راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته

افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته

گفتم که ای مستان جان می‌خورده از دستان جان

ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته

گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه را

افتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته

بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور او

چون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته

جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشته

و افسردگان بی‌مزه در کارها آویخته

بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوش

بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته

زین خنب‌های تلخ و خوش گر چاشنی داری بچش

ترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته

عمری دل من در غمش آواره شد می‌جستمش

دیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته

بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تا

بنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته

بر دار ملک جاودان بین کشتگان زنده جان

مانند منصور جوان در ارتضا آویخته

عشقا تویی سلطان من از بهر من داری بزن

روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته

من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زند

جانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته

برجه طرب را ساز کن عیش و سماع آغاز کن

خوش نیست آن دف سرنگون نی بی‌نوا آویخته

دف دل گشاید بسته را نی جان فزاید خسته را

این دلگشا چون بسته شد و آن جان فزا آویخته

امروز دستی برگشا ایثار کن جان در سخا

با کفر حاتم رست چون بد در سخا آویخته

هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان

کو در سخا آویخته کو در صفا آویخته

باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شده

صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته

این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سری

و آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته

آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شده

وین بحری نوآشنا در آشنا آویخته

گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریا

آن جا که عشاقند و ما صدق و ریا آویخته

شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روان

ای پیش روی چون مهت ماه سما آویخته

من شادمان چون ماه نو تو جان فزا چون جاه نو

وی در غم تو ماه نو چون من دوتا آویخته

کوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفت

بر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته

از ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگران

ور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویخته

جان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چون

از بدگمانی سرنگون در انتها آویخته

چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جان

واگشت فکر از انتها در ابتدا آویخته

اصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صدا

خاموش رو در اصل کن ای در صدا آویخته

گفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خورد

شو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته

ای شمس تبریزی برآ از سوی شرق کبریا

جان‌ها ز تو چون ذره‌ها اندر ضیا آویخته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته

ای انجم و چرخ و فلک اندر هوا پا کوفته

تا گاو و ماهی زیر این هفتم زمین خرم شده

هر برج تا گاو و سمک اندر علا پا کوفته

انگور دل پرخون شده رفته به سوی میکده

تا آتشی در می‌زده در خنب‌ها پا کوفته

دل دیده آب روی خود در خاک کوی عشق او

چون آن عنایت دید دل اندر عنا پا کوفته

جان همچو ایوب نبی در ذوق آن لطف و کرم

با قالب پرکرم خود اندر بلا پا کوفته

خلقی که خواهند آمدن از نسل آدم بعد از این

جان‌های ایشان بهر تو هم در فنا پا کوفته

اندر خرابات فنا شاهنشهان محتشم

هم بی‌کله سرور شده هم بی‌قبا پا کوفته

قومی بدیده چیزکی عاشق شده لیک از حسد

از کبر و ناموس و حیا هم در خلاء پا کوفته

اصحاب کبر و نفس کی باشند لایق شاه را

کز عزت این شاه ما صد کبریا پا کوفته

قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شوربا

قومی دگر در عشقشان نان و ابا پا کوفته

خوش گوهری کو گوهری هشت از هوای بحر او

تا بحر شد در سر خود در اصطفا پا کوفته

کو او و کو بیچاره‌ای کو هست در تقلید خود

در خون خود چرخی زده و اندر رجا پا کوفته

با این همه او به بود از غافل منکر که او

گه می‌کند اقرارکی گه او ز لا پا کوفته

قومی به عشق آن فتی بگذشت از هست و فنا

قومی به عشق خود که من هستم فنا پا کوفته

خفاش در تاریکیی در عشق ظلمت‌ها به رقص

مرغان خورشیدی سحر تا والضحی پا کوفته

تو شمس تبریزی بگو ای باد صبح تیزرو

با من بگو احوال او با من درآ پا کوفته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده

سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده

خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده

صد عقل و جان اندر پیش بی‌دست و بی‌پا آمده

آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب

تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده

ای معدن آتش بیا آتش چه می‌جویی ز ما

والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده

روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی

ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده

ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو

آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده

شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی

چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده

ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر

هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده

ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری

ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده

چرخ و زمین آیینه‌ای وز عکس ماه روی تو

آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده

خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن

ای دود آتش‌های تو سودای سرها آمده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آینه جان شده چهره تابان تو

هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو

ماه تمام درست خانه دل آن توست

عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو

روح ز روز الست بود ز روی تو مست

چند که از آب و گل بود پریشان تو

گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است

رفت کنون از میان آن من و آن تو

قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست

تا به ابد چیره باد دولت خندان تو

ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه

ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده

این نور اللهی است این از پیش الله آمده

این لطف و رحمت را نگر وین بخت و دولت را نگر

در چاره بداختران با روی چون ماه آمده

لیلی زیبا را نگر خوش طالب مجنون شده

و آن کهربای روح بین در جذب هر کاه آمده

از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای او

وز قل تعالوهای او جان‌ها به درگاه آمده

صد نقش سازد بر عدم از چاکر و صاحب علم

در دل خیالات خوشش زیبا و دلخواه آمده

تخییل‌ها را آن صمد روزی حقیقت‌ها کند

تا دررسد در زندگی اشکال گمراه آمده

از چاه شور این جهان در دلو قرآن رو برآ

ای یوسف آخر بهر توست این دلو در چاه آمده

کی باشد ای گفت زبان من از تو مستغنی شده

با آفتاب معرفت در سایه شاه آمده

یا رب مرا پیش از اجل فارغ کن از علم و عمل

خاصه ز علم منطقی در جمله افواه آمده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مسلم آمد یار مرا دل افروزی

چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست

رهیدم از کله و از سر و کله دوزی

دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم

یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی

چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک

اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی

چو جان جان شده‌ای ننگ جان و تن چه کشی

چو کان زر شده‌ای حبه‌ای چه اندوزی

به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را

به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی

شراب لعل رسیده‌ست نیست انگوری

شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی

هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی

بپر گزاف پر و بال را چه می‌سوزی

خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا

تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو

اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو

دود دل لاله‌ها ز آتش جان رنگ تو

پشت بنفشه به خم از کشش بار تو

غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد

چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو

سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت

تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو

بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود

مستک و سرسبز شد از لب خمار تو

از سر مستی عشق گفتم یار منی

ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو

بر دل من خط توست مهر الست و بلی

منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو

گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او

رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو

دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت

های از این کش مکش‌های از این کار تو

خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان

در دل تن عشق دل در دل دلدار تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل من دل من دل من بر تو

رخ تو رخ تو رخ بافر تو

صنما صنما اگر جان طلبی

بدهم بدهم به جان و سر تو

کف تو کف تو کف رحمت تو

لب تو لب تو لب شکر تو

دم تو دم تو دم جان وش تو

می تو می تو می چون زر تو

در تو در تو در بخشش تو

گل تو گل تو گل احمر تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سراندازان همی‌آیی نگارین جگرخواره

