راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست

دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست

از دور ببینی تو مرا شخص رونده

آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست

اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست

من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جو

زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست

این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد

کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می‌دان که زمانه نقش سوداست

بیرون ز زمانه صورت ماست

زیرا قفسی‌ست این زمانه

بیرون همه کوه قاف و عنقاست

جویی‌ست جهان و ما برونیم

بر جوی فتاده سایه ماست

این جا سر نکته‌ای‌ست مشکل

این جا نبود ولیکن این جاست

جز در رخ جان مخند ای دل

بی او همه خنده گریه افزاست

آن دل نبود که باشد او تنگ

زان روی که دل فراخ پهناست

دل غم نخورد غذاش غم نیست

طوطی‌ست دل و عجب شکرخاست

مانند درخت سر قدم ساز

زیرا که ره تو زیر و بالاست

شاخ ار چه نظر به بیخ دارد

کان قوت مغز او هم از پاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پرسید کسی که ره کدامست

گفتم کاین راه ترک کامست

ای عاشق شاه دان که راهت

در جست رضای آن همامست

چون کام و مراد دوست جویی

پس جست مراد خود حرامست

شد جمله روح عشق محبوب

کاین عشق صوامع کرامست

کم از سر کوه نیست عشقش

ما را سر کوه این تمامست

غاری که در اوست یار عشقست

جان را ز جمال او نظامست

هر چت که صفا دهد صوابست

تعیین بنمی کنم کدامست

خامش کن و پیر عشق را باش

کاندر دو جهان تو را امامست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گویم سخن شکرنباتت

یا قصه چشمه حیاتت

رخ بر رخ من نهی بگویم

کز بهر چه شاه کرد ماتت

در خرمنت آتشی درانداخت

کز خرمن خود دهد زکاتت

سرسبز کند چو تره زارت

تا بازخرد ز ترهاتت

در آتش عشق چون خلیلی

خوش باش که می‌دهد نجاتت

عقلت شب قدر دید و صد عید

کز عشق دریده شد براتت

سوگند به سایه لطیفت

سوگند نمی‌خورم به ذاتت

در ذات تو کی رسند جان‌ها

چون غرقه شدند در صفاتت

چون جوی روان و ساجدت کرد

تا پاک کند ز سیئاتت

از هر جهتی تو را بلا داد

تا بازکشد به بی‌جهاتت

گفتی که خمش کنم نکردی

می‌خندد عشق بر ثباتت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مخسب ای یار مهمان دار امشب

که تو روحی و ما بیمار امشب

برون کن خواب را از چشم اسرار

که تا پیدا شود اسرار امشب

اگر تو مشترییی گرد مه گرد

بگرد گنبد دوار امشب

شکار نسر طایر را به گردون

چو جان جعفری طیار امشب

تو را حق داد صیقل تا زدایی

ز هجر ازرق زنگار امشب

بحمدالله که خلقان جمله خفتند

و من بر خالقم بر کار امشب

زهی کر و فر و اقبال بیدار

که حق بیدار و ما بیدار امشب

اگر چشمم بخسبد تا سحرگه

ز چشم خود شوم بیزار امشب

اگر بازار خالی شد تو بنگر

به راه کهکشان بازار امشب

شب ما روز آن استارگان‌ست

که درتابید در دیدار امشب

اسد بر ثور برتازد به جمله

عطارد برنهد دستار امشب

زحل پنهان بکارد تخم فتنه

بریزد مشتری دینار امشب

خمش کردم زبان بستم ولیکن

منم گویای بی‌گفتار امشب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای گشته ز شاه عشق شهمات

در خشم مباش و در مکافات

در باغ فنا درآ و بنگر

در جان بقای خویش جنات

چون پیشترک روی تو از خود

بینی ز ورای این سماوات

سلطان حقایق و معانی

وز نور قدیم چتر و رایات

چون گشت عیان مجو کرامت

کز بهر نشان بود کرامات

تا ساحل بحر سیل پیداست

چون غرقه شود کجاست هیهات

ما مات تویم شمس تبریز

صد خدمت و صد سلام از مات

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کرده میان سینه غارت

ای جان و هزار جان شکارت

جز کشتن عاشقان چه شغلت

جز کشتن خلق چیست کارت

می‌کش که درست باد دستت

ای جان جهانیان نثارت

بس کشته زنده را که دیدم

از غمزه چشم پرخمارت

بس ساکن بی‌قرار دیدم

در آتش عشق بی‌قرارت

یک مرده به خاک درنماند

گر رنجه شوی کنی زیارت

جان بوسد خاک تو به هر دم

بر بوی کنار بی‌کنارت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن خواجه اگر چه تیزگوش است

