راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر مر تو را صلح آهنگ نیست

مرا با تو ای جان سر جنگ نیست

تو در جنگ آیی روم من به صلح

خدای جهان را جهان تنگ نیست

جهانیست جنگ و جهانیست صلح

جهان معانی به فرسنگ نیست

هم آب و هم آتش برادر بدند

ببین اصل هر دو به جز سنگ نیست

که بی این دو عالم ندارد نظام

اگر روم خوبست بی‌زنگ نیست

مرا عقل صد بار پیغام داد

خمش کن که فخرست آن ننگ نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرآ ای مه که بی‌تو ماه را استاره نیست

تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست

چون خیالت بر که آید چشمه‌ها گردد روان

خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست

آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر

لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست

بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف

مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست

ابر رحمت هر سحر گر می‌ببارد آن ز تست

وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست

همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد

لیک اندر دست من زان پاره‌ها یک پاره نیست

آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد

تا جهد استاره‌ای کز ابر یک استاره نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست

عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست

هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش

هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست

دلو دو چشم مرا گر چه که کم نیست آب

مردمک دیده را چاه ذقن واجبست

دلبر چون ماه را هر چه کند می‌رسد

عاشق درگاه را خلق حسن واجبست

طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار

هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست

عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست

حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست

غمزه دزدیده را شحنه غم در پیست

روشنی دیده را خوب ختن واجبست

عاشق عیسی نه‌ای بی‌خور و خر کی زیی

کالبد مرده را گور و کفن واجبست

مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض

منقطع درد را نزل وطن واجبست

نزل دل بارکش هست ملاقات خوش

ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست

لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند

اشتر سرمست را بند دهن واجبست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر شکرت جمع مگس‌ها چراست

نکته لاحول مگسران کجاست

هر نظری بر رخ او راست نیست

جز نظری کو ز ازل بود راست

اسب خسان را به رخی پی بزن

عشوه ده ای شاه که این روی ماست

عشوه و عیاری و جور و دغل

تو نکنی ور کنی از تو رواست

از تو اگر سنگ رسد گوهرست

گر تو کنی جور به از صد وفاست

تیره نظر چونک ببیند دو نقش

جامه درد نعره زند کاین صفاست

چونک هر اندیشه خیالی گزید

مجلس عشاق خیالش جداست

کعبه چو از سنگ پرستان پرست

روی به ما آر که قبله خداست

آنک از این قبله گدایی کند

در نظرش سنجر و سلطان گداست

جز که به تبریز بر شمس دین

روح نیاسود و نخفت و نخاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کی بالاست مر او را چه غمست

هر کی آن جاست مر او را چه غمست

که از این سو همه جان‌ست و حیات

که از این سو همه لطف و کرمست

خود از این سو که نه سویست و نه جا

قدم اندر قدم اندر قدم‌ست

این عدم خود چه مبارک جایست

که مددهای وجود از عدمست

همه دل‌ها نگران سوی عدم

این عدم نیست که باغ ارمست

این همه لشکر اندیشه دل

ز سپاهان عدم یک علمست

ز تو تا غیب هزاران سال‌ست

چو روی از ره دل یک قدمست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز چرخ را ز مه ما تحیریست

خورشید را ز غیرت رویش تغیریست

صبح وجود را به جز این آفتاب نیست

بر ذره ذره وحدت حسنش مقرریست

اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح

اشکال نو نماید گویی که دیگریست

اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت

اندر مناقضات خلافی مستریست

در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است

در تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست

اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب

نمرود قهر بود بر او آب آذریست

گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان

پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست

این دست خود همی‌برد از عشق روی او

وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست

آن پرده از نمد نبود از حسد بود

زان پرده دوست را منگر زشت منظریست

دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست

تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست

آن مار زشت را تو کنون شیر می‌دهی

نک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست

ای برق اژدهاکش از آسمان فضل

برتاب و برکشش که از او روح مضطریست

بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست

کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برات عاشق نو کن رسید روز برات

زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات

برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال

چو این و آن نبود هست نوبت حسرات

به باغ‌های حقایق برات دوست رسید

ز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات

چو طوطیان خبر قند دوست آوردند

ز دشت و کوه برویید صد هزار نبات

دو شادیست عروسان باغ را امروز

وفات در بگشاد و خریف یافت وفات

بیا که نور سماوات خاک را آراست

شکوفه نور حقست و درخت چون مشکات

جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیست

که جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات

ز لامکان برسیدست حور سوی ملک

ز بی‌جهت برسیدست خلد سوی جهات

طیور نعره ارنی همی‌زنند چرا

که طور یافت ربیع و کلیم جان میقات

به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیان

که رعد نفخه صور آمد و نشور موات

اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار

خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست

به بام چند برآیی و خانه را چه شدست

فسرده چند نشینی میان هستی خویش

تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست

بگرد آتش عشقش ز دور می‌گردی

اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست

ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی

جمال یار و شراب مغانه را چه شدست

اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید

به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست

شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو

زمانه بی‌تو خوشست و زمانه را چه شدست

درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه‌ای

یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست

در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست

مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست

نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی

ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست

سایه زلفین تو در دو جهان جای ماست

از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت

و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست

هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست

هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست

هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست

عاشق و مسکین آن بی‌ضد و همتای ماست

از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت

توی به تو دود شب ز آتش سودای ماست

نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس

تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست

شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست

کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست

آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده‌ای

خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست

زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود

و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست

اول و پایان راه از اثر پای ماست

ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست

گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیست

در هوس آن سری اوست که هم پای ماست

گر چه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش

بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست

رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین

بازبیاریم زود کان همه کالای ماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فعل نیکان محرض نیکیست

همچو مطرب که باعث سیکیست

بهر تحریض بندگان یزدان

از بد و نیک شاکر و شاکیست

نکر فرعون و شکر موسی کرد

به بهانه ز حال ما حاکیست

جنس فرعون هر کی در منیست

جنس موسی هر آنک در پاکیست

از پی غم یقین همه شادیست

و از پی شادی تو غمناکیست

خاک باشی گزید احمد از آن

شاه معراج و پیک افلاکیست

خاک باشی بروید از تو نبات

گنج دل یافت آنک او خاکیست

ما همه چون یکیم بی‌من و تو

پس خمش باش این سخن با کیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست

پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست

غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست

غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست

ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی

بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست

در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست

ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست

ای که تو بی‌غم نه‌ای می‌کن دفع غمش

شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست

ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او

بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیست که او بنده رای تو نیست

کیست که او مست لقای تو نیست

غصه کشی کو که ز خوف تو نیست

یا طربی کان ز رجای تو نیست

بخل کفی کو که ز قبض تو نیست

یا کرمی کان ز عطای تو نیست

لعل لبی کو که ز کان تو نیست

محتشمی کو که گدای تو نیست

متصل اوصاف تو با جان‌ها

یک رگ بی‌بند و گشای تو نیست

هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان

کف چه دهد کان ز سخای تو نیست

چشم کی دیدست در این باغ کون

رقص گلی کان ز هوای تو نیست

غافل ناله کند از جور خلق

خلق به جز شبه عصای تو نیست

جنبش این جمله عصاها ز توست

هر یک جز درد و دوای تو نیست

زخم معلم زند آن چوب کیست

کیست که او بند قضای تو نیست

همچو سگان چوب تو را می‌گزند

در سرشان فهم جزای تو نیست

دفع بلای تن و آزار خلق

جز به مناجات و ثنای تو نیست

بشکنی این چوب نه چوبش کمست

دفع دو سه چوب رهای تو نیست

صاحب حوت از غم امت گریخت

جان به کجا برد که جای تو نیست

بس کن وز محنت یونس بترس

با قدر استیزه به پای تو نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست

سخت روان می‌رود سرو خرامان کیست

حلقه آن جعد او سلسله پای کیست

زلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست

در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست

وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست

دیدم آن شاه را آن شه آگاه را

گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست

چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش

کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست

عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو

دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست

دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان

بنده آن شو که او داند مهمان کیست

در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر

این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست

عرصه دل بی‌کران گم شده در وی جهان

ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست

غم چه کند با کسی داند غم از کجاست

شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست

ای زده لاف کرم گفته که من محسنم

مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست

آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوند

پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست

نقد سخن را بمان سکه سلطان بجو

کای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست

چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست

هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد

مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست

بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی

و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست

رهی که جمله جان‌ها به هر شبی بپرند

که شهر شهر قفس‌ها به شب ز مرغ تهیست

چو مرغ پای ببسته‌ست دور می‌نپرد

به چرخ می‌نرسد وز دوار او عجمیست

علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد

حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست

خموش باش که پرست عالم خمشی

مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز به بط گفت که صحرا خوشست

گفت شبت خوش که مرا جا خوشست

سر بنهم من که مرا سر خوشست

راه تو پیما که سرت ناخوشست

گر چه که تاریک بود مسکنم

در نظر یوسف زیبا خوشست

دوست چو در چاه بود چه خوشست

دوست چو بالاست به بالا خوشست

در بن دریا به تک آب تلخ

در طلب گوهر رعنا خوشست

بلبل نالنده به گلشن به دشت

طوطی گوینده شکرخا خوشست

تابش تسبیح فرشته‌ست و روح

کاین فلک نادره مینا خوشست

چونک خدا روفت دلت را ز حرص

رو به دل آور دل یکتا خوشست

از تو چو انداخت خدا رنج کار

رو به تماشا که تماشا خوشست

گفت تماشای جهان عکس ماست

هم بر ما باش که با ما خوشست

عکس در آیینه اگر چه نکوست

لیک خود آن صورت احیا خوشست

زردی رو عکس رخ احمرست

بگذر از این عکس که حمرا خوشست

نور خدایی‌ست که ذرات را

رقص کنان بی‌سر و بی‌پا خوشست

رقص در این نور خرد کن کز او

تحت ثری تا به ثریا خوشست

ذره شدی بازمرو که مشو

صبر و وفا کن که وفاها خوشست

بس کن چون دیده ببین و مگو

دیده مجو دیده بینا خوشست

مفخر تبریز شهم شمس دین

با همه فرخنده و تنها خوشست