راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید

ز سراپرده اسرار خدا می‌آید

بوستان را کرمش خلعت نو می‌پوشد

خستگان را ز دواخانه دوا می‌آید

در نمازند درختان و به تسبیح طیور

در رکوعست بنفشه که دوتا می‌آید

هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد

که ز مستی نشناسد که کجا می‌آید

از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد

اصل خود دید ز ارواح جدا می‌آید

رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگست

بوی او یافت کز او بوی وفا می‌آید

مست او گشت از آن رو همگان مست ویند

خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می‌آید

نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم

که شکر رشک برد ز آنچ مرا می‌آید

زان دلیرست که با شیر ژیان رو کردست

زان کریمست که از گنج عطا می‌آید

آنک سرمست نباشد برمد از مردم

تا نگویند کز او بوی صبا می‌آید

بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری

که ز سنبوسه تو را بوی گیا می‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هست مستی که مرا جانب میخانه برد

جانب ساقی گلچهره دردانه برد

هست مستی که کشد گوش مرا یارانه

از چنین صف نعالم سوی پیشانه برد

نعل آنست که بوسه گه او خاک بود

لعل آنست که سوی می و پیمانه برد

جان سپاریم بدان باده جان دست نهیم

پیشتر زانک خردمان سوی افسانه برد

شاخ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش

تا چرا بند چنان موسی سر شانه برد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد

خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید

خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد

چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی

خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد

نه به یک بار نشاید در احسان بستن

صافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعه درد

همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد

هیچ کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد

گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین

آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد

آستینم ز گهرهای نهانی پر دار

آستینی که بسی اشک از این دیده سترد

شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار

ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد

دل آواره اگر از کرمت بازآید

قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد

این جمادات ز آغاز نه آبی بودند

سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد

خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است

چون برون آید از جای ببینش همه ارد

مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار

تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

همه از نرگس مخمور تو خمار شدند

دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست

پر گشادند و همه جعفر طیار شدند

اهل دینار کجا امت دیدار کجا

گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد

غم پرستی که تو را بیند و شادی نکند

همه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان باد

چونک سرزیر شود توبه کند بازآید

نیک و بد نیک شود دولت تو سلطان باد

نور احمد نهلد گبر و جهودی به جهان

سایه دولت او بر همگان تابان باد

گمرهان را ز بیابان همه در راه آرد

مصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد

آن خیال خوش او مشعله دل‌ها باد

وان نمکدان خوشش بر زبر این خوان باد

کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر

دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد

شمس تبریز تویی واقف اسرار رسول

نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر

به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم گفت برپر ز مسافران گردون

چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل

به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خنب‌های لایزالی جوش باد

باده نوشان ازل را نوش باد

تیزچشمان صفا را تا ابد

حلقه‌های عشق تو در گوش باد

دوش گفتم ساقیش را هوش دار

ساقیش گفتا مرا بی‌هوش باد

ای خدا از ساقیان بزم غیب

در دو عالم بانگ نوشانوش باد

عقل کل کو راز پوشاند همی

مست باد و راز بی‌روپوش باد

هر سحر همچون سحرگه بی‌حجاب

آفتاب حسن در آغوش باد

شمس تبریز ار چه پشتش سوی ماست

صد هزاران آفرین بر روش باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سفره کهنه کجا درخور نان تو بود

خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود

در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست

کو زبانی که مجابات زبان تو بود

گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست

چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود

ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی

تا همه روح بود فر و نشان تو بود

ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن

در مقامی که عطاها و امان تو بود

ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست

چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود

دل اگر بی‌ادبی کرد بر این صبر مگیر

طعمش بد که در این جنگ عوان تو بود

سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند

شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود

هین صبوحست بده می که همه مخموریم

تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود

در قدح درنگری زود فرح بخش شود

گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود

همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند

نظری کن سوی خم‌ها که نهان تو بود

سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود

برسد چون نرسد چونک رسان تو بود

هله درویش بخور نک قدح زفت رسید

سست بودن چه بود چونک اوان تو بود

هله امروز نشستیم به عشرت تا شب

چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود

خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر

چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود

می او خور همه او شو سر شش گوش مباش

مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند

این دل خسته مجروح مرا جان آرند

عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب

ای بسا سیل که از دیده گریان آرند

خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما

ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند

صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده برند

عارفان آنچ نداری بر تو آن آرند

چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبی

آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند

بت پرستان رخ خورشید تو را گر بینند

بر قد و قامت زیبای تو ایمان آرند

شمه‌ای گر ز تو در عالم علوی برسد

قدسیان رقص بر این گنبد گردان آرند

گر بدین عاشق دلسوخته مسکینی

شکری زان لب چون لعل بدخشان آرند

جان و دل هر دو فدای شکرستان تو باد

آب حیوان چو از آن چاه زنخدان آرند

شمس تبریز اگر بلبل باغ ارمی

باش تا قوت تو از روضه رضوان آرند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بار دیگر یار ما هنباز کرد

