راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم را ناله سرنای باید

که از سرنای بوی یار آید

به جان خواهم نوای عاشقانه

کز آن ناله جمال جان نماید

همی‌نالم که از غم بار دارم

عجب این جان نالان تا چه زاید

بگو ای نای حال عاشقان را

که آواز تو جان می‌آزماید

ببین ای جان من کز بانگ طاسی

مه بگرفته چون وا می‌گشاید

بخوان بر سینه دل این عزیمت

که تا فریاد از پریان برآید

چو ناله مونس رنجور گردد

گرش گویی خمش کن هم نشاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پریر آن چهره یارم چه خوش بود

عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود

به یادم نیست هیچ آن ماجراها

ولیکن زین خبر دارم چه خوش بود

در آن بزم و در آن جمع و در آن عیش

میان باغ و گلزارم چه خوش بود

اگر چه مست جام عشق بودم

رخ معشوق هشیارم چه خوش بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلی دارم که گرد غم نگردد

میی دارم که هرگز کم نگردد

دلی دارم که خوی عشق دارد

که جز با عاشقان همدم نگردد

خطی بستانم از میر سعادت

که دیگر غم در این عالم نگردد

چو خاص و عام آب خضر نوشند

دگر کس سخره ماتم نگردد

اگر فاسق بود زاهد کنندش

وگر زاهد بود بلعم نگردد

چو یابد نردبان بر چرخ شادی

ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد

چو خرمشاه عشق از دل برون جست

که باشد که خوش و خرم نگردد

ز سایه طره‌های درهم او

ز هر همسایه‌ای درهم نگردد

بکن توبه ز گفتار ار چه توبه

از آن توبه شکن محکم نگردد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر نکته که از زهر اجل تلختر آید

آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید

در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت

زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید

هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت

زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید

از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید

لبیک زنم نفخه خون جگر آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مستان می ما را هم ساقی ما باید

با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید

با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه

والله که کلاه از شه بستاند و برباید

پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم

تا شینم و می‌میرم کاین چرخ چه می‌زاید

فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را

تا باد نپیماید تا باده بپیماید

صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم

نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید

چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را

چون جعد براندازد چون چهره بیاراید

پروانه چو بی‌جان شد جانیش دهد نسیه

وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید

رطلی ز می باقی کز غایت راواقی

هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید

ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی

چندانک بیفزایی این باده بیفزاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو دیوم عاشق آن یک پری شد

ز دیو خویشتن یک سر بری شد

چو ناگاهان بدیدش همچو برقی

برون پرید عقلش را سری شد

در انگشت پری مهر سلیمان

چو دید آن جان و دل در چاکری شد

چو سر چاکری عشق دریافت

فراز هفت چرخ مهتری شد

چو لب تر کرد او از جام عشقش

بدان خشکی لب او از تری شد

چو شد او مشتری عشق جنی

کمینه بندگانش مشتری شد

چو گاوی بود بی‌جان و زبان دیو

بداد جان و عشقش سامری شد

همه جور و جفا و محنت عشق

بر او شیرین چو مهر مادری شد

مگر درد فراق و جور هجران

که تاب آن نبودش زان بری شد

ز دست هجر او تا پیش مخدوم

که شمس الدینست بهر داوری شد

چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید

از آتش با ملایک همپری شد

از آن مستی به تبریز است گردان

که از جانش هوای کافری شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنان کز غم دل دانا گریزد

دو چندان غم ز پیش ما گریزد

مگر ما شحنه‌ایم و غم چو دزدست

چو ما را دید جا از جا گریزد

بغرد شیر عشق و گله غم

چو صید از شیر در صحرا گریزد

ز نابینا برهنه غم ندارد

ز پیش دیده بینا گریزد

مرا سوداست تا غم را ببینم

ولیکن غم از این سودا گریزد

همه عالم به دست غم زبونند

چو او بیند مرا تنها گریزد

اگر بالا روم پستی گریزد

وگر پستی روم بالا گریزد

خمش باشم بود کاین غم درافتد

غلط خود غم ز ناگویا گریزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگارا مردگان از جان چه دانند