استیزه کن و گران فروش است

من غره به سست خنده او

ایمن گشتم که او خموش است

هش دار که آب زیر کاه است

بحری است که زیر که به جوش است

هر جا که روی هش است مفتاح

این جا چه کنی که قفل هوش است

در روی تو بنگرد بخندد

مغرور مشو که روی پوش است

هر دل که به چنگ او درافتاد

چون چنگ همیشه در خروش است

با این همه روح‌ها چه زنبور

طواف ویند زانک نوش است

شیری است که غم ز هیبت او

در گور مقیم همچو موش است

شمس تبریز روز نقد است

عالم به چه در حدیث دوش است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن ره که بیامدم کدامست

تا بازروم که کار خامست

یک لحظه ز کوی یار دوری

در مذهب عاشقان حرامست

اندر همه ده اگر کسی هست

والله که اشارتی تمامست

صعوه ز کجا رهد که سیمرغ

پابسته این شگرف دامست

آواره دلا میا بدین سو

آن جا بنشین که خوش مقامست

آن نقل گزین که جان فزایست

وان باده طلب که باقوامست

باقی همه بو و نقش و رنگست

باقی همه جنگ و ننگ و نامست

خاموش کن و ز پای بنشین

چون مستی و این کنار بامست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست

عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست

سینه‌های روشنان بس غیب‌ها دانند لیک

سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست

بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد

زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست

یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان

تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست

عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق

لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست

شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند

لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست

دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند

وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست

ای زبان‌ها برگشاده بر دل بربوده‌ای

لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست

شمس تبریزی چو جمع و شمع‌ها پروانه‌اش

زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خلق‌های خوب تو پیشت دود بعد از وفات

همچو خاتونان مه رو می‌خرامند این صفات

آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند

وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات

چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده

مسلمات مؤمنات قانتات تائبات

بی عدد پیش جنازه می‌دود خوهای تو

صبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات

در لحد مونس شوندت آن صفات باصفا

در تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات

حله‌ها پوشی بسی از پود و تار طاعتت

بسط جانت عرصه گردد از برون این جهات

هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار تو

زانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست

میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد

باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری

ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند

مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند

روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج

با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده

دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا برگشاید این گره

باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها

هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

روی‌های زرد بین و باده گلگون بده

زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف

زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست

گر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست

گر خرابات ازل از تاب رویش پر نگشت

پس هزاران صومعه در محو جان آباد چیست

جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رسته‌اند

جان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست

گر نه پرتوهای آن رخسار داد حسن داد

پس به دیوان سرای عاشقان بیداد چیست

ساکنان آب و گل گر عشق ما را محرمند

پس درون گنبد دل غلغله و فریاد چیست

گر نه آتش می‌زند آتش رخی در جان نهان

پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چیست

گر نه آتش رنگ گشتی جان‌ها در لامکان

صد هزاران مشعله همچون شب میلاد چیست

گر نه تقصیر است از جان در فدا گشتن در او

لطف نقد اولین و وعده و میعاد چیست

گر نه شمس الدین تبریزی قباد جان‌ها است

صد هزاران جان قدسی هر دمش منقاد چیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست

هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست

روی بستان را نبیند راه بستان گم کند

هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست

ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل

می‌دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست

ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن

تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست

بی خبر بادا دل من از مکان و کان او

گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای از کرم تو کار ما راست

هر جای که خرمی‌ست ما راست

عاشق به جهان چه غصه دارد

تا جام شراب وصل برجاست

هر باد چغانه‌ای گرفته

کو منتظر اشارت ماست

هر آب چو پرده دار گشته

اندر پس پرده طرفه بت‌هاست

هر بلبل مست بر نهالی

ماننده راح روح افزاست

بسیار مگو که وقت آش است

چون گرسنگی قوم شش تاست