اندک اندک خوی از ما بازکرد

مکرهای دشمنان در گوش کرد

چشم خود بر یار دیگر باز کرد

هر دم از جورش دل آرد نو خبر

غم دل ترسنده را غماز کرد

رو ترش کردن بر ما پیشه ساخت

یک بهانه جست و دست انکاز کرد

ای دریغا راز ما با همدگر

کو دگر کس را چنین همراز کرد

ای دل از سر صبر را آغاز کن

زانک دلبر جور را آغاز کرد

عقل گوید کاین بداندیشی مکن

او از آن ماست بر ما ناز کرد

می‌دهد چون مه صلاح الدین ضیا

کارغنون را زهره جان ساز کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر چه آن خسرو کند شیرین کند

چون درخت تین که جمله تین کند

هر کجا خطبه بخواند بر دو ضد

همچو شیر و شهدشان کابین کند

با دم او می‌رود عین الحیات

مرده جان یابد چو او تلقین کند

مرغ جان‌ها با قفس‌ها برپرند

چونک بنده پروری آیین کند

عالمی بخشد به هر بنده جدا

کیست کو اندر دو عالم این کند

گر به قعر چاه نام او بری

قعر چه را صدر علیین کند

من بر آنم که شکرریزی کنم

از شکر گر قسم من تعیین کند

کافری گر لاف عشق او زند

کفر او را جمله نور دین کند

خار عالم در ره عاشق نهاد

تا که جمله خار را نسرین کند

تو نمی‌دانی که هر که مرغ اوست

از سعادت بیضه‌ها زرین کند

بس کنم زین پس نهان گویم دعا

کی نهان ماند چو شه آمین کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون مرا جمعی خریدار آمدند

کهنه دوزان جمله در کار آمدند

از ستیزه ریش را صابون زدند

وز حسد ناشسته رخسار آمدند

همچو نغزان روز شیوه می‌کنند

همچو چغزان شب به تکرار آمدند

شکر کز آواز من این خفتگان

خواب را هشتند و بیدار آمدند

کاش بیداری برای حق بدی

اینک بهر سیم و زر زار آمدند

چون شود بیمار از ایشان سرخ رو

چون به زردی همچو دینار آمدند

خلق را پس چون رهانند از حسد

کز حسد این قوم بیمار آمدند

در دل خلقند چون دیده منیر

آن شهان کز بهر دیدار آمدند

همچو هفت استاره یک نور آمدند

همچو پنج انگشت یک کار آمدند

تا نگردی ریش گاو مردمی

سر به سر خود ریش و دستار آمدند

اهل دل خورشید و اهل گل غبار

اهل دل گل اهل گل خار آمدند

غم مخور ای میر عالم زین گروه

کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پرزر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

لاغران خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق اکنون مهربانی می‌کند

جان جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت

ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیاسازست عشق

خاک را گنج معانی می‌کند

گاه درها می‌گشاید بر فلک

گه خرد را نردبانی می‌کند

گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد

گه چو دریا درفشانی می‌کند

گه چو روح الله طبیبی می‌شود

گه خلیلش میزبانی می‌کند

اعتمادی دارد او بر عشق دوست

گر سماع لن ترانی می‌کند

اندر این طوفان که خونست آب او

لطف خود را نوح ثانی می‌کند

بانگ انانستعین ما شنید

لطف و داد و مستعانی می‌کند

چون قرین شد عشق او با جان‌ها

مو به مو صاحب قرانی می‌کند

ارمغان‌های غریب آورده است

قسمت آن ارمغانی می‌کند

هر که می‌بندد ره عشاق را

جاهلی و قلتبانی می‌کند

سرنگون اندررود در آب شور

هر که چون لنگر گرانی می‌کند

تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن

اقتضای بی‌زبانی می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند

ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز

آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند

چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم

از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند

ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست

چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند

آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد

مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند

هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس

اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند

در فروبند و بده باده که آن وقت رسید

زردرویان تو را که می احمر گیرند

به یکی دست می خالص ایمان نوشند

به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی

عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند

پس این پرده ازرق صنمی مه روییست

که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند

ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند

اگر او را سحری گوشه چادر گیرند

تو دورای و دودلی و دل صاف آن‌ها راست

که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند

خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق

حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند