راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز کجا آمده‌ای می‌دانی

ز میان حرم سبحانی

یاد کن هیچ به یادت آید

آن مقامات خوش روحانی

پس فراموش شدستت آن‌ها

لاجرم خیره و سرگردانی

جان فروشی به یکی مشتی خاک

این چه بیع است بدین ارزانی

بازده خاک و بدان قیمت خود

نی غلامی ملکی سلطانی

جهت تو ز فلک آمده‌اند

خوبرویان خوش پنهانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی

ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی

گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی

قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی

بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق

بستی مراد ما را بر شرط بی‌مرادی

تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید

پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی

سر را نهد به بیرون بی‌سر بر تو آید

تا بشنود ز گردون بی‌گوش یا عبادی

یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی

زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی

دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور

جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی

حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز

چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی

مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند

چون اشتر عرب را از جا به جای حادی

از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون

چون بوی گور لیلی برداشت در منادی

چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش

زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی

هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید

رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی

تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من

گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی

یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد

الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد

الشمس قد تلالا من غیر احتجاب

و النصر قد توالی من غیر اجتهاد

الروح فی المطار و الکأس فی الدوار

و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بهر مرغ خانه چون خانه‌ای بسازی

اشتر در او نگنجد با آن همه درازی

آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو

اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی

رطل گران شه را این مرغ برنتابد

بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی

از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت

زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی

من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی

کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی

تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی

تا برنتابد آن را پشت هزار تازی

شد پرده‌ام دریده تا پرده‌ها بسوزم

از آتشی که خیزد در پرده حجازی

چون عشق او بغرد وین پرده‌ها بدرد

با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی

در دل چگونه آید از راه بی‌قیاسی

گر گویی می‌شناسم لاف بزرگ و دعوی

ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی

بردانم و ندانم گردان شده‌ست خلقی

گردان و چشم بسته چون استر خراسی

می‌گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی

گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی

یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری

از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی

تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده

اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی

ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو

اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی

گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم

گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی

از بانگ طاس ماه بگرفته می‌گشاید

ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی

آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد

تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای گوهر خدایی آیینه معانی

هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی

عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من

فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی

از غیرت الهی در عرش حیرت افتد

زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی

زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی

از آسمان نمودی صد ماه آسمانی

اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی

هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی

در راه ره روان را رنج و طلب نبودی

خوف فنا نبودی اندر جهان فانی

یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب

دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی

از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد

هم برق تو رساند او را به لامکانی

انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما

تا نعره‌ها برآید از لعل‌های کانی

یک جام مان بدادی تا رخت‌ها گرو شد

جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی

جانی رسید ما را از شمس حق تبریز

کان جان همی‌نماید در غیب دلستانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

ای فضل خوش چو جانی وز دیده‌ها نهانی

اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی

ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی

ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی

ای گل چمن بیارا می‌خند آشکارا

زیرا سه ماه پنهان در خار می‌دویدی

ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را

کاحوال آمدنشان از رعد می‌شنیدی

ای باد شاخه‌ها را در رقص اندرآور

بر یاد آن که روزی بر وصل می‌وزیدی

بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان

شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی

سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی

چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوش بود گر کاهلی یک سو نهی

وز همه یاران تو زوتر برجهی

هست سرتیزی شعار شیر نر

هست دم داری در این ره روبهی

برفروز آتش زنه در دست توست

یوسفت با توست اگر خود در چهی

گر غروب آمد به گور اندرشدی

باز طالع شو ز مشرق چون مهی

گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت

پس بجنب ای قد تو سرو سهی

برجهان تو اسب را ترکانه زود

که به گوش توست خوب خرگهی

سارعوا فرمود پس مردانه رو

گفت شاهنشاه جان نبود تهی

همچو زهره ناله کن هر صبحگاه

وآنگه از خورشید بین شاهنشهی

بدر هر شب در روش لاغرتر است

بعد کاهش یافت آن مه فربهی

وقت دوری شاه پروردت به لطف

تا چه‌ها بخشد چو باشی درگهی

بس کن آخر توبه کردی از مقال

در خموشی‌هاست دخل آگهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی

و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی

ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش

عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی

خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم

سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی

هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد

بگداز کز مرض‌ها ز افسردگی بتر نی

از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش

باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی

صدپاره شد دل من و آواره شد دل من

امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی

در قرص مه نگه کن هر روز می‌گدازد

تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی

لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد

در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی

شاها ز بهر جان‌ها زهره فرست مطرب

کفو سماع جان‌ها این نای و دف تر نی

نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد

درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی

والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی

تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده

خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی

چون مو شده‌ست آن مه در خنده است و قهقه

چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی

بشکفته است شوره تو غوره‌ای و غوره

آخر تو جان نداری تا چند مستمندی

با کان غم نشینی شادی چگونه بینی

از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی

بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی

وز خاک پای پاکان یابند بی‌گزندی

زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا

کاندر کدام کویی چه یار می‌پسندی

چون چشم می‌گشاید در چشم می‌نماید

گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی

قارون مثال دلوی در قعر چه فروشد

عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی

گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد

پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی

ای لولیان لالا بالا پریده بالا

وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر از شراب دوشین در سر خمار داری

بگذار جام ما را با این چه کار داری

ور تازه‌ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این

تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری

تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی

دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری

در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان

زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری

فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی

اندر بهشت وآنگه در شعله‌های ناری

زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی

نی پرده زیر ماند نی نعره‌های زاری

نی غوره‌ای بجوشی نی سرکه‌ای فروشی

الا شراب نوشی انگور می‌فشاری

انگور این وجودت افشردن تو سودت

انگار کین نبودت تا چند مهر کاری

وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریز

آن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی

چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت می‌گشاید

نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی

گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی

زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی

چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد

باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی

عیسی روزگاری سیاح باش در شب

در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی

شب رو که راه‌ها را در شب توان بریدن

گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی

در سایه خدایی خسپند نیکبختان

زنهار ای برادر جای دگر نخسپی

چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد

تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی

زیرا برادرانت دارند قصد جانت

هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی

تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد

گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری

داوود روزگاری با نغمه زبوری

یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی

یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری

بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت

گفتم که آفتابی یا نور نور نوری

ای آسمان برین دم گردان و بی‌قراری

وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری

ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین

دل نام تو نگوید از غایت غیوری

خورشید چون برآید خود را چرا نماید

با آفتاب رویت از جاهلی و کوری

بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی

جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری

در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی

این نیست از ستیری این نیست از ستوری

تره فروش کویش این عقل را نگیرد

تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری

بازآمده‌ست بازی صیاد هر نیازی

ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری

بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا

ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری

بازآمدی به خانه‌ای قبله زمانه

والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی

دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی

و امروز در خرابی دردی فروش و مستی

دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان

ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی

امروز بس خرابی هم جام آفتابی

نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی

افزونی از مساکن بیرونی از معادن

آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی

یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی

آن بسته را گشودی رستی تمام رستی

حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود

حیوان نه‌ای تو حیی جستی ز کار جستی

تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی

تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی

خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی

شد مرهم جهانی هر خسته‌ای که خستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای حیله‌هات شیرین تا کی مرا فریبی

آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی

اما چو جمله عالم ملک تو است کلی

بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی

داوود را فریبی در دام ملک و دولت

و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی

آن را به دانه بردی وین را به دام بردی

آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی

فرعون عالمی را بفریبد و نداند

کان خاین دغا را هم در دغا فریبی

ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان

ای پربها که او را تو بی‌بها فریبی

ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد

آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مطرب چو زخمه‌ها را بر تار می‌کشانی

این کاهلان ره را در کار می‌کشانی

ای عشق چون درآیی در عالم جدایی

این بازماندگان را تا یار می‌کشانی

کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را

دزدان شهر دل را بر دار می‌کشانی

مکار را ببینی کورش کنی به مکری

چون یار را ببینی در غار می‌کشانی

بر تازیان چابک بندی تو زین زرین

پالانیان بد را در بار می‌کشانی

سوداییان ما را هر لحظه می‌نوازی

بازاریان ما را بس زار می‌کشانی

عشاق خارکش را گلزار می‌نمایی

خودکام گل طرب را در خار می‌کشانی

آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی

و آن کو دود به آبی در نار می‌کشانی

موسی خاک رو را ره می‌دهی به عزت

فرعون بوش جو را در عار می‌کشانی

این نعل بازگونه بی‌چون و بی‌چگونه

موسی عصاطلب را در مار می‌کشانی