راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست

نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست

غیر پیمودن باد هوس تو بادست

کار او دارد کموخته کار توست

زانک کار تو یقین کارگه ایجادست

آسمان را و زمین را خبرست و معلوم

کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست

روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن

نه که امروز خماران تو را میعادست

آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید

شرقیانند که او در صفشان آحادست

خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند

هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست

می‌نهد بر لب خود دست دل من که خموش

این چه وقت سخن‌ست و چه گه فریادست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقان را جست و جو از خویش نیست

در جهان جوینده جز او بیش نیست

این جهان و آن جهان یک گوهر است

در حقیقت کفر و دین و کیش نیست

ای دمت عیسی دم از دوری مزن

من غلام آن که دوراندیش نیست

گر بگویی پس روم نی پس مرو

ور بگویی پیش نی ره پیش نیست

دست بگشا دامن خود را بگیر

مرهم این ریش جز این ریش نیست

جزو درویشند جمله نیک و بد

هر کی نبود او چنین درویش نیست

هر که از جا رفت جای او دل‌ست

همچو دل اندر جهان جاییش نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست

ور تو پنداری مرا بی‌تو قراری هست نیست

ور تو گویی چرخ می‌گردد به کار نیک و بد

چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست

سال‌ها شد که بیرون درت چون حلقه‌ایم

بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست

بر در اندیشه ترسان گشته‌ایم از هر خیال

خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست

ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من

جز صلاح الدین ز دل‌ها هوشیاری هست نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبری و بی‌دلی اسرار ماست

کار کار ماست چون او یار ماست

نوبت کهنه فروشان درگذشت

نوفروشانیم و این بازار ماست

نوبهاری کو جهان را نو کند

جان گلزارست اما زار ماست

عقل اگر سلطان این اقلیم شد

همچو دزد آویخته بر دار ماست

آنک افلاطون و جالینوس ماست

پرفنا و علت و بیمار ماست

گاو و ماهی ثری قربان ماست

شیر گردونی به زیر بار ماست

هر چه اول زهر بد تریاق شد

هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست

دعوی شیری کند هر شیرگیر

شیرگیر و شیر او کفتار ماست

ترک خویش و ترک خویشان می‌کنیم

هر چه خویش ما کنون اغیار ماست

خودپرستی نامبارک حالتی‌ست

کاندر او ایمان ما انکار ماست

هر غزل کان بی‌من آید خوش بود

کاین نوا بی‌فر ز چنگ و تار ماست

شمس تبریزی به نور ذوالجلال

در دو عالم مایه اقرار ماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت

گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت

چون چنین است صنم پند مده عاشق را

آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت

تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت

منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت

آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند

ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت

آن کف بحر گهربخش وراء النهر است

روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت

خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند

چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت

ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد

لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت

گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا

تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت

هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید

بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت

مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم

خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت

بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتند

کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقیا این می از انگور کدامین پشته‌ست

که دل و جان حریفان ز خمار آغشته‌ست

خم پیشین بگشا و سر این خم بربند

که چو زهرست نشاط همگان را کشته‌ست

بند این جام جفا جام وفا را برگیر

تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته‌ست

درده آن باده اول که مبارک باده‌ست

مگسل آن رشته اول که مبارک رشته‌ست

صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست

تا چه عشق‌ست که اندر دل ما بسرشته‌ست

بر در خانه دل این لگد سخت مزن

هان که ویران شود این خانه دل یک خشته‌ست

باده‌ای ده که بدان باده بلا واگردد

مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته‌ست

تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم

پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در دل و جان خانه کردی عاقبت

هر دو را دیوانه کردی عاقبت

آمدی کاتش در این عالم زنی

وانگشتی تا نکردی عاقبت

ای ز عشقت عالمی ویران شده

قصد این ویرانه کردی عاقبت

من تو را مشغول می‌کردم دلا

یاد آن افسانه کردی عاقبت

عشق را بی‌خویش بردی در حرم

عقل را بیگانه کردی عاقبت

یا رسول الله ستون صبر را

استن حنانه کردی عاقبت

شمع عالم بود لطف چاره گر

شمع را پروانه کردی عاقبت

یک سرم این سوست یک سر سوی تو

دوسرم چون شانه کردی عاقبت

دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک

دانه را دردانه کردی عاقبت

دانه‌ای را باغ و بستان ساختی

خاک را کاشانه کردی عاقبت

ای دل مجنون و از مجنون بتر

مردی و مردانه کردی عاقبت

کاسه سر از تو پر از تو تهی

کاسه را پیمانه کردی عاقبت

جان جانداران سرکش را به علم

عاشق جانانه کردی عاقبت

شمس تبریزی که مر هر ذره را

روشن و فرزانه کردی عاقبت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند گویی که چه چاره‌ست و مرا درمان چیست

چاره جوینده که کرده‌ست تو را خود آن چیست

چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم

خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست

بوی نانی که رسیده‌ست بر آن بوی برو

تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست

گر تو عاشق شده‌ای عشق تو برهان تو بس

ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست

این قدر عقل نداری که ببینی آخر

گر نه شاهیست پس این بارگه سلطان چیست

گر نه اندر تتق ازرق زیباروییست

در کف روح چنین مشعله تابان چیست

چونک از دور دلت همچو زنان می‌لرزد

تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست

آتش دیده مردان حجب غیب بسوخت

تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست

شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم

چشمه شهد از او در بن هر دندان چیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است

