راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز بعد وقت نومیدی امیدیست

به زیر کوری اندر سینه دیدیست

نبینی نور چون دانی تو کوری

سیه نادیده کی داند سپیدیست

قرین صد هزاران نقش و معنی

نهان تصریف سلطان وحیدیست

که جنباننده این نقش و معنی‌ست

چو بادی رقص‌های شاخ بیدیست

مشو نومید از دشنام دلدار

که بعد رنج روزه روز عیدیست

که یبقی الحب ما بقی العتاب

که هر نقصی کشاننده مزیدیست

رها کن گفت به از گفت یابی

یقین هر حادثی را خود ندیدیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا کامروز ما را روز عیدست

از این پس عیش و عشرت بر مزیدست

بزن دستی بگو کامروز شادی‌ست

که روز خوش هم از اول پدیدست

چو یار ما در این عالم کی باشد

چنین عیدی به صد دوران کی دیدست

زمین و آسمان‌ها پرشکر شد

به هر سویی شکرها بردمیدست

رسید آن بانگ موج گوهرافشان

جهان پرموج و دریا ناپدیدست

محمد باز از معراج آمد

ز چارم چرخ عیسی دررسیدست

هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست

میی کز جام جان نبود پلیدست

زهی مجلس که ساقی بخت باشد

حریفانش جنید و بایزیدست

خماری داشتم من در ارادت

ندانستم که حق ما را مریدست

کنون من خفتم و پاها کشیدم

چو دانستم که بختم می کشیدست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنان کاین دل از آن دلدار مستست

ز خوف صاف ما آن یار مستست

خمارش نشکنم الا به خونم

از این شادی دل غمخوار مستست

شفق وارم به هر صبحی به خون در

که در هر صبح آن خون خوار مستست

مده پند و مبر خونم به گردن

که چشم دلبر کین دار مستست

چرا این خاک همچون طشت خون‌ست

که چشم ساقی اسرار مستست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو را در دلبری دستی تمامست

مرا در بی‌دلی درد و سقامست

بجز با روی خوبت عشقبازی

حرامست و حرامست و حرامست

همه فانی و خوان وحدت تو

مدامست و مدامست و مدامست

چو چشم خود بمالم خود جز تو

کدامست و کدامست و کدامست

جهان بر روی تو از بهر روپوش

لثامست و لثامست و لثامست

به هر دم از زبان عشق بر ما

سلامست و سلامست و سلامست

ز هر ذره به گفت بی‌زبانی

پیامست و پیامست و پیامست

غم و شادی ما در پیش تختت

غلامست و غلامست و غلامست

اگر چه اشتر غم هست گرگین

امامست و امامست و امامست

پس آن اشتر شادی پرشیر

ختامست و ختامست و ختامست

تو را در بینی این هر دو اشتر

زمامست و زمامست و زمامست

نه آن شیری که آخر طفل جان را

فطامست و فطامست و فطامست

از آن شیری که جوی خلد از وی

نظامست و نظامست و نظامست

خمش کردم که غیرت بر دهانم

لگامست و لگامست و لگامست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگار خوب شکربار چونست

چراغ دیده و دیدار چونست

عجب آن غمزه غماز چونست

عجب آن طره طرار چونست

عجب آن شهره بازار خوبی

عجب آن رونق گلزار چونست

دلم از مهر در ماتم نشسته‌ست

عجب در مهر دل دلدار چونست

ز لطف خویش یارم خواند آن یار

عجب آن یار بی این یار چونست

به ظاهر بندگان را می‌نوازد

عجب با بنده در اسرار چونست

چو اول دیدمش جانیم بخشید

بدانستم که در ایثار چونست

اگر دوباره کردی آن کرم را

یقین گشتی که در تکرار چونست

عجب آن شعر اطلس پوش جعدش

بگرد اطلس رخسار چونست

طبیب عاشقان را بازپرسید

که تا آن نرگس بیمار چونست

عجب آن نافه تاتار چونست

عجب آن طره بلغار چونست

عجب بر دایره خط محقق

که بشکسته‌ست صد پرگار چونست

من زارم اسیر ناله زیر

نپرسد روزکی کان زار چونست

دلم دزد نظر او دزد این دزد

عجب آن دزد دزدافشار چونست

تو را ای دوست چون من یار غارم

سری در غار کن کاین غار چونست

که تا بینم تو را جان برفشانم

نمایم خلق را نظار چونست

نهایت نیست گفتم را ولیکن

نمودم شکل آن گفتار چونست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این خانه کژی ای دل گهی راست

