راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد

دیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد

تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق

کز آتش عشق او تقصیر همی‌درد

تا حال جوان چه بود کان آتش بی‌علت

دراعه تقوا را بر پیر همی‌درد

صد پرده در پرده گر باشد در چشمی

ابروی کمان شکلش از تیر همی‌درد

مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید

از چنگل تعجیلش تأخیر همی‌درد

این عالم چون قیرست پای همه بگرفته

چون آتش عشق آید این قیر همی‌درد

شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست

پیراهن هر صبری زان میر همی‌درد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد

وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد

امروز به از دینه ای مونس دیرینه

دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد

آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را

امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد

دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر

زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد

آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین

وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد

وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

امروز سلیمانم کانگشتریم دادی

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم

یا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد

وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم

وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد

وقتست که درتابم چون صبح در این عالم

وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد

بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا

جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد

زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد

نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد

ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد

جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده

در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد

آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین

هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد

گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد

ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد

کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه

کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد

می‌خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر

خاییدن بی‌لقمه تصدیق ذقن دارد

مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو

گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد

چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش

تا یار نعم گوید کر گفتن لن دارد

چون مست نعم گشتی بی‌غصه و غم گشتی

پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد

گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش

لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برانید برانید که تا بازنمانید

بدانید بدانید که در عین عیانید

بتازید بتازید که چالاک سوارید

بنازید بنازید که خوبان جهانید

چه دارید چه دارید که آن یار ندارد

بیارید بیارید در این گوش بخوانید

پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد

بگویید بگویید اگر مست شبانید

شرابیست شرابیست خدا را پنهانی

که دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید

دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد

ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید

گشادست گشادست سر خابیه امروز

کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید

صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح

سبک روح کند راح اگر سست و گرانید

رسیدند رسیدند رسولان نهانی

درآرید درآرید برونشان منشانید

دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند

که ایشان همه کانند و شما بند مکانید

مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید

که ایشان همه جانند و شما سخره نانید

بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن

نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید

زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست

در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید

سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست

عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید

خموشید خموشید خموشانه بنوشید

بپوشید بپوشید شما گنج نهانید

به دیدار نهانید به آثار عیانید

پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید

چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز

پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید

در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد

مترسید مترسید گریبان مدرانید

دهان بست دهان بست از این شرح دل من

که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید

تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او

هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی

تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا

زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن

کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی

چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی

عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل

تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین

هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در خانه نشسته بت عیار کی دارد

معشوق قمرروی شکربار کی دارد

بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند

بی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد

گفتی به خرابات دگر کار ندارم

خود کار تو داری و دگر کار کی دارد

زندان صبوحی همه مخمور خمارند

ای زهره کلید در خمار کی دارد

ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق

آن کان شکرهای به قنطار کی دارد

یک غمزه دیدار به از دامن دینار

دیدار چو باشد غم دینار کی دارد

جان‌ها چو از آن شیر ره صید بدیدند

اکنون چو سگان میل به مردار کی دارد

چون عین عیانست ز اقرار کی لافد

اقرار چو کاسد شود انکار کی دارد

ای در رخ تو زلزله روز قیامت

در جنت حسن تو غم نار کی دارد

با غمزه غمازه آن یار وفادار

اندیشه این عالم غدار کی دارد

گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده

با مخبر خوبت سر اخبار کی دارد

ای مطرب خوش لهجه شیرین دم عارف

یاری ده و برگو که چنین یار کی دارد

بازار بتان از تو خرابست و کسادست

بازار چه باشد دل بازار کی دارد

امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست

دستار کی دارد سر دستار کی دارد

شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا

از پار کی گوید غم پیرار کی دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد

آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد

من در پی آن دلبر عیار برفتم

او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد

من در عجب افتادم از آن قطب یگانه

کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد

ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد

کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد

آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت

بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد

آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی

فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد

آن‌ها که بگفتند که ما کامل و فردیم

سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد

سلطان عرفناک بدش محرم اسرار

تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد

شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق

جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند

وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند

گر سجده کنان آید در امن و امان آید

ور بی‌ادبی آرد سیلی و ادب بیند

حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان

ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند

گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید

ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند

گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران

جان خضری باید تا جان سبب بیند

آمد شعبان عمدا از بهر برات ما

تا روزی و بی‌روزی از بخشش رب بیند

ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد

زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند

آمد قدح روزه بشکست قدح‌ها را

تا منکر این عشرت بی‌باده طرب بیند

سغراق معانی را بر معده خالی زن

معشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند

با غره دولت گو هم بگذرد این نوبت

چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند

نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو

تا برف وجود تو خورشید عرب بیند

خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گوید

کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مهتاب برآمد کلک از گور برآمد

وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد

آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور

از نفخه او دمدمه صور برآمد

در هاون اقبال عنایت گهری کوفت

صد دیده حق بین ز دل کور برآمد

از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک

کز خاک سیه قافله مور برآمد

از بحر عسل‌هاش چه دید آن دل زنبور

با مشک عسل گله زنبور برآمد

در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت

کز وی خز و ابریشم موفور برآمد

بی دیده و بی‌گوش صدف رزق کجا یافت

تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد

نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت

کز آهن و سنگی علم نور برآمد

بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید

وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد

بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت

کافروخته از پرده مستور برآمد

در دولت و در عزت آن شاه نکوکار

این لشگر بشکسته چه منصور برآمد

یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش

هر سیب که بشکافت از او حور برآمد

چون حور برآمد ز دل سیب بخندید

از خنده او حاجت رنجور برآمد

این هستی و این مستی و این جنبش مستان

زان باده مدان کز دل انگور برآمد

شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت

از مشرق جان آن مه مشهور برآمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد

کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد

چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن

تا قصه خوبان که بنامند برافتاد

بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید

بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد

مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید

بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد

ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش

در غارت شکر همه ما را حشر افتاد

خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت

بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد

گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت

گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد

هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد

آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج

هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد

آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانند

گر بئس قرین بود کنون نعم قرین شد

بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج

آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد

زان روز که دیدیمش ما روزفزونیم

خاری که ورا جست گلستان یقین شد

هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست

وان سنگ سیه نیز از او لعل ثمین شد

بسیار زمین‌ها که به تفصیل فلک شد

بسیار یسار از کف اقبال یمین شد

گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد

ور رهزن دین بود کنون قدوه دین شد

گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف

از بهر برون آمدنش حبل متین شد

هر جزو چو جندالله محکوم خداییست

بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد

خاموش که گفتار تو ماننده نیلست

بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد

خاموش که گفتار تو انجیر رسیدست

اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند

حیله بکند لیک خدایی نتواند

گامی دو چنان آید کو راست نهادست

وان گاه که داند که کجاهاش کشاند

استیزه مکن مملکت عشق طلب کن

کاین مملکتت از ملک الموت رهاند

باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر

کاین کام تو را زود به ناکام رساند

اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری

کاشکار تو را باز اجل بازستاند

چون باز شهی رو به سوی طبله بازش

کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند

از شاه وفادارتر امروز کسی نیست

خر جانب او ران که تو را هیچ نراند

زندانی مرگند همه خلق یقین دان

محبوس تو را از تک زندان نرهاند

دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست

تا هر که مخنث بود آتش برماند

حاشا ز سواری که بود عاشق این راه

که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون

کان معتمد سدره از عرش مجید آمد

عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان

کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی

کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد

زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش

تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد

عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما

بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد

زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد

زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو

رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی

یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد

من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم

جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن

رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد