راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب

کاندر خرابه دل من آید آفتاب

از پای درفتاده‌ام از شرم این کرم

کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب

بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی

گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب

از نور آن نقاب چو سوزید عالمی

یا رب چگونه باشد آن شاه بی‌حجاب

بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم

واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب

برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا

در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب

آن را که لقمه‌های بلاها گوار نیست

زانست کو ندید گوارش از این شراب

زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا

زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چونک درآییم به غوغای شب

گرد برآریم ز دریای شب

خواب نخواهد بگریزد ز خواب

آنک بدیدست تماشای شب

بس دل پرنور و بسی جان پاک

مشتغل و بنده و مولای شب

شب تتق شاهد غیبی بود

روز کجا باشد همتای شب

پیش تو شب هست چو دیگ سیاه

چون نچشیدی تو ز حلوای شب

دست مرا بست شب از کسب و کار

تا به سحر دست من و پای شب

راه درازست برانیم تیز

ما به درازا و به پهنای شب

روز اگر مکسب و سوداگریست

ذوق دگر دارد سودای شب

مفخر تبریز توی شمس دین

حسرت روزی و تمنای شب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت

لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت

صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون

فریادکنان پیشت کای معطی بی‌حاجت

انگشتری حاجت مهریست سلیمانی

رهنست به پیش تو از دست مده صحبت

بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی

کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت

ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او

وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت

ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه

چرنده و پرنده لنگند در این حضرت

ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی

هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت

از نیست برآوردی ما را جگری تشنه

بردوخته‌ای ما را بر چشمه این دولت

خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته

هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت

در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند

در جزو ببین کل را این باشد اهلیت

در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را

ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت

خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید

خاکی ز کجا یابد بی‌روح سر و سبلت

کف می‌زن و زین می‌دان تو منشاء هر بانگی

کاین بانگ دو کف نبود بی‌فرقت و بی‌وصلت

خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد

از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست

تا روز بر دیوار ما بی‌خویشتن سر می‌زده‌ست

چرخ و زمین گریان شده وز ناله‌اش نالان شده

دم‌های او سوزان شده گویی که در آتشکده‌ست

بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب

چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده‌ست

چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او

دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده‌ست

صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی

زین واقعه در شهر ما هر گوشه‌ای صد عربده‌ست

نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش

کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده‌ست

گفتم خدایا رحمتی کرام گیرد ساعتی

نی خون کس را ریخته‌ست نی مال کس را بستده‌ست

آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان

کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست

این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو

کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده‌ست

تو عشق را چون دیده‌ای از عاشقان نشنیده‌ای

خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده‌ست

ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا

کاین روح باکار و کیا بی‌تابش تو جامدست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست

کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده‌ست

بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر

از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده‌ست

عمر ابدی تابان اندر ورق بستان

نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده‌ست

نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی

اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده‌ست

پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی

شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت

پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت

هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری

صد رطل درآشامم بی‌ساغر و بی‌آلت

مرغان هوایی را بازان خدایی را

از غیب به دست آرم بی‌صنعت و بی‌حیلت

خود از کف دست من مرغان عجب رویند

می از لب من جوشد در مستی آن حالت

آن دانه آدم را کز سنبل او باشد

بفروشم جنت را بر جان نهم جنت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت

درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت

صلا زن پاکبازی را رها کن خاک بازی را

که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت

کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی

که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت

چو بر می‌آید این آتش فغان می‌خیزد از عالم

امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت

جهان از ترس می‌درد و جان از عشق می‌پرد

که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل

تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا

همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای

بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل تویی

گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی

فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

صید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ای

جانب دام بازرو ور نروی برانمت

شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو

در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت

زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی

گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت

از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست

شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن زانک همی‌پرانمت

نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان

من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من

در پی تو همی‌دوم گر چه که می‌دوانمت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب

دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب

مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت

و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب

هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد

پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب

چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر

خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ابشروا یا قوم هذا فتح باب

قد نجوتم من شتاب الاغتراب

افرحوا قد جاء میقات الرضا

من حبیب عنده‌ام الکتاب

قال لا تأسوا علی ما فاتکم

اذ بدی بدر خروق اللحجاب

ذا مناخ اوقفوا بعراننا

ذا نعیم لیس یحصیه الحساب

ان فی عتب الهوی الف الوفا

ان فی صمت الولا لطف الخطاب

قد سکتنا فافهموا سر السکوت

یا کرام الله اعلم بالصواب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست

بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست

بیارید به یک بار همه جان و جهان را

به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست

بر آن زشت بخندید که او ناز نماید

بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست

همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد

که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست

چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت

مگر نامه اعمال ز آفاق پریده‌ست

بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگویید

چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب

برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم

تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب

به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم

تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد

چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب

صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش

تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم

تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب

چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی

که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو

که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب

به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند

چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب

منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری

چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز

تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب

لباس حرف دریدم سخن رها کردم

تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست بخسب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ببستی چشم یعنی وقت خواب است

نه خوابت آن حریفان را جواب است

تو می‌دانی که ما چندان نپاییم

ولیکن چشم مستت را شتاب است

جفا می‌کن جفاات جمله لطف است

خطا می‌کن خطای تو صواب است

تو چشم آتشین در خواب می‌کن

که ما را چشم و دل باری کباب است

بسی سرها ربوده چشم ساقی

به شمشیری که آن یک قطره آب است

یکی گوید که این از عشق ساقیست

یکی گوید که این فعل شراب است

می و ساقی چه باشد نیست جز حق

خدا داند که این عشق از چه باب است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سماع آرام جان زندگانیست

کسی داند که او را جان جانست

کسی خواهد که او بیدار گردد

که او خفته میان بوستان‌ست

ولیک آن کو به زندان خفته باشد

اگر بیدار گردد در زیان‌ست

سماع آن جا بکن کان جا عروسیست

نه در ماتم که آن جای فغانست

کسی کو جوهر خود را ندیدهست

کسی کان ماه از چشمش نهانست

چنین کس را سماع و دف چه باید

سماع از بهر وصل دلستان‌ست

کسانی را که روشان سوی قبله‌ست

سماع این جهان و آن جهانست

خصوصا حلقه‌ای کاندر سماعند

همی‌گردند و کعبه در میانست

اگر کان شکر خواهی همان جاست

ور انگشت شکر خود رایگانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب

ز اشک چشم و از جگرهای کباب

پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب

چوب هم گوید بدم من شاخ سبز

زین من بشکست و بدرید آن رکاب

ما غریبان فراقیم ای شهان

بشنوید از ما الی الله المأب

هم ز حق رستیم اول در جهان

هم بدو وا می‌رویم از انقلاب

بانگ ما همچون جرس در کاروان

یا چو رعدی وقت سیران سحاب

ای مسافر دل منه بر منزلی

که شوی خسته به گاه اجتذاب

زانک از بسیار منزل رفته‌ای

تو ز نطفه تا به هنگام شباب

سهل گیرش تا به سهلی وارهی

هم دهی آسان و هم یابی ثواب

سخت او را گیر کو سختت گرفت

اول او و آخر او او را بیاب

خوش کمانچه می‌کشد کان تیر او

در دل عشاق دارد اضطراب

ترک و رومی و عرب گر عاشق است

همزبان اوست این بانگ صواب

باد می‌نالد همی‌خواند تو را

که بیا اندر پیم تا جوی آب

آب بودم باد گشتم آمدم

تا رهانم تشنگان را زین سراب

نطق آن بادست کآبی بوده است

آب گردد چون بیندازد نقاب

از برون شش جهت این بانگ خاست

کز جهت بگریز و رو از ما متاب

عاشقا کمتر ز پروانه نه‌ای

کی کند پروانه ز آتش اجتناب

شاه در شهرست بهر جغد من

کی گذارم شهر و کی گیرم خراب

گر خری دیوانه شد نک کیر گاو

بر سرش چندان بزن کید لباب

گر دلش جویم خسیش افزون شود

کافران را گفت حق ضرب الرقاب