برون رو هی که خانه خانه ماست

چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد

رو آن جا که نه گرما و نه سرماست

تو خواهی که مرا مستور داری

منم روز و همیشه روز رسواست

تو میرابی که بر جو حکم داری

به جو اندرنگنجد جان که دریاست

تو پر و بال داری مرغ واری

به پر و بال مردان را چه پرواست

نجس در جوی ما آب زلالست

مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست

صلا ای آفتاب لامکانی

که ذره ذره از تابش ثریاست

بحمدالله به عشق او بجستیم

از این تنگی که محراب و چلیپاست

دهل برگیر و در بازار می‌رو

ندا می‌کن که یوسف خوب سیماست

دریدم پرده ناموس و سالوس

که جان من ز جان خویش برخاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این جو دل چو دولاب خرابست

که هر سویی که گردد پیشش آبست

وگر تو پشت سوی آب داری

به پیش روت آب اندر شتابست

چگونه جان برد سایه ز خورشید

که جان او به دست آفتابست

اگر سایه کند گردن درازی

رخ خورشید آن دم در نقابست

زهی خورشید کاین خورشید پیشش

چو سیماب از خطر در اضطرابست

چو سیماب‌ست مه بر کف مفلوج

بجز یک شب دگر در انسکابست

به هر سی شب دو شب جمع‌ست و لاغر

دگر فرقت کشد فرقت عذابست

اگر چه زار گردد تازه روی‌ست

ضحوکی عاشقان را خوی و دابست

زید خندان بمیرد نیز خندان

که سوی بخت خندانش ایابست

خمش کن زانک آفات بصیرت

همیشه از سؤالست و جوابست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی می کاندر آن دستست هیهات

که عقل کل بدو مستست هیهات

بر آن بالا برد دل را که آن جا

سر نیزه زحل پستست هیهات

هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم

ز خویش و اقربا رسته‌ست هیهات

چو عنقا برپرد بر ذروه قاف

که پیشش که کمربسته‌ست هیهات

عجایب بین که شیشه ناشکسته

هزاران دست و پا خسته‌ست هیهات

مرا گویی که صبر آهسته‌تر ران

چه جای صبر و آهسته‌ست هیهات

بده آن پیر را جامی و بنشان

که این جا پیر بایسته‌ست هیهات

خصوصا جان پیری‌ها که عقل‌ست

که خوش مغزست و شایسته‌ست هیهات

از آن باغ و ریاض بی‌نهایت

همه عالم چو گلدسته‌ست هیهات

چو گلدسته‌ست پوسیده شود زود

به دشتی رو کز او رسته‌ست هیهات

میی درکش به نام دلربایی

که بس زیبا و برجسته‌ست هیهات

ز بس خون‌ها که او دارد به گردن

خرد را طوق بسکسته‌ست هیهات

شکن‌هایی که دارد طره او

بهای مشک بشکسته‌ست هیهات

خمش کردم خموشانه به من ده

که دل را گفت پیوسته‌ست هیهات

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

آن جا که وصال دوستانست

والله که میان خانه صحراست

وان جا که مراد دل برآید

یک خار به از هزار خرماست

چون بر سر کوی یار خسبیم

بالین و لحاف ما ثریاست

چون در سر زلف یار پیچیم

اندر شب قدر قدر ما راست

چون عکس جمال او بتابد

کهسار و زمین حریر و دیباست

از باد چو بوی او بپرسیم

در باد صدای چنگ و سرناست

بر خاک چو نام او نویسیم

هر پاره خاک حور و حوراست

بر آتش از او فسون بخوانیم

زو آتش تیزاب سیماست

قصه چه کنم که بر عدم نیز

نامش چو بریم هستی افزاست

آن نکته که عشق او در آن جاست

پرمغزتر از هزار جوزاست

وان لحظه که عشق روی بنمود

این‌ها همه از میانه برخاست

خامش که تمام ختم گشته‌ست

کلی مراد حق تعالاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا ساقی تویی قاضی حاجات

