راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خانه دل باز کبوتر گرفت

مشغله و بقر بقو درگرفت

غلغل مستان چو به گردون رسید

کرکس زرین فلک پر گرفت

بوطربون گشت مه و مشتری

زهره مطرب طرب از سر گرفت

خالق ارواح ز آب و ز گل

آینه‌ای کرد و برابر گرفت

ز آینه صد نقش شد و هر یکی

آنچ مر او راست میسر گرفت

هر که دلی داشت به پایش فتاد

هر که سر او سر منبر گرفت

خرمن ارواح نهایت نداشت

مورچه‌ای چیز محقر گرفت

گر ز تو پر گشت جهان همچو برف

نیست شوی چون تف خود درگرفت

نیست شو ای برف و همه خاک شو

بنگر کاین خاک چه زیور گرفت

خاک به تدریج بدان جا رسید

کز فر او هر دو جهان فر گرفت

بس که زبان این دم معزول شد

بس که جهان جان سخنور گرفت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست

به هر چه روی نهی بی‌وی ار نکوست بدست

چو مغز خام بود در درون پوست نکوست

چو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست

درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفت

بدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست

به خلق خوب اگر با جهان بسازد کس

چو خلق حق نشناسد نه نیک خوست بدست

فراق دوست اگر اندک‌ست اندک نیست

درون چشم اگر نیم تای موست بدست

در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشت

به وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست

غزل رها کن از این پس صلاح دین را بین

از آنک خلعت نو را غزل رفوست بدست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست

چرا ز باد مکافات داد و بیدادست

به باد و بود محمد نگر که چون باقیست

ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست

ز باد بولهب و جنس او نمی‌بینی

که از برای فضیحت فسانه شان یادست

چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد

در این ثبات که قاف کمتر آحادست

نبود باد دم عیسی و دعای عزیر

عنایت ازلی بد که نورست ادست

اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست

اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست

ز بیم باد جهان همچو برگ می‌لرزد

درون باد ندانی که تیغ پولادست

کهی بود که به جز باد در جهان نشناخت

کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست

تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد

که از درون دلم موج‌های فریادست

اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند

یقین شود که نه بادست ملک آبادست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست

لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست

طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست

بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست

پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست

سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست

جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست

قافله‌ام ایمنست قافله سالارم اوست

بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست

بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست

خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد

زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست

دست به دست جز او می‌نسپارد دلم

زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست

بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او

گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست

ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی

صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست

شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه

منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست

گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو

من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به شاه نهانی رسیدی که نوشت

می آسمانی چشیدی که نوشت

نگار ختن را حیات چمن را

میان گلستان کشیدی که نوشت

ایا جان دلبر ایا جمله شکر

چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت

ز مستان سلامت ز رندان پیامت

که قفل طرب را کلیدی که نوشت

چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی

که در سر شرابی پزیدی که نوشت

دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز

گزیده کسی را گزیدی که نوشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیشتر آ روی تو جز نور نیست

کیست که از عشق تو مخمور نیست

نی غلطم در طلب جان جان

پیش میا پس به مرو دور نیست

طلعت خورشید کجا برنتافت

ماه بر کیست که مشهور نیست

پرده اندیشه جز اندیشه نیست

ترک کن اندیشه که مستور نیست

ای شکری دور ز وهم مگس

وی عسلی کز تن زنبور نیست

هر که خورد غصه و غم بعد از این

با رخ چون ماه تو معذور نیست

هر دل بی‌عشق اگر پادشاست

جز کفن اطلس و جز گور نیست

تابش اندیشه هر منکری

مقت خدا بیند اگر کور نیست

پیر و جوان کو خورد آب حیات

مرگ بر او نافذ و میسور نیست

پرده حق خواست شدن ماه و خور

عشق شناسید که او حور نیست

مفخر تبریز تویی شمس دین

گفتن اسرار تو دستور نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیست

کیست کو بنده تو از جان نیست

ای تو در جان چو جان ما در تن

سخت پنهان ولیک پنهان نیست

دست بر هر کجا نهی جانست

دست بر جان نهادن آسان نیست

جان که صافی شدست در قالب

جز که آیینه دار جانان نیست

جمع شد آفتاب و مه این دم

وقت افسانه پریشان نیست

مستی افزون شدست و می‌ترسم

کاین سخن را مجال جولان نیست

دست نه بر دهان من تا من

آن نگویم چو گفت را آن نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بازرسیدیم ز میخانه مست

