راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بار دگر آن مست به بازار درآمد

وان سرده مخمور به خمار درآمد

سرهای درختان همه پربار چرا شد

کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد

یک حمله دیگر همه در رقص درآییم

مستانه و یارانه که آن یار درآمد

یک حمله دیگر همه دامن بگشاییم

کز بهر نثار آن شه دربار درآمد

یک حمله دیگر به شکرخانه درآییم

کز مصر چنین قند به خروار درآمد

یک حمله دیگر بنه خواب بسوزیم

زیرا که چنین دولت بیدار درآمد

یک حمله دیگر به شب این پاس بداریم

کان لولی شب دزد به اقرار درآمد

یک حمله دیگر برسان باده که مستی

در عربده ویران شده دستار درآمد

یک حمله دیگر به سلیمان بگراییم

کان هدهد پرخون شده منقار درآمد

این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیست

از دست مسیحی که به بیمار درآمد

اکنون بزند گردن غم‌های جهان را

کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد

دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد

کان شادی و آن مستی بسیار درآمد

بربند لب اکنون که سخن گستر بی‌لب

بی حرف سیه روی به گفتار درآمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد

چون باز که برباید مرغی به گه صید

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

در خود چو نظر کردم خود را بندیدم

زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد

در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم

تا سر تجلی ازل جمله بیان شد

نه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد

کشتی وجودم همه در بحر نهان شد

آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد

و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد

آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف

نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد

هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت

در حال گذارید و در آن بحر روان شد

بی دولت مخدومی شمس الحق تبریز

نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم امروز خوی یار دارد

هوای روی چون گلنار دارد

که طاووس آن طرف پر می‌فشاند

که بلبل آن طرف تکرار دارد

صدای نای آن جا نکته گوید

نوای چنگ بس اسرار دارد

بگه برخیز فردا سوی او رو

که او عاشق چو من بسیار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار

که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را

که دل‌ها را لبش خمار دارد

ز ما کاری مجو چون داده‌ای می

که می مر مرد را بی‌کار دارد

دلم افتان و خیزان دوش آمد

که می مستی او اظهار دارد

دویدم پیش و گفتم باده خوردی

نمی‌ترسی که عقل انکار دارد

چو بو کردم دهانش را بدیدم

که بوی آن پری دیدار دارد

خداوندی شمس الدین تبریز

که بوی خالق جبار دارد

ز بو تا بوی فرقی بس عظیمست

و او بی‌حد و بی‌مقدار دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرغان که کنون از قفس خویش جدایید

رخ باز نمایید و بگویید کجایید

کشتی شما ماند بر این آب شکسته

ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید

یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست

یا دام بشد از کف و از صید جدایید

امروز شما هیزم آن آتش خویشید

یا آتشتان مرد شما نور خدایید

آن باد وبا گشت شما را فسرانید

یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید

در هر سخن از جان شما هست جوابی

هر چند دهان را به جوابی نگشایید

در هاون ایام چه درها که شکستید

آن سرمه دیدست بسایید بسایید

ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید

این زادن ثانیست بزایید بزایید

گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار

پیدا شود آن روز که روبند گشایید

ور زانک سزیدیت به شمس الحق تبریز

والله که شما خاصبک روز سزایید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر عالم همه پرخار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله تو را منزل رساند

اگر چه راه ناهموار باشد

علف خواری نداند جان عاشق

که جان عاشقان خمار باشد

ز شمس الدین تبریزی بیابی

دلی کو مست و بس هشیار باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بهر خدا عشق دگر یار مدارید