کلاغان قدر تابستان چه دانند

بر بیگانگان تا چند باشی

بیا جان قدر تو ایشان چه دانند

بپوشان قد خوبت را از ایشان

که کوران سرو در بستان چه دانند

خرامان جانب میدان خویش آ

مباش آن جا خران میدان چه دانند

بزن چوگان خود را بر در ما

که خامان لطف آن چوگان چه دانند

بهل ویرانه بر جغدان منکر

که جغدان شهر آبادان چه دانند

چه دانند ملک دل را تن پرستان

گدایان طبع سلطانان چه دانند

یکی مشتی از این بی‌دست و بی‌پا

حدیث رستم دستان چه دانند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل با دل دوست در حنین باشد

گویای خموش همچنین باشد

گویم سخن و زبان نجنبانم

چون گوش حسود در کمین باشد

دانم که زبان و گوش غمازند

با دل گویم که دل امین باشد

صد شعلهٔ آتش است در دیده

از نکته دل که آتشین باشد

خود طرفه‌تر این که در دل آتش

چندین گل و سرو و یاسمین باشد

زان آتش باغ سبزتر گردد

تا آتش و آب همنشین باشد

ای روح مقیم مرغزاری تو

کان جا دل و عقل دانه چین باشد

آن سوی که کفر و دین نمی‌گنجد

کی ما و من فلان دین باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عجب آن دلبر زیبا کجا شد

عجب آن سرو خوش بالا کجا شد

میان ما چو شمعی نور می‌داد

کجا شد ای عجب بی‌ما کجا شد

دلم چون برگ می‌لرزد همه روز

که دلبر نیم شب تنها کجا شد

برو بر ره بپرس از رهگذریان

که آن همراه جان افزا کجا شد

برو در باغ پرس از باغبانان

که آن شاخ گل رعنا کجا شد

برو بر بام پرس از پاسبانان

که آن سلطان بی‌همتا کجا شد

چو دیوانه همی‌گردم به صحرا

که آن آهو در این صحرا کجا شد

دو چشم من چو جیحون شد ز گریه

که آن گوهر در این دریا کجا شد

ز ماه و زهره می‌پرسم همه شب

که آن مه رو بر این بالا کجا شد

چو آن ماست چون با دیگرانست

چو این جا نیست او آن جا کجا شد

دل و جانش چو با الله پیوست

اگر زین آب و گل شد لاکجا شد

بگو روشن که شمس الدین تبریز

چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی که غیر این سوداش نبود

ز ذوق ماش یاد ماش نبود

مثال گوی در میدان حیرت

دوان باشد اگر چه پاش نبود

وجودی که نرست از سایه خوش

پناه سایه عنقاش نبود

نماید آینه سیمای هر کس

ازیرا صورت و سیماش نبود

به روزی صد هزاران عیب و خوبی

بگوید آینه غوغاش نبود

ندارد آینه با زشت بغضی

هوای چهره زیباش نبود

دهانی زین شکر مجروح گردد

که دندان‌های شکرخاش نبود

به پرهای عجب دل برپریدی

ولیک از دام او پرواش نبود

برو چون مه پی خورشید می‌کاه

که بی‌کاهش جمال افزاش نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کی باشد کاین قفس چمن گردد