بازرهیدیم ز بالا و پست

جمله مستان خوش و رقصان شدند

دست زنید ای صنمان دست دست

ماهی و دریا همه مستی کنند

چونک سر زلف تو افتاده شست

زیر و زبر گشت خرابات ما

خنب نگون گشت و قرابه شکست

پیر خرابات چو آن شور دید

بر سر بام آمد و از بام جست

جوش برآورد یکی می کز او

هست شود نیست شود نیست هست

شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت

چند کف پای حریفان که خست

آن که سر از پای نداند کجاست

مست فتادست به کوی الست

باده پرستان همه در عشرتند

تنتن تنتن شنو ای تن پرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امشب از چشم و مغز خواب گریخت

دید دل را چنین خراب گریخت

خواب دل را خراب دید و یباب

بی نمک بود از این کباب گریخت

خواب مسکین به زیر پنجه عشق

زخم‌ها خورد وز اضطراب گریخت

عشق همچون نهنگ لب بگشاد

خواب چون ماهی اندر آب گریخت

خواب چون دید خصم بی‌زنهار

مول مولی بزد شتاب گریخت

ماه ما شب برآمد و این خواب

همچو سایه ز آفتاب گریخت

خواب چون دید دولت بیدار

همچو گنجشک از عقاب گریخت

شکرلله همای بازآمد

چونک باز آمد این غراب گریخت

عشق از خواب یک سؤالی کرد

چون فروماند از جواب گریخت

خواب می‌بست شش جهت را در

چون خدا کرد فتح باب گریخت

شمس تبریز از خیالت خواب

چون خطاییست کز صواب گریخت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

درج عطا شد پدید غره دریا رسید

صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست

این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست

چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها

چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر

این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک

تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان

دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست

مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما

کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست

از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش

نور تو هم متصل با همه و هم جداست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندر این جمع شررها ز کجاست

دود سودای هنرها ز کجاست

من سر رشته خود گم کردم

کاین مخالف شده سرها ز کجاست

گر نه دل‌های شما مختلفند

در من از جنگ اثرها ز کجاست

گر چو زنجیر به هم پیوستیم

این فروبستن درها ز کجاست

گر نه صد مرغ مخالف این جاست

جنگ و برکندن پرها ز کجاست

ساقیا باده به پیش آر که می

خود بگوید که دگرها ز کجاست

تو اگر جرعه نریزی بر خاک

خاک را از تو خبرها ز کجاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت

گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت

گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی

گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت

دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم

کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت

گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد

گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت

گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت

گفتم به فر عدلت عدلند و بی‌غرامت

گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه

گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت

گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری

گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت

گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر

گفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت

گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن

گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت

گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا

گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت

گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت

گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت

خامش که گر بگویم من نکته‌های او را

از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست

همیشه سجده گهم آستان خرگه توست

به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند

نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست

ز پیش آب و گل من بدید روح تو را

خرد بگفت که سجده کنش که او شه توست

سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابد

نهاده روی بر آن خاک خوش که او ره توست

چه باشدت اگر این شوره خاک را که منم

به نعل بازنوازی که آن گذرگه توست

ایا دو دیده تبریز شمس دین به حق

تو کهربای دلی دل به عاشقی که توست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست

دمی عظیم نهان‌ست و در حجاب خداست

ز چنگ سخت عجیب‌ست آن ترنگ ترنگ

چه‌هاست نعره برآورده کان چه‌هاست چه‌هاست

شراب لعل بیاورد شاه کاین رکنی‌ست

خمش که وقت جنون و نه وقت کشف غطاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیست در این شهر که او مست نیست

کیست در این دور کز این دست نیست

کیست که از دمدمه روح قدس

حامله چون مریم آبست نیست

کیست که هر ساعت پنجاه بار

بسته آن طره چون شست نیست

چیست در آن مجلس بالای چرخ

از می و شاهد که در این پست نیست

می‌نهلد می که خرد دم زند

تا بنگویند که پیوست نیست

جان بر او بسته شد و لنگ ماند

زانک از این جاش برون جست نیست

بوالعجب بوالعجبان را نگر

هیچ تو دیدی که کسی هست نیست

برپرد آن دل که پرش شه شکست

بر سر این چرخ کش اشکست نیست

نیست شو و واره از این گفت و گوی

کیست کز این ناطقه وارست نیست