در مجلس جان فکر دگر کار مدارید

یار دگر و کار دگر کفر و محالست

در مجلس دین مذهب کفار مدارید

در مجلس جان فکر چنانست که گفتار

پنهان چو نمی‌ماند اضمار مدارید

گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید

در دل نظر فاحشه آثار مدارید

آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست

با غیرت او رو سوی اغیار مدارید

هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید

هر گمشده را سرور و سالار مدارید

یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد

خود را گرو نفس علف خوار مدارید

العزه لله جمیعا چو شنیدیت

خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید

چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه

خود را تبع گردش پرگار مدارید

در مشهد اعظم به تشهد بنشینید

هش را به سوی گنبد دوار مدارید

انکار بسوزد چو شهادت بفروزد

با شاهد حق نکرت انکار مدارید

یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار

هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید

آن نفس فریبنده که غرست و غرورست

هین عشق بر آن غره غرار مدارید

گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید

گلگونه او را به جز از خار مدارید

او یار وفا نبود و از یار ببرد

آن ده دله را محرم اسرار مدارید

او باده بریزد عوضش سرکه فروشد

آن حامضه را ساقی و خمار مدارید

ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم

ما را سقط و بارد و هشیار مدارید

گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک

آن ناف ورا نافه تاتار مدارید

چون روح برآمد به سر منبر تذکیر

خود را سپس پرده گفتار مدارید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

کالای عجب بردی کالات مبارک باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

امسال در این خرقه زنگار برآمد

آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی

آنست که امسال عرب وار برآمد

آن یار همانست اگر جامه دگر شد

آن جامه به در کرد و دگربار برآمد

آن باده همانست اگر شیشه بدل شد

بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد

ای قوم گمان برده که آن مشعله‌ها مرد

آن مشعله زین روزن اسرار برآمد

این نیست تناسخ سخن وحدت محضست

کز جوشش آن قلزم زخار برآمد

یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست

کدم ز تک صلصل فخار برآمد

رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید

امروز در این لشکر جرار برآمد

گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد

از برج دگر آن مه انوار برآمد

گفتار رها کن بنگر آینه عین

کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد

شمس الحق تبریز رسیدست مگویید

کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر یک سر موی از رخ تو روی نماید

بر روی زمین خرقه و زنار نماند

آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم

آن سوخته را جز غم تو کار نماند

گر برفکنی پرده از آن چهره زیبا

از چهره خورشید و مه آثار نماند

در خواب کنی سوختگان را ز می عشق

تا جز تو کسی محرم اسرار نماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بار دگر آن آب به دولاب درآمد

وان چرخه گردنده در اشتاب درآمد

بار دگر آن جان پر از آتش و از آب

در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد

بار دگر آن صورت پنهانی عالم

از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد

خورشید که می‌درد از او مشرق و مغرب

از لطف بود گر به سطرلاب درآمد

بار دگر آن صبح بخندید و بتابید

تا خفته صدساله هم از خواب درآمد

بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد

بار دگر از قبله روان گشت رسالت

در گوش محمد چو به محراب درآمد

چون رفت محمد به در خیبر ناسوت

نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد

از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد

وز بیم مسبب همه اسباب درآمد

آری لقبش بود سعادت بک عالم

زان پیش که اشخاص به القاب درآمد

بگشاد محمد در خمخانه غیبی

بسیار کسادی به می ناب درآمد

از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون

آن جام می لعل چو عناب درآمد

خاموش کن امروز که این روز سخن نیست

زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نثرنا فی ربیع الوصل بالورد

حنانینا فنعم الزوج و الفرد

ز رویت باغ و عبهر می‌توان کرد

ز زلفت مشک و عنبر می‌توان کرد

ز روی زرد همچون زعفرانم

جهانی را مزعفر می‌توان کرد

به یک دانه ز خرمنگاه ماهت

فلک‌ها را مسخر می‌توان کرد

تو آن خضری که از آب حیاتت

گدایان را سکندر می‌توان کرد

در آن حالی که حالم بازجویی

محالی را میسر می‌توان کرد

نخاف العین ترمینا بسو

فیا داود قدر حلقه السرد

به خود واگرد ای دل زانک از دل

ره پنهان به دلبر می‌توان کرد

جهان شش جهت را گر دری نیست

چو در دل آمدی در می‌توان کرد

درآ در دل که منظرگاه حقست

وگر هم نیست منظر می‌توان کرد

چو دردی ماند جان ما در این زیر

اگر زیرست از بر می‌توان کرد

ز گولی در جوال نفس رفتی

وگر نی ترک این خر می‌توان کرد

الا یا ساقیا هات الحمیا

لتکفینا عناء الحر و البرد

دل سنگین عشق ار نرم گردد

دل ار سنگست جوهر می‌توان کرد

بیار آن باده حمرا و درده

کز احمر عالم اخضر می‌توان کرد

از آن باده که پر و بال عیش است

ز هر جزوم کبوتر می‌توان کرد

از آن جرعه که از دریای فضل است

بهشت و حور و کوثر می‌توان کرد

چو تیرانداز گردد باده در خم

ز تیر باده اسپر می‌توان کرد

و اسکرنا به کاسات عظام

فان السکر دفع الهم و الحرد

چو باده در من آتش زد بدیدم

که از هر آب آذر می‌توان کرد

بیا ای مادر عشرت به خانه

که جان را فرش مادر می‌توان کرد

وگر در راه تو نامحرمانند

تو را از جام چادر می‌توان کرد

چو گشتی شیرگیر و شیرآشام

سزای شیر صفدر می‌توان کرد

بزن گردن امل‌ها را به باده

کز آن هر قطره خنجر می‌توان کرد

سقاهم ربهم برخوان و می نوش

که هر دم عیش دیگر می‌توان کرد

وگر ساغر نداری می بیاور

دهان را همچو ساغر می‌توان کرد

و اعتقنا به خمر من هموم

و جازی همنا بالدفع و الطرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

امسال در این خرقه زنگار برآمد

آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی

آنست که امسال عرب وار برآمد

آن یار همانست اگر جامه دگر شد

آن جامه بدل کرد و دگربار برآمد

آن باده همانست اگر شیشه بدل شد

بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد

شب رفت حریفان صبوحی به کجایید

کان مشعله از روزن اسرار برآمد

رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید

امروز در این لشکر جرار برآمد

شمس الحق تبریز رسیدست بگویید

کز چرخ صفا آن مه انوار برآمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد

که قند تو دهان‌ها برنتابد

جهان گر چه که صد رو در تو دارد

جمالت را جهان‌ها برنتابد

روان گشتند جان‌ها سوی عشقت

که با عشقت روان‌ها برنتابد

درون دل نهان نقشیست از تو

که لطفش را نهان‌ها برنتابد

چو خلوتگاه جان آیی خمش کن

که آن خلوت زبان‌ها برنتابد

بدو نیک ار ببینی نیک نبود

از آن بگذر کز آن‌ها برنتابد

بگو تو نام شمس الدین تبریز

که نامش را نشان‌ها برنتابد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد

خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو

یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش

یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی

چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد

بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم

گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرین

وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق

وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را

در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خنک جانی که او یاری پسندد

کز او دوریش خود صورت نبندد

تو باشی خنده و یار تو شادی

که بی‌شادی دهان کس نخندد

تو باشی سجده و یار تو تعظیم

که بی‌تعظیم هرگز سر نخنبد

تو باشی چون صدا و یار غارت

چو آوازی به نزد کوه و گنبد

تو آدینه بوی او وقت خطبه

نه ز آدینه جدا چون روز شنبد

نگر آخر دمی در نحن اقرب

نظر را تا نجنباند نجنبد

خیالی خوش دهد دل زان بنازد

خیالی زشت آرد دل بتندد

بر او مسخره آمد دل و جان

گه از صله گه از سیلیش رندد

مزن سیلی چنانک گیج گردم

ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند

خمش تا درس گوید آن زبانی

که لا باشد به پیشش صد مهند

اگر گویی تو نی را هی خمش کن

بگوید با لبش گو ای مؤید