در خون من

خون من در دست آن لولی فسرد

تا که می‌شد خون من انگوروار

سال‌ها انگور دل را می‌فشرد

کرد دیدم کو کند دزدی ولیک

کرد ما را بین که او دزدید کرد

کی گمان دارد که او دزدی کند

خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد

دزد خونی بین که هر کس را که کشت

خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد

رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت

سیم برد و دامن پرزر شمرد

دردها و دردها را صاف کرد

پیش او آرید هر جا هست درد

این جهان چشمست و او چون مردمک

تنگ می‌آید جهان زین مرد خرد

باز رشک حق دهانم قفل کرد

شد کلید و قفل را جایی سپرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقان پیدا و دلبر ناپدید

در همه عالم چنین عشقی که دید

نارسیده یک لبی بر نقش جان

صد هزاران جان‌ها تا لب رسید

قاب قوسین از علی تیری فکند

تا سپرهای فلک‌ها را درید

ناکشیده دامن معشوق غیب

دل هزاران محنت و ضربت کشید

ناگزیده او لب شیرین لبی

چند پشت دست در هجران گزید

ناچریده از لبش شاخ شکر

دل هزاران عشوه او را چرید

ناشکفته از گلستانش گلی

صد هزاران خار در سینه خلید

گر چه جان از وی ندید الا جفا

از وفاها بر امید او رمید

آن الم را بر کرم‌ها فضل داد

وان جفا را از وفاها برگزید

خار او از جمله گل‌ها دست برد

قفل او دلکشترست از صد کلید

جور او از دور دولت گوی برد

قندها از زهر قهرش بردمید

رد او به از قبول دیگران

لعل و مروارید سنگش را مرید

این سعادت‌های دنیا هیچ نیست

آن سعادت جو که دارد بوسعید

این زیادت‌های این عالم کمیست

آن زیادت جو که دارد بایزید

آن زیادت دست شش انگشت تست

قیمت او کم به ظاهر مستزید

آن سناجو کش سنایی شرح کرد

یافت فردیت ز عطار آن فرید

چرب و شیرین می‌نماید پاک و خوش

یک شبی بگذشت با تو شد پلید

چرب و شیرین از غذای عشق خور

تا پرت برروید و دانی پرید

آخر اندر غار در طفلی خلیل

از سر انگشت شیری می‌مکید

آن رها کن آن جنین اندر شکم

آب حیوانی ز خونی می‌مزید

قد و بالایی که چرخش کرد راست

عاقبت چون چرخ کژقامت خمید

قد و بالایی که عشقش برفراشت

برگذشت آن قدش از عرش مجید

نی خمش کن عالم السر حاضرست

نحن اقرب گفت من حبل الورید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن شکرپاسخ نباتم می‌دهد

و آنک کشتستم حیاتم می‌دهد

آن که در دریای خونم غرقه کرد

یونس وقتم نجاتم می‌دهد

در صفات او صفاتم نیست شد

هم صفا و هم صفاتم می‌دهد

رخت را برد و مرا درویش کرد

نک ز یاقوتش زکاتم می‌دهد

اسب من بستد پیاده مانده‌ام

وز دو رخ آن شاه ماتم می‌دهد

کوه طور از شاهماتش پاره شد

من کم از کاهم ثباتم می‌دهد

ماه عید روز وصلش خواستم

از شب هجران براتم می‌دهد

چون برون از شش جهت بد گنج عشق

زان جهت بی این جهاتم می‌دهد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل خندان که نخندد چه کند

علم از مشک نبندد چه کند

نار خندان که دهان بگشادست

چونک در پوست نگنجد چه کند

مه تابان به جز از خوبی و ناز

چه نماید چه پسندد چه کند

آفتاب ار ندهد تابش و نور

پس بدین نادره گنبد چه کند

سایه چون طلعت خورشید بدید

نکند سجده نخنبد چه کند

عاشق از بوی خوش پیرهنت

پیرهن را ندراند چه کند

تن مرده که بر او برگذری

نشود زنده نجنبد چه کند

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخروشد نترنگد چه کند

شیر حق شاه صلاح الدینست

نکند صید و نغرد چه کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر زمان لطفت همی در پی رسد

ور نه کس را این تقاضا کی رسد

مست عشقم دار دایم بی‌خمار

من نخواهم مستیی کز می‌رسد

ما نیستانیم و عشقش آتشیست

منتظر کان آتش اندر نی رسد

این نیستان آب ز آتش می‌خورد

تازه گردد ز آتشی کز وی رسد

تا ابد از دوست سبز و تازه‌ایم

او بهاری نیست کو را دی رسد

لا شویم از کل شیی هالک

چون هلاک و آفت اندر شیء رسد

هر کی او ناچیز شد او چیز شد

هر کی مرد از کبر او در حی رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که را اسرار عشق اظهار شد