دلم بردی نمی‌دانم چه آوردی دگرباره

فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارت

که پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره

برای ماه بی‌چون را کشیدی جور گردون را

مسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره

بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوش

به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره

بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت من

که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره

اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکین

بزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره

دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشه

بگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او

که مست و بیخودم از چاشنی محنت او

اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست

که همچو چنگم من بر کنار رحمت او

ز من نباشد اگر پرده‌ای بگردانم

که هر رگم متعلق بود به ضربت او

اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم

از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او

کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است

چگونه باشد چون دررسم به نوبت او

اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست

چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او

وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال

گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او

نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند

همی‌کشند نهان نور از بصیرت او

ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن

که شح نفس قرین است با جبلت او

از او مدزد به جز گوهر زمانه بها

اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او

که نیست قهر خدا را به جز ز دزد خسیس

که سوی کاله فانی بود عزیمت او

دریغ شرح نگشت و ز شرح می‌ترسم

که تیغ شرع برهنه‌ست در شریعت او

گمان برد که مگر جرم او طمع بوده‌ست

نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو

ساکن شده‌ام در منزل تو

صرفه چه کنم در معدن تو

زر را چه کنم با حاصل تو

شد جمله جهان سبز از دم تو

قبله دل و جان هر قابل تو

شد عقل و خرد دیوانه تو

بی‌علم و عمل شد عامل تو

مرغان فلک پربسته تو

هر عاقل جان ناعاقل تو

هاروت هنر ماروت ادب

گشتند نگون در بابل تو

گردن بکشد جان همچو شتر

تا زنده شوم از بسمل تو

حل گشت ز تو هر مشکل جان

ماندم به جهان من مشکل تو

بنویس برات این مزد مرا

تا نقد کنم از عامل تو

از روز به است اکنون شب ما

از تاب مه بس کامل تو

تا شب شتران هموار روند

تا منزل خود با محمل تو

در منزل خود آزاد شوند

از ظالم تو وز عادل تو

خامش کن و خود در یک دمه‌ای

خامش نکند این قایل تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نور دل ما روی خوش تو

بال و پر ما خوی خوش تو

عید و عرفه خندیدن تو

مشک و گل ما بوی خوش تو

ای طالع ما قرص مه تو

سایه گه ما موی خوش تو

سجده گه ما خاک در تو

جولانگه ما کوی خوش تو

دل می‌نرود سوی دگران

چون رفته بود سوی خوش تو

ور دل برود سوی دگران

او را بکشد اوی خوش تو

ای مستی ما از هستی تو

غوطه گه ما جوی خوش تو

زرین شدم از سیمین بر تو

یک تو شدم از توی خوش تو

سر می‌نهم و چون سر ننهد

چوگان تو را گوی خوش تو

خامش کنم و خامش چو سکست

های و هویم از هوی خوش تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سر مردان برگو برگو

وی شه میدان برگو برگو

ای مه باقی وی شه ساقی

جان سخن دان برگو برگو

قبله جمعی شعله شمعی

قصه ایشان برگو برگو

ای همه دستان ساقی مستان

راز گلستان برگو برگو

هم همه دانی هم همه جانی

خواجه دیوان برگو برگو

آب حیاتی شاخ نباتی

نکته جانان برگو برگو

غم نپذیری خشم نگیری

ای دل شادان برگو برگو

خسرو شیرین بنشین بنشین

راه سپاهان برگو برگو

دل بشکفتی خیلی و گفتی

باز دو چندان برگو برگو

آن می صافی جام گزافی

درده و خندان برگو برگو

یار ربابی هر چه که یابی

حرمت ایمان برگو برگو

نی بستیزی نی بگریزی

بی‌سر و پایان برگو برگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو

در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو

چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی

به زیر سایه آن سرو پایدار بجو

چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب

بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو

اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی

درآ به دور و قدح‌های بی‌شمار بجو

در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور

درآ جواهر اسرار کردگار بجو

دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو

گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو

زهی فسرده کسی کو قرار می‌جوید

تو جان عاشق سرمست بی‌قرار بجو

اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه

وگر عقار نداری از او عقار بجو

به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم

تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو

تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی

ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو

خیال یار سواره همی‌رسد ای دل

پیام‌های غریب از چنین سوار بجو

به نزد او همه جان‌های رفتگان جمعند

کنار پرگلشان را در آن کنار بجو

چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه

چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو

چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است

وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو

چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است

فقیروار مر او را در افتقار بجو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی بزم خداوندی زهی می‌های شاهانه

زهی یغما که می‌آرد شه قفجاق ترکانه

دلم آهن همی‌خاید از آن لعلین لبی که او

کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه

هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی‌چون

کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه

چو او طره برافشاند سوی عاشق همی‌داند

که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه

به عشق طره‌های او که جعد و شاخ شاخ آمد

دل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه

چه برهم گشته‌اند این دم حریفان دل از مستی

برای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه

اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادی

وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه

خداوندا در این بیشه چه گم گشته‌ست اندیشه

تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه

بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانی

که از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه