راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سماع صوفیان می درنگیرد

که آتش هیزمی را تر نگیرد

یقین می‌دانک جسمانیست آفت

مکوپ این دست تا پا برنگیرد

بیابد خلوت عشرت مسیحا

اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد

چرا در بزم خلوت بی‌گرانان

دل ما عیش را از سر نگیرد

نه اصل این بنا باشد کلوخی

کلوخی لطف آن دلبر نگیرد

که چشم حقد یوسف را نداند

که بانگ چنگ گوش کر نگیرد

ز هر آهو نه صحرا مشک یابد

ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد

ز هر نی ناله مشتاق ناید

و هر مرغی ز نی شکر نگیرد

چه داند لطف زهره زهره رفته

که او را گوشه چادر نگیرد

می جان را به جز جانی ننوشد

که جسمانی می انور نگیرد

نه هر ابری حریف ماه گردد

که اختر را به جز اختر نگیرد

اگر دلدار گیرد در جهان کس

از این دلدار ما خوشتر نگیرد

خداوند شمس دین آن نور تبریز

که هر کس را چو من چاکر نگیرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن خواجه خوش لقا چه دارد

بازار مرا بها چه دارد

او عشوه دهد از او تو مشنو

رختش بطلب که تا چه دارد

نقدش برکش ببین که چندست

در نقد دگر دغا چه دارد

گر دست و ترازوی نداری

تا برکشی کز صفا چه دارد

اندر سخنش کشان و بو گیر

کز بوی می بقا چه دارد

شاد آن که بجست جان خود را

کز حالت مرتضا چه دارد

در خویش ز اولیا چه بیند

وز لذت انبیا چه دارد

گفتم به قلندری که بنگر

کان چرخ که شد دوتا چه دارد

گفتا که فراغتیست ما را

کو خود چه کس است یا چه دارد

مستم ز خدا و سخت مستم

سبحان الله خدا چه دارد

از رحمت شمس دین تبریز

هر سینه جدا جدا چه دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پرکندگی از نفاق خیزد

پیروزی از اتفاق خیزد

تو ناز کنی و یار تو ناز

چون ناز دو شد طلاق خیزد

ور زان که نیاز پیش آری

صد وصلت و صد عناق خیزد

از ناز شود ولایتی تنگ

در دل سفر عراق خیزد

تو خون تکبر ار نریزی

خون جوش کند خناق خیزد

رو دردی ناز را بپالا

زیرا طرب از رواق خیزد

یار آن طلبد که ذوق یابد

زیرا طلب از مذاق خیزد

یارست نه چوب مشکن او را

چون برشکنی طراق خیزد

این بانگ طراق چوب ما را

دانیم که از فراق خیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن جا که چو تو نگار باشد

سالوس و حفاظ عار باشد

سالوس و حیل کنار گیرد

چون رحمت بی‌کنار باشد

بوسی به دغا ربودم از تو

ای دوست دغا سه بار باشد

امروز وفا کن آن سوم را

امروز یکی هزار باشد

من جوی و تو آب و بوسه آب

هم بر لب جویبار باشد

از بوسه آب بر لب جوی

اشکوفه و سبزه زار باشد

از سبزه چه کم شود که سبزه

در دیده خیره خار باشد

موسی ز عصا چرا گریزد

گر بر فرعون مار باشد

بر فرعونان که نیل خون گشت

بر مؤمن خوشگوار باشد

هرگز نرمد خلیل ز آتش

گر بر نمرود نار باشد

یعقوب کجا رمد ز یوسف

گر بر پسرانش بار باشد

آن باد بهار جان باغست

بر شوره اگر غبار باشد

زان باغ درخت برگ یابد

اشکوفه بر او سوار باشد

احمد چو تو راست پس ز بوجهل

عشقا سزدت که عار باشد

این را بر دست و آن بدین مات

کار دنیا قمار باشد

آن کس که ز بخت خود گریزد

بگریخته شرمسار باشد

هین دام منه به صید خرگوش

تا شیر تو را شکار باشد

ای دل ز عبیر عشق کم گوی

خود بو برد آن که یار باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کز تو همه جفا وفا شد

آن عهد و وفای تو کجا شد

با روی تو سور شد عزاها

بی روی تو سورها عزا شد

شد بی‌قدمت سرا خرابه

باز از تو خرابه‌ها سرا شد

از دعوت تو فنا شود هست

وز هجر تو هست‌ها فنا شد

ای کشته مرا به جرم آنک

از من راضی به جان چرا شد

آن تخم عطای تست در جان

کو را کف دست باسخا شد

اعنات مهیجست جان را

ور نی ز چه روی جان گدا شد

گر عاشق داد نیست جودت

پس جان ز چه عاشق دعا شد

زد پرتو ساقییت بر ابر

کز عکس تو ابرها سقا شد

زد عکس صبوری تو بر کوه

تسکین زمین و متکا شد

زد عکس بلندی تو بر چرخ

معنی تو صورت سما شد

از حسن تو خاک هم خبر یافت

شد یوسف خوب و دلربا شد

از گفت بدار چنگ کز وی

بی گفت تو فهم بانوا شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزم به عیادت شب آمد

جانم به زیارت لب آمد

از بس که شنید یاربم چرخ

از یارب من به یارب آمد

یار آمد و جام باده بر کف

زان می که خلاف مذهب آمد

هر بار ز جرعه مست بودم

این بار قدح لبالب آمد

عالم به خمار اوست معجب

پس وی چه عجب که معجب آمد

بر هر فلکی که ماه او تافت

خورشید کمینه کوکب آمد

گویی مه نو سواره دیدش

کز عشق چو نعل مرکب آمد

این بس نبود شرف جهان را

کو روح و جهان چو قالب آمد

شاد آن دل روشنی که بیند

دل را که چه سان مقرب آمد

از پرتو دل جهان پرگل

زیبا و خوش و مؤدب آمد

هر میوه به وقت خویش سر کرد

هر فصل چه سان مرتب آمد

بس کن که به پیش ناطق کل

گویای خمش مهذب آمد

بس کن که عروس جان ز جلوه

با نامحرم معذب آمد

من بس نکنم که بی‌دلان را

این کلبشکر مجرب آمد

من بس نکنم به کوری آنک

اندر ره دین مذبذب آمد

خامش که به گفت حاجتی نیست

چون جذب فرغت فانصب آمد

خود گفتن بنده جذب حقست

کز بنده به بنده اقرب آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن کس که ز جان خود نترسد

از کشتن نیک و بد نترسد

وان کس که بدید حسن یوسف

از حاسد و از حسد نترسد

آن کس که هوای شاه دارد

از لشکر بی‌عدد نترسد

آخر حیوان ز ذوق صحبت

از جفته و از لگد نترسد

آن کس که سعادت ازل دید

از عاقبت ابد نترسد

چون کوه احد دلی بباید

تا او ز جز احد نترسد

مرغی که ز دام نفس خود رست

هر جای که برپرد نترسد

هر جای که هست گنج گنجست

کشته احد از لحد نترسد

هر جانوری کز اصل آبست

گر غرقه شود عمد نترسد

هر تن که سرشته بهشتست

بر دوزخ برزند نترسد

وان را که مدد از اندرونست

زین عالم بی‌مدد نترسد

از ابلهیست نی شجاعت

گر جاهل از خرد نترسد

خود سر نبدست آن خسی را

کز عشق تو پا کشد نترسد

این مایه لعنتست کابله

دل‌های شهان خلد نترسد

هم پرده خویش می‌درد کو

پرده من و تو درد نترسد

پازهر چو نیستش چرا او

زهر دنیا خورد نترسد

در حضرت آن چنان رقیبی

در شاهد بنگرد نترسد

زنهار به سر برو بدان ره

کان جا دلت از رصد نترسد

صراف کمین درست و آن دزد

از کیسه درم برد نترسد

آن جا گرگان همه شبانند

آن جا مردی ز صد نترسد

آن جا من و تو و او نباشد

چون وام ز خود ستد نترسد

هرگز دل تو ز تو نرنجد

هرگز ذقنت ز خد نترسد

گلشن ز بهار و باغ سوسن

وز سرو لطیف قد نترسد

چون گل بشکفت و روی خود دید

زان پس ز قبول و رد نترسد

بس کن هر چند تا قیامت

این بحر گهر دهد نترسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برخیز که ساقی اندرآمد

وان جان هزار دلبر آمد

آمد می ناب وز پی نقل

بادام و نبات و شکر آمد

آن جان و جهان رسید و از وی

صد جان جهان مصور آمد

مشک آمد پیش طره او

کان طره ز حسن بر سر آمد

زد حلقه مشک فام و می‌گفت

بگشای که بنده عنبر آمد

از تابش لعل او چه گویم

کز لعل و عقیق برتر آمد

زان سنبل ابروش حیاتم

با برگ و لطیف و اخضر آمد

درده می خام و بین که ما را

در مجلس خام دیگر آمد

آن رایت سرخ کز نهیبش

اسپاه فرج مظفر آمد

هر کار که بسته گشت و مشکل

آن کار بدو میسر آمد

می ده که سر سخن ندارم

زیرا که سخن چو لنگر آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان از سفر دراز آمد

بر خاک در تو بازآمد

در نقد وجود هر چه زر بود

از گنج عدم به گاز آمد

بی مهر تو هر که آسمان رفت

درهای فلک فرازآمد

بی آبی خویش جمله دیدند

هرک از تو نه سرفراز آمد

جان رفت که بی‌تو کار سازد

سوزید و نه کارساز آمد

اندر سفرش بشد حقیقت

کو بی‌تو همه مجاز آمد

از گرد ره آمدست امروز

رحم آر که پرنیاز آمد

سر را ز دریچه‌ای برون کن

تا بیند کان طراز آمد

تا نعره عاشقان برآید

کان قبله هر نماز آمد

از پیش تو رفت باز جانم

طبل تو شنید و بازآمد

ای اهل رباط وارهیدیت

کز خط خوشش جواز آمد

آن چنگ طرب که بی‌نوا بود

رقصی که کنون به ساز آمد

از سلسله نیاز رستید

کان بند هزار ناز آمد

ترک خر کالبد بگویید

کان شاه براق تاز آمد

نور رخ شمس حق تبریز

عالم بگرفت و راز آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوش باش که هر که راز داند

داند که خوشی خوشی کشاند

شیرین چو شکر تو باش شاکر

شاکر هر دم شکر ستاند

شکر از شکرست آستین پر

تا بر سر شاکران فشاند

تلخش چو بنوشی و بخندی

در ذات تو تلخیی نماند

گویی که چگونه‌ام خوشم من

گویم ترشم دلت بماند

گوید که نهان مکن ولیکن

در گوشم گو که کس نداند

در گوش تو حلقه وفا نیست

گوش تو به گوش‌ها رساند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اول نظر ار چه سرسری بود

سرمایه و اصل دلبری بود

گر عشق وبال و کافری بود

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقی زان می که می‌چریدند

بفزای که یارکان رسیدند

مهمان بفزود می بیفزا

زان خنب که اولیا چشیدند

زان می که ز بوش جمله ابدال

در خلق پدید و ناپدیدند

ای ساقی خوب شکرلله

کان روی نکوت را بدیدند

ای آتش رخت سوز عشاق

در عشق تو رخت‌ها کشیدند

ای پرده فروکشیده بنگر

کز عشق چه پرده‌ها دریدند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز نگار ما نیامد

آن دلبر و یار ما نیامد

آن گل که میان باغ جانست

امشب به کنار ما نیامد

صحرا گیریم همچو آهو

چون مشک تتار ما نیامد

ای رونق مطربان همین گو

کان رونق کار ما نیامد

آرام مده تو نای و دف را

کرام و قرار ما نیامد

آن ساقی جان نگشت پیدا

درمان خمار ما نیامد

شمس تبریز شرح فرما

چون فصل بهار ما نیامد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بهر چه در غم و زحیرید

وقت سفرست خر بگیرید

خیزید روان شوید یاران

تا همچو روان صفا پذیرید

پران باشید در پی صید

آخر نه کم از کمان و تیرید

اندر حرکت نهانست روزی

گر محتشمید وگر فقیرید

در اول روز تازه ز آنید

که شب سوی غیب در مسیرید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما مست شدیم و دل جدا شد

از ما بگریخت تا کجا شد

چون دید که بند عقل بگسست

در حال دلم گریزپا شد

او جای دگر نرفته باشد

او جانب خلوت خدا شد

در خانه مجو که او هواییست

او مرغ هواست و در هوا شد

او باز سپید پادشاهست

پرید به سوی پادشا شد