شرابی ده که آرد در مراعات

چنان گشتم ز مستی و خرابی

که نشناسم اشارات از عبارات

پدر بر خم خمرم وقف کردست

سبیلم کرد مادر بر خرابات

دو گوشم بست یزدان تا رهیدم

ز حال دی و فردا و خرافات

دگرگون است کوی اهل تمییز

که آن جا رسم طاعاتست و زلات

در این کو کدخدا شاهی است باقی

فرو روبیده این کو را ز آفات

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دود دل ما نشان سوداست

وان دود که از دلست پیداست

هر موج که می‌زند دل از خون

آن دل نبود مگر که دریاست

بیگانه شدند آشنایان

دل نیز به دشمنی چه برخاست

هر سوی که عشق رخت بنهاد

هر جا که ملامت‌ست آن جاست

ما نگریزیم از این ملامت

زیرا که قدیم خانه ماست

در عشق حسد برند شاهان

زان روی که عشق شمع دل‌هاست

پا بر سر چرخ هفتمین نه

کاین عشق به حجره‌های بالاست

هشیار مباش زان که هشیار

در مجلس عشق سخت رسواست

میری مطلب که میر مجلس

گر چشم ببسته‌ست بیناست

این عشق هنوز زیر چادر

این گرد سیاه بین که برخاست

هر چند که زیر هفت پرده‌ست

پیداست که سخت خوب و زیباست

شب خیز کنید ای حریفان

شمعست و شراب و یار تنهاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت

برای بنده خود لطف‌ها گفت

چه گویم من مکافات تو ای جان

که نیکی تو را جانا خدا گفت

ولیکن جان این کمتر دعاگو

همه شب روی ماهت را دعا گفت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر حوا بدانستی ز رنگت

سترون ساختی خود را ز ننگت

سیاهی جانت ار محسوس گشتی

همه عالم شدی زنگی ز زنگت

تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است

سرت را کس نکوبد جز به سنگت

اگر دریا درافتی ای منافق

ز زشتی کی خورد مار و نهنگت

مرا گویی که از معنی نظر کن

رها کن صورت نقش و پلنگت

چه گویم با تو ای نقش مزور

چه معنی گنجد اندر جان تنگت

هوای شمس تبریزی چو قدس است

تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در شهر شما یکی نگاریست

کز وی دل و عقل بی‌قراریست

هر نفسی را از او نصیبیست

هر باغی را از او بهاریست

در هر کویی از او فغانیست

در هر راهی از او غباریست

در هر گوشی از او سماعیست

هر چشم از او در اعتباریست

در کار شوید ای حریفان

کاین جا ما را عظیم کاریست

پنهان یاری به گوش من گفت

کاین جا پنهان لطیف یاریست

او بد که به این طریق می‌گفت

کز تعبیه‌هاش دل نزاریست

او بود رسول خویش و مرسل

کان لهجه از آن شهریاریست

نوحست و امان غرقگانست

روحست و نهان و آشکاریست

گرد ترشان مگرد زین پس

چون پهلوی تو شکرنثاریست

گرد شکران طبع کم گرد

کان شهوت نیز برگذاریست

این جا شکریست بی‌نهایت

این جا سر وقت پایداریست

خاموش کن ای دل و مپندار

کو را حدیست یا کناریست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر جام سپهر زهرپیماست

آن در لب عاشقان چو حلواست

زین واقعه گر ز جای رفتی

از جای برو که جای این جاست

مگریز ز سوز عشق زیرا

جز آتش عشق دود و سوداست

دودت نپزد کند سیاهت

در پختنت آتشست کاستاست

پروانه که گرد دود گردد

دودآلودست و خام و رسواست

از خانه و مان به یاد ناید

آن را که چنین سفر مهیاست

از شهر مگو که در بیابان

موسیست رفیق من و سلواست

صحبت چه کنی که در سقیمی

هر لحظه طبیب تو مسیحاست

دلتنگ خوشم که در فراخی

هر مسخره را رهست و گنجاست

چون خانه دل ز غم شود تنگ

در وی شه دلنواز تنهاست

دل تنگ بود جز او نگنجد

تنگی دلم امان و غوغاست

دندان عدو ز ترس کندست

پس روترشی رهایی ماست

خاموش که بحر اگر ترش روست

هم معدن گوهرست و دریاست