راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی

درآ در خرابی چو تو آفتابی

چه گویی دلم را که از من نترسی

ز دریا نترسد چنین مرغ آبی

منم دل سپرده برانداز پرده

که عمریست ای جان که اندر حجابی

چو پرده برانداخت گفتم دلا هی

به بیداریست این عجب یا به خوابی

بگفتم زمانی چنین باش پیدا

بگفتا که شاید ولی برنتابی

دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش

مرا گفت بشنو گر اهل خطابی

که گر او نه آبست باغ از چه خندد

وگر آتشی نیست چون دل کبابی

از این جنس باران و برقش جهان شد

در اسرار عشقش چو ابر سحابی

بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی

مثال صراحی پر از خون نابی

دلا چند باشی تو سرمست گفتن

چو در عین آبی چه مست سرابی

بر این و بر آن تو منه این بهانه

تو خود را برون کن که خود را عذابی

من و ماست کهگل سر خم گرفته

تو بردار کهگل که خم شرابی

دلا خون نخسپد و دانم که تو دل

تو آن سیل خونی که دریا بیابی

بهانه‌ست این‌ها بیا شمس تبریز

که مفتاح عرشی و فتاح بابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند دویدم سوی افندی

شکر که دیدم روی افندی

در شب تاری ره متواری

رهبر ما شد بوی افندی

شادی جان‌ها ذوق دهان‌ها

اصل مکان‌ها کوی افندی

صحن گلستان عشرت مستان

آب حیات و جوی افندی

عیش معظم جام دمادم

بزم دو عالم طوی افندی

کام من آمد دام افندی

های من آمد هوی افندی

گرگ ز بره دست بدارد

چون شنود او قوی افندی

گنج سبیلی خوان خلیلی

نیست بخیلی خوی افندی

کله شاهان سکه ماهان

در خم چوگان گوی افندی

خامش و کم گو هی کی بود او

قبله اوها اوی افندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میان تیرگی خواب و نور بیداری

چنان نمود مرا دوش در شب تاری

که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس

که جمله محض خرد بود و نور هشیاری

تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم

چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری

مرا ستایش بسیار کرد و گفت:« ای آن

که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری

شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست

تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری

سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون

ز دست طبع، گرفتار چار دیواری

کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب

که آفریده تو زین‌سان نه بهر این کاری

بدی مکن که درین کشت زار زود زوال

به داس دهر همان بدروی که می‌کاری

پی مراد چه پویی به عالمی که درو

چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری؟!

حقیقت این شکم از آزپر نخواهد شد

اگر به ملک همه عالمش بینباری

گرفتمست که رسیدی بدانچ می‌طلبی

ولی چه سود ازان، چون بجاش بگذاری؟!

شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید

تو مست، خفته و آگه نه‌ای ز بیداری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رهید جان دوم از خودی و از هستی

شده‌ست صید شهنشاه خویش در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه

زهی بلند که جان گشت در چنین پستی

درست گشت مرا آنچ من ندانستم

چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی

چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد

چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی

طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم

که مژده ده که ز رنج وجود وارستی

ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد

نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی

ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر بفروش

ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا میر خوبان هلا تا نرنجی

بهانه نگیری و از ما نرنجی

تویی یار غارم امید تو دارم

که سر را نخارم نگارا نرنجی

تو جانان مایی تو خاصان مایی

ز هر جا برنجی از این جا نرنجی

تویی شب فروزم تویی بخت و روزم

که امشب بخندی و فردا نرنجی

یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد

که از ما و زین‌ها و زان‌ها نرنجی

چو دانا و نادان شدند از تو شادان

ز نادان نگیری ز دانا نرنجی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از این درخت بدان شاخ و بر نمی‌بینی

سه شاخ داری کور و کری و گرگینی

میان آب دری و ز آب می‌پرسی

میان گنج زری مس قلب می‌چینی

خدات گوید تدبیر چشم روشن کن

تو چشم را بگذاری و می‌کنی بینی

اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر

مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی

رسید نعره عشرت ز ناصر منصور

غدوت اشربها و الخمار یسقینی

مجردان همه شب نقل و باده می‌نوشند

در این خوشی که در افواه سابق الدینی

مثال دنب ز پس مانده‌ای ز سرمستان

تو مست بستر گرمی حریف بالینی

چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان

مراقب ذهبی دشمن مساکینی

گلست قوت تو همچون زنان آبستن

تو را از آن چه که در روضه و بساتینی

دی و بهار همه سال مار خاک خورد

اگر انار زند خنده تین کند تینی

اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی

وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی

هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند

کانیس دفتری و طالب دواوینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برست جان و دلم از خودی و از هستی