رفت یاری زانک محو یار شد

شمع افروزان بنه در آفتاب

بنگرش چون محو آن انوار شد

نیست نور شمع هست آن نور شمع

هم نشد آثار و هم آثار شد

همچنان در نور روح این نار تن

هم نشد این نار و هم این نار شد

جوی جویانست و پویان سوی بحر

گم شود چون غرق دریابار شد

تا طلب جنبان بود مطلوب نیست

مطلب آمد آن طلب بی‌کار شد

پس طلب تا هست ناقص بد طلب

چون نماند آگهی سالار شد

هر تن بی‌عشق کو جوید کله

سر ندارد جملگی دستار شد

تا ببیند ناگهانی گلرخی

بر وی آن دستار و سر چون خار شد

همچو من شد در هوای شمس دین

آنک او را در سر این اسرار شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از دل رفته نشان می‌آید

بوی آن جان و جهان می‌آید

نعره و غلغله آن مستان

آشکارا و نهان می‌آید

گوهر از هر طرفی می‌تابد

پای کوبان سوی جان می‌آید

از در مشعله داران فلک

آتش دل به دهان می‌آید

جان پروانه میان می‌بندد

شمع روشن به میان می‌آید

آفتابی که ز ما پنهان بود

سوی ما نورفشان می‌آید

تیر از غیب اگر پران نیست

پس چرا بانگ کمان می‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر نخسپی شبکی جان چه شود

ور نکوبی در هجران چه شود

ور بیاری شبکی روز آری

از برای دل یاران چه شود

ور دو دیده ز تو روشن گردد

کوری دیده شیطان چه شود

ور بگیرد ز گل افشانی تو

همه عالم گل و ریحان چه شود

آب حیوان که در آن تاریکیست

پر شود شهر و بیابان چه شود

ور خضروار قلاووز شوی

تا لب چشمه حیوان چه شود

ور ز خوان کرم و نعمت تو

زنده گردد دو سه مهمان چه شود

ور ز دلداری و جان بخشی تو

جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

ور سواره سوی میدان آیی

تا شود سینه چو میدان چه شود

روی چون ماهت اگر بنمایی

تا رود زهره به میزان چه شود

ور بریزی قدحی مالامال

بر سر وقت خماران چه شود

ور بپوشیم یکی خلعت نو

ما غلامان ز تو سلطان چه شود

ور چو موسی تو بگیری چوبی

تا شود چوب چو ثعبان چه شود

ور برآری ز تک دریا گرد

چو کف موسی عمران چه شود

ور سلیمان بر موران آید

تا شود مور سلیمان چه شود

بس کن و جمع کن و خامش باش

گر نگویی تو پریشان چه شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب شد و هنگام خلوتگاه شد

قبله عشاق روی ماه شد

مه پرستان ماه خندیدن گرفت

شب روان خیزید وقت راه شد

خواب آمد ما و من‌ها لا شدند

وقت آن بی‌خواب الاالله شد

مغزها آمیخته با کاه تن

تن بخفت و دانه‌ها بی‌کاه شد

هندوان خرگاه تن را روفتند

ترک خلوت دید و در خرگاه شد

گفت و گوهای جهان را آب برد

وقت گفتن های شاهنشاه شد

شمس تبریزی چو آمد در میان

اهل معنی را سخن کوتاه شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود

ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود

ور به یاری و کریمی شبکی روز آری

از برای دل پرآتش یاران چه شود

ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد

کوری دیده ناشسته شیطان چه شود

ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت

همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود

آب حیوان که نهفته‌ست و در آن تاریکیست

پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود

ور بپوشند و بیابند یکی خلعت نو

این غلامان و ضعیفان ز تو سلطان چه شود

ور سواره تو برانی سوی میدان آیی

تا شود گوشه هر سینه چو میدان چه شود

دل ما هست پریشان تن تیره شده جمع

صاف اگر جمع شود تیره پریشان چه شود

به ترازو کم از آنیم که مه با ما نیست

بهر ما گر برود ماه به میزان چه شود

چون عزیر و خر او را به دمی جان بخشید

گر خر نفس شود لایق جولان چه شود

بر سر کوی غمت جان مرا صومعه ایست

گر نباشد قدمش بر که لبنان چه شود

هین خمش باش و بیندیش از آن جان غیور

جمع شو گر نبود حرف پریشان چه شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صاف جان‌ها سوی گردون می‌رود

درد جان‌ها سوی هامون می‌رود

چشم دل بگشا و در جان‌ها نگر

چون بیامد چون شد و چون می‌رود

جامه برکش چونک در راهی روی

چون همه ره خاک با خون می‌رود

لاله خون آلود می‌روید ز خاک

گر چه با دامان گلگون می‌رود

جان چو شد در زیر خاکم جا کنید

خاک در خانه چو خاتون می‌رود

جان عرشی سوی عیسی می‌رود

جان فرعونی به قارون می‌رود

سوی آن دل جان من پر می‌زند

کو لطیف و شاد و موزون می‌رود

زانک آن جان دون حق چیزی نخواست

وین دگر جان سوی مادون می‌رود