و اندرخور گام و کام من گردد

این زهر کشنده انگبین بخشد

وین خار خلنده یاسمن گردد

آن ماه دو هفته در کنار آید

وز غصه حسود ممتحن گردد

آن یوسف مصر الصلا گوید

یعقوب قرین پیرهن گردد

بر ما خورشید سایه اندازد

وان شمع مقیم این لگن گردد

آن چنگ نشاط ساز نو یابد

وین گوش حریف تن تنن گردد

در خرمن ماه سنبله کوبیم

چون نور سهیل در یمن گردد

خم‌های شراب عشق برجوشد

هنگام کباب و بابزن گردد

سیمرغ هوای ما ز قاف آید

دام شبلی و بوالحسن گردد

هر ذره مثال آفتاب آید

هر قطره به موهبت عدن گردد

هر بره ز گرگ شیر آشامد

هر پیل انیس کرگدن گردد

ز انبوهی دلبران و مه رویان

هر گوشه شهر ما ختن گردد

هر عاشق بی‌مراد سرگشته

مستغرق عشق باختن گردد

چون قالب مرده جان نو یابد

فارغ ز لفافه و کفن گردد

آن عقل فضول در جنون آید

هوش از بن گوش مرتهن گردد

جان و دل صد هزار دیوانه

از بوسه یار خوش دهن گردد

آن روز که جان جمله مخموران

ساقی هزار انجمن گردد

وان کس که سبال می‌زدی بر عشق

در عشق شهیر مرد و زن گردد

در چاه فراق هر کی افتاده‌ست

ره یابد و همره رسن گردد

باقیش مگو درون دل می‌دار

آن به که سخن در آن وطن گردد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکی لحظه از او دوری نباید

کز آن دوری خرابی‌ها فزاید

تو می‌گویی که بازآیم چه باشد

تو بازآیی اگر دل در گشاید

بسی این کار را آسان گرفتند

بسی دشوارها آسان نماید

چرا آسان نماید کار دشوار

که تقدیر از کمین عقلت رباید

به هر حالی که باشی پیش او باش

که از نزدیک بودن مهر زاید

اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز

که پاکی‌ها ز نزدیکی فزاید

چنانک تن بساید بر تن یار

به دیدن جان او بر جان بساید

چو پا واپس کشد یک روز از دوست

خطر باشد که عمری دست خاید

جدایی را چرا می‌آزمایی

کسی مر زهر را چون آزماید

گیاهی باش سبز از آب شوقش

میندیش از خری کو ژاژ خاید

سرک بر آستان نه همچو مسمار

که گردون این چنین سر را نساید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانی که ز نور مصطفی زاد

با او تو مگو ز داد و بیداد

هرگز ماهی سباحت آموخت

آزادی جست سرو آزاد

خاری که ز گلبن طرب رست

گلزار به روی او شود شاد

دورست رواق‌های شادی

از آتش و آب و خاک و از باد

زین چار بسیط چون چلیپا

ترکیب موحدان برون باد

زان سو فلکیست نیک روشن

زان سو ملکیست بسته مرصاد

کمتر بخشش دو چشم بخشد

بینا و حکیم و تیز و استاد

با دیده جان چو واپس آیی

در عالم آب و گل به ارشاد

بینی تو و دیگران نبینند

هر سو نوری به رسم میلاد

در هر ابری هزار خورشید

در هر ویران بهشت آباد

تختی بنهی به قصر مردان

هم خیمه زنی به بام اوتاد

بویی ببری ز شمس تبریز

کو را است ملک مطیع و منقاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز رویت دسته گل می‌توان کرد

ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد

ز قد پرخم من در ره عشق

بر آب چشم من پل می‌توان کرد

ز اشک خون همچون اطلس من

براق عشق را جل می‌توان کرد

ز هر حلقه از آن زلفین پربند

پر گردن کشان غل می‌توان کرد

تو دریایی و من یک قطره ای جان

ولیکن جزو را کل می‌توان کرد

دلم صدپاره شد هر پاره نالان

که از هر پاره بلبل می‌توان کرد

تو قاف قندی و من لام لب تلخ

ز قاف و لام ما قل می‌توان کرد

مرا همشیره است اندیشه تو

از این شیره بسی مل می‌توان کرد

رهی دورست و جان من پیاده

ولی دل را چو دلدل می‌توان کرد

خمش کن زان که بی‌گفت زبانی

جهان پربانگ و غلغل می‌توان کرد