شدست خاص شهنشاه روح در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه

زهی بلند که جان گشت در چنین پستی

درست گشت مرا آنچ می‌ندانستم

چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی

چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد

بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی

طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا

که مژده ده که ز رنج وجود وارستی

ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد

نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی

ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر بفروش

ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به حیلت تو خواهی که در را ببندی

بنالی چو رنجور و سر را ببندی

چو رنجور والله که آن زور داری

که بر چرخ آیی قمر را ببندی

گر آن روی چون مه به گردون نمایی

به صبح جمالت سحر را ببندی

غلام صبوحم ولی خصم صبحم

که از بهر رفتن کمر را ببندی

اگر گاو آرند پیشت سفیهان

به یک نکته صد گاو و خر را ببندی

به یک غمزه آهوان دو چشمت

چو روبه کنی شیر نر را ببندی

زمستان هجر آمد و ترسم آنست

که سیلاب این چشم تر را ببندی

وگر همچو خورشید ناگه بتابی

بدین آب هر رهگذر را ببندی

خموشم ولیکن روا نیست جانا

که از حال زارم نظر را ببندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا هات حمرا کالعندم

کانی ما زجتها عن دمی

و یبدو سناها علی وجنتی

اذا انحدرت کاسها عن فمی

فطوبی لسکراء من مغنم

و تعسا لصحواء من مغرم

می درغمی خور اگر در غمی

که شادی فزاید می درغمی

بیا نوش کن ای بت نوش لب

شراب محرم اگر محرمی

مگو نام فردا اگر صوفیی

همین دم یکی شو اگر همدمی

برای چنین جام عالم بها

بهل مملکت را اگر ادهمی

درآشام یک جام دریا دلا

اگر ظاهر کند گوهر آدمی

چرا بسته باشی چو در مجلسی

چرا خشک باشی چو در زمزمی

چرا می‌نگیری نخستین قدح

چپ و راست بنما که از کی کمی

ز جام فلک پاک و صافیتری

که برتر از این گنبد اعظمی

بنوش ای ندیمی که هم خرقه‌ای

بجوش ای شرابی که خوش مرهمی

چو موسی عمران توی عمر جان

چو عیسی مریم روان بر یمی

چو یوسف همه فتنه مجلسی

چو اقبال و باده عدوی غمی

ز هر باد چون کاه از جا مرو

که چون کوه در مرتبت محکمی

بحل برج کژدم سوی زهره رو

که کژدم ندارد به جز کژدمی

به تو آمدم زانک نشکیفتم

ز احسان و بخشایش و مردمی

چنین خال زیبا که بر روی توست

پناه غریبی و خال و عمی

فانت الربیع و انت المدام

و مولی الملوک الا فاحکمی

خلایق ز تو واله و درهمند

تو چون زلف جعدت چرا درهمی

مگر شمس تبریز عقلت ببرد

که چون من خرابی و لایعلمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هم ایثار کردی هم ایثار گفتی

که از جور دوری و با لطف جفتی

چراغ خدایی به جایی که آیی

حیات جهانی به هر جا که افتی

تو قانون شادی به عالم نهادی

چه‌ها بخش کردی چه درها که سفتی

ولیکن ز مستان به مکر و به دستان

شرابیست نادر که آن را نهفتی

به بازار راعی چه نادرمتاعی

به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی

به زیر و به بالا تو بودی معلا

فلک را دریدی چمن را شکفتی

به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی

چو پاکان گردون نخوردی نخفتی

تو کن شرح این را که در هر بیانی

چو با دل جنوبی غبارات رفتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو هر چند صدری شه مجلسی

ز هستی نرستی در این محبسی

بده وام جان گر وجوهیت هست

درآ مفلسانه اگر مفلسی

غریبان برستند و تو حبس غم

گه از بی‌کسی و گه از ناکسی

در این راه بیراه اگر سابقی

چو واگردد این کاروان واپسی

لطیفان خوش چشم هستند لیک

به چشمت نیایند زیرا خسی

نه بازی که صیاد شاهان شوی

برو سوی مردار چون کرکسی

نه‌ای شاخ تر و پذیرای آب

نه درخورد باغ و زر و مغرسی

برو سوی جمعی چو در وحشتی

بیفروز شمعی چرا مغاسی

چو استارگان اندر این برج خاک

گهی گنسی و گهی خنسی

خمش کن مباف این دم از بهر برد

چو در برد ماندی تو خود اطلسی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری

مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری

نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی

چو تنگ شکرقندی توام درون کناری

طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو

مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری

چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو

چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری

چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو

چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری

ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم

چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری

بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن

جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری

برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی

نشسته‌ایم چو جانی اگر کشی و بداری

ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی

بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری

کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید

کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری

دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد

ازانک می‌نگذارد که یک زمانش بخاری

تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز

براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل سرخ دیدم شدم زعفرانی

یکی لعل دیدم شدم زر کانی

دلم چون ستاره شبی در نظاره

به هر برج می‌شد به چرخ معانی

چو در برج عشاق پا درنهاد او

سری کرد ماهی ز افلاک جانی

چو آن مه برآمد به چشمش درآمد

زمین درنگنجد از آن آسمانی

دلم پاره پاره بشد عشق باره

که هر پاره من دهد زو نشانی

چو از بامداد او سلامی بداد او

مرا از سلامش ابد شد جوانی

چو بر روی من دید آثار مجنون

ز رحمت بیامد بر من نهانی

بگفت ای فلانی چرا تو چنانی

چنین من از آنم که تو آن چنانی

چه سرها که داند چه درها فشاند

چه ملکی که راند کسی کش بخوانی

چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون

همه رمز آنست دریاب ار آنی

اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز

چو او را ببینی تو او را بدانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا بیا که تو از نادرات ایامی

برادری پدری مادری دلارامی

به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد

گزاف نیست برادر چنین نکونامی

تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت

قبول می کنیش با کژی و با خامی

همی‌زیم به ستیزه و این هم از گولیست

که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی

به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا

اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی

گهی فراق نمایی و چاره آموزی

گهی رسول فرستی و جان پیغامی

درون روزن دل چون فتاد شعله شمع

بداند این دل شب رو که بر سر بامی

مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی

که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی

محال جوی و محالم بدین گناه مرا

قبول می‌نکند هیچ عالم و عامی

تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی

برو برو که مرید عقول و احلامی

اگر ز خسرو جان‌ها حلاوتی یابی

محال هر دو جهان را چو من درآشامی

ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی

مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی

برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام

که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عجب‌العجایب توی در کیایی

نما روی خود، گر عجب می‌نمایی

توی محرم دل توی همدم دل

بجز تو که داند ره دلگشایی

تو دانی که دل در کجاها فتادست

اگر دل نداند ترا که کجایی

برافکن برو سایهٔ از سعادت

که مسجود قانی و جان همایی

جهان را بیارا به نور نبوت

که استاد جان همه انبیایی

گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر

عطا کن، عطا کن، که بحر عطایی

نه آب منی بد، که شخص سنی شد؟!

چو رست از منی، وارهانش ز مایی

کف آب را تو بدادی زمینی

سیه دود را تو بدادی سمایی

چو تبدیل اشیا ترا بد میسر

همه حلم و علمی همه کیمیایی

حرامست خواب شب، ایرا تو ماهی

که در شب چو بدری ز جانها برآیی

میا خواب! اینجا، برو جای دیگر

که بحرست چشمم، در او غرقه آبی

شبا، در تهیج چو مار سیاهی

جهان را بخوردی، مگر اژدهایی

چو خلاق بیچون فسون بر تو خواند

هرانچ بخوردی سحرگه بزایی

الا ماه گردون! که سیاح چرخی

پی من باشد دمی گر بپایی؟!

تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن

تو هر دیده را شیوهٔ می‌نمایی

اسکان قلبی! علیکم ثنایی

افیضوا علینا، کووس البقء

گر آن جان جان را ندیدی دلا تو

اگر جمله چشمی، اسیر عمایی

چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد

بجو در جنونش دلا اصطفایی

اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب

صفا من هواکم نسیم الهوایی

تن اندر جنونش، دلم ارغنونش

روانم زبونش، ز بی‌دست و پایی

مگر اختران دیده‌اندت ز بالا

فرو کرده سرها برای گوایی

غلط، کیست اختر؟! که بویی نبردست

دل عقل کل با همه ارتقایی

فلا عیش یا سادتی ما عداکم

بظعن و سیر ولا فی ثواء