که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است

مگر از چهره او باد صبا پرده ربود

که هزاران قمر غیب درخشان شده است

هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست

گر چه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است

ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است

لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است

آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت

که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است

عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد

بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است

مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است

که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است

تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا

شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است

بر درخت تن اگر باد خوشش می‌نوزد

پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است

بهر هر کشته او جان ابد گر نبود

جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است

از حیات و خبرش باخبران بی‌خبرند

که حیات و خبرش پرده ایشان شده است

گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید

هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است

شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد

سوی دل پس ز چه جان‌هاش چو دربان شده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست

بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست

ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی

در ارس بی‌خبر از آب چو دولاب شدست

چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی

کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست

ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را

دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست

چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است

جان محجوب از او مفخر حجاب شدست

ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست

ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست

این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او

زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست

چند عثمان پر از شرم که از مستی او

چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست

طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید

من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غیر عشقت راه بین جستیم نیست

جز نشانت همنشین جستیم نیست

آن چنان جستن که می‌خواهی بگو

کان چنان را این چنین جستیم نیست

بعد از این بر آسمان جوییم یار

زانک یاری در زمین جستیم نیست

چون خیال ماه تو ای بی‌خیال

تا به چرخ هفتمین جستیم نیست

بهتر آن باشد که محو این شویم

کز دو عالم به از این جستیم نیست

صاف‌های جمله عالم خورده گیر

همچو درد درد دین جستیم نیست

خاتم ملک سلیمان جستنیست

حلقه‌ها هست و نگین جستیم نیست

صورتی کاندر نگین او بدست

در بتان روم و چین جستیم نیست

آن چنان صورت که شرحش می‌کنم

جز که صورت آفرین جستیم نیست

اندر آن صورت یقین حاصل شود

کز ورای آن یقین جستیم نیست

جای آن هست ار گمان بد بریم

ز آنک بی‌مکری امین جستیم نیست

پشت ما از ظن بد شد چون کمان

زانک راهی بی‌کمین جستیم نیست

زین بیان نوری که پیدا می‌شود

در بیان و در مبین جستیم نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز شهر ما را صد رونق‌ست و جانست

زیرا که شاه خوبان امروز در میانست

حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد

شهری که در میانش آن صارم زمانست

آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد

آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست

بر چرخ سبزپوشان پر می‌زنند یعنی

سلطان و خسرو ما آن‌ست و صد چنانست

ای جان جان جانان از ما سلام برخوان

رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی‌امانست

چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری

چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست

چون کوفت او در دل ناآمده به منزل

دانست جان ز بویش کان یار مهربانست

آن کو کشید دستت او آفریده‌ستت

وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست

او ماه بی‌خسوف‌ست خورشید بی‌کسوفست

او خمر بی‌خمارست او سود بی‌زیانست

آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم

شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست

چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه

پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست

دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد

باران نبات‌ها را در باغ امتحانست

بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی

هر کس که کرد والله خام‌ست و قلتبانست

خامش که تا بگوید بی‌حرف و بی‌زبان او

خود چیست این زبان‌ها گر آن زبان زبانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست

بستان جام و درآشام که آن شربت توست

عدد ذره در این جو هوا عشاقند

طرب و حالت ایشان مدد حالت توست

همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است

جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست

هر که را همت عالی بود و فکر بلند

دانک آن همت عالی اثر همت توست

فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ

نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست

ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر

هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست

ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا

هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست

هم خمار از می آید هم از او دفع خمار

هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست

بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست

نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست

وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست

این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیب

خم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست

تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقان

در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست

چون فزون گردد تجلی از جمال حق ببین

ذره ذره هر دو عالم گشته موسی وار مست

از تقاضاهای مستان وز جواب لن تران

در شفاعت مو به موی احمد مختار مست

او سر است و ما چو دستار اندر او پیچیده‌ایم

از شراب آن سری گردد سر و دستار مست

یوسف مصری فروکن سر به مصر اندرنگر

شهر پرآشوب بین و جمله بازار مست

گر بگویم ای برادر خیره مانی زین عجب

عرش و کرسی آسمان‌ها این همه کردار مست

شمس تبریزی برآمد در دلم بزمی نهاد

از شراب عشق گشتست این در و دیوار مست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست

از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود

مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست

وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتست

چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست

لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنی

ور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست

چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آن

صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست

پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانک

هر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست

پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شود

آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست

فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغی

شهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست

گر چه حلواها خوری شیرین نگردد جان تو

ذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست

این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمود

کاین حجاب و حائل‌ست آن سوی آن چون مایلست

لیک طبع از اصل رنج و غصه‌ها بررسته‌ست

در پی رنج و بلاها عاشق بی‌طایلست

در تواضع‌های طبعت سر نخوت را نگر

و اندر آن کبرش تواضع‌های بی‌حد شاکلست

هر حدیث طبع را تو پرورش‌هایی بدش

شرح و تأویلی بکن وادانک این بی‌حائلست

هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هست

با مؤید این طریقت ره روان را شاغلست

ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها

از خدا می‌خواه شیرینی اجل کان آجلست

هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گاه برو

جز به سوی بی‌سوی‌ها کان دگر بی‌حاصلست

تو وثاق مار آیی از پی ماری دگر

غصه ماران ببینی زانک این چون سلسله‌ست

تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناک

وان گهت او متهم دارد که این هم باطلست

از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفا

آن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست